Forwarded from سید مهدی موسوی
خواب و بیدار بودنت زجره
همه ی زندگیت کابوسه
اون ولی قول داده توو شعراش
برمی گرده به آخرین بوسه
مهدی موسوی
@seyedmehdimoosavi2
همه ی زندگیت کابوسه
اون ولی قول داده توو شعراش
برمی گرده به آخرین بوسه
مهدی موسوی
@seyedmehdimoosavi2
Forwarded from فاضل نظری
924
نیمی از من به آبغوره گذشت
نیمی از من شراب خواهد شد
نیمی از من خراب خواهد کرد
نیمی از من خراب خواهد شد
من در این نیمه ها خلاصه شدم
کاسه ای زیر نیم کاسه شدم
فکر کردم که می شود با شعر
بخشی از سرنوشت را بخرم
فکر کردم ... ولی مگر می شد
با جهنم بهشت را بخرم !
من در این فکر ها خلاصه شدم
کاسه ای زیر نیم کاسه شدم
درس خواندم که آخرش چه شود ؟
ورق روزگار برگردد؟
درس خواندم که با دو بمب اتم
بشریت به غار برگردد ؟
من در این درس ها خلاصه شدم
کاسه ای زیر نیم کاسه شدم
یک نفر چیزهای خوبی گفت
که از آن چیز ها گریزی نیست
یک نفر سال هاست در چیز است خواب ِ بد دیده ایم ... چیزی نیست!
من در این چیزها خلاصه شدم
کاسه ای زیر نیم کاسه شدم
چشم گفتیم و چشم را بستیم
یک نفر مرد اعتراض نشد
چشم ها در سقوط بسته شد و
چتر های نجات باز نشد
من در این چشم ها خلاصه شدم
کاسه ای زیر نیم کاسه شدم
آنکه سر ها بریده است چطور
با دلی عاشقانه برگردد ؟
پدرم رفته است و باید هم
نیمی از او به خانه برگردد
من در این جنگ ها خلاصه شدم
کاسه ای زیر نیم کاسه شدم
نیمی از من به آبغوره گذشت
نیمی از من شراب خواهد شد
نیمی از من خراب خواهد کرد
نیمی از من خراب خواهد شد
#یاسر_قنبرلو
@sherestan
نیمی از من به آبغوره گذشت
نیمی از من شراب خواهد شد
نیمی از من خراب خواهد کرد
نیمی از من خراب خواهد شد
من در این نیمه ها خلاصه شدم
کاسه ای زیر نیم کاسه شدم
فکر کردم که می شود با شعر
بخشی از سرنوشت را بخرم
فکر کردم ... ولی مگر می شد
با جهنم بهشت را بخرم !
من در این فکر ها خلاصه شدم
کاسه ای زیر نیم کاسه شدم
درس خواندم که آخرش چه شود ؟
ورق روزگار برگردد؟
درس خواندم که با دو بمب اتم
بشریت به غار برگردد ؟
من در این درس ها خلاصه شدم
کاسه ای زیر نیم کاسه شدم
یک نفر چیزهای خوبی گفت
که از آن چیز ها گریزی نیست
یک نفر سال هاست در چیز است خواب ِ بد دیده ایم ... چیزی نیست!
من در این چیزها خلاصه شدم
کاسه ای زیر نیم کاسه شدم
چشم گفتیم و چشم را بستیم
یک نفر مرد اعتراض نشد
چشم ها در سقوط بسته شد و
چتر های نجات باز نشد
من در این چشم ها خلاصه شدم
کاسه ای زیر نیم کاسه شدم
آنکه سر ها بریده است چطور
با دلی عاشقانه برگردد ؟
پدرم رفته است و باید هم
نیمی از او به خانه برگردد
من در این جنگ ها خلاصه شدم
کاسه ای زیر نیم کاسه شدم
نیمی از من به آبغوره گذشت
نیمی از من شراب خواهد شد
نیمی از من خراب خواهد کرد
نیمی از من خراب خواهد شد
#یاسر_قنبرلو
@sherestan
925
ابری خبر کن قاصد باران، پرستو جان!
عطری بیفشان بر حیاطِ خانه، شب بو جان!
من میهمان دارم مبادا خاک برخیزد
حالا که وقت آبروداری ست جارو جان!
اینقدر بیتابی نکن پیراهنِ نازم!
هی روی پیشانی نیا با شیطنت، مو جان!
