931
عموم می گفت هیچ وقت نباید در مورد چیزی که دوستش داری با آدم ها حرف بزنی، چون بدون شک اون رو ازت می گیرن.
اما من فهمیدم با خدا هم نمیشه در مورد چیزی که دوست داری حرف زد، اصلا به دنیا اومدیم تا چیزهایی که دوست داریم رو از دست بدیم.
هرچند از لذت دوست داشتن هم نمیشه به خاطر از دست دادن گذشت!
قهوه سرد آقای نویسنده
#روزبه_معین
#کتاب
@sherestan
عموم می گفت هیچ وقت نباید در مورد چیزی که دوستش داری با آدم ها حرف بزنی، چون بدون شک اون رو ازت می گیرن.
اما من فهمیدم با خدا هم نمیشه در مورد چیزی که دوست داری حرف زد، اصلا به دنیا اومدیم تا چیزهایی که دوست داریم رو از دست بدیم.
هرچند از لذت دوست داشتن هم نمیشه به خاطر از دست دادن گذشت!
قهوه سرد آقای نویسنده
#روزبه_معین
#کتاب
@sherestan
932
مهم نیست خانه ات کجا باشد
برای یافتنت کافیست چشم هایم را ببندم
هر قفلی که می خواهد به درگاه خانه ات باشد
عشق پیچکی است که دیوار نمی شناسد.
#گروس_عبدالملکیان
@sherestan
مهم نیست خانه ات کجا باشد
برای یافتنت کافیست چشم هایم را ببندم
هر قفلی که می خواهد به درگاه خانه ات باشد
عشق پیچکی است که دیوار نمی شناسد.
#گروس_عبدالملکیان
@sherestan
933
کُردها تمام مرگها را تجربه کردهاند...
مردن با گلوله..
مردن با اعدام..
مردن دست جمعی..
مردن با سر بریده شدن..
مردن با سرما..
مردن با گرسنگی..
اما هر گز از ترس نمردند!
#جورج_ریترز
@sherestan
کُردها تمام مرگها را تجربه کردهاند...
مردن با گلوله..
مردن با اعدام..
مردن دست جمعی..
مردن با سر بریده شدن..
مردن با سرما..
مردن با گرسنگی..
اما هر گز از ترس نمردند!
#جورج_ریترز
@sherestan
937
قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو
این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو
گیرم این باغ ، گلاگل بشکوفد رنگین
به چه کار ایدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟
با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار
من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو
به گل روی تواش در بگشایم ورنه
نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو
گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است
بازهم باز بهارش نشمارم بی تو
با غمت صبر سپردم به قراری که اگر
هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو
بی بهار است مرا شعر بهاری ،آری
نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو
دل تنگم نگذارد که به الهام لبت
غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو
#حسین_منزوی
@sherestan
قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو
این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو
گیرم این باغ ، گلاگل بشکوفد رنگین
به چه کار ایدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟
با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار
من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو
به گل روی تواش در بگشایم ورنه
نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو
گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است
بازهم باز بهارش نشمارم بی تو
با غمت صبر سپردم به قراری که اگر
هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو
بی بهار است مرا شعر بهاری ،آری
نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو
دل تنگم نگذارد که به الهام لبت
غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو
#حسین_منزوی
@sherestan
938
خدا دارد چه چیزی بر سرم می آورد ری را؟
هوای عید با خود بوی غم می آورد ری را
مرا بی شعر در ذهنت مجسم کن! نمی خندی؟
تو وقتی نیستی این مرد کم می آورد ری را
شب بی شعر، چای سرد، عید تلخ، راه دور
بدِ تقدیر دارد پشت هم می آورد ری را
به جان تو ملالی نیست غیر از «نیستی پیشم»
و اینکه غصّه فکر دم به دم می آورد ری را!!!
کجای زندگی لنگ است وقتی من نمیخوانم
جهان چیزی مگر بی شعر کم می آورد ری را؟
تورا مشغول بودم،قوری چینی خودش را کشت
دوباره زهر جای چای دم می آورد ری را
#مهدی_فرجی
@sherestan
خدا دارد چه چیزی بر سرم می آورد ری را؟
هوای عید با خود بوی غم می آورد ری را
مرا بی شعر در ذهنت مجسم کن! نمی خندی؟
تو وقتی نیستی این مرد کم می آورد ری را
شب بی شعر، چای سرد، عید تلخ، راه دور
بدِ تقدیر دارد پشت هم می آورد ری را
به جان تو ملالی نیست غیر از «نیستی پیشم»
و اینکه غصّه فکر دم به دم می آورد ری را!!!
