صبحت بخیر حضرت مضمون هر غزل ...
سلام خدمت همراهان شعرستان
صبحتون بخیر
بیش از هزار شعر مجموعه ی حال حاضر شعرستان رو تشکیل میده که به مرور بیشتر و کاملتر خواهد شد .
بهجهت تخصصی بودن این کانال مطالب با مضمون های غیر ادبی رو منتشر نکردیم و نمیکنیم . اما دوست داشتیم محفل خصوصی ای برای سایر مطالب جالب یا طنز برای نزدیکانی چون شما داشته باشیم و شاید تاثیر کوچکی بر روند زندگی و فرهنگ داشته باشیم .
@razism کانال تازه تاسیس ما جهت مطالب متنوع تر و گاها طنزآلود است .
همانطور که در این کانال هم تمرکز بر روی تعداد اعضا نبوده و کیفیت مطرح بوده در رازیسم نیز چنین خواهد بود .
لینک ورود به رازیسم :
https://telegram.me/joinchat/BHor2z9dZd1LP_sW9bYscg
سلام خدمت همراهان شعرستان
صبحتون بخیر
بیش از هزار شعر مجموعه ی حال حاضر شعرستان رو تشکیل میده که به مرور بیشتر و کاملتر خواهد شد .
بهجهت تخصصی بودن این کانال مطالب با مضمون های غیر ادبی رو منتشر نکردیم و نمیکنیم . اما دوست داشتیم محفل خصوصی ای برای سایر مطالب جالب یا طنز برای نزدیکانی چون شما داشته باشیم و شاید تاثیر کوچکی بر روند زندگی و فرهنگ داشته باشیم .
@razism کانال تازه تاسیس ما جهت مطالب متنوع تر و گاها طنزآلود است .
همانطور که در این کانال هم تمرکز بر روی تعداد اعضا نبوده و کیفیت مطرح بوده در رازیسم نیز چنین خواهد بود .
لینک ورود به رازیسم :
https://telegram.me/joinchat/BHor2z9dZd1LP_sW9bYscg
1053
ردِّ پوتینِ آخرین سرباز
روی شنهای پادگان مانده
بیست و سی حقّ بچّه ها را خورد
حقّشان را بگیر فرمانده
در خبرهای بیست و سی، تنها
نام سربازهای سوری بود
عکس از کوچه های فلّوجه
گوشتهایی که روی توری بود
این طرف آسمانِ بغض آلود
نوزده بار وا شد آغوشش
آن طرف میهمانِ «دورِ همی»
رفت لبخند تا بنا گوشش
عصر ما، عصر بی سرانجامیست
عصر پیغمبرانِ بی اعجاز
بی اهمیّت است هر کس که
قبلِ اسمش نوشته شد «سرباز»
#مصطفی_علوی
@sherestan
ردِّ پوتینِ آخرین سرباز
روی شنهای پادگان مانده
بیست و سی حقّ بچّه ها را خورد
حقّشان را بگیر فرمانده
در خبرهای بیست و سی، تنها
نام سربازهای سوری بود
عکس از کوچه های فلّوجه
گوشتهایی که روی توری بود
این طرف آسمانِ بغض آلود
نوزده بار وا شد آغوشش
آن طرف میهمانِ «دورِ همی»
رفت لبخند تا بنا گوشش
عصر ما، عصر بی سرانجامیست
عصر پیغمبرانِ بی اعجاز
بی اهمیّت است هر کس که
قبلِ اسمش نوشته شد «سرباز»
#مصطفی_علوی
@sherestan
مسابقه شماره 1 : یک وعده کتاب
موضوع مسابقه :
کتابخوانی
نحوه شرکت :
بخشی از متن یک کتاب را به همراه نام کتاب و نام نویسنده به آیدی @Farnoosh_as تا تاریخ 8 تیر ارسال کنید .
