947
به عکس رادیولوژی نگاه کرد و
گفت:
رویاهایی در سر داری
رویاهایی که تاریکند
و نور را از خود عبور نمیدهند.
#عبدالصابر_کاکایی
@sherestan
به عکس رادیولوژی نگاه کرد و
گفت:
رویاهایی در سر داری
رویاهایی که تاریکند
و نور را از خود عبور نمیدهند.
#عبدالصابر_کاکایی
@sherestan
948
شعرى از شيمبورسكا در مقام مادر
«زن، اسمت چیست؟»
«نمیدانم.»
«چند سال داری؟ اهل کجایی؟»
«نمیدانم.»
«چرا این گودال را کندهای؟»
«نمیدانم.»
«چند وقت است که پنهان شدهای؟»
«نمیدانم.»
«چرا انگشتم را گاز گرفتی؟»
«نمیدانم.»
«نمیدانی که ما آزارت نخواهیم داد؟»
«نمیدانم.»
«کدام طرفی هستی؟»
«نمیدانم.»
«زمان جنگ است، باید انتخاب کنی.»
«نمیدانم.»
«هنوز دهکدهات پابرجاست؟»
«نمیدانم»
«اینها بچههای تو اَند؟»
«آری.»
#ویسلاوا_شیمبورسکا
@sherestan
شعرى از شيمبورسكا در مقام مادر
«زن، اسمت چیست؟»
«نمیدانم.»
«چند سال داری؟ اهل کجایی؟»
«نمیدانم.»
«چرا این گودال را کندهای؟»
«نمیدانم.»
«چند وقت است که پنهان شدهای؟»
«نمیدانم.»
«چرا انگشتم را گاز گرفتی؟»
«نمیدانم.»
«نمیدانی که ما آزارت نخواهیم داد؟»
«نمیدانم.»
«کدام طرفی هستی؟»
«نمیدانم.»
«زمان جنگ است، باید انتخاب کنی.»
«نمیدانم.»
«هنوز دهکدهات پابرجاست؟»
«نمیدانم»
«اینها بچههای تو اَند؟»
«آری.»
#ویسلاوا_شیمبورسکا
@sherestan
949
💜
مادرم 14 سال از من بزرگتره.وقتی عاشق پدر 20 ساله ام شد،سیزده سالش بود و مدرسه می رفت ! به اصرار زیاد ازدواج کردن و یه سال بعد ازون منو زایید !نمیدونم چطوری بارداری شو مخفی میکرد.شاید اونقدر کوچولو بود و مانتوهای گشاد میپوشید که کسی شک نمیکرد.یا شاید چون تازه چند وقتی از انقلاب گذشته بود ،توی اون شلوغی ها و تعطیلی های مدارس ،کسی از جریان بو نبرده بود.اگه یه وقت میفهمیدن یکی از دانش اموزای دختر ازدواج کرده،عذرشو از مدرسه میخواستن و باید میرفت به مدرسه ی شبانه.هنوزم همینطوره.دیگه بچه دار شدن که جای خودشو داره!
پدرم تعریف میکرد اونوقتها منو توی زنگ تفریح میاورده دم در مدرسه.دوستهای مادرم یواشکی منو زیر مانتوهاشون قایم میکردند و و میبردن توی یکی از کلاسهای خالی ،تا مادرم بتونه منو شیر بده ...
شبا هم برای اینکه نور چراغ خونه ی کوچیکیمون که دو تا اتاق تو در تو بود،چشمای ما رو اذیت نکنه ،میرفته توی حیاط درس میخونه.
بعد از مدتی جریان لو رفت و مادرم رو فرستادن به مدرسه ی شبانه! ولی آنقدر دلش میخواست درس بخونه که کم نیاورد .5،6 سالم بود که کنکور داد و رفت دانشگاه!
فکر میکنم داشتن این پدر و مادر ،این طرز به دنیا اومدن،این طرز بزرگ شدن و در به دری کشیدن بوده که در نهایت منو به سمت شعر نوشتن سوق داده...
