/195/
بازویم هر قدر یارا داشت یاران را گرفت
چون فشاندم آستین در دست جز مارم نبود
#معینی_کرمانشاهی
@sherestan
بازویم هر قدر یارا داشت یاران را گرفت
چون فشاندم آستین در دست جز مارم نبود
#معینی_کرمانشاهی
@sherestan
/196/
محبوبم؛
اگر روزی از تو دربارۀ من پرسیدند
زیاد فکر نکن !
مغرور، به ایشان بگو:
دوستم دارد
بسیار دوستم دارد ...
#نزار_قبانی
@sherestan
محبوبم؛
اگر روزی از تو دربارۀ من پرسیدند
زیاد فکر نکن !
مغرور، به ایشان بگو:
دوستم دارد
بسیار دوستم دارد ...
#نزار_قبانی
@sherestan
/197/
وقتی می پرسی "چرا من؟"
به دخترکی فکر کن
که از بین هزار عروسک می گوید "همین"
و هیچکس نمی داند
در کسری از ثانیه
بین او و چشم های عروسک
چه گذشته است...
#هومن_کرمی
@sherestan
وقتی می پرسی "چرا من؟"
به دخترکی فکر کن
که از بین هزار عروسک می گوید "همین"
و هیچکس نمی داند
در کسری از ثانیه
بین او و چشم های عروسک
چه گذشته است...
#هومن_کرمی
@sherestan
/198/
زمستان را فقط
به خاطر تو دوست دارم
به خاطر لباس هاي گرم زمستاني ات
كه هر چه سردتر مي شود
زيباترت مي كنند
به خاطر پالتوي كمر تنگي كه قدت را
بلندتر نشان مي دهد
به خاطر آن پلي ور سفيد يقه اسكي
كه محشر مي كند
و هر بار كه مي پوشي اش
مثل گلي كه باز شود در برف
چهره ات مي شكوفد از يقه ي تنگش
به خاطر آن شال گردن كشمير
كه جان مي دهد براي يك ميز آفتابگير و
قهوه ي تلخ با شير
سال از پي سال از حضور تو
حظ مي كنم هر روز
در لباس هايي كه فصل را كوتاه
و بي همتا مي كند پسند تو را
لباس هايي كه وسط تابستان هم
دلم براي ديدنشان
تنگ مي شود
دستكش هاي نرمي
كه از «های» من نیز گرم ترند
و بوی صحرایی چرمشان تا بهار
عطرملایم دست های توست
و آن چکمه های ورنی ساق بلند
که کفرت را گاهی در می آورند
وقتی کنار یک فنجان چای تازه دم
یک دنده وا می روی در گرمای مبل
و گوش نمی دهی به پیشنهاد من
که بارها گفته ام با کمال میل حاظرم
ماموریت بی خطر باز کردن بندشان را
به عهده بگیرم
زمستان را
به خاطر چتری دوست دارم
که سرپناهش را در باران
قسمت می کنی با من
و هر قدر هم که گرم بپوشی
یقین دارم باز
در صف خلوت سینما خودت را
دلبرانه می چسبانی به من
هنوز باورم نمی شود
که سال به سال
چشم به راه زمستانی می نشینم
که سال ها
چشم دیدنش را نداشته ام.
#عباس_صفاری
@sherestan
زمستان را فقط
به خاطر تو دوست دارم
به خاطر لباس هاي گرم زمستاني ات
كه هر چه سردتر مي شود
زيباترت مي كنند
به خاطر پالتوي كمر تنگي كه قدت را
بلندتر نشان مي دهد
به خاطر آن پلي ور سفيد يقه اسكي
كه محشر مي كند
و هر بار كه مي پوشي اش
مثل گلي كه باز شود در برف
چهره ات مي شكوفد از يقه ي تنگش
به خاطر آن شال گردن كشمير
كه جان مي دهد براي يك ميز آفتابگير و
قهوه ي تلخ با شير
سال از پي سال از حضور تو
حظ مي كنم هر روز
در لباس هايي كه فصل را كوتاه
و بي همتا مي كند پسند تو را
لباس هايي كه وسط تابستان هم
دلم براي ديدنشان
تنگ مي شود
دستكش هاي نرمي
كه از «های» من نیز گرم ترند
و بوی صحرایی چرمشان تا بهار
عطرملایم دست های توست
و آن چکمه های ورنی ساق بلند
که کفرت را گاهی در می آورند
وقتی کنار یک فنجان چای تازه دم
یک دنده وا می روی در گرمای مبل
و گوش نمی دهی به پیشنهاد من
که بارها گفته ام با کمال میل حاظرم
ماموریت بی خطر باز کردن بندشان را
به عهده بگیرم
زمستان را
به خاطر چتری دوست دارم
که سرپناهش را در باران
قسمت می کنی با من
و هر قدر هم که گرم بپوشی
یقین دارم باز
در صف خلوت سینما خودت را
دلبرانه می چسبانی به من
هنوز باورم نمی شود
که سال به سال
چشم به راه زمستانی می نشینم
که سال ها
چشم دیدنش را نداشته ام.
