شعرستان
1.1K subscribers
2.07K photos
148 videos
130 files
26 links
هنر اگرچه نان نمی شود اما شراب زندگیست
ژان پل سارتر

ارتباط :
@Sherestan_a



#Leave_Channel
Download Telegram
/113/
دوباره با خشم فریاد زد:
"از رود خانه بگذرید!"
.
سرباز ها
مثل مورچه های مردد
یکی یکی
سوار قایق های کاغذی شدند
.
«همه کشته خواهیم شد»
.
در همهمه ی تردید ها
یکی از ما
تفنگ را
به سوی فرمانده نشانه رفت
و تنها
یکی از ما
کشته شد
.
#مهدی_مظاهری
@sherestan
/114/
کنار هم غزل خوردیم و با خودکار رقصیدیم
هوا رفتیم و مثل ابر در شلوار رقصیدیم

هوابد بود...روی چشم هامان دود پاشیدند
هوا تاریک شد، درآتش سیگار رقصیدیم

به ما گفتند:ممنوع است، ممنوع است، ممنوع است
به ما گفتند ممنوع است، با اصرار رقصیدیم

زمین خوردیم و روی خاک، صدها برگ عقب رفتیم
زمین خوردیم و در تاریخ، صدها بار رقصیدیم

فعولن فع...تتن تن... فاعلاتن... تن تکان دادیم
شنا کردیم و دراین بحر ناهموار رقصیدیم

دوباره چشم های لطفعلی خان را درآوردیم
ته فنجان، میان قهوه ی قاجار رقصیدیم

غذا خوردیم و با محمود افغان آشتی کردیم
به حکم باد، روی پرچم افشار رقصیدیم

تکان خوردیم در نت های قرمز رنگ یاسایی
مغول خندید، روی دامن اترار رقصیدیم

بخارا شعله می شد ،خون نیشابور نی میزد
عقب رفتیم و روی نیزه ی تاتار رقصیدیم

عقب رفتیم :ما را قرمطی خواندند، افتادیم
خلیفه سکه می انداخت، در دربار رقصیدیم

خلیفه دست می زد...ما عجم بودیم،کم بودیم
کنار دجله روی خنجر مختار رقصیدیم

عقب رفتیم :اسکندر میان صور، دف میزد
عقب رفتیم و بین آتش و دیوار رقصیدیم

به ما گفتند :مفعولن! به ما گفتند:مفعولن
و ما هربار افتادیم... ماهربار رقصیدیم

.
جلو رفتیم، تن هامان میان تنگ جا می شد
پریدیم و نوک منقار ماهیخوار رقصیدیم

میان خون و گل ما را شبیه گربه رقصاندند
هوا کم بود...درحلقوم بوتیمار رقصیدیم

مترسک های غمگینی شدیم و در کنار هم
برای شادی چشمان گندم زار رقصیدیم

برای شادمانی فلان سلطان غزل خواندیم
برای میهمانی فلان سردار رقصیدیم

طناب سربه داران را تکان دادیم با لبخند
کلاغانی شدیم و روی چوب دار رقصیدیم...
.


#حامد_ابراهيم_پور


پ.ن 1- ابرشلوارپوش :ولادمیرمایاکوفسکی
@sherestan
/115/
پیش از شما
به سان شما
بی شمار ها
با تار عنکبوت
نوشتند روی باد
کین دولت خجسته جاوید زنده باد

#شفیعی_کدکنی
@sherestan
/116/

ما مرد نیستیم که نیازی به زندگی ابدی داشته باشیم .
ما زنیم و برای ما یک لحظه بودن با مردی که به او عشق می ورزیم ، بهشت جاودانه است .
و لحظه جدایی ، جهنمی همیشگی .
اینجا بر روی همین زمین است
که ما زنان ابدیت را زیست می کنیم ...



#نیکوس_کازانتزاکیس
آخرین وسوسه مسیح
@sherestan
/117/
ﻣﺮﺍ
ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ
ﭘﯿﺮ ﮐﺮﺩ ...
ﮐﻪ
ﻫﺮﮔﺰ
ﺭﺥ ﻧﺪﺍﺩ... !

#علی_جعفری
@sherestan
/118/


دلتنگی جرم نیست

یک بیماری ست

باما مهربان باشید


#منیره_حسینی
@sherestan
/119/
از کاه ، کهربا بگریزد به بخت ما
خنجر به جای برگ برآرد درخت ما

الماس ریزه شد نمک سودهٔ حکیم
در زخم بستن جگر لخت لخت ما

با اینهمه خجالت و ذلت که می‌کشم
از هم فرو نریخت زهی روی سخت ما

زورق گران و لجه خطرناک و موج صعب
ای ناخدا نخست بینداز رخت ما

وحشی تو بودی و من و دل، شاه وقت خویش
آتش فکند شعلهٔ گلخن به تخت ما
#وحشی
@sherestan
/120/
مي خواهم ببوسمت
اگر اين شعر هاي شعله ورم دهاني بگذارند
مي خواهم دستت را بگيرم
اگر که دست دهد اين دست اين قلم
دستي بگذارند
اينان به نوشتن از تو چنان معتادند
که مجسمه ها به سنگ
و سربازان
به خيالات پيروزی

#شمس_لنگرودی
@sherestan
/121/
کاش
دلتنگی بیماری بود،
بستری می شدی
درش می آوردند
دورش می انداختند
یا در شیشه های الکل نگه می داشتند
تا به بیمارهای دیگر بگویند
این دلتنگی بزرگ را ما در آوردیم
حیف که با دلتنگی هیچ کاری نمی شود کرد
باید آن را کشید
مثل حبس...

