شعر و متون عربی معاصر
13.5K subscribers
15 photos
2 videos
5 files
3 links
لینک اولین پست
https://t.me/sherarabimoaser/4
Download Telegram
‏في قلبي ثُقل الجبل ورقّة العصافير..
--------------------
سنگینیِ کوه وُ مهرِ گنجشکانْ به دل دارم منْ..

#فؤاد_حداد
ترجمه: #محمد_حمادی
@sherarabimoaser
2👍1💔1
Forwarded from نشر حکمت کلمه
سه‌تایی جلو غرفه می‌ایستند. یکی‌شان می‌گوید: قمارباز را می‌دهید. می‌گویم: داستایوفسکی نیست‌ها. محمود درویش است. می‌گوید: می‌دانم. می‌گویم: خانم مصاحبه‌ی طولانی اول کتاب، خیلی خوب است.
می‌گوید: می‌برم. می‌گویم حالا که ادبیات عرب می‌خوانید، این دو تا را هم ببینید: خاطرات آبله‌رو و داستان زندگی یک نقاش...
عکس می‌گیرند و می‌روند.
#پرسان
#نمایشگاه
#نشر_حکمت_کلمه

به اشتراک بگذارید، تا هوایتان به ما برسد.
شبستان
راهرو ۷، غرفه ۷
Forwarded from نشر حکمت کلمه
با طمانینه و آرام کتاب‌ها را نگاه می‌کرد. چادر عربی‌اش از آن‌ها بود که بندی به انگشت شست می‌افتد تا نگه‌ش دارد. پشت میز ایستادم که اگر سوالی داشت بپرسد، چیزی نپرسید. رد نگاه و انگشتش چرخید روی کتاب «داستان زندگی یک نقاش باحجاب» پرسیدم: اجازه می‌دهید، مختصری توضیح بدهم؟ کمی از کتاب گفتم تا اگر پیش‌فرضی دارد، برایش روشن شود که کتاب چیست. برداشت. گفت: ادبیات عرب دیگه چی دارین؟ قمارباز و میراث و مرگ و خاطرات را گذاشتم روبرویشان. قمارباز و داستان زندگی یک نقاش را برداشت. موقع حساب و کتاب گفت: من هم نقاشم و از نوشته‌های کانالتان شما را شناختم.
تا داستان زندگی یک نقاش باحجاب را نخوانید، نمی‌دانید چقدر جالب است که یک نقاش باحجاب، داستان زندگی یک نقاش باحجاب را بخواند.

#پرسان
#نمایشگاه
#نشر_حکمت_کلمه
شبستان
راهرو ۷، غرفه ۷
غرفه نشر هیرمند در نمایشگاه کتاب تهران: سالن ناشران عمومی، سالن 3، راهرو 22، غرفه 4
.
۱.

سخن‌گویم؟ از چه؟
و به کدامین سوی ره سپارم؟
پرسیدمت
ای مرغک بحری
         ای موج‌ْسوار آبی دریا.
هرگز. که می‌گوید پرسیده‌ام وُ که گفت:
می‌نگرم بحر وُ سخن می‌گویم
                         مرغ دریا را؟
نبوده‌ام هرگز
نرفته‌‌ام هرگز
نگفته‌ام هرگز
نقض‌ می‌کنم خویشتن
و می‌افزایم به قاموسم:
زبانم هیچ‌گاه نبوده از آن،
باری، دهانم هیچ‌گاه نبوده دهانم.
آه!
ای ستاره‌‌ ویرانی،
                           ای گُلِ خون.
۲.
زنی‌‌
که خواهانِ توست در بسترِ خویش،
درختی‌ست سرشار از آشیانه‌های خواهش
و زنی،
که پذیرای تو می‌گردد در بسترت
                           پرنده‌ای‌ست مهاجر...
۳.
من کاکلی اندوهم‌/ من گرگ شادمانی‌ام‌
ای سر برآورده از این آسمان/
                       تو زخمِ جاری دگری
                                     یا رنگین کمانی؟
۴.

می‌خمند
        درختانی
             تا وداع گویند.

می‌شکفد شکوفه‌ای‌، فخر می‌فروشد وُ
پایین می‌آورد
          برگ‌هایش
             تا وداع گوید.
راه‌هایی،
بسان فاصله‌های میان تنفس؛
و بدرود می‌گویند کلمات.
به تن‌ می‌کند پیکری تن‌پوش شن و‍ُ
فرو می‌افتد
           در بیابانش
                  تا وداع گوید
برگی،
دلداده‌ی دوده وُالفبا‌ وُ شاعران،
بدرود می‌گوید وُ نیز،
           بدرود گفت چکامه‌.
۵.

اینک
چه می‌نگری وُ کدامین معنا می‌جویی؟
باور داری آیا/
می‌یابی‌اش وُ می‌بینی،
آن که برادر باشد تو را وُ گوش دَهدَت؟
آواز خواهیم خواند
تا زمانِ سر زده/
دری باشد وُ باد،
                        کلیدی
که نهاده باشیم در وی؛
                          شرر اسرار
و فرو می‌افکندش عشق‌مان
                        در آغوشت.
۶.