#عباس_صفاری
@sherestan
/199/
کاش دلتنگی بیماری بود
بستری می شدی
درش می آوردند
دورش می انداختند
یا در شیشه های الکل نگه می داشتند
تا به بیمارهای دیگر بگویند
این دلتنگی بزرگ را ما در آوردیم
نمی شود کاری کرد
باید آن را کشید
مثل حبس
#مریم_اسلامی
@sherestan
کاش دلتنگی بیماری بود
بستری می شدی
درش می آوردند
دورش می انداختند
یا در شیشه های الکل نگه می داشتند
تا به بیمارهای دیگر بگویند
این دلتنگی بزرگ را ما در آوردیم
نمی شود کاری کرد
باید آن را کشید
مثل حبس
#مریم_اسلامی
@sherestan
/201/
بنشين برايت حرف دارم در دلم غوغاست
وقتى که شاعر حرف دارد آخر دنياست
شاعر بدون شعر يعنى لال! يعنى گنگ
در چشم هاى گنگ اما حرف دل پيداست
با شعر حق انتخاب کمترى دارى
آدم که شاعر مى شود تنهاست يا تنهاست
هرکس که شعرى گفت بى ترديد مجنون است
هر دخترى را دوست مى دارد بدان ليلاست
هر شاعرى مهدى ست يا مهدى ست يا مهدى ست
هر دخترى تيناست يا ساراست يا رى راست
پروانه ها دور سرش يکريز مى چرخند
از چشم آدم ها خل است از ديد من شيداست
در وسعتش هر سينه داغ کوچکى دارد
دريا بدون ماهى قرمز چه بى معناست
دنيا بدون شاعر ديوانه دنيا نيست
بى شعر، دنيا آرمانشهر فلاطون هاست
من بى تو چون دنياى بى شاعر خطرناکم
من بى تو واويلاست دنيا بى تو واويلاست
تو نيستى وآه پس اين پيشگويى ها
بيخود نميگفتند فردا آخر دنياست
تو نيستى و پيش من فرقى نخواهد کرد
که آخر پاييز امروز است يا فرداست
يلداى آدم ها هميشه اول دى نيست
هرکس شبى بى يار بنشيند شبش يلداست
#مهدی_فرجی
@sherestan
بنشين برايت حرف دارم در دلم غوغاست
وقتى که شاعر حرف دارد آخر دنياست
شاعر بدون شعر يعنى لال! يعنى گنگ
در چشم هاى گنگ اما حرف دل پيداست
با شعر حق انتخاب کمترى دارى
آدم که شاعر مى شود تنهاست يا تنهاست
هرکس که شعرى گفت بى ترديد مجنون است
هر دخترى را دوست مى دارد بدان ليلاست
هر شاعرى مهدى ست يا مهدى ست يا مهدى ست
هر دخترى تيناست يا ساراست يا رى راست
پروانه ها دور سرش يکريز مى چرخند
از چشم آدم ها خل است از ديد من شيداست
در وسعتش هر سينه داغ کوچکى دارد
دريا بدون ماهى قرمز چه بى معناست
دنيا بدون شاعر ديوانه دنيا نيست
بى شعر، دنيا آرمانشهر فلاطون هاست
من بى تو چون دنياى بى شاعر خطرناکم
من بى تو واويلاست دنيا بى تو واويلاست
تو نيستى وآه پس اين پيشگويى ها
بيخود نميگفتند فردا آخر دنياست
تو نيستى و پيش من فرقى نخواهد کرد
که آخر پاييز امروز است يا فرداست
يلداى آدم ها هميشه اول دى نيست
هرکس شبى بى يار بنشيند شبش يلداست
#مهدی_فرجی
@sherestan
/202/
تو که کوتاه و طلایی بکنی موها را
منِ شاعر به چه تشبیه کنم یلدا را؟
مثل یک کودک مبهوت که مجبور شود
تا به نقاشی اش آبی نکشد دریا را
حرف را می شود از حنجره بلعید و نگفت
وای اگر چشم بخواند غمِ نا پیدا را
عطر تو شعر بلندی است رها در همه سو
کاش یک باد به کشفت برساند ما را
تو همانی که شبی پر هیجان می آیی
تا فراری دهی از پنجره ها سرما را
فال می گیرم و می خوانی و من می خندم
بنشین چای بخور خسته نباشی یارا!
