940
در گوشه ی زندان
فقط به تو فکر میکنم
میدانی؟
میتوانی این را درک کنی؟
باورت میشود
چقدر دوستت دارم؟
هیچ میدانی؟
-غیر از من-
هیچکس در گوشه ی زندان
پشت میلهها
نمیتواند کسی را
بیشتر از آزادی دوست داشته باشد...
#رسول_يونان
@sherestan
در گوشه ی زندان
فقط به تو فکر میکنم
میدانی؟
میتوانی این را درک کنی؟
باورت میشود
چقدر دوستت دارم؟
هیچ میدانی؟
-غیر از من-
هیچکس در گوشه ی زندان
پشت میلهها
نمیتواند کسی را
بیشتر از آزادی دوست داشته باشد...
#رسول_يونان
@sherestan
941
باید باور کنیم
تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست،
روزهای خستهای
که در خلوت خانه پیر میشوی
و سالهایی
که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است
تازه
تازه پی میبریم
که تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست
دیر آمدن!
دیرآمدن!
#چارلز_بوکوفسکی
@sherestan
باید باور کنیم
تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست،
روزهای خستهای
که در خلوت خانه پیر میشوی
و سالهایی
که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است
تازه
تازه پی میبریم
که تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست
دیر آمدن!
دیرآمدن!
#چارلز_بوکوفسکی
@sherestan
942
چیزی به من بگو
مثل بهار
مثلا شکوفه کن!
و یا ببار
مانند رحمتی بر درونم
یا رنگین کمان باش و
روحم را در آغوش بگیر
چیزی بگو
فراتر از حرف باشد
جانم را لمس کند
چیزی بگو
مثلا کنارت هستم
#تورگوت_اويار
@sherestan
چیزی به من بگو
مثل بهار
مثلا شکوفه کن!
و یا ببار
مانند رحمتی بر درونم
یا رنگین کمان باش و
روحم را در آغوش بگیر
چیزی بگو
فراتر از حرف باشد
جانم را لمس کند
چیزی بگو
مثلا کنارت هستم
#تورگوت_اويار
@sherestan
945
بريز داخل سلّول هام الکل را
بههم بريز من و منطق و تعادل را
که زود با چمدانم به راه برگردم
که مست باشم و امشب به ماه برگردم
مسافری که نمازش شکسته مثل دلش
بريز تا که به شهر ِ گناه برگردم
تمام راه درست آمدم... و خسته شدم
به من اجازه بده اشتباه برگردم!
بريز تا بکشم درد از عقب به عقب
به هيچتر، به زمان ِ لقاح برگردم
به بچّهای که کتک خورد و پا شد از خوابش
به رختخواب تو پاشيده بود اعصابش
#فاطمه_اختصاری
@sherestan
بريز داخل سلّول هام الکل را
بههم بريز من و منطق و تعادل را
که زود با چمدانم به راه برگردم
که مست باشم و امشب به ماه برگردم
مسافری که نمازش شکسته مثل دلش
بريز تا که به شهر ِ گناه برگردم
تمام راه درست آمدم... و خسته شدم
به من اجازه بده اشتباه برگردم!
بريز تا بکشم درد از عقب به عقب
به هيچتر، به زمان ِ لقاح برگردم
به بچّهای که کتک خورد و پا شد از خوابش
به رختخواب تو پاشيده بود اعصابش
#فاطمه_اختصاری
@sherestan
946
خوشا شرار شراب و ترنم باران
گلي براي كبوتر
گلي براي بهاران
گلي براي كسي كه مرا
به خود مي خواند
ز پشت نيزاران
#حميد_مصدق
صبح همگي بخير
@sherestan
خوشا شرار شراب و ترنم باران
گلي براي كبوتر
گلي براي بهاران
گلي براي كسي كه مرا
به خود مي خواند
ز پشت نيزاران
#حميد_مصدق
صبح همگي بخير
@sherestan
947
به عکس رادیولوژی نگاه کرد و
گفت:
رویاهایی در سر داری
رویاهایی که تاریکند
و نور را از خود عبور نمیدهند.
#عبدالصابر_کاکایی
@sherestan
به عکس رادیولوژی نگاه کرد و
گفت:
رویاهایی در سر داری
رویاهایی که تاریکند
و نور را از خود عبور نمیدهند.
#عبدالصابر_کاکایی
@sherestan
948
شعرى از شيمبورسكا در مقام مادر
«زن، اسمت چیست؟»
«نمیدانم.»
«چند سال داری؟ اهل کجایی؟»
«نمیدانم.»
