شعرستان
1.1K subscribers
2.07K photos
148 videos
130 files
26 links
هنر اگرچه نان نمی شود اما شراب زندگیست
ژان پل سارتر

ارتباط :
@Sherestan_a



#Leave_Channel
Download Telegram
~~۹۱~~
تا دست‌ها کمر نکنی بر میان دوست
بوسی به کام دل ندهی بر دهان دوست
دانی حیات کشته شمشیر عشق چیست
سیبی گزیدن از رخ چون بوستان دوست
بر ماجرای خسرو و شیرین قلم کشید
شوری که در میان منست و میان دوست
خصمی که تیر کافرش اندر غزا نکشت
خونش بریخت ابروی همچون کمان دوست
دل رفت و دیده خون شد و جان ضعیف ماند
وان هم برای آن که کنم جان فدای دوست
روزی به پای مرکب تازی درافتمش
گر کبر و ناز بازنپیچد عنان دوست
هیهات کام من که برآرد در این طلب
این بس که نام من برود بر زبان دوست
چون جان سپرد نیست به هر صورتی که هست
در کوی عشق خوشتر و بر آستان دوست
با خویشتن همی‌برم این شوق تا به خاک
وز خاک سر برآرم و پرسم نشان دوست
فریاد مردمان همه از دست دشمنست
فریاد سعدی از دل نامهربان دوست

#سعدی
@sherestan
~~۹۲~~
من این صحنه را،
از بچگی دوست داشته ام...

زنی در پاییز
برای مردی در زمستان
شال گردن ببافد...

قصه ی عشق از زمین که گذشت،
از هوایی شدن هراسی نیست!
پیش بینی نکن چه خواهد شد
عشق مثل هواشناسی نیست!

#یاسر_قنبرلو
@sherestan
~~۹۳~~
چون به هنگام وفا
هیچ ثباتی‌ ت نبود...

می‌کنم شُکر که
بر جور
دوامی داری!
#حافظ
@sherestan
~~۹۴~~
.
ﺳـﺎﻟـهاﺭﻓـﺖ ﻭ ﻫﻨﻮز. . .
ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﭙﺮﺳـﺪ ﺍﺯ ﻣﻦ. . .
ﮐﻪ ﺗﻮ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮۀ ﻋﺸـﻖ ﭼﻪ ﻫـﺎ ﻣـﯽ ﺧﻮﺍﻫـﯽ. . .؟؟
ﺻﺒـﺢ ﺗﺎ ﻧﯿﻤﻪ ﯼ ﺷـﺐ ﻣﻨﺘﻈﺮﯼ. . .
ﻫﻤـﻪ ﺟﺎ ﻣﯽ ﻧﮕﺮﯼ. . .
ﮔـﺎﻩ ﺑﺎ ﻣـﺎﻩ ﺳﺨﻦ ﻣـﯽ ﮔﻮﯾـﯽ. . .
ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﺭﻫﮕﺬﺭﺍﻥ ، ﺧﺒﺮِ ﮔﻤﺸﺪﻩ ﺍﯼ ﻣـﯽ ﺟـﻮﯾـﯽ
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﮔﻤﺸﺪﻩ ﺍﺕ ﮐﯿﺴـﺖ. . . .؟
ﮐﺠﺎﺳـﺖ. . .؟
ﺻـﺪﻓﯽ ﺩﺭ ﺩﺭﯾﺎ ﺍﺳﺖ. . .؟
ﻧﻮﺭﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻧـۀ ﻓﺮﺩﺍﻫﺎﺳﺖ. . .
ﯾﺎ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﺯِ ﺍَﺯﻝ ﻧﺎﭘﯿـﺪﺍﺳﺖ. . .

#قيصر_امين_پور
@sherestan
~~۹۵~~
چه انتظار عظیمی
نشسته در دل ما

همیشه منتظریم
و کسی نمی آید

#حمید_مصدق

@sherestan
~~۹۶~~
شبانه های مرا می شود سحر باشی؟
و میشود که از این نیز خوبتر باشی ؟