قوانین مسابقه :
1- با توجه به تعداد نفرات شرکت کننده مسابقه در یک یا چند مرحله برگزار میگردد .
2 - متن های ارسالی دوستان به صورت همزمان در کانال پست میشود . پس از مدت زمان 72 ساعت سه پستی که بیشترین بازدید را داشته باشند برنده هستند .
3 - اگر متنی که ارسال کنید قبل از شما شخص دیگری ارسال کرده باشد به ناچار باید متن دیگری را انتخاب کنید .
4 - متن ارسالی باید مشخصات زیر را دارا باشد :
- زبان آن فارسی باشد .
- سیاسی نباشد .
- شامل مطالب تحریک آمیز جنسی نباشد .
- حداکثر 600 کاراکتر باشد (حداکثر حدود پانزده خط)
- نام نویسنده و نام کتاب صحت داشته باشند .
به سه برنده این مسابقه جوایزی به رسم یادبود از طرف کانال شعرستان ارسال میگردد .
@sherestan
موضوع مسابقه :
کتابخوانی
نحوه شرکت :
بخشی از متن یک کتاب را به همراه نام کتاب و نام نویسنده به آیدی @Farnoosh_as تا تاریخ 8 تیر ارسال کنید .
قوانین مسابقه :
1- با توجه به تعداد نفرات شرکت کننده مسابقه در یک یا چند مرحله برگزار میگردد .
2 - متن های ارسالی دوستان به صورت همزمان در کانال پست میشود . پس از مدت زمان 72 ساعت سه پستی که بیشترین بازدید را داشته باشند برنده هستند .
3 - اگر متنی که ارسال کنید قبل از شما شخص دیگری ارسال کرده باشد به ناچار باید متن دیگری را انتخاب کنید .
4 - متن ارسالی باید مشخصات زیر را دارا باشد :
- زبان آن فارسی باشد .
- سیاسی نباشد .
- شامل مطالب تحریک آمیز جنسی نباشد .
- حداکثر 600 کاراکتر باشد (حداکثر حدود پانزده خط)
- نام نویسنده و نام کتاب صحت داشته باشند .
به سه برنده این مسابقه جوایزی به رسم یادبود از طرف کانال شعرستان ارسال میگردد .
@sherestan
1054
گفتم كه با فراق مدارا كنم، نشد
يك روز را بدون تو فردا كنم، نشد
در شعر شاعران همه گشتم كه مصرعى
در شأن چشم هاى تو پيدا كنم، نشد
گفتندعاشقِ كه شدى؟ گريه ام گرفت...
ميخواستم بخندم و حاشا كنم، نشد
بيزارم از رقيب كه تا آمدم تو را ...
از دور چند لحظه تماشا كنم، نشد
شاعر شدم كه با قلم ساحرانه ام
در قاب شعر، عشق تو را جا كنم، نشد
#سجاد_سامانی
@sherestan
گفتم كه با فراق مدارا كنم، نشد
يك روز را بدون تو فردا كنم، نشد
در شعر شاعران همه گشتم كه مصرعى
در شأن چشم هاى تو پيدا كنم، نشد
گفتندعاشقِ كه شدى؟ گريه ام گرفت...
ميخواستم بخندم و حاشا كنم، نشد
بيزارم از رقيب كه تا آمدم تو را ...
از دور چند لحظه تماشا كنم، نشد
شاعر شدم كه با قلم ساحرانه ام
در قاب شعر، عشق تو را جا كنم، نشد
#سجاد_سامانی
@sherestan
شعرستان
مسابقه شماره 1 : یک وعده کتاب موضوع مسابقه : کتابخوانی نحوه شرکت : بخشی از متن یک کتاب را به همراه نام کتاب و نام نویسنده به آیدی @Farnoosh_as تا تاریخ 8 تیر ارسال کنید . قوانین مسابقه : 1- با توجه به تعداد نفرات شرکت کننده مسابقه در یک یا چند مرحله…
عزیزان شعرستان حتما در مسابقه شرکتکنید تا بتونیممحبتاتون رو با چند هدیه ی کوچیک تا حدی جبران کنیم...