پیکرهایی که می‌خواندشان قاتل چونان لطیفه‌ای،
پوسیده استخوان‌هایی
این گوشت‌پاره، سر کودکی‌ست یا تکّه‌ی اخگری؟
این که می‌نگرم‌ پیکر است یا کالبدی ِگلین؟
می‌خمم؛
چشمانی می‌دوزم‌ وُ
                   پهلویی رفو
چه‌بسا یاری‌ام کند گمان وُ
                 ره بنمایدم روشنی حافظه!
۷.

سیه‌گشت بهار در حافظه‌ی زمین/زمستان
آن‌سان که می‌نگاردش مرگ: احتضاری‌ست یا خونریزی؛
یکی روزگار برون می‌آید از آبگینه‌ی جَبر وُ از کفَ قضا/
روزگار سرگشتگی/
بداهه‌گوی زمان است وُ هوا را نشخوار؛
چه‌سان، از کجا بشناسیدش؟
قاتل بی‌چهره‌ای‌ست/ تمام چهره‌ها از آنِ اویند...
۸.
بوزینه‌ای بنشسته بر صخره‌‌ی پیشگویی/
می‌نگرد مرا، گویی قدیس وی‌ام:
گویم آیا اسماعیل آتش من است وُ هاجر،
                                                سرایم؛
و ابراهیم، خنکا؟
او را چه گویم؟ آیا دعوی‌ خدایی کنم؟
و فریاد کنم بهشت خویش:
«حوا»، سیب وُ «آدم» شهوت است وُ
مرگ، کلید آسمان؟
آیا گویم: مرا اینجا پایی‌ست وُ آنجا، دستی
و مرا اسبانی‌ست در باد؟

۹.

بارها گفته‌ام شعر ته‌نشین شده در حافظه‌ام را:
کدامین ارّه بر گردنم
  تقریر می‌کند آیه‌ی سکوت را بر من؟
برای که روایت کنم خاکسترم را؟
.
#کتاب_محاصره
#آدونیس
برگردان
#صالح_بوعذار
#نشر_روزنه
قیمت: ۱۲۵۰۰۰ هزار تومان.
چاپ اول: بهار ۱۴۰۲
.
لینک تهیه کتاب با ۲۰ درصد تخفیف، از وب‌سایت نشر روزنه‌.
يا فؤادي، أأنتَ جذوة نارٍ
كلما هبّت رياحٌ تشبُّ؟
----------------------
ای دل من، تو آیا پاره آتشی هستی؟!
با هر وزش بادی شعله‌ور می‌شوی..

#محمد_مهدي_الجواهري
ترجمه: #فؤاد_راهی_مالکی
@sherarabimoaser
👍2
آه بلقیس!
می‌شکافدم «اندوه»
بیروت که تو را کشته... نمی‌داند ژرفنای جنایتِ خویش
و بیروتی که روزی عاشقت بوده/
نمی‌داند معشوقه‌ی خویش کشته وُ
                          خاموش کرده، نورِ ماه...

آه بلقیس!
آی بلقیس!
عزیزکم بلقیس...
بر تو می‌گریند تمامِ ابرها...
حال، که مویه کند بر ما؟
آه بلقیس
چه‌سان در سکوت کوچیدی وُ
                      دست خویش در دستم ننهادی؟
.
#نزار_قبانی
ترجمه: #صالح_بوعذار
@sherarabimoaser
💔1
بَعدَ مُنتَصف الليل يا حبيبتي
تَعالي اُحَدّثُكِ عَنْ وَحدَتي
و حدّثيني عَنْ عيونك الحَزينَة...
----------------------
عزیزِ من...
پس از نیمه‌شب، بیا تا از تنهایی‌ام با تو بگویم
و تو نیز از چشمان غمگینت بگو...!

#منقول
ترجمه: #زهرا_ایزدی‌نیا
@sherarabimoaser
وأحـبّهــا وتـحـبُّـنـي
ويحبّ ناقتَها بعيري
---------------
دوستش دارم و دوستم دارد
شترم هم عاشقِ ناقه‌ی اوست

#المنخل_اليشكري (شاعر و دریانورد عصر جاهلی)
ترجمه: #محمد_حمادی
@sherarabimoaser
وقال لي: حُسن الظن طريق من طرق اليقين.
-------------------
و گفت: خوش‌گمانی راهی از راه‌های رسیدن به یقین است.

#النفري
ترجمه: #محمد_حمادی
@sherarabimoaser
1
مُحزِن جدا بعد كُلّ هذه المُحاولات، أنْ تفشَل في العَودة إلى شَكلك القَديم.. لا الوَقت ولا النَّاس ولا الأغاني والليل قادرين على هَدم شيء قد بَناهُ الحُزن.
-------------------------
خیلی غم‌انگیز است که بعد از تمام این تلاش‌ها، در بازگشت به وضع سابق‌ خود ناکام بمانی.. نه زمان، نه آدم‌ها و نه ترانه‌ها و شب، توانِ ویران‌کردنِ چیزی را ندارند که اندوه ساخته است.

