انتشارات شیل
131 subscribers
125 photos
25 videos
5 links
دارای مجوز از وزارت ارشاد
با امکان سرمایه گذاری ناشر

با بیش از یک قرن تجربه
Download Telegram
سلام به عزیزان دلمممم❤️❤️❤️
پست های خوبمون رو براتون اینجا هم می‌فرستیم که حتما شما در دسترس داشته باشید😍❤️✨

حتما بخوانید و شر کنید برای دوستانتون
ممنون میشم کانال مارو معرفی کنید به بقیه تا بهره ببرند❤️🙏🏻

@Shellpublication

پست های شیل در اینستاگرام👆🏻👆🏻👆🏻
بعضی آدم‌ها وقتی هستند نیستند و وقتی نیستند با تمام وجود هستند.
وقتی هستند آن‌قدر حضور فراگیر و مسحورکننده‌ای دارند که تو نمی‌توانی آنچنان که باید، بودنشان را بفهمی اما وقتی نیستند اول جلو چشمانت ظاهر می‌شوند و کم‌کم تمام جانت را فرا می‌گیرند. بعد دلت تنگ می‌شود که چرا آن موقع حضورش را نفهمیده‌ای.
📚📚📚📚
یک دقیقه مطالعه

از کتاب:  من منم تو تویی

💥ماریون دولن


✅ ببخشيد شما ثروتمنديد؟

❇️هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند.
هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند.

✳️پسرك پرسيد: ببخشيد خانم!
شما كاغذ باطله داريد؟
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم.

✳️مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود.

گفتم:
✳️بياييد تو يک فنجان شيركاكائوى گرم برایتان درست كنم.
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند.

✳️بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم.
زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد.

بعد پرسيد:
✳️ببخشيد خانم! شما پولداريد ؟
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم:

✳️من؟ اوه... نه!
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت:
آخه رنگ فنجان و نعلبكى اش به هم مى خورد.

✳️آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.

✳️فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم!!!!!!

✳️بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم!!!!.......  سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند!!!!!
صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم.

✅لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم!!!!!!....
👈🏼مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم!!!!!!.........  
🌈🙇‍♂

یکی از دلایلی که ثروتمندان، ثروتمندتر و فقرا، فقیرتر می شوند و طبقه متوسط در قرض و بدهی غوطه ور هستند آن است که مسائل پولی در خانه آموزش داده می شود نه در مدرسه.
.
بیشتر ما مسائل مالی را از والدین خود یاد می گیریم، حال آنکه یک پدر بی پول چه مطلبی را درباره پول می تواند به فرزندش بیاموزد جز اینکه دائم این نصیحت را تکرار کند که در مدرسه بمان و سخت درس بخوان و کودک احتمالا با نمره های عالی اما با برنامه ریزی و ذهنیت مالی یک فرد فقیر فارغ التحصیل خواهد شد.



کتاب پدر پولدار پدر فقیر
از رابرت کیوساکی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چی دار باشی😊

( احسان عبدی پور)
‍ تئوری سوسک در توسعه ی شخصی: پاسخ به جای واکنش🐞

در یک رستوران، یک سوسک ناگهان از جایی پر می‌زند و بر روی یک خانمی می‌نشیند. آن خانم از روی ترس شروع به فریاد زندن می‌کند. او وحشت‌زده بلند می‌شود و سعی ‌می‌کند با پریدن و تکان دادن دست‌هایش سوسک را از خود دور کند.

واکنش او مسری بود و افراد دیگری هم که سر همان میز بودند وحشت‌زده می‌شوند. بالاخره آن خانم موفق می‌شود سوسک را از خود دور کند. سوسک پر می‌زند و روی خانم دیگری نزدیکی او می‌نشیند. این بار نوبت او و افراد نزدیکش می‌شود که همین حرکت‌ها را تکرار کنند!
پیشخدمت به سمت آنها می‌دود تا کمک کند.