1055
تهران و بوی ذرت مکزیکی و غروب
تهران و چند خاطره ی افتضاح و خوب
تهران و خط متروی تجریش تا جنوب
این شهر خسته را به شما می سپارمش
تهران سکته کرده ی از هر دو پا فلج
تهران وصله پینه شده با خطوط کج
تهران تا همیشه ترافیک تا کرج
این شهر خسته را به شما می سپارمش
من روزهای خونی و پرالتهاب را
من سطل های سوخته ی انقلاب را
بر سنگفرش کهنه بساط کتاب را
بوسیدم و برای شما جا گذاشتم
من خش و خش رفتگر از صبح زود را
سیگار بهمن و ریه ی غرق دود را
من هر که عاشقم شده بود و نبود را
بوسیدم و برای شما جا گذاشتم
بلوار پر درخت ولیعصر تا ونک
نوشابه های شیشه ای و تخمه و پفک
کابوس های هر شبه از درد مشترک
یک روز می رسد که فراموش می شوند
تنهایی ام نشسته میان اتاق ها
بر بیست و هشت سالگی ام جای داغ ها
گریه نمی کنم… همه ی اتفاق ها
یک روز می رسد که فراموش می شوند
#فاطمه_اختصاری
@sherestan
تهران و بوی ذرت مکزیکی و غروب
تهران و چند خاطره ی افتضاح و خوب
تهران و خط متروی تجریش تا جنوب
این شهر خسته را به شما می سپارمش
تهران سکته کرده ی از هر دو پا فلج
تهران وصله پینه شده با خطوط کج
تهران تا همیشه ترافیک تا کرج
این شهر خسته را به شما می سپارمش
من روزهای خونی و پرالتهاب را
من سطل های سوخته ی انقلاب را
بر سنگفرش کهنه بساط کتاب را
بوسیدم و برای شما جا گذاشتم
من خش و خش رفتگر از صبح زود را
سیگار بهمن و ریه ی غرق دود را
من هر که عاشقم شده بود و نبود را
بوسیدم و برای شما جا گذاشتم
بلوار پر درخت ولیعصر تا ونک
نوشابه های شیشه ای و تخمه و پفک
کابوس های هر شبه از درد مشترک
یک روز می رسد که فراموش می شوند
تنهایی ام نشسته میان اتاق ها
بر بیست و هشت سالگی ام جای داغ ها
گریه نمی کنم… همه ی اتفاق ها
یک روز می رسد که فراموش می شوند
#فاطمه_اختصاری
@sherestan
شعرستان
مسابقه شماره 1 : یک وعده کتاب موضوع مسابقه : کتابخوانی نحوه شرکت : بخشی از متن یک کتاب را به همراه نام کتاب و نام نویسنده به آیدی @Farnoosh_as تا تاریخ 8 تیر ارسال کنید . قوانین مسابقه : 1- با توجه به تعداد نفرات شرکت کننده مسابقه در یک یا چند مرحله…
سلام خدمت عزیزان شعرستان . اولین مسابقات شعرستان امشب شروع خواهد شد . در صورتی که مایل به شرکت هستید تا قبل از ساعت 12 متن های خودتون رو به آیدی @Farnoosh_as ارسال نمایید .
زندگی
چرخ دستی خوبی ست
چرخ در دست دیگران خوردم
چرخ
چرخیده شد به چرخیدن
بین چرخیدنت...
تکان خوردم
خواستم
از زمین جدا بشوم
خواستی ناگهان خدا بشوم
دستی
از سمت آسمان آمد
زخمی از سمت آسمان خوردم
دستی از سمت آسمان آمد
دست من را
به دست بعدی داد
دست بعدی
به دست بعدی داد
دستبند مرا
به دستی داد
یقه ام را گرفت تنهایی...