منقول
ترجمه: #محمد_حمادی
@sherarabimoaser
لا المجرى يأخذني
لا القرار يستبقيني
أنا التموّج، جدلّ بين الماء ونفسه..
--------------------
نه جریان می‌بَرَد مرا
نه سکون نگاهم می‌دارد
تلاطم‌ام من، جدالی میانِ آب و خویشتن‌اش..

#آدونیس
ترجمه: #محمد_حمادی
@sherarabimoaser
از مرادف‌های حَرّ / گرما (اسم) در زبان عربی که با توجه به شدت و درجه‌ی آن معنا می‌شوند:
أُوَام - إِحْتِدَام - حَرَارَة - حَمَارَّة - دِفْء - رَمْضَاء - سُخُونة - سُعار - صَيْهَد - فَيْح - قَيْظ - لَفْحٌ - لَهَبَان - لَهِيب - هَاجِرَة - هَجِير - وَغْرَة - وَهْج- أوار- دخان- عطش.

#تابستان
#گرما
#گرمایش_زمین
#گازهای_گلخانه‌ای
#لایه_ازن
@sherarabimoaser
👍1
عيناك ليلة جميلة، بداخلها ألف نجمة..
-------------------
شبی زیباست چشمانت، با یک‌هزار ستاره..

#منقول
ترجمه: #محمد_حمادی
@sherarabimoaser
2
السلام عليك يا قمر العشيرة ❤️😔
بر آنیم
اندکی زنده مانیم
نه بهرِ چیزی
بل تا پاس داریم؛
رستخیز ِ پس از این مرگ!

.
نريد أَن
نحيا قليلاً ’ لا لشيء... بل لِنَحْتَرمَ
القيامَةَ بعد هذا الموت.

#محمود_درویش
ترجمه:
#صالح_بوعذار
@sherarabimoaser
قيمةُ كل امرئٍ حديثُ قلبه!
------------------
ارزشِ انسان به حرفِ دلِ اوست!

#النفري
ترجمه: #محمد_حمادی
@sherarabimoaser
👍1
.
«مینیمال‌هایی از محمود درویش»
۱
تو را
     وطن نامیدم
                    به نادانی
و از یاد بُردم:
که غارت می‌شوند وطن‌ها!

۲
گویی
          مملکتی‌ست
                          دست‌هایت

آه
     از وطنی
                     در تنی.

۳
بر آنیم
اندکی زنده مانیم
نه بهرِ چیزی
بل تا پاس داریم؛
رستخیز ِ پس از این مرگ!

۴

در تاک‌هاتان
تا هنوز مانده خوشه‌های انگور
آی تاک‌بانان!
              شغالان را دور گردانید،
                       تا برسند انگورها.
۵
می‌آفریند از من، شخص دگری
                                  حضور تو
آدمی که هیچش یاد نیاید از غمناکی خویش!

۶
بانوی من!
مهیا کن‌ زمین را تا بیاسایم
  چراکه دوست می‌دارمت؛
                  تا مرز محنت!
۷

دیده‌ای آیا
‏ سر زند «سپیده»،
‏از انگشتانِ آن‌که دوستش می‌داری؟
۸

گاه
بیدار می‌گردد در من
                             «شب»
و مرا
یارای کاری نیست،
مگر آنکه «ماه» باشم.
۹
ما
سال‌ها
اندوه را بر دوش کشیدیم
و سر نزد «سپیده»
۱۰
و به خویشتن،
در آینه‌ها می‌نگرم:
آیا من اویم؟
۱۱

بر تن کرده‌ای آیا زنِ دگری؟
سکنی گزیده آیا زنی در تو
تا به هق‌هق افتی؛
به گاهِ پیچیدنِ شاخه‌هایت گِردِ تنه‌ی من؟
.
#محمود_درویش
ترجمه:
#صالح_بوعذار

@sherarabimoaser
.
قال لي: اهرب 
فقلت: إلى أين؟ 
فقال: قع في الظلمة! 
فوقعت في الظلمة.. فأبصرت نفسي.. 
----------------------
گفتا: بگریز!
گفتم: به کجا؟
گفتا: در ظلمت بیفت!
پس در ظلمت افتادم.. پس خود را دیدم..

#النفري 
ترجمه: #محمد_حمادی
@sherarabimoaser
 و قال لي: سدَّ باب قلبك الذي يدخل منه سواي، لأن قلبك بيتي.
---------------------
و گفت: دری را که دگری از آن وارد قلبت می‌شود، ببند، که قلب تو خانه‌ی من است.

#النفري
ترجمه: #محمد_حمادی
@sherarabimoaser