928
همه مُردند... ظالم و مظلوم! توی تاریخ خسته ی «طبری»
پسرِ ایستاده در صف نان، دخترِ قصّه های جنّ و پری
فحش بعد از کشیده های پلیس، جای انگشت روی صورت خیس
یک دقیقه سکوت تا به ابد گوشه ی یک اتاق یک نفری
خسته از شهر، خسته از زن و مرد، لحظه ی منفجر شدن از درد
عکس لخت تو در مجلّه ی زرد با افاضات مردم حشری
چُرت معتادهای تزریقی، حسرت مرخصی تشویقی
روزهای تعجّب تاریخ! نقطه ی بعدِ جمله ی خبری.
برگِ از خواب شاخه دل کنده، حسرتِ در کنار تو خنده
سکس با یک زن پناهنده وسط سال های دربدری
زیر سمباده ها محک خوردن، زیر بار زمان ترک خوردن
وسط مدرسه کتک خوردن، گریه ی بچّه، درد بی پدری
مادرم لای چند ذکر و چروک، پرسه در یک محلّه ی متروک
تلفن های واقعا مشکوک، شایعات مجلّه ی هنری!
حسّ یک اتّفاق قبل وقوع، کششِ چیزهای نامشروع
هیجانِ تصوّر ممنوع، شرم در ارتباط ضربدری
اوّل قصّه توی زنجیریم، همه پایان قصّه می میریم
از شب قتل عام در باران تا حقوق مسلّم بشری...
■
پدرم گفت: نه! به این قصّه... پدرم سیب خورد و آدم شد
اوّلین انقلاب کارگری... آخرین انقلاب کارگری...
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
همه مُردند... ظالم و مظلوم! توی تاریخ خسته ی «طبری»
پسرِ ایستاده در صف نان، دخترِ قصّه های جنّ و پری
فحش بعد از کشیده های پلیس، جای انگشت روی صورت خیس
یک دقیقه سکوت تا به ابد گوشه ی یک اتاق یک نفری
خسته از شهر، خسته از زن و مرد، لحظه ی منفجر شدن از درد
عکس لخت تو در مجلّه ی زرد با افاضات مردم حشری
چُرت معتادهای تزریقی، حسرت مرخصی تشویقی
روزهای تعجّب تاریخ! نقطه ی بعدِ جمله ی خبری.
برگِ از خواب شاخه دل کنده، حسرتِ در کنار تو خنده
سکس با یک زن پناهنده وسط سال های دربدری
زیر سمباده ها محک خوردن، زیر بار زمان ترک خوردن
وسط مدرسه کتک خوردن، گریه ی بچّه، درد بی پدری
مادرم لای چند ذکر و چروک، پرسه در یک محلّه ی متروک
تلفن های واقعا مشکوک، شایعات مجلّه ی هنری!
حسّ یک اتّفاق قبل وقوع، کششِ چیزهای نامشروع
هیجانِ تصوّر ممنوع، شرم در ارتباط ضربدری
اوّل قصّه توی زنجیریم، همه پایان قصّه می میریم
از شب قتل عام در باران تا حقوق مسلّم بشری...
■
پدرم گفت: نه! به این قصّه... پدرم سیب خورد و آدم شد
اوّلین انقلاب کارگری... آخرین انقلاب کارگری...
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
930
زنی برهنه تر از شیشه، روبروی چراغ،
نشسته بود در اینجای شعر، کارم داشت
تنش، لبش، لبه های شکسته ی تیزی،
که من ته ِ کلمات شکسته دارم داشت
شبیه یک چمدان ِ مچاله در زندان،
شبیه لرزیدن، در میان تابستان
بدون ِ حرف، بدون ِ شروع یا پایان،
نشسته بود پر از مُردگی کنارم داشت ↓
گذشته های خودم را مرور می کرد و...