#مریم_اسلامی
@sherestan
/122/

به کنجی رفته ام پاییز سردیست
به دستم چایی لبریز سردیست

بیار آغوش خوزستانی ات را
درون سینه ام تبریز سردیست!


#حمزه_کریم _تباح_فر
@sherestan
/123/
هر که معشوقه بر انگیخت گوارایش باد
دل تنها به چه شوقی پی یلدا برود؟؟
#یغما_گلرویی
@sherestan
/124/
ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم
بجز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم
 
من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم
که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم
 
تو را من دوست می‌دارم خلاف هر که در عالم
اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم
 
و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم
که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم
 
برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد
که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم
 
ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم
کنون امید بخشایش همی‌دارم که مسکینم
 
دلی چون شمع می‌باید که بر جانم ببخشاید
که جز وی کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالینم
 #سعدی
@sherestan
/125/
می نشینم مگر تو رد بشوی

می دوم تا مگر که خسته شوی

می کشم امتداد راهی را

به امید در آن قدم زدن ات

تو قدم می زنی قدم من را

تو نفس می کشی هوس من را

هوس لابه لای هر نفسم

قفس سینه و نفس زدن ات

تو اگر مرغ عشق من باشی

بازوانم بدون شک قفس اند

واقعن حیف اگر که این آغوش

تنگ باشد برای پرزدن ات

شرح یک روح در دو تن حرف است

داستان دو روح و یک تن را

می نویسم اگر شبی تن من

بخورد لحظه ای گره به تن ات

می روی هات را نمی بینم

نیستی هات را نمی خوابم

خواب و بیدار عصر هر شنبه

می نشینم به شوق آمدن ات

#محمدرضا_حاج_رستم_بگلو
@sherestan
/126/

این عصر
چقدر غم انگیز است
انگار
در تمام قطارها و اتوبوس ها
تو دور می شوی

#رسول_یونان

@sherestan
/127/

وقتی تو نیستی ...
شادی کلام نامفهومی ست !

و " دوستت می‌ دارم " رازی‌ ست ،
که در میان حنجره‌ ام دق می‌کند !
و مـــَـن چگونه بی‌ تو نگیرد دلم ؟
اینجا که ساعت وآیینه و هوا ،
به تو معتادند ...

#حسین_منزوی

@sherestan
/128/

دمید صبح و نیاسود چشم راحت ما

سپیده دم نمکی بود بر جراحت ما

#صائب_تبریزی

@sherestan
/129/
آذر
یادش رفته
که پاییز است !
نمیبارد ..
فقط
یخ میزند !
به گمانم
کسی
به طرز فجیعی
تنهایش گذاشته ..
وگرنه
اینگونه
ماتش نمیبرد ...

#مریم_قهرمانلو
@sherestan
/130/
خانه دل تنگ ِ غروبی خفه بود
مثل ِ امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود بر خواهد گشت
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست اینهمه درد
در کمین ِ دل ِ آن کودک ِ خرد ؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم، آه !

#هوشنگ_ابتهاج
@sherestan
/131/
.. به ماهی ها بگو دوام بیاورند
شعر دارد به دریا می رسد...

#کامران_رسول_زاده
@sherestan
/132/

صبح خورشید آمد
دفتر مشق شبم را خط زد
پاک کن، بیهوده است 
اگر این خطها را پاک کنم
جای آنها پیداست.
ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست
تو بگو 
من کجا حق دارم
مشقهایم را 
بر روی کاغذ باطله با خود ببرم؟
می روم
دفتر پاکنویسی بخرم
زندگی را باید از سر سطر نوشت.
#قیصر_امین_پور
@sherestan
/133/
دیرآمدی حالا تو باشی هم،هوایم
دیگرتفاوت باشبِ آبان ندارد
بغضی شبیه آسمان ابری ام که
درچشم خودیک قطره هم باران ندارد

طبق روال روزهایی که نبودی
بین تمام دست هاازدست رفتم !
درخودفرورفتم به سبک شاعران تا
یادت بیندازم«خلاءدرمان ندارد»!

یادت بیندازم که روزی گفته بودی :
من می روم،اماتوشاعرباش وبنویس
جرأت ندادی تابگویم: بی توهیچم ...
بعدازتودیگرشعرمن خواهان ندارد

گفتی: که بایدزندگی ات رابسازی
ماندن کنارهیچ مردی زورکی نیست
من هم دلم می خواست که خوشبخت باشم !
اما بدون ِ تو... نه!این امکان ندارد

کوچک شدم تاجاشوم لای نفس هات
می خواستم زندانی قلب تو باشم
می ریختم دیوارهای حائلت را
غافل ازاینکه راه به زندان ندارد

آینده خط می زد مرا ازسرنوشتت
ترجیح تواین بود: باگل هابمانی !
داغت به دل مانده ست ای رویای خیسم
افسوس که آغوش من گلدان ندارد

لعنت به روزی که قلم دادی به دستم
لعنت به کُل مشق های کودکی هام
«مردی نیامد » بازهم افسرده هستم
شاعرشدن بدترازاین تاوان ندارد !

#صنم_نافع
@sherestan