من نتیجه ی یه زندگی عاشقانه ی غمگین بودم و نمیتونستم سرنوشتی به جز اونچه الان دارم داشته باشم!
من و مادرم تقریبا با هم بچگی کردیم ،باهم بازی کردیم و درس خوندیم و بزرگ شدیم.
چند وقت پیش در خانه مشغول صحبت بودیم.
دستی به موهاش کشیدم و گفتم :موهات سفید شده مامان
دستی به موهام کشید و گفت : موهای تو هم سفید شده حامد...
#حامد_ابراهیم_پور
💜
قدر #مادر هاتونو بدونيد
روز #زن مبارک
@sherestan
💜
مادرم 14 سال از من بزرگتره.وقتی عاشق پدر 20 ساله ام شد،سیزده سالش بود و مدرسه می رفت ! به اصرار زیاد ازدواج کردن و یه سال بعد ازون منو زایید !نمیدونم چطوری بارداری شو مخفی میکرد.شاید اونقدر کوچولو بود و مانتوهای گشاد میپوشید که کسی شک نمیکرد.یا شاید چون تازه چند وقتی از انقلاب گذشته بود ،توی اون شلوغی ها و تعطیلی های مدارس ،کسی از جریان بو نبرده بود.اگه یه وقت میفهمیدن یکی از دانش اموزای دختر ازدواج کرده،عذرشو از مدرسه میخواستن و باید میرفت به مدرسه ی شبانه.هنوزم همینطوره.دیگه بچه دار شدن که جای خودشو داره!
پدرم تعریف میکرد اونوقتها منو توی زنگ تفریح میاورده دم در مدرسه.دوستهای مادرم یواشکی منو زیر مانتوهاشون قایم میکردند و و میبردن توی یکی از کلاسهای خالی ،تا مادرم بتونه منو شیر بده ...
شبا هم برای اینکه نور چراغ خونه ی کوچیکیمون که دو تا اتاق تو در تو بود،چشمای ما رو اذیت نکنه ،میرفته توی حیاط درس میخونه.
بعد از مدتی جریان لو رفت و مادرم رو فرستادن به مدرسه ی شبانه! ولی آنقدر دلش میخواست درس بخونه که کم نیاورد .5،6 سالم بود که کنکور داد و رفت دانشگاه!
فکر میکنم داشتن این پدر و مادر ،این طرز به دنیا اومدن،این طرز بزرگ شدن و در به دری کشیدن بوده که در نهایت منو به سمت شعر نوشتن سوق داده...
من نتیجه ی یه زندگی عاشقانه ی غمگین بودم و نمیتونستم سرنوشتی به جز اونچه الان دارم داشته باشم!
من و مادرم تقریبا با هم بچگی کردیم ،باهم بازی کردیم و درس خوندیم و بزرگ شدیم.
چند وقت پیش در خانه مشغول صحبت بودیم.
دستی به موهاش کشیدم و گفتم :موهات سفید شده مامان
دستی به موهام کشید و گفت : موهای تو هم سفید شده حامد...
#حامد_ابراهیم_پور
💜
قدر #مادر هاتونو بدونيد
روز #زن مبارک
@sherestan
950
از چهره ى تو چيز زيادى يادم نيست،
جز اين كه
اقيانوس آرامى
ريخته بود بين چشمهات
و روى طراوت لبهات زمزمه ى تُردى بود
كه گُنگم مى كرد
و نمى گذاشت
از چهره ى تو چيز زيادى يادم باشد...
📘/فكر كنم باران ديشب مرا شسته،امروز "تو" ام/
پ.ن:
نيستى كه بريزمت روى عميق ترين زخمم...😔
#کامران_رسول_زاده
@sherestan
از چهره ى تو چيز زيادى يادم نيست،
جز اين كه
اقيانوس آرامى
ريخته بود بين چشمهات
و روى طراوت لبهات زمزمه ى تُردى بود
كه گُنگم مى كرد
و نمى گذاشت
از چهره ى تو چيز زيادى يادم باشد...
