سلام خدمت عزیزان شعرستان و عذر خواهی بابت کم کاری چند وقت اخیر و با امید به جبران
اولین شماره ی نشریه ی شعرستان در سیصد نسخه و با استفاده از مطالب کانال به چاپ رسید و نسخه ی پی دی اف خدمت شما تقدیم میگردد ...
اولین شماره ی نشریه ی شعرستان در سیصد نسخه و با استفاده از مطالب کانال به چاپ رسید و نسخه ی پی دی اف خدمت شما تقدیم میگردد ...
|| 853 ||
آن چشمها که آخر بدمستی من است
آن چشمها که هی همهی هستی من است
در تاکسی نشسته به من فکر میکنند
همراه دختری که بغلدستی من است!
آن چشمهای خیره شده توی دفترم
که گریه می کنند به شبهات در سرم
هر بار می نویسمشان ، می نویسم و...
هر بار در مقابلشان کم می آورم
این غم میان سرخوشی ِ گیج ِ آبجو
از من شروع می شود و چشمهای تو
از من شروع می شود و آن دو چشم تر
که عاشق منند و من از هرچه بیشتر!
از بوسهی ندادهی تو ، توی خانهام
از چشمهات ، از قفس عاشقانهام
از تو که نیستی و من انگار مردهام
از من که سالهاست به بن بست خوردهام
از من : در ابتدای خودش انتها شده
از من که پاک عاشق آن چشمها شده
از من که در میان عطش گریه میکند
شبها کنار بی کسیاش گریه میکند
شبهای دوست دارمت و روزهای بد
شبهای من که مال تو هستند تا ابد
شبهای چشمهای تو و بی قراریام
شبهای دوست دارمت و دوست داریام!
از التماس گریه که هی عاشقم بشو
از من شروع میشود و چشمهای تو
از چشمهای شبزدهی در مقابلم
که جیغ میزنند ترا در تهِ دلم
آن چشمهای مسأله دار ِ همیشه خواب
مثل سؤالهای من از عشق بیجواب
از آن دو چشم مستِ به آتش کشیدهام
از من که خواب بودهام و خواب دیدهام
« خواب دو تا ستارهی قرمز » که نیستیم
بیدار میشدیم و فقط میگریستیم
بیدار / میشدیم دو تا استکان پر از...
بیدار / میشدیم دو تا چشم دلخور از...
از چی؟ کجا؟ چگونه؟ چرا؟ از کدام؟ کِی؟
بیدار میشدیم دقیقا ً چهار « دی »
بیدار میشدیم در « آذر » که سوختم
بیدار میشدیم و مرا میفروختم
به چی؟! به آن دو چشم که باران گرفته بود
که حسّ و حال چندم « آبان » گرفته بود
چندم؟! سؤال مسخرهای که تو نیستی
چندم؟! که در تمامی آبان گریستی
چندم؟! که فکر میشدم از من به هیچ چیز
بس کن! نپرس!! خستهام و خستهتر عزیز...
خسته شبیه درصدی از احتمالها
بس کن! نپرس!! خستهام از این سؤالها
مثل تویی که چندم آبان ادامه داشت
که میگریست در من و باران ادامه داشت
مثل تویی که اینهمه در تاکسی منی
هی با خودت کنار خودت حرف میزنی
هی با خودت که از خود من ناامیدتر
بدجور عاشقی و من از تو شدیدتر!
مثل دو چشم خسته که در من نشسته است
مثل دو چشم خسته که بدجور خسته است
یک جفت چشم ِ خیس ِ بغلدستی شما
یک تاکسی به مقصد ِ یک مشت هیچ جا
دستان دور ما و تماسی بدون حس
یک عمر استرس ، همه ی عمر استرس
دستان دور ما و دو تا چشم آشنا
یک جفت چشم ، مثل دقیقا ً خود شما!
یک جفت چشم ، حاصل یک عمر خستگی
من اینطرف ، نتیجه ی یک دل نبستگی!