گفت : بی من چگونه این جایی ؟!
▪️
بعد دست مرا به دستی داد ، دست ، دست مرا به دستی داد
استکان آسمان به هستی داد
هستی از سمت آسمان افتاد
دست من را گرفت در دستش
عطر آویشن است در دستم
تو! بله ظاهرن خودم هستم
پشت در را ... بله! خودت بستی
[ توی ی این متن با که همدستی ؟! ]
دستبند مرا به دستم زد ، بعد از متن شعر بیرون رفت
▪️
پای این استکان که افتادی
با همین استکان مرا خوردی
چشم
در چشم استکان بودی
گریه در بغض استکان خوردم...
▪️
دست بعدی
کمی ورق برگشت
آسمان روی صندلی لم داد
خون راوی به استکان پاشید
[ راوی ی متن چرخ خیاطی
زاویه دید مرد خیاط است ]
#سید_احمد_حسینی
@sherestan
چرخ دستی خوبی ست
چرخ در دست دیگران خوردم
چرخ
چرخیده شد به چرخیدن
بین چرخیدنت...
تکان خوردم
خواستم
از زمین جدا بشوم
خواستی ناگهان خدا بشوم
دستی
از سمت آسمان آمد
زخمی از سمت آسمان خوردم
دستی از سمت آسمان آمد
دست من را
به دست بعدی داد
دست بعدی
به دست بعدی داد
دستبند مرا
به دستی داد
یقه ام را گرفت تنهایی...
گفت : بی من چگونه این جایی ؟!
▪️
بعد دست مرا به دستی داد ، دست ، دست مرا به دستی داد
استکان آسمان به هستی داد
هستی از سمت آسمان افتاد
دست من را گرفت در دستش
عطر آویشن است در دستم
تو! بله ظاهرن خودم هستم
پشت در را ... بله! خودت بستی
[ توی ی این متن با که همدستی ؟! ]
دستبند مرا به دستم زد ، بعد از متن شعر بیرون رفت
▪️
پای این استکان که افتادی
با همین استکان مرا خوردی
چشم
در چشم استکان بودی
گریه در بغض استکان خوردم...
▪️
دست بعدی
کمی ورق برگشت
آسمان روی صندلی لم داد
خون راوی به استکان پاشید
[ راوی ی متن چرخ خیاطی
زاویه دید مرد خیاط است ]
#سید_احمد_حسینی
@sherestan
اولین مسابقه خانواده شعرستان :
هفت پست در زیر این مطلب گذاشته میشود که در حال حاضر بازدیدی ندارند . تا ساعت 12 شب روز سه شنبه پانزدهم تیر ماه سه پستی که بیشترین بازدید را داشته باشند برنده هستند و هدایای خود را دریافت خواهند کرد .
دوستان عزیز میتونند با فوروارد کردن بهترین متن به گروه ها یا کانال ها به برنده شدنش کمک کنن .
@sherestan
هفت پست در زیر این مطلب گذاشته میشود که در حال حاضر بازدیدی ندارند . تا ساعت 12 شب روز سه شنبه پانزدهم تیر ماه سه پستی که بیشترین بازدید را داشته باشند برنده هستند و هدایای خود را دریافت خواهند کرد .
دوستان عزیز میتونند با فوروارد کردن بهترین متن به گروه ها یا کانال ها به برنده شدنش کمک کنن .
@sherestan
کد 001 :
آموخته ام که وابسته نباید شد
نه به هیچ کس، نه به هیچ رابطه اى
واین لعنتى نشدنى ترین کارى بود که آموخته ام !
#کتاب
#گریز_دلپذیر
#آنا_گاوالدا
—-------------------------------------------
مسابقات کانال شعرستان @sherestan
https://telegram.me/joinchat/BHor2zvDwVwy7gTu8k2oJw
آموخته ام که وابسته نباید شد
نه به هیچ کس، نه به هیچ رابطه اى
واین لعنتى نشدنى ترین کارى بود که آموخته ام !