کجای زندگی لنگ است وقتی من نمیخوانم
جهان چیزی مگر بی شعر کم می آورد ری را؟
تورا مشغول بودم،قوری چینی خودش را کشت
دوباره زهر جای چای دم می آورد ری را
#مهدی_فرجی
@sherestan
939
نیمه شب های تلخِ بی خوابی
نیمه شب های از تو بی خبری
پارک گاهی بهانه ی خوبی ست
تا غمت را به گوشه ای ببری
بی خیالِ کسی که بوده و نیست
در شبی بی ستاره گریه کنی
تا سبک شد دلت بلند شوی
بنشینی ، دوباره گریه کنی
شهر را با غمش قدم بزنی
از خیابانِ او عبور کنی
سایه ی سردِ پشتِ پلکش را
مثلِ دیوانه ها مرور کنی
بدوی تا نفس نفس بزنی
بدوی تا نفس نفس ....نرسد
تا به یادش شبت خراب شود
تا بمیری و هیچ کس نرسد
تا خیابانِ خسته تابوتِ
شبحِ زخم خورده ای بشود
تکه های شکسته ی قلبت
پازلِ شهرِ مرده ای بشود
بی خیال کسی که بوده و نیست
در شبی بی ستاره گریه کنی
تا سبک شد دلت بلند شوی
بنشینی، دوباره گریه کنی
بلند شوی
بنشینی
دوباره گریه کنی
#حسین_غیاثی
@sherestan
نیمه شب های تلخِ بی خوابی
نیمه شب های از تو بی خبری
پارک گاهی بهانه ی خوبی ست
تا غمت را به گوشه ای ببری
بی خیالِ کسی که بوده و نیست
در شبی بی ستاره گریه کنی
تا سبک شد دلت بلند شوی
بنشینی ، دوباره گریه کنی
شهر را با غمش قدم بزنی
از خیابانِ او عبور کنی
سایه ی سردِ پشتِ پلکش را
مثلِ دیوانه ها مرور کنی
بدوی تا نفس نفس بزنی
بدوی تا نفس نفس ....نرسد
تا به یادش شبت خراب شود
تا بمیری و هیچ کس نرسد
تا خیابانِ خسته تابوتِ
شبحِ زخم خورده ای بشود
تکه های شکسته ی قلبت
پازلِ شهرِ مرده ای بشود
بی خیال کسی که بوده و نیست
در شبی بی ستاره گریه کنی
تا سبک شد دلت بلند شوی
بنشینی، دوباره گریه کنی
بلند شوی
بنشینی
دوباره گریه کنی
#حسین_غیاثی
@sherestan
940
در گوشه ی زندان
فقط به تو فکر میکنم
میدانی؟
میتوانی این را درک کنی؟
باورت میشود
چقدر دوستت دارم؟
هیچ میدانی؟
-غیر از من-
هیچکس در گوشه ی زندان
پشت میلهها
نمیتواند کسی را
بیشتر از آزادی دوست داشته باشد...
#رسول_يونان
@sherestan
در گوشه ی زندان
فقط به تو فکر میکنم
میدانی؟
میتوانی این را درک کنی؟
باورت میشود
چقدر دوستت دارم؟
هیچ میدانی؟
-غیر از من-
هیچکس در گوشه ی زندان
پشت میلهها
نمیتواند کسی را
بیشتر از آزادی دوست داشته باشد...
#رسول_يونان
@sherestan
941
باید باور کنیم
تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست،
روزهای خستهای
که در خلوت خانه پیر میشوی
و سالهایی
که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است
تازه
تازه پی میبریم
که تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست
دیر آمدن!
دیرآمدن!
#چارلز_بوکوفسکی
@sherestan
باید باور کنیم
تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست،
روزهای خستهای
که در خلوت خانه پیر میشوی
و سالهایی
که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است
تازه
تازه پی میبریم
که تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست
دیر آمدن!
دیرآمدن!
#چارلز_بوکوفسکی
@sherestan
942
چیزی به من بگو
مثل بهار
مثلا شکوفه کن!