من اینطرف ، صدای غم انگیز باد که...
تو آنطرف ، همان زن بی اعتماد که...
که با تنش به پوچی من حرف میزند
که حرف می زند ، از زن حرف میزند!
که مثل اشتباه من از عشق تازه است
مانند خوابهای خودت بیاجازه است
که فکر میکند به من و عمق دردها
زل میزند به آلت جنسی مردها!
زل میزند به اینهمه تکرار پشت هم
زل میزند به غم ، همهی زندگیش غم!
حس میکند که آخر این راه بسته است
که خسته است ، مثل خود مرگ خسته است
که خسته است مثل زنی توی بسترت
که خسته است خستهتر از درد ِ در سرت...
مثل دو چشم که ته بدمستی تو است
مثل دو چشم که همهی هستی تو است
مثل تویی که در ته درّه هنوز هم...
همراه دختری که بغلدستی تو است
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
آن چشمها که آخر بدمستی من است
آن چشمها که هی همهی هستی من است
در تاکسی نشسته به من فکر میکنند
همراه دختری که بغلدستی من است!
آن چشمهای خیره شده توی دفترم
که گریه می کنند به شبهات در سرم
هر بار می نویسمشان ، می نویسم و...
هر بار در مقابلشان کم می آورم
این غم میان سرخوشی ِ گیج ِ آبجو
از من شروع می شود و چشمهای تو
از من شروع می شود و آن دو چشم تر
که عاشق منند و من از هرچه بیشتر!
از بوسهی ندادهی تو ، توی خانهام
از چشمهات ، از قفس عاشقانهام
از تو که نیستی و من انگار مردهام
از من که سالهاست به بن بست خوردهام
از من : در ابتدای خودش انتها شده
از من که پاک عاشق آن چشمها شده
از من که در میان عطش گریه میکند
شبها کنار بی کسیاش گریه میکند
شبهای دوست دارمت و روزهای بد
شبهای من که مال تو هستند تا ابد
شبهای چشمهای تو و بی قراریام
شبهای دوست دارمت و دوست داریام!
از التماس گریه که هی عاشقم بشو
از من شروع میشود و چشمهای تو
از چشمهای شبزدهی در مقابلم
که جیغ میزنند ترا در تهِ دلم
آن چشمهای مسأله دار ِ همیشه خواب
مثل سؤالهای من از عشق بیجواب
از آن دو چشم مستِ به آتش کشیدهام
از من که خواب بودهام و خواب دیدهام
« خواب دو تا ستارهی قرمز » که نیستیم
بیدار میشدیم و فقط میگریستیم
بیدار / میشدیم دو تا استکان پر از...
بیدار / میشدیم دو تا چشم دلخور از...
از چی؟ کجا؟ چگونه؟ چرا؟ از کدام؟ کِی؟
بیدار میشدیم دقیقا ً چهار « دی »
بیدار میشدیم در « آذر » که سوختم
بیدار میشدیم و مرا میفروختم
به چی؟! به آن دو چشم که باران گرفته بود
که حسّ و حال چندم « آبان » گرفته بود
چندم؟! سؤال مسخرهای که تو نیستی
چندم؟! که در تمامی آبان گریستی
چندم؟! که فکر میشدم از من به هیچ چیز
بس کن! نپرس!! خستهام و خستهتر عزیز...
خسته شبیه درصدی از احتمالها
بس کن! نپرس!! خستهام از این سؤالها
مثل تویی که چندم آبان ادامه داشت
که میگریست در من و باران ادامه داشت
مثل تویی که اینهمه در تاکسی منی
هی با خودت کنار خودت حرف میزنی
هی با خودت که از خود من ناامیدتر
بدجور عاشقی و من از تو شدیدتر!
مثل دو چشم خسته که در من نشسته است
مثل دو چشم خسته که بدجور خسته است
یک جفت چشم ِ خیس ِ بغلدستی شما
یک تاکسی به مقصد ِ یک مشت هیچ جا
دستان دور ما و تماسی بدون حس
یک عمر استرس ، همه ی عمر استرس
دستان دور ما و دو تا چشم آشنا
یک جفت چشم ، مثل دقیقا ً خود شما!