تداوم من و دریا و آسمان با تو
همیشگی ست اگر هم تو رهگذر باشی

نیازمند توام مثل زخم لب بسته
خوشاتر آنکه تو گهگاه نیشتر باشی

غروب و سوختن ابر و من تماشایی ست
ولی مباد تو این گونه شعله ور باشی

ببین چه دل خوشی ساده ای: همینم بس
که یاد من به هر اندازه مختصر باشی

چقدر دفترکم رنگ و روح می گیرد
تو در حواشی این متن هم اگر باشی

دوباره جذبه به پرواز میدهد شعرم
کبوتران مرا گر تو بال و پر باشی

نگاه می کنی و من ز شوق می میرم
همیشه بهر من ای چشم خوش خبر باشی

من عاشق خطری با توام خوشا آن روز
که بی دریغ تو هم عاشق خطر باشی

#محمد_علی_بهمنی

@sherestan
~~۹۷~~
نگو کسی به فکرت نیست
و نامت را دنیا از یاد برده است
شاید دنیا
تویی و من

و نام ما مهم نیست در جریده عالم
با حروف درشت جاپ شود
همین که جانانه بر لبی جاری شود
تا ابدیت خواهد رفت

#عباس_صفاری

@sherestan
~~۹۸~~
بیا زمینی باشیم
من از دوزخی که راهش به بهشت باشد می ترسم
فقط اگر
یکی مثل تو کنارِ من باشد؛
عشق باشد؛
جراتِ گناه باشد.
بگذار زمینی باشیم
بهشت همانجاست که من باشم و تو باشی
چه فرقی می کند که معصوم یا پر گناه باشیم؟

#نیکی_فیروزکوهی

@sherestan
~~۹۹~~
بعضی ها شنبه ی آدمند
پُرِ قرار های تازه
پُرِ شروع های دوباره
جدی و عبوس

بعضی ها سه شنبه ی آدمند
پُرِ کارهای نکرده
پُرِ وعده های عقب افتاده
آشفته و مضطرب

بعضی ها پنجشنبه آدمند
پُرِ رهایی و بی خیالی
پُرِ سبک باری و خوشحالی

تو جمعه ی منی
بهترین روز هفته ام،
که آفتابش بالا نیامده به غروب میرسد...

#حسین_وحدانی

@sherestan
1
~~ 100 ~~

“ﺁﯾﺎ ﻫﻨﺮ ﻭ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽ‌ﺭﺳﻨﺪ؟”
#شاملو :
ﺁﻩ ﺑﻠﻪ، ﺣﺘﻤﺎ؛
ﻧﺮﻭﻥ ﺷﻬﺮ ﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﺗﺶ ﻣﯽ‌ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﭼﻨﮓ ﻣﯽ‌ﻧﻮﺍﺧﺖ. ﺷﺎﻩ ﺍﺳﻤﺎﻋﯿﻞ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺻﺪﻫﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﮔﺮﺩﻥ ﻣﯽ‌ﺯﺩ ﻭ ﻏﺰﻝ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺖ. ﺑﺘﻬﻮﻭﻥ ﻋﻈﯿﻢ‌ﺗﺮﯾﻦ ﺳﻤﻔﻮﻧﯽ ﻋﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺳﺘﺎﯾﺶ ﺷﺎﺩﯼ ﺳﺎﺧﺖ ﻭ تقدیم ناپلئون کرد. ﻫﯿﺘﻠﺮ ﮐﻪ ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺷﺖ ﻧﻘﺎﺵ ﺑﺸﻮﺩ، ﻋﻈﯿﻢ‌ﺗﺮﯾﻦ ﺭﻧﺠﮕﺎﻩ ﺗﺎﺭﯾﺦ، ﮐﺸﺘﺎﺭﮔﺎﻩ ﺯﺍﺧﺴﻦ ﻫﺎﻭﺯﻥ ﺭﺍ بنا کرد. ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﯿﻦ ﺷﺎﻩ ﻫﻢ ﺷﻌﺮ ﻣﯽ‌ﺳﺮﻭﺩ ﻭ ﻫﻢ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ ﻭ ﻧﻘﺎﺵ ﻣﯽ‌ﭘﺮﻭﺭﺩ؛ ﺍﻣﺎ، ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﺗﮑﻪ ﻃﻼ ﻣﯽ‌ﺩﺍﺩ ﺳﺎﺭﻕ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﻩ ﺯﻧﺪﻩ ﭘﻮﺳﺖ بکنند؛ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺑﺎ ﺑﺎﺩﻣﺠﺎﻥ ﺗﻔﺎﻭﺗﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ!
ﺧﺐ ﺑﻠﻪ، ﯾﮏ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽ‌ﺭﺳﻨﺪ: ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻧﻌﺶ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ!
ﺑﺮﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺯ «ﮔﻔﺖ ﻭ ﺷﻨود ﻧﺎﺻﺮ ﺣﺮﯾﺮﯼ ﺑﺎ ﺍﺣﻤﺪ ﺷﺎﻣﻠﻮ»