وقتی تو میآیی در و دیوار می رقصند
انگار چیزی خورده باشد خانه بانو جان
عاشق شدن را داشتم از یاد میبردم
این شیر را بیدار کردی بچه آهو جان
در چشمهایت شیشهی عمرِ مرا داری
وقتی که میبندیش دیگر مُرده ام...کو جان؟
کو جان که برخیزم؟ تو این سهراب را کشتی
گیرم که روزی بازگردی نوشدارو جان!
#مهدی_فرجی
@sherestan
ابری خبر کن قاصد باران، پرستو جان!
عطری بیفشان بر حیاطِ خانه، شب بو جان!
من میهمان دارم مبادا خاک برخیزد
حالا که وقت آبروداری ست جارو جان!
اینقدر بیتابی نکن پیراهنِ نازم!
هی روی پیشانی نیا با شیطنت، مو جان!
وقتی تو میآیی در و دیوار می رقصند
انگار چیزی خورده باشد خانه بانو جان
عاشق شدن را داشتم از یاد میبردم
این شیر را بیدار کردی بچه آهو جان
در چشمهایت شیشهی عمرِ مرا داری
وقتی که میبندیش دیگر مُرده ام...کو جان؟
کو جان که برخیزم؟ تو این سهراب را کشتی
گیرم که روزی بازگردی نوشدارو جان!
#مهدی_فرجی
@sherestan
926
صندلی های لهستانی
سیگارهای آمریکایی
میزهای هندی
قهوه های فرانسوی ...
هیچ چیزِ این کافه ی لعنتی
جز جای خالیِ تو
اینقدر اهلِ این حوالی نیست ...
#علی_صالحی_بافقی
@sherestan
صندلی های لهستانی
سیگارهای آمریکایی
میزهای هندی
قهوه های فرانسوی ...
هیچ چیزِ این کافه ی لعنتی
جز جای خالیِ تو
اینقدر اهلِ این حوالی نیست ...
#علی_صالحی_بافقی
@sherestan
927
شب سردیست..
و من با دل سرد
به خودم می گویم :
خبری نیست ، بخواب !
باز هم خواب محبت دیدی...
#حمید_مصدق
@sherestan
شب سردیست..
و من با دل سرد
به خودم می گویم :
خبری نیست ، بخواب !
باز هم خواب محبت دیدی...
#حمید_مصدق
@sherestan
928
همه مُردند... ظالم و مظلوم! توی تاریخ خسته ی «طبری»
پسرِ ایستاده در صف نان، دخترِ قصّه های جنّ و پری
فحش بعد از کشیده های پلیس، جای انگشت روی صورت خیس
یک دقیقه سکوت تا به ابد گوشه ی یک اتاق یک نفری
خسته از شهر، خسته از زن و مرد، لحظه ی منفجر شدن از درد
عکس لخت تو در مجلّه ی زرد با افاضات مردم حشری
چُرت معتادهای تزریقی، حسرت مرخصی تشویقی
روزهای تعجّب تاریخ! نقطه ی بعدِ جمله ی خبری.
برگِ از خواب شاخه دل کنده، حسرتِ در کنار تو خنده
سکس با یک زن پناهنده وسط سال های دربدری
زیر سمباده ها محک خوردن، زیر بار زمان ترک خوردن
وسط مدرسه کتک خوردن، گریه ی بچّه، درد بی پدری
مادرم لای چند ذکر و چروک، پرسه در یک محلّه ی متروک
تلفن های واقعا مشکوک، شایعات مجلّه ی هنری!
حسّ یک اتّفاق قبل وقوع، کششِ چیزهای نامشروع
هیجانِ تصوّر ممنوع، شرم در ارتباط ضربدری
اوّل قصّه توی زنجیریم، همه پایان قصّه می میریم
از شب قتل عام در باران تا حقوق مسلّم بشری...
■
پدرم گفت: نه! به این قصّه... پدرم سیب خورد و آدم شد
اوّلین انقلاب کارگری... آخرین انقلاب کارگری...
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
همه مُردند... ظالم و مظلوم! توی تاریخ خسته ی «طبری»
پسرِ ایستاده در صف نان، دخترِ قصّه های جنّ و پری
فحش بعد از کشیده های پلیس، جای انگشت روی صورت خیس
یک دقیقه سکوت تا به ابد گوشه ی یک اتاق یک نفری
خسته از شهر، خسته از زن و مرد، لحظه ی منفجر شدن از درد
عکس لخت تو در مجلّه ی زرد با افاضات مردم حشری
چُرت معتادهای تزریقی، حسرت مرخصی تشویقی
روزهای تعجّب تاریخ! نقطه ی بعدِ جمله ی خبری.