یک جفت چشم ، حاصل یک عمر خستگی
من اینطرف ، نتیجه ی یک دل نبستگی!
من اینطرف ، صدای غم انگیز باد که...
تو آنطرف ، همان زن بی اعتماد که...
که با تنش به پوچی من حرف میزند
که حرف می زند ، از زن حرف میزند!
که مثل اشتباه من از عشق تازه است
مانند خوابهای خودت بیاجازه است
که فکر میکند به من و عمق دردها
زل میزند به آلت جنسی مردها!
زل میزند به اینهمه تکرار پشت هم
زل میزند به غم ، همهی زندگیش غم!
حس میکند که آخر این راه بسته است
که خسته است ، مثل خود مرگ خسته است
که خسته است مثل زنی توی بسترت
که خسته است خستهتر از درد ِ در سرت...
مثل دو چشم که ته بدمستی تو است
مثل دو چشم که همهی هستی تو است
مثل تویی که در ته درّه هنوز هم...
همراه دختری که بغلدستی تو است
#سید_مهدی_موسوی
@sherestan
|| 854 ||
طاووس ِ من! حتی تو هم در حسرت ِ رنگی
حتی تو هم با سرنوشت ِخویش در جنگی!
یک روز دیگر کم شد از عمرت... خدا را شکر
امروز... قدری کمتر از دیروز دلتنگی
از " خود " گریزانی چرا ای سنگ؟ باور کن
حتی اگر در کعبه باشی... باز هم سنگی!
عمری است در نی شور شادی می دمی؛ اما
از نی نمی آید به جز اندوه آهنگی
دنیا پلی دارد که در هر سوی آن باشی...
در فکر سوی دیگری؛ آوخ چه آونگی!!
#فاضل_نظری
@sherestan
طاووس ِ من! حتی تو هم در حسرت ِ رنگی
حتی تو هم با سرنوشت ِخویش در جنگی!
یک روز دیگر کم شد از عمرت... خدا را شکر
امروز... قدری کمتر از دیروز دلتنگی
از " خود " گریزانی چرا ای سنگ؟ باور کن
حتی اگر در کعبه باشی... باز هم سنگی!
عمری است در نی شور شادی می دمی؛ اما
از نی نمی آید به جز اندوه آهنگی
دنیا پلی دارد که در هر سوی آن باشی...
در فکر سوی دیگری؛ آوخ چه آونگی!!
#فاضل_نظری
@sherestan
855
از در بالا رفتم
پله ها را باز کردم
لباس خوابم را خواندم و
دکمه های دعایم را بستم
ملافه را خاموش کردم و
چراغ خواب را روی سرم کشیدم
آخ ...
از دیشب که مرا بوسیدى همه چیز را قاطی کرده ام!
#رومن_لنسکی
@sherestan
از در بالا رفتم
پله ها را باز کردم
لباس خوابم را خواندم و
دکمه های دعایم را بستم
ملافه را خاموش کردم و
چراغ خواب را روی سرم کشیدم
آخ ...
از دیشب که مرا بوسیدى همه چیز را قاطی کرده ام!
#رومن_لنسکی
@sherestan
857
کاش دلتنگی نیز نام کوچکی میداشت
تا به جانش میخواندی:
نام کوچکی
تا به مهر آوازش میدادی،
همچون مرگ
که نام کوچکِ زندگیست.
#احمد_شاملو
@sherestan
کاش دلتنگی نیز نام کوچکی میداشت
تا به جانش میخواندی:
نام کوچکی
تا به مهر آوازش میدادی،
همچون مرگ
که نام کوچکِ زندگیست.
#احمد_شاملو
@sherestan
858
در عکس هایش که برایم می فرستاد
همیشه تنها بود
در خیابان
پارک
خانه
فکر می کردم بی من
هرجا برود تنهاست
و من
چه ابلهانه
عکاس را ندید می گرفتم.