نگاهش از ته ِ مغزم عبور می کرد و
گرفته بود مرا از تو دووور می کرد و
دو جای پای گِلی توی روزگارم داشت
مسیر رو به عقب بود، رو به عصر حجر
عقب عقب بالا رفت پلّه هایی را
که می رسید به سقفی بدون ِ در در خود
که چند آجر ِ لَق، کج، در انتظارم داشت
خرابه های تنی تکّه تکّه تویم بود،
و بغض سنگی یک عمر در گلویم بود
دو چشم شیشه ای خیس روبرویم بود،
که نقش پنجره ای باز در فرارم داشت
فرار کرد زنی از ردیف ِ داشته ام،
از آن دری که به پایان ِ خود گذاشته ام
ردیف مین ها را در اتاق کاشته ام،
که انفجار گُلی بود که بهارم داشت...
#فاطمه_اختصاری
@sherestan
زنی برهنه تر از شیشه، روبروی چراغ،
نشسته بود در اینجای شعر، کارم داشت
تنش، لبش، لبه های شکسته ی تیزی،
که من ته ِ کلمات شکسته دارم داشت
شبیه یک چمدان ِ مچاله در زندان،
شبیه لرزیدن، در میان تابستان
بدون ِ حرف، بدون ِ شروع یا پایان،
نشسته بود پر از مُردگی کنارم داشت ↓
گذشته های خودم را مرور می کرد و...
نگاهش از ته ِ مغزم عبور می کرد و
گرفته بود مرا از تو دووور می کرد و
دو جای پای گِلی توی روزگارم داشت
مسیر رو به عقب بود، رو به عصر حجر
عقب عقب بالا رفت پلّه هایی را
که می رسید به سقفی بدون ِ در در خود
که چند آجر ِ لَق، کج، در انتظارم داشت
خرابه های تنی تکّه تکّه تویم بود،
و بغض سنگی یک عمر در گلویم بود
دو چشم شیشه ای خیس روبرویم بود،
که نقش پنجره ای باز در فرارم داشت
فرار کرد زنی از ردیف ِ داشته ام،
از آن دری که به پایان ِ خود گذاشته ام
ردیف مین ها را در اتاق کاشته ام،
که انفجار گُلی بود که بهارم داشت...
#فاطمه_اختصاری
@sherestan
931
عموم می گفت هیچ وقت نباید در مورد چیزی که دوستش داری با آدم ها حرف بزنی، چون بدون شک اون رو ازت می گیرن.
اما من فهمیدم با خدا هم نمیشه در مورد چیزی که دوست داری حرف زد، اصلا به دنیا اومدیم تا چیزهایی که دوست داریم رو از دست بدیم.
هرچند از لذت دوست داشتن هم نمیشه به خاطر از دست دادن گذشت!
قهوه سرد آقای نویسنده
#روزبه_معین
#کتاب
@sherestan
عموم می گفت هیچ وقت نباید در مورد چیزی که دوستش داری با آدم ها حرف بزنی، چون بدون شک اون رو ازت می گیرن.
اما من فهمیدم با خدا هم نمیشه در مورد چیزی که دوست داری حرف زد، اصلا به دنیا اومدیم تا چیزهایی که دوست داریم رو از دست بدیم.
هرچند از لذت دوست داشتن هم نمیشه به خاطر از دست دادن گذشت!
قهوه سرد آقای نویسنده
#روزبه_معین
#کتاب
@sherestan
932
مهم نیست خانه ات کجا باشد
برای یافتنت کافیست چشم هایم را ببندم
هر قفلی که می خواهد به درگاه خانه ات باشد
عشق پیچکی است که دیوار نمی شناسد.
#گروس_عبدالملکیان
@sherestan
مهم نیست خانه ات کجا باشد
برای یافتنت کافیست چشم هایم را ببندم
هر قفلی که می خواهد به درگاه خانه ات باشد
عشق پیچکی است که دیوار نمی شناسد.