@sherestan
~~١٠١~~

ادبیات شاید نتواند جلوی جنگ و خون ریزی را بگیرد،
شاید نتواند جلوی مرگ کودکی را بگیرد،
اما می تواند کاری کند که دنیا به آن فکر کند.
@sherestan

#ژان_پل_سارتر
بیانیه ی جایزه ی نوبل
/102/
گاهي بايد به دور خود 
يک ديوار تنهايي کشيد
نه براي اينکه 
ديگران را از خودت دور کني
بلکه ببيني چه کسي 
براي ديدنت 
ديوار را خراب مي کند

@sherestan
#ژان_پل_سارتر

«فیلسوف و نویسنده فرانسوی»
/103/
حرف یلدا شد که او دستی به موهایش کشید

نرخ تعیین میکند گویا میانِ معرکه

#سجاد_شهیدی
@sherestan
/104/
زمستان را
به خاطر چتری دوست دارم
که سرپناهش را در باران
قسمت میکنی با من
و هر قدر هم که گرم بپوشی
یقین دارم باز
در صف خلوت سینما خودت را
دلبرانه می چسبانی به من

هنوز باورم نمیشود
که سال به سال
چشم به راه زمستانی می نشینم
که سالها
چشم دیدنش را نداشته ام

#عباس_صفاری
@sherestan
/105/
سرم را
نه ظلم می تواند خم کند،
نه مرگ...
نه ترس!

سرم فقط
برای بوسیدن دست های تو
خم می شود...

#ناظم_حکمت
@sherestan
/106/
ما گشته ایم،نیست،تو هم جستجو نکن
آن روزها گذشت،دگر آرزو مکن
دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر
خاکستر گداخته را زیر و رو مکن


در چشم دیگران منشین در کنار من
ما را در این مقایسه بی آبرو مکن!
دیدار ما تصور یک بی نهایت است
با یکدگر دو آینه را رو به رو مکن!

#فاضل_نظری
@sherestan
/107/
تورا در آغوش می گیرم
اما شبیه تراشی که مدادش را تمام خواهد کرد
غمگینم...

#ستار_جانعلی_پور
@sherestan
/108/
مردها خیلی هم خوبند...
دوست داشتنی و مهربان..
عاشق محبت واقعی...
گاهی وقتا مثل یه بچه از ته دل خوشحالند..
و گاهی مثل یک پیرمرد خسته...
اکثرشان تنهایی را تجربه کرده اند...
بیشترشان درد کشیده اند...
و اکثرا غمهایشانرا در وجودشان مخفی کرده اند..
خیلی از اشک ها را نگذاشته اند از چشمانشان بیرون بریزد..
مردها میروند قدم میزنند تا یادشان نرود که به جای گریه باید قدمهای محکم داشته باشند..
همانهای که اگر عاشق شوند ؛
برایتان شاملو می شوند ،و بیستون میکنند...
و تو بهشت را روی زمین خواهی داشت...
اری اینها مرد هستند...

#فروغ_فرخزاد
@sherestan
/109/
با که خواهی باز کرد این در که بر من ، بسته ای ؟

بر که خواهی بست دل را چون ز من برداشتی ...

#حسین_منزوی 
@sherestan
/110/
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست؟
بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من بدر می‌رود
چو فرهادم آتش به سر می‌رود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو می‌دویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استاده‌ام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
همه شب در این گفت و گو بود شمع
به دیدار او وقت اصحاب، جمع
نرفته ز شب همچنان بهره‌ای
که ناگه بکشتش پری چهره‌ای
همی گفت و می‌رفت دودش به سر
همین بود پایان عشق، ای پسر
ره این است اگر خواهی آموختن
به کشتن فرج یابی از سوختن
مکن گریه بر گور مقتول دوست
قل الحمدلله که مقبول اوست
اگر عاشقی سر مشوی از مرض
چو سعدی فرو شوی دست از غرض
فدائی ندارد ز مقصود چنگ
وگر بر سرش تیر بارند و سنگ
به دریا مرو گفتمت زینهار
وگر می‌روی تن به طوفان سپار

#سعدی
@sherestan
/111/
که را بغل بکنم غیر زانوانم را ؟

که گریه دارم و آن شانه برنمی گردد

#مجتبا_صادقی
@sherestan