📘/فكر كنم باران ديشب مرا شسته،امروز "تو" ام/
پ.ن:
نيستى كه بريزمت روى عميق ترين زخمم...😔
#کامران_رسول_زاده
@sherestan
951
سبزه ها را گره زدم به غمت
غم از صبر، بیشتر شده ام
سال تحویل زندگیت به هیچ
سیزده های در به در شده ام
سفره ای از سکوت می چینم
خسته از انتظار و دوری ها
سال هایی که آتشم زده اند
وسط چارشنبه سوری ها
بچه بودم... و غیر عیدی و عشق
بچه ها از جهان چه داشته اند؟!
در گوشم فرشته ها گفتند
لای قرآن «تو» را گذاشته اند!
خواستی مثل ابرها باشی
خواستم مثل رود برگردی
سیزده روز تا تو برگشتم
سیزده روز گریه ام کردی
ماه من بود و عشق دیوانه!
تا که یکدفعه آفتاب آمد
ماهی قرمزی که قلبم بود
مُرد و آرام روی آب آمد
پشت اشک و چراغ قرمزها
ایستادم! دوباره مرد شدم
سبزه ای توی جوی آب افتاد
سبز ماندم اگرچه زرد شدم
«وانْ یکاد»ی که خواندم و خواندی
وسط قصه ی درازی ها!!
باختم مثل بچه ای مغرور
توی جدی ترین بازی ها!
سبزه ها را گره زدم اما
با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟
مثل من ذره ذره می میرند
همه ی سال های بی تحویل!
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
سبزه ها را گره زدم به غمت
غم از صبر، بیشتر شده ام
سال تحویل زندگیت به هیچ
سیزده های در به در شده ام
سفره ای از سکوت می چینم
خسته از انتظار و دوری ها
سال هایی که آتشم زده اند
وسط چارشنبه سوری ها
بچه بودم... و غیر عیدی و عشق
بچه ها از جهان چه داشته اند؟!
در گوشم فرشته ها گفتند
لای قرآن «تو» را گذاشته اند!
خواستی مثل ابرها باشی
خواستم مثل رود برگردی
سیزده روز تا تو برگشتم
سیزده روز گریه ام کردی
ماه من بود و عشق دیوانه!
تا که یکدفعه آفتاب آمد
ماهی قرمزی که قلبم بود
مُرد و آرام روی آب آمد
پشت اشک و چراغ قرمزها
ایستادم! دوباره مرد شدم
سبزه ای توی جوی آب افتاد
سبز ماندم اگرچه زرد شدم
«وانْ یکاد»ی که خواندم و خواندی
وسط قصه ی درازی ها!!
باختم مثل بچه ای مغرور
توی جدی ترین بازی ها!
سبزه ها را گره زدم اما
با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟
مثل من ذره ذره می میرند
همه ی سال های بی تحویل!
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
952
بهلول راگفتند:
فلانی هنگام تلاوت قرآن،
چنان از خود بیخود می شود
که غش می کند!
گفت:
"او را بر سر دیوار بلندی بگذارید
تا قرآن تلاوت کند،
اگر غش کرد، در عمل خود صادق است."
برای شناخت آدمها،
آنها را در شرایط سخت قرار دهید تا چهره واقعیشان را بشناسید.
#بهلول
#حکایت
@sherestan
بهلول راگفتند:
فلانی هنگام تلاوت قرآن،
چنان از خود بیخود می شود
که غش می کند!
گفت:
"او را بر سر دیوار بلندی بگذارید
تا قرآن تلاوت کند،
اگر غش کرد، در عمل خود صادق است."
برای شناخت آدمها،
آنها را در شرایط سخت قرار دهید تا چهره واقعیشان را بشناسید.