«چرا این گودال را کندهای؟»
«نمیدانم.»
«چند وقت است که پنهان شدهای؟»
«نمیدانم.»
«چرا انگشتم را گاز گرفتی؟»
«نمیدانم.»
«نمیدانی که ما آزارت نخواهیم داد؟»
«نمیدانم.»
«کدام طرفی هستی؟»
«نمیدانم.»
«زمان جنگ است، باید انتخاب کنی.»
«نمیدانم.»
«هنوز دهکدهات پابرجاست؟»
«نمیدانم»
«اینها بچههای تو اَند؟»
«آری.»
#ویسلاوا_شیمبورسکا
@sherestan
شعرى از شيمبورسكا در مقام مادر
«زن، اسمت چیست؟»
«نمیدانم.»
«چند سال داری؟ اهل کجایی؟»
«نمیدانم.»
«چرا این گودال را کندهای؟»
«نمیدانم.»
«چند وقت است که پنهان شدهای؟»
«نمیدانم.»
«چرا انگشتم را گاز گرفتی؟»
«نمیدانم.»
«نمیدانی که ما آزارت نخواهیم داد؟»
«نمیدانم.»
«کدام طرفی هستی؟»
«نمیدانم.»
«زمان جنگ است، باید انتخاب کنی.»
«نمیدانم.»
«هنوز دهکدهات پابرجاست؟»
«نمیدانم»
«اینها بچههای تو اَند؟»
«آری.»
#ویسلاوا_شیمبورسکا
@sherestan
949
💜
مادرم 14 سال از من بزرگتره.وقتی عاشق پدر 20 ساله ام شد،سیزده سالش بود و مدرسه می رفت ! به اصرار زیاد ازدواج کردن و یه سال بعد ازون منو زایید !نمیدونم چطوری بارداری شو مخفی میکرد.شاید اونقدر کوچولو بود و مانتوهای گشاد میپوشید که کسی شک نمیکرد.یا شاید چون تازه چند وقتی از انقلاب گذشته بود ،توی اون شلوغی ها و تعطیلی های مدارس ،کسی از جریان بو نبرده بود.اگه یه وقت میفهمیدن یکی از دانش اموزای دختر ازدواج کرده،عذرشو از مدرسه میخواستن و باید میرفت به مدرسه ی شبانه.هنوزم همینطوره.دیگه بچه دار شدن که جای خودشو داره!
پدرم تعریف میکرد اونوقتها منو توی زنگ تفریح میاورده دم در مدرسه.دوستهای مادرم یواشکی منو زیر مانتوهاشون قایم میکردند و و میبردن توی یکی از کلاسهای خالی ،تا مادرم بتونه منو شیر بده ...
شبا هم برای اینکه نور چراغ خونه ی کوچیکیمون که دو تا اتاق تو در تو بود،چشمای ما رو اذیت نکنه ،میرفته توی حیاط درس میخونه.
بعد از مدتی جریان لو رفت و مادرم رو فرستادن به مدرسه ی شبانه! ولی آنقدر دلش میخواست درس بخونه که کم نیاورد .5،6 سالم بود که کنکور داد و رفت دانشگاه!
فکر میکنم داشتن این پدر و مادر ،این طرز به دنیا اومدن،این طرز بزرگ شدن و در به دری کشیدن بوده که در نهایت منو به سمت شعر نوشتن سوق داده...
من نتیجه ی یه زندگی عاشقانه ی غمگین بودم و نمیتونستم سرنوشتی به جز اونچه الان دارم داشته باشم!
من و مادرم تقریبا با هم بچگی کردیم ،باهم بازی کردیم و درس خوندیم و بزرگ شدیم.
چند وقت پیش در خانه مشغول صحبت بودیم.
دستی به موهاش کشیدم و گفتم :موهات سفید شده مامان
دستی به موهام کشید و گفت : موهای تو هم سفید شده حامد...
#حامد_ابراهیم_پور
💜
قدر #مادر هاتونو بدونيد
روز #زن مبارک
@sherestan
💜
مادرم 14 سال از من بزرگتره.وقتی عاشق پدر 20 ساله ام شد،سیزده سالش بود و مدرسه می رفت ! به اصرار زیاد ازدواج کردن و یه سال بعد ازون منو زایید !نمیدونم چطوری بارداری شو مخفی میکرد.شاید اونقدر کوچولو بود و مانتوهای گشاد میپوشید که کسی شک نمیکرد.یا شاید چون تازه چند وقتی از انقلاب گذشته بود ،توی اون شلوغی ها و تعطیلی های مدارس ،کسی از جریان بو نبرده بود.اگه یه وقت میفهمیدن یکی از دانش اموزای دختر ازدواج کرده،عذرشو از مدرسه میخواستن و باید میرفت به مدرسه ی شبانه.هنوزم همینطوره.دیگه بچه دار شدن که جای خودشو داره!