#کتاب
#گریز_دلپذیر
#آنا_گاوالدا
—-------------------------------------------
مسابقات کانال شعرستان @sherestan
https://telegram.me/joinchat/BHor2zvDwVwy7gTu8k2oJw
کد 002 :
بابا لنگ دراز عزیزم؛
تمام ِ دلخوشی ِ دنیای من این است که تو ندانی و من دوستت بدارم.
وقتی می فهمی و میرانی ام؛ چیزی درون ِ دلم فرو میریزد... چیزی شبیه غرور.
#کتاب
#بابا_لنگ_دراز
#جین_وبستر
—-------------------------------------------
مسابقات کانال شعرستان @sherestan
https://telegram.me/joinchat/BHor2zvDwVwy7gTu8k2oJw
بابا لنگ دراز عزیزم؛
تمام ِ دلخوشی ِ دنیای من این است که تو ندانی و من دوستت بدارم.
وقتی می فهمی و میرانی ام؛ چیزی درون ِ دلم فرو میریزد... چیزی شبیه غرور.
#کتاب
#بابا_لنگ_دراز
#جین_وبستر
—-------------------------------------------
مسابقات کانال شعرستان @sherestan
https://telegram.me/joinchat/BHor2zvDwVwy7gTu8k2oJw
کد 003 :
وقتی دو نفر به نقطهی اوج احساسشون میرسن، باید از همدیگه جدا شن
نه اینکه شاهد سقوط ِ اجتنابناپذیرش باشن...
#کتاب
#ماه_تلخ
#رومن_پولانسکی
—-------------------------------------------
مسابقات کانال شعرستان @sherestan
https://telegram.me/joinchat/BHor2zvDwVwy7gTu8k2oJw
وقتی دو نفر به نقطهی اوج احساسشون میرسن، باید از همدیگه جدا شن
نه اینکه شاهد سقوط ِ اجتنابناپذیرش باشن...
#کتاب
#ماه_تلخ
#رومن_پولانسکی
—-------------------------------------------
مسابقات کانال شعرستان @sherestan
https://telegram.me/joinchat/BHor2zvDwVwy7gTu8k2oJw
کد 004 :
فرد هرقدر هم فاسد و حقیر باشد . به طور غریزی طالب آن است که برایش شخصیت قائل شوند چون یک انسان است ، پس باید مثل یک انسان هم با او رفتارشود
#کتاب
#خاطرات_خانه_مردگان
#فئودور_داستایوفسکی
—-------------------------------------------
مسابقات کانال شعرستان @sherestan
https://telegram.me/joinchat/BHor2zvDwVwy7gTu8k2oJw
فرد هرقدر هم فاسد و حقیر باشد . به طور غریزی طالب آن است که برایش شخصیت قائل شوند چون یک انسان است ، پس باید مثل یک انسان هم با او رفتارشود
#کتاب
#خاطرات_خانه_مردگان
#فئودور_داستایوفسکی
—-------------------------------------------
مسابقات کانال شعرستان @sherestan
https://telegram.me/joinchat/BHor2zvDwVwy7gTu8k2oJw
کد 005 :
اكثريت عظيم روشنفكرانى كه مىشناسم، در جستوجوى چيزى نيستند و هيچ كارى نمىكنند و به درد كارى نمىخورند. همهشان بد تحصيل كردهاند، به طور جدى مطالعه نمىكنند، دربارهى علوم فقط پر حرفى مىكنند، از هنر هم كم سر در مىآورند. همهشان خودشان را مىگيرند و با قيافهى جدى، گندهگويى و فلسفهبافى مىكنند؛ حال آن كه پيش چشم شان كارگرها غذا ندارند و چهل نفرى در يك اتاق نامناسب مىخوابند، توى ساس و تعفن و گند و رطوبت و ناپاكى اخلاقى مىلولند...