#احسان_نجفی
@sherestan
در عکس هایش که برایم می فرستاد
همیشه تنها بود
در خیابان
پارک
خانه
فکر می کردم بی من
هرجا برود تنهاست
و من
چه ابلهانه
عکاس را ندید می گرفتم.
#احسان_نجفی
@sherestan
859
امشب تمام حوصله ام را
در یک کلام کوچک
در «تو»
خلاصه کردم:
ای کاش می شد
یک بار
تنها همین
یک بار
تکرار می شدی!
تکرار...
#قيصر_امين_پور
@sherestan
امشب تمام حوصله ام را
در یک کلام کوچک
در «تو»
خلاصه کردم:
ای کاش می شد
یک بار
تنها همین
یک بار
تکرار می شدی!
تکرار...
#قيصر_امين_پور
@sherestan
890
ﮔﺮ ﭼﻪ
ﺑﺎ ﺳﺎﻋﺖ "ﻣﻦ"
ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺍﯾﯽ
ﺑﯿﺶ ﻧﺒﻮﺩ...
ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ
ﮐﻨﺎﺭ"ﺕ " ﮔﺬﺭﺍﻧﺪﻡ
ﺧﻮﺵ ﺑﻮﺩ...!
#حسین_ﻣﻨﺰﻭﯼ
@sherestan
ﮔﺮ ﭼﻪ
ﺑﺎ ﺳﺎﻋﺖ "ﻣﻦ"
ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺍﯾﯽ
ﺑﯿﺶ ﻧﺒﻮﺩ...
ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ
ﮐﻨﺎﺭ"ﺕ " ﮔﺬﺭﺍﻧﺪﻡ
ﺧﻮﺵ ﺑﻮﺩ...!
#حسین_ﻣﻨﺰﻭﯼ
@sherestan
892
ﮔﺮ ﭼﻪ
ﺑﺎ ﺳﺎﻋﺖ "ﻣﻦ"
ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺍﯾﯽ
ﺑﯿﺶ ﻧﺒﻮﺩ...
ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ
ﮐﻨﺎﺭ"ﺕ " ﮔﺬﺭﺍﻧﺪﻡ
ﺧﻮﺵ ﺑﻮﺩ...!
#حسین_ﻣﻨﺰﻭﯼ
@sherestan
ﮔﺮ ﭼﻪ
ﺑﺎ ﺳﺎﻋﺖ "ﻣﻦ"
ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺍﯾﯽ
ﺑﯿﺶ ﻧﺒﻮﺩ...
ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ
ﮐﻨﺎﺭ"ﺕ " ﮔﺬﺭﺍﻧﺪﻡ
ﺧﻮﺵ ﺑﻮﺩ...!
#حسین_ﻣﻨﺰﻭﯼ
@sherestan
894
کاش کمی زودتر می آمدم
....
با یک بغل گل سرخ می آیم!
زخم های قلبم شکوفه کرده است
اما افسوس
کسی گل های مرا نخواهد دید
بهار آمده
همه جا پر از گل و شکوفه است...
#رسول_یونان
@sherestan
کاش کمی زودتر می آمدم
....
با یک بغل گل سرخ می آیم!
زخم های قلبم شکوفه کرده است
اما افسوس
کسی گل های مرا نخواهد دید
بهار آمده
همه جا پر از گل و شکوفه است...
#رسول_یونان
@sherestan
895
چگونه مى توانم اندوهگين باشم؟
در تو تبعيد شده ام
چيزي مى تواند زيباتر از اين باشد
كه تبعيد باشي در محبوب خود؟
آيا بندرى امن تر از اين مى شود داشت
از دراز كشيدن بر شن هاي سينه ى تو؟
در ژرفاي دستان تو لانه كردن؟
در آب هاي گرم تو قايق راندن؟
#نزار_قبانی
@sherestan
چگونه مى توانم اندوهگين باشم؟
در تو تبعيد شده ام
چيزي مى تواند زيباتر از اين باشد
كه تبعيد باشي در محبوب خود؟
آيا بندرى امن تر از اين مى شود داشت
از دراز كشيدن بر شن هاي سينه ى تو؟
در ژرفاي دستان تو لانه كردن؟
در آب هاي گرم تو قايق راندن؟
#نزار_قبانی
@sherestan
895
خودم را می زنم به بیداری
به خواب،
که سخت است
نبضت مدام بگوید:
چرا؟
چرا؟
خودم را می زنم
به خیابان های..