برگِ از خواب شاخه دل کنده، حسرتِ در کنار تو خنده
سکس با یک زن پناهنده وسط سال های دربدری
زیر سمباده ها محک خوردن، زیر بار زمان ترک خوردن
وسط مدرسه کتک خوردن، گریه ی بچّه، درد بی پدری
مادرم لای چند ذکر و چروک، پرسه در یک محلّه ی متروک
تلفن های واقعا مشکوک، شایعات مجلّه ی هنری!
حسّ یک اتّفاق قبل وقوع، کششِ چیزهای نامشروع
هیجانِ تصوّر ممنوع، شرم در ارتباط ضربدری
اوّل قصّه توی زنجیریم، همه پایان قصّه می میریم
از شب قتل عام در باران تا حقوق مسلّم بشری...
■
پدرم گفت: نه! به این قصّه... پدرم سیب خورد و آدم شد
اوّلین انقلاب کارگری... آخرین انقلاب کارگری...
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
930
زنی برهنه تر از شیشه، روبروی چراغ،
نشسته بود در اینجای شعر، کارم داشت
تنش، لبش، لبه های شکسته ی تیزی،
که من ته ِ کلمات شکسته دارم داشت
شبیه یک چمدان ِ مچاله در زندان،
شبیه لرزیدن، در میان تابستان
بدون ِ حرف، بدون ِ شروع یا پایان،
نشسته بود پر از مُردگی کنارم داشت ↓
گذشته های خودم را مرور می کرد و...
نگاهش از ته ِ مغزم عبور می کرد و
گرفته بود مرا از تو دووور می کرد و
دو جای پای گِلی توی روزگارم داشت
مسیر رو به عقب بود، رو به عصر حجر
عقب عقب بالا رفت پلّه هایی را
که می رسید به سقفی بدون ِ در در خود
که چند آجر ِ لَق، کج، در انتظارم داشت
خرابه های تنی تکّه تکّه تویم بود،
و بغض سنگی یک عمر در گلویم بود
دو چشم شیشه ای خیس روبرویم بود،
که نقش پنجره ای باز در فرارم داشت
فرار کرد زنی از ردیف ِ داشته ام،
از آن دری که به پایان ِ خود گذاشته ام
ردیف مین ها را در اتاق کاشته ام،
که انفجار گُلی بود که بهارم داشت...
#فاطمه_اختصاری
@sherestan
زنی برهنه تر از شیشه، روبروی چراغ،
نشسته بود در اینجای شعر، کارم داشت
تنش، لبش، لبه های شکسته ی تیزی،
که من ته ِ کلمات شکسته دارم داشت
شبیه یک چمدان ِ مچاله در زندان،
شبیه لرزیدن، در میان تابستان
بدون ِ حرف، بدون ِ شروع یا پایان،
نشسته بود پر از مُردگی کنارم داشت ↓
گذشته های خودم را مرور می کرد و...
نگاهش از ته ِ مغزم عبور می کرد و
گرفته بود مرا از تو دووور می کرد و
دو جای پای گِلی توی روزگارم داشت
مسیر رو به عقب بود، رو به عصر حجر
عقب عقب بالا رفت پلّه هایی را
که می رسید به سقفی بدون ِ در در خود
که چند آجر ِ لَق، کج، در انتظارم داشت
خرابه های تنی تکّه تکّه تویم بود،
و بغض سنگی یک عمر در گلویم بود
دو چشم شیشه ای خیس روبرویم بود،
که نقش پنجره ای باز در فرارم داشت
فرار کرد زنی از ردیف ِ داشته ام،
از آن دری که به پایان ِ خود گذاشته ام
ردیف مین ها را در اتاق کاشته ام،
که انفجار گُلی بود که بهارم داشت...
#فاطمه_اختصاری
@sherestan
931
عموم می گفت هیچ وقت نباید در مورد چیزی که دوستش داری با آدم ها حرف بزنی، چون بدون شک اون رو ازت می گیرن.
اما من فهمیدم با خدا هم نمیشه در مورد چیزی که دوست داری حرف زد، اصلا به دنیا اومدیم تا چیزهایی که دوست داریم رو از دست بدیم.
هرچند از لذت دوست داشتن هم نمیشه به خاطر از دست دادن گذشت!
قهوه سرد آقای نویسنده
#روزبه_معین
#کتاب
@sherestan
عموم می گفت هیچ وقت نباید در مورد چیزی که دوستش داری با آدم ها حرف بزنی، چون بدون شک اون رو ازت می گیرن.
اما من فهمیدم با خدا هم نمیشه در مورد چیزی که دوست داری حرف زد، اصلا به دنیا اومدیم تا چیزهایی که دوست داریم رو از دست بدیم.
هرچند از لذت دوست داشتن هم نمیشه به خاطر از دست دادن گذشت!
قهوه سرد آقای نویسنده
#روزبه_معین
#کتاب
@sherestan
932
مهم نیست خانه ات کجا باشد
برای یافتنت کافیست چشم هایم را ببندم
هر قفلی که می خواهد به درگاه خانه ات باشد
عشق پیچکی است که دیوار نمی شناسد.
#گروس_عبدالملکیان
@sherestan
مهم نیست خانه ات کجا باشد
برای یافتنت کافیست چشم هایم را ببندم
هر قفلی که می خواهد به درگاه خانه ات باشد
عشق پیچکی است که دیوار نمی شناسد.
#گروس_عبدالملکیان
@sherestan
933
کُردها تمام مرگها را تجربه کردهاند...
مردن با گلوله..
مردن با اعدام..
مردن دست جمعی..
مردن با سر بریده شدن..
مردن با سرما..
مردن با گرسنگی..
اما هر گز از ترس نمردند!
#جورج_ریترز
@sherestan
کُردها تمام مرگها را تجربه کردهاند...
مردن با گلوله..
مردن با اعدام..
مردن دست جمعی..
مردن با سر بریده شدن..
مردن با سرما..
مردن با گرسنگی..
اما هر گز از ترس نمردند!
#جورج_ریترز
@sherestan
937
قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو
این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو
گیرم این باغ ، گلاگل بشکوفد رنگین
به چه کار ایدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟
با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار
من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو
به گل روی تواش در بگشایم ورنه
نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو
گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است
بازهم باز بهارش نشمارم بی تو
با غمت صبر سپردم به قراری که اگر
هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو
بی بهار است مرا شعر بهاری ،آری
نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو
دل تنگم نگذارد که به الهام لبت
غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو
#حسین_منزوی
@sherestan
قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو
این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو
گیرم این باغ ، گلاگل بشکوفد رنگین
به چه کار ایدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟
با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار
من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو
به گل روی تواش در بگشایم ورنه
نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو
گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است
بازهم باز بهارش نشمارم بی تو
با غمت صبر سپردم به قراری که اگر
هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو
بی بهار است مرا شعر بهاری ،آری
نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو
دل تنگم نگذارد که به الهام لبت
غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو
#حسین_منزوی
@sherestan
938
خدا دارد چه چیزی بر سرم می آورد ری را؟
هوای عید با خود بوی غم می آورد ری را
مرا بی شعر در ذهنت مجسم کن! نمی خندی؟
تو وقتی نیستی این مرد کم می آورد ری را
شب بی شعر، چای سرد، عید تلخ، راه دور
بدِ تقدیر دارد پشت هم می آورد ری را
به جان تو ملالی نیست غیر از «نیستی پیشم»
و اینکه غصّه فکر دم به دم می آورد ری را!!!
کجای زندگی لنگ است وقتی من نمیخوانم
جهان چیزی مگر بی شعر کم می آورد ری را؟
تورا مشغول بودم،قوری چینی خودش را کشت
دوباره زهر جای چای دم می آورد ری را
#مهدی_فرجی
@sherestan
خدا دارد چه چیزی بر سرم می آورد ری را؟
هوای عید با خود بوی غم می آورد ری را
مرا بی شعر در ذهنت مجسم کن! نمی خندی؟
تو وقتی نیستی این مرد کم می آورد ری را
شب بی شعر، چای سرد، عید تلخ، راه دور
بدِ تقدیر دارد پشت هم می آورد ری را
به جان تو ملالی نیست غیر از «نیستی پیشم»
و اینکه غصّه فکر دم به دم می آورد ری را!!!