و یا ببار
مانند رحمتی بر درونم
یا رنگین کمان باش و
روحم را در آغوش بگیر
چیزی بگو
فراتر از حرف باشد
جانم را لمس کند
چیزی بگو
مثلا کنارت هستم
#تورگوت_اويار
@sherestan
چیزی به من بگو
مثل بهار
مثلا شکوفه کن!
و یا ببار
مانند رحمتی بر درونم
یا رنگین کمان باش و
روحم را در آغوش بگیر
چیزی بگو
فراتر از حرف باشد
جانم را لمس کند
چیزی بگو
مثلا کنارت هستم
#تورگوت_اويار
@sherestan
945
بريز داخل سلّول هام الکل را
بههم بريز من و منطق و تعادل را
که زود با چمدانم به راه برگردم
که مست باشم و امشب به ماه برگردم
مسافری که نمازش شکسته مثل دلش
بريز تا که به شهر ِ گناه برگردم
تمام راه درست آمدم... و خسته شدم
به من اجازه بده اشتباه برگردم!
بريز تا بکشم درد از عقب به عقب
به هيچتر، به زمان ِ لقاح برگردم
به بچّهای که کتک خورد و پا شد از خوابش
به رختخواب تو پاشيده بود اعصابش
#فاطمه_اختصاری
@sherestan
بريز داخل سلّول هام الکل را
بههم بريز من و منطق و تعادل را
که زود با چمدانم به راه برگردم
که مست باشم و امشب به ماه برگردم
مسافری که نمازش شکسته مثل دلش
بريز تا که به شهر ِ گناه برگردم
تمام راه درست آمدم... و خسته شدم
به من اجازه بده اشتباه برگردم!
بريز تا بکشم درد از عقب به عقب
به هيچتر، به زمان ِ لقاح برگردم
به بچّهای که کتک خورد و پا شد از خوابش
به رختخواب تو پاشيده بود اعصابش
#فاطمه_اختصاری
@sherestan
946
خوشا شرار شراب و ترنم باران
گلي براي كبوتر
گلي براي بهاران
گلي براي كسي كه مرا
به خود مي خواند
ز پشت نيزاران
#حميد_مصدق
صبح همگي بخير
@sherestan
خوشا شرار شراب و ترنم باران
گلي براي كبوتر
گلي براي بهاران
گلي براي كسي كه مرا
به خود مي خواند
ز پشت نيزاران
#حميد_مصدق
صبح همگي بخير
@sherestan
947
به عکس رادیولوژی نگاه کرد و
گفت:
رویاهایی در سر داری
رویاهایی که تاریکند
و نور را از خود عبور نمیدهند.
#عبدالصابر_کاکایی
@sherestan
به عکس رادیولوژی نگاه کرد و
گفت:
رویاهایی در سر داری
رویاهایی که تاریکند
و نور را از خود عبور نمیدهند.
#عبدالصابر_کاکایی
@sherestan
948
شعرى از شيمبورسكا در مقام مادر
«زن، اسمت چیست؟»
«نمیدانم.»
«چند سال داری؟ اهل کجایی؟»
«نمیدانم.»
«چرا این گودال را کندهای؟»
«نمیدانم.»
«چند وقت است که پنهان شدهای؟»
«نمیدانم.»
«چرا انگشتم را گاز گرفتی؟»
«نمیدانم.»
«نمیدانی که ما آزارت نخواهیم داد؟»
«نمیدانم.»
«کدام طرفی هستی؟»
«نمیدانم.»
«زمان جنگ است، باید انتخاب کنی.»
«نمیدانم.»
«هنوز دهکدهات پابرجاست؟»
«نمیدانم»
«اینها بچههای تو اَند؟»
«آری.»
#ویسلاوا_شیمبورسکا
@sherestan
شعرى از شيمبورسكا در مقام مادر
«زن، اسمت چیست؟»
«نمیدانم.»
«چند سال داری؟ اهل کجایی؟»
«نمیدانم.»
«چرا این گودال را کندهای؟»
«نمیدانم.»
«چند وقت است که پنهان شدهای؟»
«نمیدانم.»
«چرا انگشتم را گاز گرفتی؟»
«نمیدانم.»
«نمیدانی که ما آزارت نخواهیم داد؟»
«نمیدانم.»
«کدام طرفی هستی؟»
«نمیدانم.»
«زمان جنگ است، باید انتخاب کنی.»
«نمیدانم.»
«هنوز دهکدهات پابرجاست؟»
«نمیدانم»
«اینها بچههای تو اَند؟»
«آری.»