#بهلول
#حکایت
@sherestan
953
نه سر در عقل می بندم , نه دل در عشق می بازم
که این نامرد بی درد است و آن پردرد نامرد است !
#فاضل_نظری
@sherestan
نه سر در عقل می بندم , نه دل در عشق می بازم
که این نامرد بی درد است و آن پردرد نامرد است !
#فاضل_نظری
@sherestan
954
تهران زنی ست چادری و اخمو
با چشم های گم شده در بازار
با ساک خالی اش وسط کوچه
از شهر، از ادامه ی خود بیزار
تهران زنی ست پشت چراغی زرد
که هیچ وقت سبز نخواهد شد
تهران زنی ست که جلوی ماشین
یک لحظه ایستاد، سپس رد شد
تهران زنی ست توی کلاس درس
چوب الف کشیده سر ِ تخته
لای خطوط گم شده با گریه
با آلت تناسلی ِ اخته
تهران زنی ست حامله از میدان
آزادی و رسالت و راه آهن
سرگیجه دار ِ دور زدن در خود
حال تهوعی ست میان ون
تهران زنی ست حبس شده در بند
دلخوش به روزهای ملاقاتی
در اعتصاب های غذا همراه
با گریه بعد سیلی و خون قاطی
دیوار تکیه داده به پشت او
پاییز زرد ریخته بر دوشش
هر روز ترس ریختن آوار
هر شب صدای زلزله در گوشش
دنبال رفتن است به جایی دووور
مثل پرنده ای ست ولی بی بال
با مقصدی که گم شده در قلبش
تهران زنی ست داخل ترمینال
#فاطمه_اختصاری
@sherestan
تهران زنی ست چادری و اخمو
با چشم های گم شده در بازار
با ساک خالی اش وسط کوچه
از شهر، از ادامه ی خود بیزار
تهران زنی ست پشت چراغی زرد
که هیچ وقت سبز نخواهد شد
تهران زنی ست که جلوی ماشین
یک لحظه ایستاد، سپس رد شد
تهران زنی ست توی کلاس درس
چوب الف کشیده سر ِ تخته
لای خطوط گم شده با گریه
با آلت تناسلی ِ اخته
تهران زنی ست حامله از میدان
آزادی و رسالت و راه آهن
سرگیجه دار ِ دور زدن در خود
حال تهوعی ست میان ون
تهران زنی ست حبس شده در بند
دلخوش به روزهای ملاقاتی
در اعتصاب های غذا همراه
با گریه بعد سیلی و خون قاطی
دیوار تکیه داده به پشت او
پاییز زرد ریخته بر دوشش
هر روز ترس ریختن آوار
هر شب صدای زلزله در گوشش
دنبال رفتن است به جایی دووور
مثل پرنده ای ست ولی بی بال
با مقصدی که گم شده در قلبش
تهران زنی ست داخل ترمینال
#فاطمه_اختصاری
@sherestan
956
مث يه خودكشی ِ طنزآميز
مث يه اعتراف بي معنا
بندري مي خوريم و مي رقصيم
مست مي شيم با عرق نعنا
اوّلين كار اشتباه مني
آخرين كار اشتباه مني
آسمونم چقدر ديوونه ست
قرص آرام بخش ماه مني
توو خيابون عشق بازي و شب
شاممون خنده بود و سمبوسه
مزّه مي داد با سس و ماتيك
طعم شيرين آخرين بوسه
يادگاري نوشتن اسمم
روي يه دستمال ماتيكي
با تو هر روز سينما رفتن
شيطنت هام توي تاريكي
سهممون از يه كوچه ي خلوت
يه كبودي خوب رو گردن
بهترين شعر عاشقانه ي من:
جيغ تو موقع بغل كردن!
فكر كردن به حالت چشمات
وقت برگشتن از تو تا خونه
پشت صدها چراغ قرمز و زرد
به كجا مي رسن دو ديوونه؟!