#مهدی_فرجی
@sherestan
تو که کوتاه و طلایی بکنی موها را
منِ شاعر به چه تشبیه کنم یلدا را؟
مثل یک کودک مبهوت که مجبور شود
تا به نقاشی اش آبی نکشد دریا را
حرف را می شود از حنجره بلعید و نگفت
وای اگر چشم بخواند غمِ نا پیدا را
عطر تو شعر بلندی است رها در همه سو
کاش یک باد به کشفت برساند ما را
تو همانی که شبی پر هیجان می آیی
تا فراری دهی از پنجره ها سرما را
فال می گیرم و می خوانی و من می خندم
بنشین چای بخور خسته نباشی یارا!
#مهدی_فرجی
@sherestan
/204/
پیدا شدم پیدا شدم
پیدای ناپیدا شدم
شیدا شدم
من او بودم
من او شدم
با او بودم
بی او شدم
در عشق او چون او شدم
زین رو چونین بی سو شدم
در عشق او چون او شدم
چون او چون او چون او شدم
شیدا شدم
پیدا شدم
#مولانا
@sherestan
پیدا شدم پیدا شدم
پیدای ناپیدا شدم
شیدا شدم
من او بودم
من او شدم
با او بودم
بی او شدم
در عشق او چون او شدم
زین رو چونین بی سو شدم
در عشق او چون او شدم
چون او چون او چون او شدم
شیدا شدم
پیدا شدم
#مولانا
@sherestan
/205/
خواستم بگویم "جات خالیه". دیدم جایش خالی تر از "جات خالیه" ست. دیدم جایش بیشتر ازوقت هایی که با موسیقی گوش دادن و
کنسرت خواننده ی محبوبش را دیدن ،نمی گذرد خالی ست. دیدم جایش بیشتر از وقت هایی که خیلی مریض بود و از کنارش تکان نمی
خوردم ولی باز هم مسخره بازی درمی آورد که یعنی خوبم نگران نباش،خالی است.دیدم که جای خالی ئش پر نمی شود و این را هیچ جمله
ای، هیچ کلمه ای، هیچ صدایی نمی تواند بیان کند.
دیدم نمی توانم او را،خیابان های تهران را یا حتا کافه ی دوتایی مان را- بگذارم توی
یک قوطی ِ فلزی و رویشان را پنبه بریزم که در نروند.دیدم بالاخره روزی همه چیز برایش ،برایم فقط یک خاطره می شود.
#عليرضا_هدايت
@sherestan
خواستم بگویم "جات خالیه". دیدم جایش خالی تر از "جات خالیه" ست. دیدم جایش بیشتر ازوقت هایی که با موسیقی گوش دادن و
کنسرت خواننده ی محبوبش را دیدن ،نمی گذرد خالی ست. دیدم جایش بیشتر از وقت هایی که خیلی مریض بود و از کنارش تکان نمی
خوردم ولی باز هم مسخره بازی درمی آورد که یعنی خوبم نگران نباش،خالی است.دیدم که جای خالی ئش پر نمی شود و این را هیچ جمله
ای، هیچ کلمه ای، هیچ صدایی نمی تواند بیان کند.