#ویسلاوا_شیمبورسکا
@sherestan
949
💜
مادرم 14 سال از من بزرگتره.وقتی عاشق پدر 20 ساله ام شد،سیزده سالش بود و مدرسه می رفت ! به اصرار زیاد ازدواج کردن و یه سال بعد ازون منو زایید !نمیدونم چطوری بارداری شو مخفی میکرد.شاید اونقدر کوچولو بود و مانتوهای گشاد میپوشید که کسی شک نمیکرد.یا شاید چون تازه چند وقتی از انقلاب گذشته بود ،توی اون شلوغی ها و تعطیلی های مدارس ،کسی از جریان بو نبرده بود.اگه یه وقت میفهمیدن یکی از دانش اموزای دختر ازدواج کرده،عذرشو از مدرسه میخواستن و باید میرفت به مدرسه ی شبانه.هنوزم همینطوره.دیگه بچه دار شدن که جای خودشو داره!
پدرم تعریف میکرد اونوقتها منو توی زنگ تفریح میاورده دم در مدرسه.دوستهای مادرم یواشکی منو زیر مانتوهاشون قایم میکردند و و میبردن توی یکی از کلاسهای خالی ،تا مادرم بتونه منو شیر بده ...
شبا هم برای اینکه نور چراغ خونه ی کوچیکیمون که دو تا اتاق تو در تو بود،چشمای ما رو اذیت نکنه ،میرفته توی حیاط درس میخونه.
بعد از مدتی جریان لو رفت و مادرم رو فرستادن به مدرسه ی شبانه! ولی آنقدر دلش میخواست درس بخونه که کم نیاورد .5،6 سالم بود که کنکور داد و رفت دانشگاه!
فکر میکنم داشتن این پدر و مادر ،این طرز به دنیا اومدن،این طرز بزرگ شدن و در به دری کشیدن بوده که در نهایت منو به سمت شعر نوشتن سوق داده...
من نتیجه ی یه زندگی عاشقانه ی غمگین بودم و نمیتونستم سرنوشتی به جز اونچه الان دارم داشته باشم!
من و مادرم تقریبا با هم بچگی کردیم ،باهم بازی کردیم و درس خوندیم و بزرگ شدیم.
چند وقت پیش در خانه مشغول صحبت بودیم.
دستی به موهاش کشیدم و گفتم :موهات سفید شده مامان
دستی به موهام کشید و گفت : موهای تو هم سفید شده حامد...
#حامد_ابراهیم_پور
💜
قدر #مادر هاتونو بدونيد
روز #زن مبارک
@sherestan
💜
مادرم 14 سال از من بزرگتره.وقتی عاشق پدر 20 ساله ام شد،سیزده سالش بود و مدرسه می رفت ! به اصرار زیاد ازدواج کردن و یه سال بعد ازون منو زایید !نمیدونم چطوری بارداری شو مخفی میکرد.شاید اونقدر کوچولو بود و مانتوهای گشاد میپوشید که کسی شک نمیکرد.یا شاید چون تازه چند وقتی از انقلاب گذشته بود ،توی اون شلوغی ها و تعطیلی های مدارس ،کسی از جریان بو نبرده بود.اگه یه وقت میفهمیدن یکی از دانش اموزای دختر ازدواج کرده،عذرشو از مدرسه میخواستن و باید میرفت به مدرسه ی شبانه.هنوزم همینطوره.دیگه بچه دار شدن که جای خودشو داره!
پدرم تعریف میکرد اونوقتها منو توی زنگ تفریح میاورده دم در مدرسه.دوستهای مادرم یواشکی منو زیر مانتوهاشون قایم میکردند و و میبردن توی یکی از کلاسهای خالی ،تا مادرم بتونه منو شیر بده ...
شبا هم برای اینکه نور چراغ خونه ی کوچیکیمون که دو تا اتاق تو در تو بود،چشمای ما رو اذیت نکنه ،میرفته توی حیاط درس میخونه.
بعد از مدتی جریان لو رفت و مادرم رو فرستادن به مدرسه ی شبانه! ولی آنقدر دلش میخواست درس بخونه که کم نیاورد .5،6 سالم بود که کنکور داد و رفت دانشگاه!
فکر میکنم داشتن این پدر و مادر ،این طرز به دنیا اومدن،این طرز بزرگ شدن و در به دری کشیدن بوده که در نهایت منو به سمت شعر نوشتن سوق داده...