پدرم تعریف میکرد اونوقتها منو توی زنگ تفریح میاورده دم در مدرسه.دوستهای مادرم یواشکی منو زیر مانتوهاشون قایم میکردند و و میبردن توی یکی از کلاسهای خالی ،تا مادرم بتونه منو شیر بده ...
شبا هم برای اینکه نور چراغ خونه ی کوچیکیمون که دو تا اتاق تو در تو بود،چشمای ما رو اذیت نکنه ،میرفته توی حیاط درس میخونه.
بعد از مدتی جریان لو رفت و مادرم رو فرستادن به مدرسه ی شبانه! ولی آنقدر دلش میخواست درس بخونه که کم نیاورد .5،6 سالم بود که کنکور داد و رفت دانشگاه!
فکر میکنم داشتن این پدر و مادر ،این طرز به دنیا اومدن،این طرز بزرگ شدن و در به دری کشیدن بوده که در نهایت منو به سمت شعر نوشتن سوق داده...
من نتیجه ی یه زندگی عاشقانه ی غمگین بودم و نمیتونستم سرنوشتی به جز اونچه الان دارم داشته باشم!
من و مادرم تقریبا با هم بچگی کردیم ،باهم بازی کردیم و درس خوندیم و بزرگ شدیم.
چند وقت پیش در خانه مشغول صحبت بودیم.
دستی به موهاش کشیدم و گفتم :موهات سفید شده مامان
دستی به موهام کشید و گفت : موهای تو هم سفید شده حامد...
#حامد_ابراهیم_پور
💜
قدر #مادر هاتونو بدونيد
روز #زن مبارک
@sherestan
950
از چهره ى تو چيز زيادى يادم نيست،
جز اين كه
اقيانوس آرامى
ريخته بود بين چشمهات
و روى طراوت لبهات زمزمه ى تُردى بود
كه گُنگم مى كرد
و نمى گذاشت
از چهره ى تو چيز زيادى يادم باشد...
📘/فكر كنم باران ديشب مرا شسته،امروز "تو" ام/
پ.ن:
نيستى كه بريزمت روى عميق ترين زخمم...😔
#کامران_رسول_زاده
@sherestan
از چهره ى تو چيز زيادى يادم نيست،
جز اين كه
اقيانوس آرامى
ريخته بود بين چشمهات
و روى طراوت لبهات زمزمه ى تُردى بود
كه گُنگم مى كرد
و نمى گذاشت
از چهره ى تو چيز زيادى يادم باشد...
📘/فكر كنم باران ديشب مرا شسته،امروز "تو" ام/
پ.ن:
نيستى كه بريزمت روى عميق ترين زخمم...😔
#کامران_رسول_زاده
@sherestan
951
سبزه ها را گره زدم به غمت
غم از صبر، بیشتر شده ام
سال تحویل زندگیت به هیچ
سیزده های در به در شده ام
سفره ای از سکوت می چینم
خسته از انتظار و دوری ها
سال هایی که آتشم زده اند
وسط چارشنبه سوری ها
بچه بودم... و غیر عیدی و عشق
بچه ها از جهان چه داشته اند؟!
در گوشم فرشته ها گفتند
لای قرآن «تو» را گذاشته اند!
خواستی مثل ابرها باشی
خواستم مثل رود برگردی
سیزده روز تا تو برگشتم
سیزده روز گریه ام کردی
ماه من بود و عشق دیوانه!
تا که یکدفعه آفتاب آمد
ماهی قرمزی که قلبم بود
مُرد و آرام روی آب آمد
پشت اشک و چراغ قرمزها
ایستادم! دوباره مرد شدم
سبزه ای توی جوی آب افتاد
سبز ماندم اگرچه زرد شدم
«وانْ یکاد»ی که خواندم و خواندی
وسط قصه ی درازی ها!!
باختم مثل بچه ای مغرور
توی جدی ترین بازی ها!
سبزه ها را گره زدم اما
با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟
مثل من ذره ذره می میرند
همه ی سال های بی تحویل!
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
سبزه ها را گره زدم به غمت
غم از صبر، بیشتر شده ام
سال تحویل زندگیت به هیچ
سیزده های در به در شده ام
سفره ای از سکوت می چینم
خسته از انتظار و دوری ها
سال هایی که آتشم زده اند
وسط چارشنبه سوری ها
بچه بودم... و غیر عیدی و عشق
بچه ها از جهان چه داشته اند؟!