عشق، توو شهر آهن و ماشين
مث يه خودكشي طنز آميز
داره مي لرزه و نمي افته
آخرين برگ توي اين پاييز
مست مي شيم با عرق نعنا
خواب مي ريم پاي تلويزيون
از چشاي من و تو معلومه
كارمون مي كشه تهش به جنون
ديگه از هيچ چي نمي ترسه
اون كه از چشم عاشقت مسته
زندگي لمس دست كوچيكت
آخر كوچه هاي بن بسته
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
مث يه خودكشی ِ طنزآميز
مث يه اعتراف بي معنا
بندري مي خوريم و مي رقصيم
مست مي شيم با عرق نعنا
اوّلين كار اشتباه مني
آخرين كار اشتباه مني
آسمونم چقدر ديوونه ست
قرص آرام بخش ماه مني
توو خيابون عشق بازي و شب
شاممون خنده بود و سمبوسه
مزّه مي داد با سس و ماتيك
طعم شيرين آخرين بوسه
يادگاري نوشتن اسمم
روي يه دستمال ماتيكي
با تو هر روز سينما رفتن
شيطنت هام توي تاريكي
سهممون از يه كوچه ي خلوت
يه كبودي خوب رو گردن
بهترين شعر عاشقانه ي من:
جيغ تو موقع بغل كردن!
فكر كردن به حالت چشمات
وقت برگشتن از تو تا خونه
پشت صدها چراغ قرمز و زرد
به كجا مي رسن دو ديوونه؟!
عشق، توو شهر آهن و ماشين
مث يه خودكشي طنز آميز
داره مي لرزه و نمي افته
آخرين برگ توي اين پاييز
مست مي شيم با عرق نعنا
خواب مي ريم پاي تلويزيون
از چشاي من و تو معلومه
كارمون مي كشه تهش به جنون
ديگه از هيچ چي نمي ترسه
اون كه از چشم عاشقت مسته
زندگي لمس دست كوچيكت
آخر كوچه هاي بن بسته
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
957
خبر داری که شهری روی لبخند تو شاعر شد؟
چرا اینگونه ، کافر گونه ، بی رحمانه می خندی؟
#فاضل_نظری
@sherestan
خبر داری که شهری روی لبخند تو شاعر شد؟
چرا اینگونه ، کافر گونه ، بی رحمانه می خندی؟
#فاضل_نظری
@sherestan
959
زنبورها را مجبور کرده ایم،
از گلهای سمی عسل بیاورند!!!
و گنجشکی که سالها،
بر سیم برق نشسته
از شاخه های د رخت می ترسد!!!
با من بگو چگونه بخندم؟
هنگامی که دور لبهایم را،
مین گذاری کرده اند!!
ما کاشفان کوچه های بن بستیم
حرفهای خسته ای داریم،
این بار،
پیامبری بفرست،
که تنها گوش کند.
#گروس_عبدالملکیان
@sherestan
زنبورها را مجبور کرده ایم،
از گلهای سمی عسل بیاورند!!!
و گنجشکی که سالها،
بر سیم برق نشسته
از شاخه های د رخت می ترسد!!!
با من بگو چگونه بخندم؟
هنگامی که دور لبهایم را،
مین گذاری کرده اند!!
ما کاشفان کوچه های بن بستیم
حرفهای خسته ای داریم،
این بار،
پیامبری بفرست،
که تنها گوش کند.
#گروس_عبدالملکیان
@sherestan
960
شمردن بلد نيستم
دوست داشتن بلدم
و گاهی شده
يکی را دو بار دوست داشته باشم
دو نفر را يک جا
چه کار مى شود کرد؟
دوست داشتن بلدم
شمردن بلد نيستم!
#رسول_یونان
@sherestan
شمردن بلد نيستم
دوست داشتن بلدم
و گاهی شده
يکی را دو بار دوست داشته باشم
دو نفر را يک جا
چه کار مى شود کرد؟
دوست داشتن بلدم
شمردن بلد نيستم!
#رسول_یونان
@sherestan
961
چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی،نه غمگساری
نه به انتظار یاری،نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم،بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
#هوشنگ_ابتهاج (ه.الف.سایه)
@sherestan
چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی،نه غمگساری
نه به انتظار یاری،نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم،بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
#هوشنگ_ابتهاج (ه.الف.سایه)
@sherestan
962
اکنون تو اینجایی !
گسترده چون عطرِ اقاقی ها
در کوچه های صبح
بر سینه ام سنگین
در دستهایم داغ
در گیسوانم رفته از خود ، سوخته، مدهوش
اکنون تو اینجایی ....
#فروغ_فرخزاد
@sherestan
اکنون تو اینجایی !
گسترده چون عطرِ اقاقی ها
در کوچه های صبح
بر سینه ام سنگین
در دستهایم داغ
در گیسوانم رفته از خود ، سوخته، مدهوش
اکنون تو اینجایی ....
#فروغ_فرخزاد
@sherestan
963
خدا دارد چه چیزی بر سرم می آورد ری را؟
هوای عید با خود بوی غم می آورد ری را
مرا بی شعر در ذهنت مجسم کن! نمی خندی؟
تو وقتی نیستی این مرد کم می آورد ری را
شب بی شعر، چای سرد، عید تلخ، راه دور
بدِ تقدیر دارد پشت هم می آورد ری را
به جان تو ملالی نیست غیر از «نیستی پیشم»
و اینکه غصّه فکر دم به دم می آورد ری را!!!
کجای زندگی لنگ است وقتی من نمیخوانم
جهان چیزی مگر بی شعر کم می آورد ری را؟
تورا مشغول بودم،قوری چینی خودش را کشت
دوباره زهر جای چای دم می آورد ری را
#مهدی_فرجی
@sherestan
خدا دارد چه چیزی بر سرم می آورد ری را؟
هوای عید با خود بوی غم می آورد ری را
مرا بی شعر در ذهنت مجسم کن! نمی خندی؟
تو وقتی نیستی این مرد کم می آورد ری را
شب بی شعر، چای سرد، عید تلخ، راه دور
بدِ تقدیر دارد پشت هم می آورد ری را
به جان تو ملالی نیست غیر از «نیستی پیشم»
و اینکه غصّه فکر دم به دم می آورد ری را!!!
کجای زندگی لنگ است وقتی من نمیخوانم
جهان چیزی مگر بی شعر کم می آورد ری را؟
تورا مشغول بودم،قوری چینی خودش را کشت
دوباره زهر جای چای دم می آورد ری را
#مهدی_فرجی
@sherestan
964
.
شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردن است
روز ستاره تا سحر تیره به آه کردن است
متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردن است
چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم
این هم از آب و آینه خواهش ماه کردن است
نو گل نازنین من تا تو نگاه می کنی
لطف بهار عارفان در تو نگاه کردن است
از غم خود بپرس کو با دل ما چه می کند
این هم اگر چه شکوه ی شحنه به شاه کردن است
گاه به گاه پرسشی کن که زکات زندگی
پرسش حال دوستان گاه به گاه کردن است
بوسه ی تو به کام من کوه نورد تشنه را
کوزه ی آب زندگی توشه راه کردن است
خود برسان به شهریار، ای که در این محیط غم
بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردن است
#شهریار
@sherestan
.
شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردن است
روز ستاره تا سحر تیره به آه کردن است
متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردن است
چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم
این هم از آب و آینه خواهش ماه کردن است
نو گل نازنین من تا تو نگاه می کنی
لطف بهار عارفان در تو نگاه کردن است
از غم خود بپرس کو با دل ما چه می کند
این هم اگر چه شکوه ی شحنه به شاه کردن است
گاه به گاه پرسشی کن که زکات زندگی
پرسش حال دوستان گاه به گاه کردن است
بوسه ی تو به کام من کوه نورد تشنه را
کوزه ی آب زندگی توشه راه کردن است
خود برسان به شهریار، ای که در این محیط غم
بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردن است
#شهریار
@sherestan
965
بچسب به من
مثل چای بعد از کار
مثل دیدار دانه ی انگور با لب
آن هم وسط تماشای فیلم های پر از بوسه
مثل خواب بعد از خواندن شعرهای مربوط
مثل نوازش نرم آفتابِ اول صبح
مثل صبحانه ی بعد از حمام
مثل پیراهنی که اولین بار می پوشی و آینه از ذوق می خندد
مثل نشستن پروانه روی دستگیره ی در و
کمی دیر شدن
مثل کفش هایی که سمت روز ِتازه ایستادند
مثل سلام پیرمردی که بوی نان تازه جوانش کرده
مثل لبخند معشوقه ی چشم به راه و هنوز زیبایش
مثل خودمانی شدن اسم تو با لب هایم
بچسب
بچسب به من
مرا به خودم بیاور
به لب هایت
به هر چه قشنگی در دنیاست
#رسول_ادهمی
@sherestan
بچسب به من
مثل چای بعد از کار
مثل دیدار دانه ی انگور با لب
آن هم وسط تماشای فیلم های پر از بوسه
مثل خواب بعد از خواندن شعرهای مربوط
مثل نوازش نرم آفتابِ اول صبح
مثل صبحانه ی بعد از حمام
مثل پیراهنی که اولین بار می پوشی و آینه از ذوق می خندد
مثل نشستن پروانه روی دستگیره ی در و
کمی دیر شدن
مثل کفش هایی که سمت روز ِتازه ایستادند
مثل سلام پیرمردی که بوی نان تازه جوانش کرده
مثل لبخند معشوقه ی چشم به راه و هنوز زیبایش
مثل خودمانی شدن اسم تو با لب هایم
بچسب
بچسب به من
مرا به خودم بیاور
به لب هایت
به هر چه قشنگی در دنیاست
#رسول_ادهمی
@sherestan
966
به سينه مي زندم سر، دلي كه كرده هوايت
دلي كه كرده هواي كرشمههاي صدايت
نه يوسفم، نه سياوش، به نفس كشتن و پرهيز
كه آورد دلم اي دوست! تاب وسوسههايت
ترا ز جرگهي انبوه خاطرات قديمي
برون كشيدهام و دل نهادهام به صفايت
تو سخت و دير به دست آمدي مرا و عجب نيست
نميكنم اگر اي دوست، سهل و زود ، رهايت
گره به كار من افتاده است از غم غربت
كجاست چابكي دستهاي عقدهگشايت؟
به كبر شعر مَبينم كه تكيه داده به افلاك
به خاكساري دل بين كه سر نهاده به پايت
"دلم گرفته برايت" زبان سادهي عشق است
سليس و ساده بگويم: دلم گرفته برايت #حسین_منزوی
@sherestan
به سينه مي زندم سر، دلي كه كرده هوايت
دلي كه كرده هواي كرشمههاي صدايت
نه يوسفم، نه سياوش، به نفس كشتن و پرهيز
كه آورد دلم اي دوست! تاب وسوسههايت
ترا ز جرگهي انبوه خاطرات قديمي
برون كشيدهام و دل نهادهام به صفايت
تو سخت و دير به دست آمدي مرا و عجب نيست
نميكنم اگر اي دوست، سهل و زود ، رهايت
گره به كار من افتاده است از غم غربت
كجاست چابكي دستهاي عقدهگشايت؟
به كبر شعر مَبينم كه تكيه داده به افلاك
به خاكساري دل بين كه سر نهاده به پايت
"دلم گرفته برايت" زبان سادهي عشق است
سليس و ساده بگويم: دلم گرفته برايت #حسین_منزوی
@sherestan