دیدم نمی توانم او را،خیابان های تهران را یا حتا کافه ی دوتایی مان را- بگذارم توی
یک قوطی ِ فلزی و رویشان را پنبه بریزم که در نروند.دیدم بالاخره روزی همه چیز برایش ،برایم فقط یک خاطره می شود.
#عليرضا_هدايت
@sherestan
/206/
پرهیز از نگاه کردن
به کسی که شوق دیدنش
کلافه ات کرده،
تردید مبهمی را به یقینی روشن،
تبدیل می کند:
عاشق شده ای...
#مصطفی_مستور
@sherestan
پرهیز از نگاه کردن
به کسی که شوق دیدنش
کلافه ات کرده،
تردید مبهمی را به یقینی روشن،
تبدیل می کند:
عاشق شده ای...
#مصطفی_مستور
@sherestan
/207/
ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮ
ﺍﺯ ﺳﺎﯾﻪ ﻫﺎ ﺑﯿﻢ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﮔﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ
ﺳﺎﯾﻪ ﻫﺎ
ﺁﺷﯿﺎﻧﻪ ﯼ ﮐﻼﻏﺎﻥ ﺍﻧﺪ
ﺍﻣﺎ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﯿﭻ ﺳﻮ
ﺍﺛﺮﯼ ﺍﺯ ﺳﺎﯾﻪ ﺍﻡ ﻧﺒﻮﺩ…
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ
ﺍﻭﻝ ﺑﻪ ﺁﻓﺘﺎﺏ
ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﻪ ﺷﮏ ﮐﺮﺩﻡ
ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﮔﺬﺷﺖ
ﺗﺎ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻢ
ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻡ
#صابر_کاکایی(از کتاب "ﺟﻌﺒﻪ ﺳﯿﺎﻩ" ، ﻧﺸﺮ ﻧﯿﻤﺎﮊ)
@sherestan
ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮ
ﺍﺯ ﺳﺎﯾﻪ ﻫﺎ ﺑﯿﻢ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﮔﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ
ﺳﺎﯾﻪ ﻫﺎ
ﺁﺷﯿﺎﻧﻪ ﯼ ﮐﻼﻏﺎﻥ ﺍﻧﺪ
ﺍﻣﺎ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﯿﭻ ﺳﻮ
ﺍﺛﺮﯼ ﺍﺯ ﺳﺎﯾﻪ ﺍﻡ ﻧﺒﻮﺩ…
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ
ﺍﻭﻝ ﺑﻪ ﺁﻓﺘﺎﺏ
ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﻪ ﺷﮏ ﮐﺮﺩﻡ
ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﮔﺬﺷﺖ
ﺗﺎ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻢ
ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻡ
#صابر_کاکایی(از کتاب "ﺟﻌﺒﻪ ﺳﯿﺎﻩ" ، ﻧﺸﺮ ﻧﯿﻤﺎﮊ)
@sherestan
/209/
نامه ای که نوشتی
هرگز نگرانم نکرد ...
گفته ای بعد از این
مرا دوست نخواهی داشت!
اما...
نامه ات
چرا انقدر طولانی است؟
تمیز نوشته ایی...
پشت و رو دوازده برگ؛
این خودش یک کتاب کوچک است!
هیچ کس برای خداحافظی
نامه ای چنین نمی نویسد!
نامه ات
نگرانم نکرد...
#هاینریش_هاینه
@sherestan
نامه ای که نوشتی
هرگز نگرانم نکرد ...
گفته ای بعد از این
مرا دوست نخواهی داشت!
اما...
نامه ات
چرا انقدر طولانی است؟
تمیز نوشته ایی...
پشت و رو دوازده برگ؛
این خودش یک کتاب کوچک است!
هیچ کس برای خداحافظی
نامه ای چنین نمی نویسد!
نامه ات
نگرانم نکرد...
#هاینریش_هاینه
@sherestan
/210/
تاس هایم را برای تو ریخته ام
بشمار ....
این
تعداد نفس های من است
که در بود و نبودت
مدام
بهم می ریزد🀊
#اکبر_سامی
@sherestan
تاس هایم را برای تو ریخته ام
بشمار ....