من نتیجه ی یه زندگی عاشقانه ی غمگین بودم و نمیتونستم سرنوشتی به جز اونچه الان دارم داشته باشم!
من و مادرم تقریبا با هم بچگی کردیم ،باهم بازی کردیم و درس خوندیم و بزرگ شدیم.
چند وقت پیش در خانه مشغول صحبت بودیم.
دستی به موهاش کشیدم و گفتم :موهات سفید شده مامان
دستی به موهام کشید و گفت : موهای تو هم سفید شده حامد...
#حامد_ابراهیم_پور
💜
قدر #مادر هاتونو بدونيد
روز #زن مبارک
@sherestan
950
از چهره ى تو چيز زيادى يادم نيست،
جز اين كه
اقيانوس آرامى
ريخته بود بين چشمهات
و روى طراوت لبهات زمزمه ى تُردى بود
كه گُنگم مى كرد
و نمى گذاشت
از چهره ى تو چيز زيادى يادم باشد...
📘/فكر كنم باران ديشب مرا شسته،امروز "تو" ام/
پ.ن:
نيستى كه بريزمت روى عميق ترين زخمم...😔
#کامران_رسول_زاده
@sherestan
از چهره ى تو چيز زيادى يادم نيست،
جز اين كه
اقيانوس آرامى
ريخته بود بين چشمهات
و روى طراوت لبهات زمزمه ى تُردى بود
كه گُنگم مى كرد
و نمى گذاشت
از چهره ى تو چيز زيادى يادم باشد...
📘/فكر كنم باران ديشب مرا شسته،امروز "تو" ام/
پ.ن:
نيستى كه بريزمت روى عميق ترين زخمم...😔
#کامران_رسول_زاده
@sherestan
951
سبزه ها را گره زدم به غمت
غم از صبر، بیشتر شده ام
سال تحویل زندگیت به هیچ
سیزده های در به در شده ام
سفره ای از سکوت می چینم
خسته از انتظار و دوری ها
سال هایی که آتشم زده اند
وسط چارشنبه سوری ها
بچه بودم... و غیر عیدی و عشق
بچه ها از جهان چه داشته اند؟!
در گوشم فرشته ها گفتند
لای قرآن «تو» را گذاشته اند!
خواستی مثل ابرها باشی
خواستم مثل رود برگردی
سیزده روز تا تو برگشتم
سیزده روز گریه ام کردی
ماه من بود و عشق دیوانه!
تا که یکدفعه آفتاب آمد
ماهی قرمزی که قلبم بود
مُرد و آرام روی آب آمد
پشت اشک و چراغ قرمزها
ایستادم! دوباره مرد شدم
سبزه ای توی جوی آب افتاد
سبز ماندم اگرچه زرد شدم
«وانْ یکاد»ی که خواندم و خواندی
وسط قصه ی درازی ها!!
باختم مثل بچه ای مغرور
توی جدی ترین بازی ها!
سبزه ها را گره زدم اما
با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟
مثل من ذره ذره می میرند
همه ی سال های بی تحویل!
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
سبزه ها را گره زدم به غمت
غم از صبر، بیشتر شده ام
سال تحویل زندگیت به هیچ
سیزده های در به در شده ام
سفره ای از سکوت می چینم
خسته از انتظار و دوری ها
سال هایی که آتشم زده اند
وسط چارشنبه سوری ها
بچه بودم... و غیر عیدی و عشق
بچه ها از جهان چه داشته اند؟!
در گوشم فرشته ها گفتند
لای قرآن «تو» را گذاشته اند!
خواستی مثل ابرها باشی
خواستم مثل رود برگردی
سیزده روز تا تو برگشتم
سیزده روز گریه ام کردی
ماه من بود و عشق دیوانه!
تا که یکدفعه آفتاب آمد
ماهی قرمزی که قلبم بود
مُرد و آرام روی آب آمد
پشت اشک و چراغ قرمزها
ایستادم! دوباره مرد شدم
سبزه ای توی جوی آب افتاد
سبز ماندم اگرچه زرد شدم
«وانْ یکاد»ی که خواندم و خواندی
وسط قصه ی درازی ها!!
باختم مثل بچه ای مغرور
توی جدی ترین بازی ها!
سبزه ها را گره زدم اما
با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟
مثل من ذره ذره می میرند
همه ی سال های بی تحویل!
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan