شعرستان
1.1K subscribers
2.07K photos
147 videos
130 files
26 links
هنر اگرچه نان نمی شود اما شراب زندگیست
ژان پل سارتر

ارتباط :
@Sherestan_a



#Leave_Channel
Download Telegram
911
‏حیف نیست
‏بهار
‏از سر اتفاق بغلتد در دستم
‏آن وقت تو نباشی!؟

‏⁧ #شمس_لنگرودی ⁩ ⁩

@sherestan
912
برخیز که می‌رود زمستان
بگشای در سرای بستان

نارنج و بنفشه بر طبق نِه
منقل بگذار در شبستان

برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می‌کند گل افشان

بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان

#سعدی
@sherestan
اینک بهار تا دروازه هاى شهر رسیده و رستاخیز دوباره درگیتى دمیده و من در دعایی خاضعانه به درگاه مدبر هستی ، احسن الحال را برای شما آرزو میکنم
نوروزتان فرخنده

@sherestan
913

آغاز سال بی کسی را سوگ می گیری
می ترسی از افسردگی های سحرگاهی
حالا که تنها تر شدی باید بخوابی چون
از زندگی لعنتی چیزی نمی خواهی

وقتی خدای مهربانت زور می گوید
باید از اعماق دلت تصویر برداری
تا لحظه ای که او بخواهد زنده خواهی بود
تا لحظه ای که او بخواهد دوستش داری

شاید تناسخ علت این رنج تاریخیست
شاید به دنیا آمدی تا عشق پا گیرد
سنگینی دردی تمام قرنها با توست
جان می کنی ،جان می دهی اما نمی میرد

داری به جان قصه های کهنه می افتی
با اینکه خیلی خسته ای تا صبح بیداری
داری برای سرنوشتت شعر می گویی
جامانده ای در یک روال تلخ وتکراری

آغاز سال بی کسی را سوگ می گیری
می ترسی از افسردگی های سحرگاهی
حالا که تنها تر شدی باید بخوابی چون
از زندگی لعنتی چیزی نمی خواهی

#صنم_نافع

@sherestan
914

کنار تخت، کسی نیست وقت بی تابی
چه مانده است به جز صبر و گریه کردن ها؟!
کنار مبل، کسی نیست وقتِ دیدنِ فیلم
کنار پنجره سیگار می کشم تنها

کسی نمانده که از پشتِ من بیاغوشد!
تمام خستگی ام را از آشپزخانه
کسی نمانده که در کوچه ها قدم بزنیم
برای خواندن آوازهای دیوانه

دوباره یادم رفته... خریده ام دو بلیط
برای خالیِ جایت در ایستگاه قطار
دوباره یادم رفته... دوباره در سفره
میان گریه دو بشقاب چیده ام انگار!

کسی نمانده که بر شانه هاش گریه کنم
به کوه تکیه کنم لحظه ی شکستم را
کسی نمانده که در وقتِ رعد و برق زدن
بگیرد از وسط ترس هام دستم را

کسی نمانده، کسی نیست غیر تنهایی
در این اتاقِ پر از رفت و آمدِ جن ها
تو نیستی که به من راه را نشان بدهی
محاصره شده ام بین غیرممکن ها

کنار پنجره سیگار می کشم تنها
به فکر سبزه ی عیدم در این شب قرمز
که قول داده ای و داده ام به ماهی ها
بهار را از خاطر نمی برم هرگز

به گردنم زده ام چند قطره از عطرت
لباس خواب به تن رو به روی بغضِ درم
تمام شهر فراموش کرده اند تو را
مهم نبود... مهم نیست... باز منتظرم!

شماره ات خاموش است مثل برق اتاق
صدای هق هق یک زن نشسته بر تخت است
که قول داده ای و داده ام قوی باشیم
که قول داده ای و داده ام... ولی سخت است!

شماره ات خاموش است... زنگ می زنم و
کسی به غیر شب محض، پشت گوشی نیست
به گوشه گوشه ی دیوارِ خسته ی زندان
نوشته که: شرف نسل ما فروشی نیست...

#سید_مهدی_موسوی

@sherestan
915

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردنبند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی است یا من چشم و دل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم
.
#فاضل_نظری

@sherestan
916

صد فصل
بهار آید و
بیرون ننهم گام
ترسم
که بیایی تو و
در خانه نباشم.

#وحشی_بافقی

@sherestan
917

مادر صدایم کن که من از قهر می ترسم
از شکلِ گورستان ِ پشت شهر می ترسم

تا چشم بر هم می گذارم قبر می بینم
در خواب هایم تکه های ابر می بینم

با ابرِ خیسِ خواب هایم راه می افتم
عاصی به جان لکه های ماه می افتم

من شاعرم ، پس دفتر شعر سیاهم کو
من شاعرم مادر، لباس راه راهم کو

تکثیر یک فریاد در آئینه ام پیداست
من شیشه ام قلبم میان سینه ام پیداست

من امتدادِ نسلِ گیسوهای بدنامم
من انقراضِ بغض های بی سرانجامم

من عاملِ سرگیجه ی تندیسِ میدانم
من انجمادِ رفتگر های زمستانم

من یک دهانِ غرقِ خون از سیلیِ جنگم
من زخم های کهنه ی تحمیلیِ جنگم

من عصرِ یخبندانم از یک بو سه ی ناکام
تنها فسیلِ جفتگیری های نافرجام

در« دست خط ِ»غار، ناخوانا ترین میخم
من دردِ دندان های مصنوعی ِ تاریخم

در زیر باران تازه خواهد شد هزاران زخم
رنگین کمان یعنی دهان آسمان در اخم

وا کن مرا مانند قفلی از دهانِ شهر
می ترسم از دینداری ِ راس ِ اذانِ شهر

از ندبه های مادرِ سی سال در دوری
از جمعه بازارِ سرِ میدانِ جمهوی

از نقشه ای که نقش بر آبِ خلیجی مرد
از گربه ای که بچه های کوچکش را خورد

حکم مرا با خون نوشت عالیجناب این بار
وا مانده از حیرت دهان حلقه های دار


#حسین_غیاثی

#روز_جهانی_شعر

@sherestan
918

وقتی به تو فکر می کنم
سال من نو می شود
توپ در می کنند
توی قلبم
و ماهی قرمز تنگ بلور
پشتک می زند
برای خنده هایت ...

#عباس_معروفي

@sherestan
920

دستم
از هر چه هست
کوتاه است,
از جهان قایقی به گِل دارم

بشنو
ای شاه ِ گوش ماهی ها
دل اگر نیست,
درد و دل دارم

#علیرضا_آذر

@sherestan
921

ﺩﺧﺘﺮﻙ ﺧﻨﺪﻩ ﻛﻨﺎﻥ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﭼﻴﺴﺖ
ﺭﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺣﻠﻘﻪ ﺯﺭ
ﺭﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺣﻠﻘﻪ ﻛﻪ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻣﺮﺍ
ﺍﻳﻦ ﭼﻨﻴﻦ ﺗﻨﮓ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺑﺮ
ﺭﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺣﻠﻘﻪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﻭ
ﺍﻳﻨﻬﻤﻪ ﺗﺎﺑﺶ ﻭ ﺭﺧﺸﻨﺪﮔﻲ ﺍﺳﺖ
ﻣﺮﺩ ﺣﻴﺮﺍﻥ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ
ﺣﻠﻘﻪ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ ﺍﺳﺖ ﺣﻠﻘﻪ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﺳﺖ
ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺑﺎﺷﺪ
ﺩﺧﺘﺮﻙ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭﻳﻐﺎ ﻛﻪ ﻣﺮﺍ
ﺑﺎﺯ ﺩﺭ ﻣﻌﻨﻲ ﺁﻥ ﺷﻚ ﺑﺎﺷﺪ
ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺷﺒﻲ
ﺯﻧﻲ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﻧﻈﺮ ﻛﺮﺩ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺣﻠﻘﻪ ﺯﺭ
ﺩﻳﺪ ﺩﺭ ﻧﻘﺶ ﻓﺮﻭﺯﻧﺪﻩ ﺍﻭ
ﺭﻭﺯﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺍﻣﻴﺪ ﻭﻓﺎﻱ ﺷﻮﻫﺮ
ﺑﻪ ﻫﺪﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﻫﺪﺭ
ﺯﻥ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ ﺷﺪ ﻭ ﻧﺎﻟﻴﺪ ﻛﻪ ﻭﺍﻱ
ﻭﺍﻱ ﺍﻳﻦ ﺣﻠﻘﻪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﻭ
ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺗﺎﺑﺶ ﻭ ﺭﺧﺸﻨﺪﮔﻲ ﺍﺳﺖ
ﺣﻠﻘﻪ ﺑﺮﺩﮔﻲ ﻭ ﺑﻨﺪﮔﻲ ﺍﺳﺖ

#فروغ_فرخزاد

@sherestan
خواب و بیدار بودنت زجره
همه ی زندگیت کابوسه
اون ولی قول داده توو شعراش
برمی گرده به آخرین بوسه
مهدی موسوی
@seyedmehdimoosavi2
Forwarded from فاضل نظری
هر چه می خواهمت از یاد برم ممکن نیست
من تو را دوست نمی دارم اگر بگذاری ...
@fazelnazarii
#فاضل_نظرى
924

نیمی از من به آبغوره گذشت
نیمی از من شراب خواهد شد
نیمی از من خراب خواهد کرد
نیمی از من خراب خواهد شد

من در این نیمه ها خلاصه شدم
کاسه ای زیر نیم کاسه شدم

فکر کردم که می شود با شعر
بخشی از سرنوشت را بخرم
فکر کردم ... ولی مگر می شد
با جهنم بهشت را بخرم !

من در این فکر ها خلاصه شدم
کاسه ای زیر نیم کاسه شدم

درس خواندم که آخرش چه شود ؟
ورق روزگار برگردد؟
درس خواندم که با دو بمب اتم
بشریت به غار برگردد ؟

من در این درس ها خلاصه شدم
کاسه ای زیر نیم کاسه شدم

یک نفر چیزهای خوبی گفت
که از آن چیز ها گریزی نیست
یک نفر سال هاست در چیز است خواب ِ بد دیده ایم ... چیزی نیست!

من در این چیزها خلاصه شدم
کاسه ای زیر نیم کاسه شدم

چشم گفتیم و چشم را بستیم
یک نفر مرد اعتراض نشد
چشم ها در سقوط بسته شد و
چتر های نجات باز نشد

من در این چشم ها خلاصه شدم
کاسه ای زیر نیم کاسه شدم

آنکه سر ها بریده است چطور
با دلی عاشقانه برگردد ؟
پدرم رفته است و باید هم
نیمی از او به خانه برگردد

من در این جنگ ها خلاصه شدم
کاسه ای زیر نیم کاسه شدم

نیمی از من به آبغوره گذشت
نیمی از من شراب خواهد شد
نیمی از من خراب خواهد کرد
نیمی از من خراب خواهد شد

#یاسر_قنبرلو

@sherestan
925

ابری خبر کن قاصد باران، پرستو جان!
عطری بیفشان بر حیاطِ خانه، شب بو جان!

من میهمان دارم مبادا خاک برخیزد
حالا که وقت آبروداری ست جارو جان!

اینقدر بی‌تابی نکن پیراهنِ نازم!
هی روی پیشانی نیا با شیطنت، مو جان!

وقتی تو می‌آیی در و دیوار می رقصند
انگار چیزی خورده باشد خانه بانو جان

عاشق شدن را داشتم از یاد می‌بردم
این شیر را بیدار کردی بچه آهو جان

در چشم‌هایت شیشه‌ی عمرِ مرا داری
وقتی که می‌بندیش دیگر مُرده ام...کو جان؟

کو جان که برخیزم؟ تو این سهراب را کشتی
گیرم که روزی بازگردی نوش‌دارو جان!

#مهدی_فرجی

@sherestan
926

صندلی های لهستانی
سیگارهای آمریکایی
میزهای هندی
قهوه های فرانسوی ...
هیچ چیزِ این کافه ی لعنتی
جز جای خالیِ تو
اینقدر اهلِ این حوالی نیست ...


#علی_صالحی_بافقی

@sherestan
927

شب سردیست..
و من با دل سرد
به خودم می گویم :
خبری نیست ، بخواب !
باز هم خواب محبت دیدی...

#حمید_مصدق

@sherestan
928

همه مُردند... ظالم و مظلوم! توی تاریخ خسته ی «طبری»
پسرِ ایستاده در صف نان، دخترِ قصّه های جنّ و پری

فحش بعد از کشیده های پلیس، جای انگشت روی صورت خیس
یک دقیقه سکوت تا به ابد گوشه ی یک اتاق یک نفری

خسته از شهر، خسته از زن و مرد، لحظه ی منفجر شدن از درد
عکس لخت تو در مجلّه ی زرد با افاضات مردم حشری

چُرت معتادهای تزریقی، حسرت مرخصی تشویقی
روزهای تعجّب تاریخ! نقطه ی بعدِ جمله ی خبری.

برگِ از خواب شاخه دل کنده، حسرتِ در کنار تو خنده
سکس با یک زن پناهنده وسط سال های دربدری

زیر سمباده ها محک خوردن، زیر بار زمان ترک خوردن
وسط مدرسه کتک خوردن، گریه ی بچّه، درد بی پدری

مادرم لای چند ذکر و چروک، پرسه در یک محلّه ی متروک
تلفن های واقعا مشکوک، شایعات مجلّه ی هنری!

حسّ یک اتّفاق قبل وقوع، کششِ چیزهای نامشروع
هیجانِ تصوّر ممنوع، شرم در ارتباط ضربدری

اوّل قصّه توی زنجیریم، همه پایان قصّه می میریم
از شب قتل عام در باران تا حقوق مسلّم بشری...


پدرم گفت: نه! به این قصّه... پدرم سیب خورد و آدم شد
اوّلین انقلاب کارگری... آخرین انقلاب کارگری...

#سید_مهدی_موسوی

@sherestan
929

هیچ رابطه ای قادر به از بین بردن تنهایی نیست.

هریک از ما در هستی تنهاییم.

ولی میتوانیم در تنهایی یکدیگر شریک شویم همانطور که عشق درد تنهایی را جبران میکند.

اروین یالوم، روان درمانی اگزیستانسیال، ص 507

#کتاب