این
تعداد نفس های من است
که در بود و نبودت
مدام
بهم می ریزد🀊
#اکبر_سامی
@sherestan
/212/
ز دستم بر نمیخیزد که یک دم بی تو بنشینم
بجز رویت نمیخواهم که روی هیچ کس بینم
من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم
که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم
تو را من دوست میدارم خلاف هر که در عالم
اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم
و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم
که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم
برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد
که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم
ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم
کنون امید بخشایش همیدارم که مسکینم
دلی چون شمع میباید که بر جانم ببخشاید
که جز وی کس نمیبینم که میسوزد به بالینم
تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمیآید
روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم
رقیب انگشت میخاید که سعدی چشم بر هم نه
مترس ای باغبان از گل که میبینم نمیچینم
#سعدی
@sherestan
ز دستم بر نمیخیزد که یک دم بی تو بنشینم
بجز رویت نمیخواهم که روی هیچ کس بینم
من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم
که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم
تو را من دوست میدارم خلاف هر که در عالم
اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم
و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم
که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم
برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد
که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم
ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم
کنون امید بخشایش همیدارم که مسکینم
دلی چون شمع میباید که بر جانم ببخشاید
که جز وی کس نمیبینم که میسوزد به بالینم
تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمیآید
روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم
رقیب انگشت میخاید که سعدی چشم بر هم نه
مترس ای باغبان از گل که میبینم نمیچینم
#سعدی
@sherestan
/213/
هر که مجموع نباشد به تماشا نرود
یار با یار سفرکرده به تنها نرود
باد آسایش گیتی نزند بر دل ریش
صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود
بر دل آویختگان عرصه عالم تنگست
کان که جایی به گل افتاد دگر جا نرود
هرگز اندیشه یار از دل دیوانه عشق
به تماشای گل و سبزه و صحرا نرود
به سر خار مغیلان بروم با تو چنان
به ارادت که یکی بر سر دیبا نرود
با همه رفتن زیبای تذرو اندر باغ
که به شوخی برود پیش تو زیبا نرود
گر تو ای تخت سلیمان به سر ما زین دست
رفت خواهی عجب ار مورچه در پا نرود
باغبانان به شب از زحمت بلبل چونند
که در ایام گل از باغچه غوغا نرود
همه عالم سخنم رفت و به گوشت نرسید
آری آن جا که تو باشی سخن ما نرود
هر که ما را به نصیحت ز تو میپیچد روی
گو به شمشیر که عاشق به مدارا نرود
ماه رخسار بپوشی تو بت یغمایی
تا دل خلقی از این شهر به یغما نرود
گوهر قیمتی از کام نهنگان آرند
هر که او را غم جانست به دریا نرود
سعدیا بار کش و یار فراموش مکن
مهر وامق به جفا کردن عذرا نرود
#سعدی
@sherestan
هر که مجموع نباشد به تماشا نرود
یار با یار سفرکرده به تنها نرود
باد آسایش گیتی نزند بر دل ریش
صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود
بر دل آویختگان عرصه عالم تنگست
کان که جایی به گل افتاد دگر جا نرود
هرگز اندیشه یار از دل دیوانه عشق
به تماشای گل و سبزه و صحرا نرود
به سر خار مغیلان بروم با تو چنان
به ارادت که یکی بر سر دیبا نرود
با همه رفتن زیبای تذرو اندر باغ
که به شوخی برود پیش تو زیبا نرود
گر تو ای تخت سلیمان به سر ما زین دست
رفت خواهی عجب ار مورچه در پا نرود
باغبانان به شب از زحمت بلبل چونند
که در ایام گل از باغچه غوغا نرود
همه عالم سخنم رفت و به گوشت نرسید
آری آن جا که تو باشی سخن ما نرود
هر که ما را به نصیحت ز تو میپیچد روی
گو به شمشیر که عاشق به مدارا نرود
ماه رخسار بپوشی تو بت یغمایی
تا دل خلقی از این شهر به یغما نرود
گوهر قیمتی از کام نهنگان آرند
هر که او را غم جانست به دریا نرود
سعدیا بار کش و یار فراموش مکن
مهر وامق به جفا کردن عذرا نرود
#سعدی
@sherestan