در گوشم فرشته ها گفتند
لای قرآن «تو» را گذاشته اند!
خواستی مثل ابرها باشی
خواستم مثل رود برگردی
سیزده روز تا تو برگشتم
سیزده روز گریه ام کردی
ماه من بود و عشق دیوانه!
تا که یکدفعه آفتاب آمد
ماهی قرمزی که قلبم بود
مُرد و آرام روی آب آمد
پشت اشک و چراغ قرمزها
ایستادم! دوباره مرد شدم
سبزه ای توی جوی آب افتاد
سبز ماندم اگرچه زرد شدم
«وانْ یکاد»ی که خواندم و خواندی
وسط قصه ی درازی ها!!
باختم مثل بچه ای مغرور
توی جدی ترین بازی ها!
سبزه ها را گره زدم اما
با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟
مثل من ذره ذره می میرند
همه ی سال های بی تحویل!
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
952
بهلول راگفتند:
فلانی هنگام تلاوت قرآن،
چنان از خود بیخود می شود
که غش می کند!
گفت:
"او را بر سر دیوار بلندی بگذارید
تا قرآن تلاوت کند،
اگر غش کرد، در عمل خود صادق است."
برای شناخت آدمها،
آنها را در شرایط سخت قرار دهید تا چهره واقعیشان را بشناسید.
#بهلول
#حکایت
@sherestan
بهلول راگفتند:
فلانی هنگام تلاوت قرآن،
چنان از خود بیخود می شود
که غش می کند!
گفت:
"او را بر سر دیوار بلندی بگذارید
تا قرآن تلاوت کند،
اگر غش کرد، در عمل خود صادق است."
برای شناخت آدمها،
آنها را در شرایط سخت قرار دهید تا چهره واقعیشان را بشناسید.
#بهلول
#حکایت
@sherestan
953
نه سر در عقل می بندم , نه دل در عشق می بازم
که این نامرد بی درد است و آن پردرد نامرد است !
#فاضل_نظری
@sherestan
نه سر در عقل می بندم , نه دل در عشق می بازم
که این نامرد بی درد است و آن پردرد نامرد است !
#فاضل_نظری
@sherestan
954
تهران زنی ست چادری و اخمو
با چشم های گم شده در بازار
با ساک خالی اش وسط کوچه
از شهر، از ادامه ی خود بیزار
تهران زنی ست پشت چراغی زرد
که هیچ وقت سبز نخواهد شد
تهران زنی ست که جلوی ماشین
یک لحظه ایستاد، سپس رد شد
تهران زنی ست توی کلاس درس
چوب الف کشیده سر ِ تخته
لای خطوط گم شده با گریه
با آلت تناسلی ِ اخته
تهران زنی ست حامله از میدان
آزادی و رسالت و راه آهن
سرگیجه دار ِ دور زدن در خود
حال تهوعی ست میان ون
تهران زنی ست حبس شده در بند
دلخوش به روزهای ملاقاتی
در اعتصاب های غذا همراه
با گریه بعد سیلی و خون قاطی
دیوار تکیه داده به پشت او
پاییز زرد ریخته بر دوشش
هر روز ترس ریختن آوار
هر شب صدای زلزله در گوشش
دنبال رفتن است به جایی دووور
مثل پرنده ای ست ولی بی بال
با مقصدی که گم شده در قلبش
تهران زنی ست داخل ترمینال
#فاطمه_اختصاری
@sherestan
تهران زنی ست چادری و اخمو
با چشم های گم شده در بازار
با ساک خالی اش وسط کوچه
از شهر، از ادامه ی خود بیزار
تهران زنی ست پشت چراغی زرد
که هیچ وقت سبز نخواهد شد
تهران زنی ست که جلوی ماشین
یک لحظه ایستاد، سپس رد شد
تهران زنی ست توی کلاس درس
چوب الف کشیده سر ِ تخته
لای خطوط گم شده با گریه
با آلت تناسلی ِ اخته
تهران زنی ست حامله از میدان
آزادی و رسالت و راه آهن
سرگیجه دار ِ دور زدن در خود
حال تهوعی ست میان ون
تهران زنی ست حبس شده در بند
دلخوش به روزهای ملاقاتی
در اعتصاب های غذا همراه
با گریه بعد سیلی و خون قاطی
دیوار تکیه داده به پشت او
پاییز زرد ریخته بر دوشش
هر روز ترس ریختن آوار
هر شب صدای زلزله در گوشش
دنبال رفتن است به جایی دووور
مثل پرنده ای ست ولی بی بال
با مقصدی که گم شده در قلبش
تهران زنی ست داخل ترمینال
#فاطمه_اختصاری
@sherestan
956
مث يه خودكشی ِ طنزآميز
مث يه اعتراف بي معنا
بندري مي خوريم و مي رقصيم
مست مي شيم با عرق نعنا
اوّلين كار اشتباه مني
آخرين كار اشتباه مني
آسمونم چقدر ديوونه ست
قرص آرام بخش ماه مني
توو خيابون عشق بازي و شب
شاممون خنده بود و سمبوسه
مزّه مي داد با سس و ماتيك
طعم شيرين آخرين بوسه
يادگاري نوشتن اسمم
روي يه دستمال ماتيكي
با تو هر روز سينما رفتن
شيطنت هام توي تاريكي
سهممون از يه كوچه ي خلوت
يه كبودي خوب رو گردن
بهترين شعر عاشقانه ي من:
جيغ تو موقع بغل كردن!