پر واضح است كه همهى حرفهاى قشنگمان فقط براى آن است كه سر خودمان و ديگران شيره بماليم...
#کتاب
#باغ_آلبالو
#آنتوان_چخوف
—-------------------------------------------
مسابقات کانال شعرستان @sherestan
https://telegram.me/joinchat/BHor2zvDwVwy7gTu8k2oJw
اكثريت عظيم روشنفكرانى كه مىشناسم، در جستوجوى چيزى نيستند و هيچ كارى نمىكنند و به درد كارى نمىخورند. همهشان بد تحصيل كردهاند، به طور جدى مطالعه نمىكنند، دربارهى علوم فقط پر حرفى مىكنند، از هنر هم كم سر در مىآورند. همهشان خودشان را مىگيرند و با قيافهى جدى، گندهگويى و فلسفهبافى مىكنند؛ حال آن كه پيش چشم شان كارگرها غذا ندارند و چهل نفرى در يك اتاق نامناسب مىخوابند، توى ساس و تعفن و گند و رطوبت و ناپاكى اخلاقى مىلولند...
پر واضح است كه همهى حرفهاى قشنگمان فقط براى آن است كه سر خودمان و ديگران شيره بماليم...
#کتاب
#باغ_آلبالو
#آنتوان_چخوف
—-------------------------------------------
مسابقات کانال شعرستان @sherestan
https://telegram.me/joinchat/BHor2zvDwVwy7gTu8k2oJw
کد 006 :
شیخ ما گفت که وقتی زنبوری به موری رسید، اورا دید که دانه ای گندم می برد به خانه و آن دانه زیروزبر می آمد و به جهد و حیله ی بسیار آن را می کشید و مردمان پای بر او می نهادند و او را خسته می کردند.آن زنبور آن مور را گفت که این چه سختی و مشقت است که تو از برلی دانه ای بر خود نهاده ای و از بری یک دانه ی محقر چندین مذلت می کشی؟بیا تا ببینی که من چگونه آسان می خورم و از چندین نعمت های با لذت بی این همه مشقت نصیب می گیرم و از انچه نیکوتر و بهتر است و شایسته،به مراد خویش به کار می برم.پس مور را با خویشتن به دکان قصابی برد؛ به جایی که گوشت نیکوتر و فربه تر بود. بنشست و از جایی که نازکتر بود سیر بخورد و پاره ای فراهم آورد تا ببرد. قصاب فراز آمد و کاردی بر وی زد و آن زنبور را به دو نیمه کرد و بینداخت. آن زنبور بر زمین افتاد و آن مور فراز آمد و پایش بگرفت و می کشید و می گفت:هرکه انجا نشیند که خواهد و مرادش بود،چنانش کشند که نخواهد و مرادش نبود.
#کتاب
#اسرار_التوحید
#محمد_بن_منور
—-------------------------------------------
مسابقات کانال شعرستان @sherestan
https://telegram.me/joinchat/BHor2zvDwVwy7gTu8k2oJw
شیخ ما گفت که وقتی زنبوری به موری رسید، اورا دید که دانه ای گندم می برد به خانه و آن دانه زیروزبر می آمد و به جهد و حیله ی بسیار آن را می کشید و مردمان پای بر او می نهادند و او را خسته می کردند.آن زنبور آن مور را گفت که این چه سختی و مشقت است که تو از برلی دانه ای بر خود نهاده ای و از بری یک دانه ی محقر چندین مذلت می کشی؟بیا تا ببینی که من چگونه آسان می خورم و از چندین نعمت های با لذت بی این همه مشقت نصیب می گیرم و از انچه نیکوتر و بهتر است و شایسته،به مراد خویش به کار می برم.پس مور را با خویشتن به دکان قصابی برد؛ به جایی که گوشت نیکوتر و فربه تر بود. بنشست و از جایی که نازکتر بود سیر بخورد و پاره ای فراهم آورد تا ببرد. قصاب فراز آمد و کاردی بر وی زد و آن زنبور را به دو نیمه کرد و بینداخت. آن زنبور بر زمین افتاد و آن مور فراز آمد و پایش بگرفت و می کشید و می گفت:هرکه انجا نشیند که خواهد و مرادش بود،چنانش کشند که نخواهد و مرادش نبود.