#گروس_عبدالملکیان
@sherestan
933
کُردها تمام مرگها را تجربه کردهاند...
مردن با گلوله..
مردن با اعدام..
مردن دست جمعی..
مردن با سر بریده شدن..
مردن با سرما..
مردن با گرسنگی..
اما هر گز از ترس نمردند!
#جورج_ریترز
@sherestan
کُردها تمام مرگها را تجربه کردهاند...
مردن با گلوله..
مردن با اعدام..
مردن دست جمعی..
مردن با سر بریده شدن..
مردن با سرما..
مردن با گرسنگی..
اما هر گز از ترس نمردند!
#جورج_ریترز
@sherestan
937
قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو
این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو
گیرم این باغ ، گلاگل بشکوفد رنگین
به چه کار ایدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟
با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار
من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو
به گل روی تواش در بگشایم ورنه
نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو
گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است
بازهم باز بهارش نشمارم بی تو
با غمت صبر سپردم به قراری که اگر
هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو
بی بهار است مرا شعر بهاری ،آری
نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو
دل تنگم نگذارد که به الهام لبت
غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو
#حسین_منزوی
@sherestan
قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو
این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو
گیرم این باغ ، گلاگل بشکوفد رنگین
به چه کار ایدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟
با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار
من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو
به گل روی تواش در بگشایم ورنه
نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو
گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است
بازهم باز بهارش نشمارم بی تو
با غمت صبر سپردم به قراری که اگر
هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو
بی بهار است مرا شعر بهاری ،آری
نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو
دل تنگم نگذارد که به الهام لبت
غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو
#حسین_منزوی
@sherestan
938
خدا دارد چه چیزی بر سرم می آورد ری را؟
هوای عید با خود بوی غم می آورد ری را
مرا بی شعر در ذهنت مجسم کن! نمی خندی؟
تو وقتی نیستی این مرد کم می آورد ری را
شب بی شعر، چای سرد، عید تلخ، راه دور
بدِ تقدیر دارد پشت هم می آورد ری را
به جان تو ملالی نیست غیر از «نیستی پیشم»
و اینکه غصّه فکر دم به دم می آورد ری را!!!
کجای زندگی لنگ است وقتی من نمیخوانم
جهان چیزی مگر بی شعر کم می آورد ری را؟
تورا مشغول بودم،قوری چینی خودش را کشت
دوباره زهر جای چای دم می آورد ری را
#مهدی_فرجی
@sherestan
خدا دارد چه چیزی بر سرم می آورد ری را؟
هوای عید با خود بوی غم می آورد ری را
مرا بی شعر در ذهنت مجسم کن! نمی خندی؟
تو وقتی نیستی این مرد کم می آورد ری را
شب بی شعر، چای سرد، عید تلخ، راه دور
بدِ تقدیر دارد پشت هم می آورد ری را
به جان تو ملالی نیست غیر از «نیستی پیشم»
و اینکه غصّه فکر دم به دم می آورد ری را!!!
کجای زندگی لنگ است وقتی من نمیخوانم
جهان چیزی مگر بی شعر کم می آورد ری را؟
تورا مشغول بودم،قوری چینی خودش را کشت
دوباره زهر جای چای دم می آورد ری را
#مهدی_فرجی
@sherestan
939
نیمه شب های تلخِ بی خوابی
نیمه شب های از تو بی خبری
پارک گاهی بهانه ی خوبی ست
تا غمت را به گوشه ای ببری
بی خیالِ کسی که بوده و نیست
در شبی بی ستاره گریه کنی
تا سبک شد دلت بلند شوی
بنشینی ، دوباره گریه کنی
شهر را با غمش قدم بزنی
از خیابانِ او عبور کنی
سایه ی سردِ پشتِ پلکش را
مثلِ دیوانه ها مرور کنی
بدوی تا نفس نفس بزنی
بدوی تا نفس نفس ....نرسد
تا به یادش شبت خراب شود
تا بمیری و هیچ کس نرسد
تا خیابانِ خسته تابوتِ
شبحِ زخم خورده ای بشود
تکه های شکسته ی قلبت
پازلِ شهرِ مرده ای بشود
بی خیال کسی که بوده و نیست
در شبی بی ستاره گریه کنی
تا سبک شد دلت بلند شوی
بنشینی، دوباره گریه کنی
بلند شوی
بنشینی
دوباره گریه کنی
#حسین_غیاثی
@sherestan
نیمه شب های تلخِ بی خوابی
نیمه شب های از تو بی خبری
پارک گاهی بهانه ی خوبی ست
تا غمت را به گوشه ای ببری
بی خیالِ کسی که بوده و نیست
در شبی بی ستاره گریه کنی
تا سبک شد دلت بلند شوی
بنشینی ، دوباره گریه کنی
شهر را با غمش قدم بزنی
از خیابانِ او عبور کنی
سایه ی سردِ پشتِ پلکش را
مثلِ دیوانه ها مرور کنی
بدوی تا نفس نفس بزنی
بدوی تا نفس نفس ....نرسد
تا به یادش شبت خراب شود
تا بمیری و هیچ کس نرسد
تا خیابانِ خسته تابوتِ
شبحِ زخم خورده ای بشود
تکه های شکسته ی قلبت
پازلِ شهرِ مرده ای بشود
بی خیال کسی که بوده و نیست
در شبی بی ستاره گریه کنی
تا سبک شد دلت بلند شوی
بنشینی، دوباره گریه کنی
بلند شوی
بنشینی
دوباره گریه کنی
#حسین_غیاثی
@sherestan
940
در گوشه ی زندان
فقط به تو فکر میکنم
میدانی؟
میتوانی این را درک کنی؟
باورت میشود
چقدر دوستت دارم؟
هیچ میدانی؟
-غیر از من-
هیچکس در گوشه ی زندان
پشت میلهها
نمیتواند کسی را
بیشتر از آزادی دوست داشته باشد...
#رسول_يونان
@sherestan
در گوشه ی زندان
فقط به تو فکر میکنم
میدانی؟
میتوانی این را درک کنی؟
باورت میشود
چقدر دوستت دارم؟
هیچ میدانی؟
-غیر از من-
هیچکس در گوشه ی زندان
پشت میلهها
نمیتواند کسی را
بیشتر از آزادی دوست داشته باشد...
#رسول_يونان
@sherestan
941
باید باور کنیم
تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست،
روزهای خستهای
که در خلوت خانه پیر میشوی
و سالهایی
که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است
تازه
تازه پی میبریم
که تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست
دیر آمدن!
دیرآمدن!
#چارلز_بوکوفسکی
@sherestan
باید باور کنیم
تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست،
روزهای خستهای
که در خلوت خانه پیر میشوی
و سالهایی
که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است
تازه
تازه پی میبریم
که تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست
دیر آمدن!
دیرآمدن!
#چارلز_بوکوفسکی
@sherestan
942
چیزی به من بگو
مثل بهار
مثلا شکوفه کن!
و یا ببار
مانند رحمتی بر درونم
یا رنگین کمان باش و
روحم را در آغوش بگیر
چیزی بگو
فراتر از حرف باشد
جانم را لمس کند
چیزی بگو
مثلا کنارت هستم
#تورگوت_اويار
@sherestan
چیزی به من بگو
مثل بهار
مثلا شکوفه کن!
و یا ببار
مانند رحمتی بر درونم
یا رنگین کمان باش و
روحم را در آغوش بگیر
چیزی بگو
فراتر از حرف باشد
جانم را لمس کند
چیزی بگو
مثلا کنارت هستم
#تورگوت_اويار
@sherestan
945
بريز داخل سلّول هام الکل را
بههم بريز من و منطق و تعادل را
که زود با چمدانم به راه برگردم
که مست باشم و امشب به ماه برگردم
مسافری که نمازش شکسته مثل دلش
بريز تا که به شهر ِ گناه برگردم
تمام راه درست آمدم... و خسته شدم
به من اجازه بده اشتباه برگردم!