فكر كردن به حالت چشمات
وقت برگشتن از تو تا خونه
پشت صدها چراغ قرمز و زرد
به كجا مي رسن دو ديوونه؟!
عشق، توو شهر آهن و ماشين
مث يه خودكشي طنز آميز
داره مي لرزه و نمي افته
آخرين برگ توي اين پاييز
مست مي شيم با عرق نعنا
خواب مي ريم پاي تلويزيون
از چشاي من و تو معلومه
كارمون مي كشه تهش به جنون
ديگه از هيچ چي نمي ترسه
اون كه از چشم عاشقت مسته
زندگي لمس دست كوچيكت
آخر كوچه هاي بن بسته
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
مث يه خودكشی ِ طنزآميز
مث يه اعتراف بي معنا
بندري مي خوريم و مي رقصيم
مست مي شيم با عرق نعنا
اوّلين كار اشتباه مني
آخرين كار اشتباه مني
آسمونم چقدر ديوونه ست
قرص آرام بخش ماه مني
توو خيابون عشق بازي و شب
شاممون خنده بود و سمبوسه
مزّه مي داد با سس و ماتيك
طعم شيرين آخرين بوسه
يادگاري نوشتن اسمم
روي يه دستمال ماتيكي
با تو هر روز سينما رفتن
شيطنت هام توي تاريكي
سهممون از يه كوچه ي خلوت
يه كبودي خوب رو گردن
بهترين شعر عاشقانه ي من:
جيغ تو موقع بغل كردن!
فكر كردن به حالت چشمات
وقت برگشتن از تو تا خونه
پشت صدها چراغ قرمز و زرد
به كجا مي رسن دو ديوونه؟!
عشق، توو شهر آهن و ماشين
مث يه خودكشي طنز آميز
داره مي لرزه و نمي افته
آخرين برگ توي اين پاييز
مست مي شيم با عرق نعنا
خواب مي ريم پاي تلويزيون
از چشاي من و تو معلومه
كارمون مي كشه تهش به جنون
ديگه از هيچ چي نمي ترسه
اون كه از چشم عاشقت مسته
زندگي لمس دست كوچيكت
آخر كوچه هاي بن بسته
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
957
خبر داری که شهری روی لبخند تو شاعر شد؟
چرا اینگونه ، کافر گونه ، بی رحمانه می خندی؟
#فاضل_نظری
@sherestan
خبر داری که شهری روی لبخند تو شاعر شد؟
چرا اینگونه ، کافر گونه ، بی رحمانه می خندی؟
#فاضل_نظری
@sherestan
959
زنبورها را مجبور کرده ایم،
از گلهای سمی عسل بیاورند!!!
و گنجشکی که سالها،
بر سیم برق نشسته
از شاخه های د رخت می ترسد!!!
با من بگو چگونه بخندم؟
هنگامی که دور لبهایم را،
مین گذاری کرده اند!!
ما کاشفان کوچه های بن بستیم
حرفهای خسته ای داریم،
این بار،
پیامبری بفرست،
که تنها گوش کند.
#گروس_عبدالملکیان
@sherestan
زنبورها را مجبور کرده ایم،
از گلهای سمی عسل بیاورند!!!
و گنجشکی که سالها،
بر سیم برق نشسته
از شاخه های د رخت می ترسد!!!
با من بگو چگونه بخندم؟
هنگامی که دور لبهایم را،
مین گذاری کرده اند!!
ما کاشفان کوچه های بن بستیم
حرفهای خسته ای داریم،
این بار،
پیامبری بفرست،
که تنها گوش کند.
#گروس_عبدالملکیان
@sherestan