#کتاب
#اسرار_التوحید
#محمد_بن_منور
—-------------------------------------------
مسابقات کانال شعرستان @sherestan
https://telegram.me/joinchat/BHor2zvDwVwy7gTu8k2oJw
کد 007 :
هر مکتب انقلابی ومکتب مردمی وآزادیخواهی که بان معتقدی اصول فلسفی وعلمی واستراتژیکی اش هرچه هست کار ندارم،آیا اگر همه ی هدفهاو شعار هایش را خلاصه کنی به دو اصل عدل وامامت منحصر نیست؟ یکی نظام استثمار وتضاد طبقاتی وظلم اجتماعی وتفرقه اجتماعی راتبدیل بکند به نظام برابری و عدالت ودوم جامعه را از حاکمیت استبدادی واشرافی رها کند واز یک رهبری انقلابی و انسانی پاک برخوردار سازد،اما تو خیال می کنی اصول مذهبی شیعه باید ریاضت باشد وعبادت،ندبه باشد ونوحه،نه اینجوری نیست.ما چه کنیم که این دواصل را از معنیه خودش انداختند،یعنی اسمش آنرا حفظ و رسمش را نفی کردند.
#کتاب
#پدر_مادر_ما_متهمیم
#علی_شریعتی
—-------------------------------------------
مسابقات کانال شعرستان @sherestan
https://telegram.me/joinchat/BHor2zvDwVwy7gTu8k2oJw
هر مکتب انقلابی ومکتب مردمی وآزادیخواهی که بان معتقدی اصول فلسفی وعلمی واستراتژیکی اش هرچه هست کار ندارم،آیا اگر همه ی هدفهاو شعار هایش را خلاصه کنی به دو اصل عدل وامامت منحصر نیست؟ یکی نظام استثمار وتضاد طبقاتی وظلم اجتماعی وتفرقه اجتماعی راتبدیل بکند به نظام برابری و عدالت ودوم جامعه را از حاکمیت استبدادی واشرافی رها کند واز یک رهبری انقلابی و انسانی پاک برخوردار سازد،اما تو خیال می کنی اصول مذهبی شیعه باید ریاضت باشد وعبادت،ندبه باشد ونوحه،نه اینجوری نیست.ما چه کنیم که این دواصل را از معنیه خودش انداختند،یعنی اسمش آنرا حفظ و رسمش را نفی کردند.