بريز تا بکشم درد از عقب به عقب
به هيچتر، به زمان ِ لقاح برگردم
به بچّهای که کتک خورد و پا شد از خوابش
به رختخواب تو پاشيده بود اعصابش
#فاطمه_اختصاری
@sherestan
بريز داخل سلّول هام الکل را
بههم بريز من و منطق و تعادل را
که زود با چمدانم به راه برگردم
که مست باشم و امشب به ماه برگردم
مسافری که نمازش شکسته مثل دلش
بريز تا که به شهر ِ گناه برگردم
تمام راه درست آمدم... و خسته شدم
به من اجازه بده اشتباه برگردم!
بريز تا بکشم درد از عقب به عقب
به هيچتر، به زمان ِ لقاح برگردم
به بچّهای که کتک خورد و پا شد از خوابش
به رختخواب تو پاشيده بود اعصابش
#فاطمه_اختصاری
@sherestan
946
خوشا شرار شراب و ترنم باران
گلي براي كبوتر
گلي براي بهاران
گلي براي كسي كه مرا
به خود مي خواند
ز پشت نيزاران
#حميد_مصدق
صبح همگي بخير
@sherestan
خوشا شرار شراب و ترنم باران
گلي براي كبوتر
گلي براي بهاران
گلي براي كسي كه مرا
به خود مي خواند
ز پشت نيزاران
#حميد_مصدق
صبح همگي بخير
@sherestan
947
به عکس رادیولوژی نگاه کرد و
گفت:
رویاهایی در سر داری
رویاهایی که تاریکند
و نور را از خود عبور نمیدهند.
#عبدالصابر_کاکایی
@sherestan
به عکس رادیولوژی نگاه کرد و
گفت:
رویاهایی در سر داری
رویاهایی که تاریکند
و نور را از خود عبور نمیدهند.
#عبدالصابر_کاکایی
@sherestan
948
شعرى از شيمبورسكا در مقام مادر
«زن، اسمت چیست؟»
«نمیدانم.»
«چند سال داری؟ اهل کجایی؟»
«نمیدانم.»
«چرا این گودال را کندهای؟»
«نمیدانم.»
«چند وقت است که پنهان شدهای؟»
«نمیدانم.»
«چرا انگشتم را گاز گرفتی؟»
«نمیدانم.»
«نمیدانی که ما آزارت نخواهیم داد؟»
«نمیدانم.»
«کدام طرفی هستی؟»
«نمیدانم.»
«زمان جنگ است، باید انتخاب کنی.»
«نمیدانم.»
«هنوز دهکدهات پابرجاست؟»
«نمیدانم»
«اینها بچههای تو اَند؟»
«آری.»
#ویسلاوا_شیمبورسکا
@sherestan
شعرى از شيمبورسكا در مقام مادر
«زن، اسمت چیست؟»
«نمیدانم.»
«چند سال داری؟ اهل کجایی؟»
«نمیدانم.»
«چرا این گودال را کندهای؟»
«نمیدانم.»
«چند وقت است که پنهان شدهای؟»
«نمیدانم.»
«چرا انگشتم را گاز گرفتی؟»
«نمیدانم.»
«نمیدانی که ما آزارت نخواهیم داد؟»
«نمیدانم.»
«کدام طرفی هستی؟»
«نمیدانم.»
«زمان جنگ است، باید انتخاب کنی.»
«نمیدانم.»
«هنوز دهکدهات پابرجاست؟»
«نمیدانم»
«اینها بچههای تو اَند؟»
«آری.»
#ویسلاوا_شیمبورسکا
@sherestan