کجای زندگی لنگ است وقتی من نمیخوانم
جهان چیزی مگر بی شعر کم می آورد ری را؟
تورا مشغول بودم،قوری چینی خودش را کشت
دوباره زهر جای چای دم می آورد ری را
#مهدی_فرجی
@sherestan
939
نیمه شب های تلخِ بی خوابی
نیمه شب های از تو بی خبری
پارک گاهی بهانه ی خوبی ست
تا غمت را به گوشه ای ببری
بی خیالِ کسی که بوده و نیست
در شبی بی ستاره گریه کنی
تا سبک شد دلت بلند شوی
بنشینی ، دوباره گریه کنی
شهر را با غمش قدم بزنی
از خیابانِ او عبور کنی
سایه ی سردِ پشتِ پلکش را
مثلِ دیوانه ها مرور کنی
بدوی تا نفس نفس بزنی
بدوی تا نفس نفس ....نرسد
تا به یادش شبت خراب شود
تا بمیری و هیچ کس نرسد
تا خیابانِ خسته تابوتِ
شبحِ زخم خورده ای بشود
تکه های شکسته ی قلبت
پازلِ شهرِ مرده ای بشود
بی خیال کسی که بوده و نیست
در شبی بی ستاره گریه کنی
تا سبک شد دلت بلند شوی
بنشینی، دوباره گریه کنی
بلند شوی
بنشینی
دوباره گریه کنی
#حسین_غیاثی
@sherestan
نیمه شب های تلخِ بی خوابی
نیمه شب های از تو بی خبری
پارک گاهی بهانه ی خوبی ست
تا غمت را به گوشه ای ببری
بی خیالِ کسی که بوده و نیست
در شبی بی ستاره گریه کنی
تا سبک شد دلت بلند شوی
بنشینی ، دوباره گریه کنی
شهر را با غمش قدم بزنی
از خیابانِ او عبور کنی
سایه ی سردِ پشتِ پلکش را
مثلِ دیوانه ها مرور کنی
بدوی تا نفس نفس بزنی
بدوی تا نفس نفس ....نرسد
تا به یادش شبت خراب شود
تا بمیری و هیچ کس نرسد
تا خیابانِ خسته تابوتِ
شبحِ زخم خورده ای بشود
تکه های شکسته ی قلبت
پازلِ شهرِ مرده ای بشود
بی خیال کسی که بوده و نیست
در شبی بی ستاره گریه کنی
تا سبک شد دلت بلند شوی
بنشینی، دوباره گریه کنی
بلند شوی
بنشینی
دوباره گریه کنی
#حسین_غیاثی
@sherestan
940
در گوشه ی زندان
فقط به تو فکر میکنم
میدانی؟
میتوانی این را درک کنی؟
باورت میشود
چقدر دوستت دارم؟
هیچ میدانی؟
-غیر از من-
هیچکس در گوشه ی زندان
پشت میلهها
نمیتواند کسی را
بیشتر از آزادی دوست داشته باشد...
#رسول_يونان
@sherestan
در گوشه ی زندان
فقط به تو فکر میکنم
میدانی؟
میتوانی این را درک کنی؟
باورت میشود
چقدر دوستت دارم؟
هیچ میدانی؟
-غیر از من-
هیچکس در گوشه ی زندان
پشت میلهها
نمیتواند کسی را
بیشتر از آزادی دوست داشته باشد...
#رسول_يونان
@sherestan
941
باید باور کنیم
تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست،
روزهای خستهای
که در خلوت خانه پیر میشوی
و سالهایی
که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است
تازه
تازه پی میبریم
که تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست
دیر آمدن!
دیرآمدن!
#چارلز_بوکوفسکی
@sherestan
باید باور کنیم
تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست،
روزهای خستهای
که در خلوت خانه پیر میشوی
و سالهایی
که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است
تازه
تازه پی میبریم
که تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست
دیر آمدن!
دیرآمدن!
#چارلز_بوکوفسکی
@sherestan
942
چیزی به من بگو
مثل بهار
مثلا شکوفه کن!
و یا ببار
مانند رحمتی بر درونم
یا رنگین کمان باش و
روحم را در آغوش بگیر
چیزی بگو
فراتر از حرف باشد
جانم را لمس کند
چیزی بگو
مثلا کنارت هستم
#تورگوت_اويار
@sherestan
چیزی به من بگو
مثل بهار
مثلا شکوفه کن!
و یا ببار
مانند رحمتی بر درونم
یا رنگین کمان باش و
روحم را در آغوش بگیر
چیزی بگو
فراتر از حرف باشد
جانم را لمس کند
چیزی بگو
مثلا کنارت هستم
#تورگوت_اويار
@sherestan