#کتاب
#پدر_مادر_ما_متهمیم
#علی_شریعتی
—-------------------------------------------
مسابقات کانال شعرستان @sherestan
https://telegram.me/joinchat/BHor2zvDwVwy7gTu8k2oJw
@sherestan
رخ پریدگی چهره از فسانه ی توست
تمام حواسم به گفتن ترانه توست
دلم اگر چه خرابه شده ز دوری تو
ولی هنوز هرچه هست خانه، خانه توست
رسد به گوش صدای گریه پسری محزون
که در خیال خودش سرش به شانه توست
دلش گرفته از همه ی عاشقانه های این مردم
همه رد مشت ها به دیوارش از بهانه توست
دوباره بغض، یادم آمد اگر که تنهایم
ز غرور مسخره ی دخترانه توست
تو دور میزنی و من جریمه میشوم هر دم
کسی که نمیداند این ز چهره ی دوگانه توست
شاید سمپاشی میوه هایی که می خوری
اینروزها دلیل حرف های قاتلانه توست
اما هنوز با اینهمه یادت روشنم میدارد
فقط گله ز خواب راحت شبانه توست
#سبحان
رخ پریدگی چهره از فسانه ی توست
تمام حواسم به گفتن ترانه توست
دلم اگر چه خرابه شده ز دوری تو
ولی هنوز هرچه هست خانه، خانه توست
رسد به گوش صدای گریه پسری محزون
که در خیال خودش سرش به شانه توست
دلش گرفته از همه ی عاشقانه های این مردم
همه رد مشت ها به دیوارش از بهانه توست
دوباره بغض، یادم آمد اگر که تنهایم
ز غرور مسخره ی دخترانه توست
تو دور میزنی و من جریمه میشوم هر دم
کسی که نمیداند این ز چهره ی دوگانه توست
شاید سمپاشی میوه هایی که می خوری
اینروزها دلیل حرف های قاتلانه توست
اما هنوز با اینهمه یادت روشنم میدارد
فقط گله ز خواب راحت شبانه توست
#سبحان
1056
من لعنت فرستادم
به آن دری که به اندازه ی بازوی کوچک تو باز نشد
با سر به آن کوفتم
چرا که دست هایم
در آستینم نبودند
دست هایم یک بار
خاطره ی تو را به آغوش کشیدند
بعد، رهایم کردند
نه از مرگ نجاتم دادی نه از زندگی
تنهایی را زیر پاهایم گذاشتم
تا ببینمت
غربت را در دست هایم گرفتم
تا ببوسمت
حرف هایت را شنیدم
از کسی درون آینه
از کسی پشت تلفن
از زنی
که فراموشش کرده ام
از زنی، به اضافه ی همه ی زن ها
من آواره بودم
من بی کس بودم
پس تازیانه برداشتم
و غمگین ترین روزم را شکنجه کردم
در زندگی
طنابی را
رها کردم
و
طنابی دیگر را گرفتم
بذری را کاشتم
و
گیاهی دیگر را رویاندم
و چون حسرت خوردم
گل دیگری رویید
گلی که برای زیبایی یک زن
کافی نبود
سرنوشتم پنجره ای است نیمه باز
که شب را به درون روز می برم
و روز را به درون شب
اتاق من آسایشگاهی است
که همه
همدیگر را فراموش کرده اند
آدم روزی چون دیوانه ای رو به خودش می کند
تا روزهای
پشت سرش را
ببخشد
#ادریس_ختیاری
@sherestan
من لعنت فرستادم
به آن دری که به اندازه ی بازوی کوچک تو باز نشد
با سر به آن کوفتم
چرا که دست هایم
در آستینم نبودند
دست هایم یک بار
خاطره ی تو را به آغوش کشیدند
بعد، رهایم کردند
نه از مرگ نجاتم دادی نه از زندگی
تنهایی را زیر پاهایم گذاشتم
تا ببینمت
غربت را در دست هایم گرفتم
تا ببوسمت
حرف هایت را شنیدم
از کسی درون آینه
از کسی پشت تلفن
از زنی
که فراموشش کرده ام
از زنی، به اضافه ی همه ی زن ها
من آواره بودم
من بی کس بودم
پس تازیانه برداشتم
و غمگین ترین روزم را شکنجه کردم
در زندگی
طنابی را
رها کردم
و
طنابی دیگر را گرفتم
بذری را کاشتم
و
گیاهی دیگر را رویاندم
و چون حسرت خوردم
گل دیگری رویید
گلی که برای زیبایی یک زن
کافی نبود
سرنوشتم پنجره ای است نیمه باز
که شب را به درون روز می برم
و روز را به درون شب
اتاق من آسایشگاهی است
که همه
همدیگر را فراموش کرده اند
آدم روزی چون دیوانه ای رو به خودش می کند
تا روزهای
پشت سرش را
ببخشد
#ادریس_ختیاری
@sherestan