شب های..
سیگارهای..
های های ِ منی که از خلا پُر بود...
همین طور برای خودم می خندم
همین طور برای خودش اشک می آید..
#گروس_عبدالملکیان
@sherestan
خودم را می زنم به بیداری
به خواب،
که سخت است
نبضت مدام بگوید:
چرا؟
چرا؟
خودم را می زنم
به خیابان های..
شب های..
سیگارهای..
های های ِ منی که از خلا پُر بود...
همین طور برای خودم می خندم
همین طور برای خودش اشک می آید..
#گروس_عبدالملکیان
@sherestan
896
دموکراسی این نیست
که مرد از سیاست بگوید
و کسی به او اعتراض نکند
دموکراسی این است
که زن از عشق بگوید
و کسی او را نکشد!
#سعاد_الصباح
@sherestan
دموکراسی این نیست
که مرد از سیاست بگوید
و کسی به او اعتراض نکند
دموکراسی این است
که زن از عشق بگوید
و کسی او را نکشد!
#سعاد_الصباح
@sherestan
897
به تبت برويد.
شترسواری کنيد
کتاب مقدس بخوانيد.
کفش هايتان را رنگ آبی بزنيد.
ريش بگذاريد.
دنيا را در قایقی کاغذی دور بزنيد.
مشترک روزنامه ي ساتِردِی ايوينينگ پُست شويد
فقط با طرف چپ دهانتان غذا بجويد.
زنی یک پا به همسری برگزينيد
ريشتان را با تيغ سلمانی بتراشيد.
نامتان را بر بازوی زن يک پايتان خالکوبی کنيد.
دندان هايتان را با بنزين بشویيد.
روزها بخوابيد.
شب ها از درخت بالا برويد.
راهب شويد
ساچمه و آبجو بنوشيد.
سرتان را زير آب نگهداريد و ويلون بزنيد.
در برابر شمع های صورتی رقص شکم کنيد.
سگتان را بکشيد.
نامزد انتخابات شهرداری شويد.
در بشکه زندگی کنيد.
سرتان را با تيشه بشکنيد.
زير باران لاله بکاريد.
ولی ...
وای
شعر نگویید
#چارلز_بوکوفسکی
@sherestan
به تبت برويد.
شترسواری کنيد
کتاب مقدس بخوانيد.
کفش هايتان را رنگ آبی بزنيد.
ريش بگذاريد.
دنيا را در قایقی کاغذی دور بزنيد.
مشترک روزنامه ي ساتِردِی ايوينينگ پُست شويد
فقط با طرف چپ دهانتان غذا بجويد.
زنی یک پا به همسری برگزينيد
ريشتان را با تيغ سلمانی بتراشيد.
نامتان را بر بازوی زن يک پايتان خالکوبی کنيد.
دندان هايتان را با بنزين بشویيد.
روزها بخوابيد.
شب ها از درخت بالا برويد.
راهب شويد
ساچمه و آبجو بنوشيد.
سرتان را زير آب نگهداريد و ويلون بزنيد.
در برابر شمع های صورتی رقص شکم کنيد.
سگتان را بکشيد.
نامزد انتخابات شهرداری شويد.
در بشکه زندگی کنيد.
سرتان را با تيشه بشکنيد.
زير باران لاله بکاريد.
ولی ...
وای
شعر نگویید
#چارلز_بوکوفسکی
@sherestan
899
چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را ...
#فاضل_نظری
@sherestan
چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را ...
#فاضل_نظری
@sherestan