در اثر واکنش‌های خانم دوم، این بار سوسک پر می‌زند و روی پیشخدمت می‌نشیند.
پیشخدمت محکم می‌ایستد و به رفتار سوسک بر روی لباسش نگاه می‌کند.زمانی که مطمئن می‌شود، سوسک را با انگشتانش می‌گیرد و به خارج رستوران پرت می‌کند.
در حالی‌که قهوه‌ام را مزه مزه می‌کردم، شاهد این جریان بودم و ذهنم درگیر این موضوع شد. آیا سوسک باعث این رفتار هیستریک شده بود؟
اگر اینطور بود، چرا پیشخدمت دچار این رفتار نشد؟

چرا او تقریبا به شکل ایده‌آلی این مساله را حل کرد، بدون این‌که آشفتگی ایجاد کند؟

🌹این سوسک نبود که باعث این ناآرامی و ناراحتی خانم‌ها شده بود، بلکه عدم توانایی خودشان در برخورد با سوسک موجب ناراحتیشان شده بود.
من فهمیدم این فریاد پدرم، همسرم یا مدیرم بر سر من نیست که موجب ناراحتی من می‌شود، بلکه ناتوانی من در برخورد با این مسائل است که من را ناراحت می‌کند.

این ترافیک بزرگراه نیست که من را ناراحت می‌کند، این ناتوانی من در برخورد با این پدیده ‌است که موجب ناراحتیم می‌شود.
من فهمیدم در زندگی نباید واکنش نشان داد، بلکه باید پاسخ داد.
🚩آن خانم‌ به اتفاق رخ‌داده واکنش نشان داد، در حالیکه پیشخدمت پاسخ داد.

واکنش‌ها همیشه غریزی هستند در حالی‌که پاسخ‌ها همراه با تفکرند.

این مفهوم مهمی در درک زندگی است. آدمی که خوشحال است به این خاطر نیست که همه چیز در زندگیش درست است. او به این خاطر خوشحال است که
دیدگاهش نسبت به مسائل درست است.
روزی یکی از دانشجویانم گفت: "من می دانم چرا همیشه غمگین و نا امید هستم، به خاطر اینکه دلم می خواهد همه مرا دوست داشته باشند و این در زندگی آدم ها غیر ممکن است، شاید من خوشمزه ترین و درشت ترین هلوی دنیا باشم، ولی واقعیت این است که خیلی ها به هلو حساسیت دارند، ان قدر زیاد که ترجیح می دهم من شلغم باشم و هلو نباشم."
بدبختی ما موقعی تماشایی می شود که شلغم هستیم، ولی می خواهیم به هر ضرب و زوری که هست، هلو بشویم.
چه سالاد میوه شلم شوربای افتضاحی! بهتر نیست به آدم ها بگوییم:
"متاسفم ! اگر امکانش بود، دوست داشتم برای شما هلو باشم، ولی من یک شلغم هستم و کاری هم نمی توانم بکنم."

می دانید موضوع چیست؟ صبر ندارید. اگر به اندازه ی کافی صبر کنید، بالاخره یک کسی پیدا می شود که دیوانه ی شلغم باشد، آن وقت می توانید تمام عمرتان را شلغم باشید و مجبور نیستید مثل یک هلو زندگی کنید و بیهوده انرژی خود را برای هلو بودن از دست بدهید.

لئو بوسکالیا
از کتاب: ترسوها عاشق نمى شوند
*داستانی زیبا از "کتاب سوپ جو"، اثر "جک کنفیلد" که با بیش از ۳۴۵ میلیون لایک، رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و هنوز نیز ادامه‌ دارد.*

ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم.
آن موقع من 9-8 ساله بودم،
یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود.
من قدم به تلفن نمی‌رسید،
اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می‌کردم.
بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفت‌انگیزی زندگی می‌کند به نام «اطلاعات لطفاً» که همه چیز را در مورد همه‌ کس می‌داند.
او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.

نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه‌مان رفته بود.

من در زیر زمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می‌کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم.
درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند.

انگشتم را در دهانم می‌مکیدم و دور خانه راه می‌رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد.
به سرعت یک چهار پایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم.

و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید:
«اطلاعات بفرمائید»
من در حالی که اشک از چشمانم می‌آمد گفتم «انگشتم درد می‌کند»
«مادرت خانه نیست؟»
«هیچکس بجز من خانه نیست

«آیا خونریزی داری؟»
«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می‌کند»
«آیا می‌توانی درِ جا یخیِ یخچال را باز کنی؟»
«بله، میتونم»
«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»
بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه می‌کردم ...
مثلاً موقع امتحانات در درس‌های جغرافی و ریاضی به من کمک می‌کرد.

یکروز که قناری‌مان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.
او به حرف‌هایم گوش داد و با من همدردی کرد.
به او گفتم: «چرا پرنده‌ای که چنین زیبا می‌خواند و همۀ اهل خانه را شاد می‌کند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»
او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»
من کمی تسکین یافتم.
یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند.

یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد.
«اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم.

من کم‌کم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم.
غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم می‌افتادم.

راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت می‌گذاشت.
چند سال بعد، بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد.

من 15 دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی می‌کرد تلفنی حرف زدم و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم می‌کنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم
و گفتم «اطلاعات لطفاً».

به طرز معجزه‌آسایی همان صدای آشنا جواب داد.
«اطلاعات بفرمائید»
من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم
«کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند؟»
مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکر می‌کنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»
من خیلی خندیدم
و گفتم «خودت هستی؟»
و ادامه دادم «نمی‌دانم می‌دانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»
او گفت «تو هم می‌دانی که تلفن‌هایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»

من به او گفتم که در تمام این سال‌ها بارها به یادش بوده‌ام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم.
او گفت «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است»
سه ماه بعد به سیاتل برگشتم. تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد.
«اطلاعات بفرمائید»
«می‌توانم با شارون صحبت کنم؟»
«آیا دوستش هستید؟»
«بله، دوست قدیمی»
«متأسفم که این مطلب را به شما می‌گویم. شارون این چند سال آخر به صورت نیمه‌وقت کار می‌کرد زیرا بیمار بود. او 5 هفته پیش در گذشت»
قبل از که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمی‌اش هستید. آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»
با تعجب گفتم «بله»
«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»
سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت:
«نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست. خودش منظورم را می‌فهمد»
من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.

*هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرد.
🔸براي پرهيز از سطحي‌نگري و رسيدن به دانايي چاره‌اي جز آشتي با كتاب نداريم

مردم کتاب نمی‌خوانند. این را تیراژ پایین آثار منتشرشده نشان می‌دهد. چندی پیش در جلسه‌ای که به بهانه کتاب «هنر شفاف اندیشیدن» با ترجمه عادل فردوسی‌پور برگزار شده بود، این بحث مطرح شد که گرانی کتاب مانع اصلی مطالعه نیست.
خانواده‌اي كه براي خريد مثلا پيتزا به راحتي هزينه مي‌كند علاقه‌اي به خريد كتاب نشان نمي‌دهد. پس مشكل صرفاً اقتصادي نيست و ما با مشكل فرهنگي مواجهيم. مردم حوصله مطالعه ندارند. آن‌قدر كم‌حوصله‌اند كه وقتي ماجراي كتابي را تعريف مي‌كني سريع مي‌گويند «آخرش را بگو». در روزگار بي‌حوصلگي به سر مي‌بريم. روزگار متن‌هاي كوتاه كه در شبكه‌هاي اجتماعي باز‌نشر مي‌شوند و عملا همين‌ها هستند كه خوانده مي‌شوند. مطالعه كتاب به مثابه يك عادت، نياز به فرهنگسازي دارد. حداقل‌ كاري كه دولت مي‌تواند براي ايجاد زمينه فرهنگي مطالعه ايجاد كند، دادن يارانه مختص كتاب است.
بريده روزنامه‌اي را در اتاق مقابل چشمم گذاشته‌ام كه چندي پيش در همشهري منتشر شده بود. مقاله‌اي كه نشان مي‌دهد براساس يك نظرسنجي 77 درصد فرانسوي‌ها قبل از خواب مطالعه مي‌كنند.
يا در ژاپن رقم بسيار بالايي كتاب منتشر مي‌شود؛ در حالي كه در ايران گفته مي‌شود رشد تكنولوژي و در دسترس‌بودن اطلاعات و اخبار در تلفن‌هاي همراه يكي از موانع مطالعه است اما در ژاپن كه مهد تكنولوژي دنياست كتاب‌خواني در سطح خيلي بالايي قرار دارد. مطالعه به عنوان يك ارزش براي رسيدن به حقيقت و آگاهي و مبارزه با جهل بايد در دستور كار قرار گيرد. كاري كه رسانه‌هاي گروهي در آن مي‌توانند پيش‌قدم شوند. در شرايطي كه در محاصره انواع و اقسام تبليغات كالاهاي مصرفي قرار داريم، تبليغ كتاب چه جايگاهي دارد؟

روزنامه‌هاي پرتيراژ ما چه سهمي در معرفي كتاب ايفا مي‌كنند؟ اگر مشكل اصلي كمبود مطالعه را فرهنگي بدانيم براي رفع آن هم نيازمند راهكاري فرهنگي هستيم. حتي در مورد استفاده از تكنولوژي هم ما دچار مشكل فرهنگي هستيم. اين مشكل در ارتباط‌هاي فردي و اجتماعي  ما نيز تأثير گذاشته است.
چندي پيش براي انجام كاري با دوستي به اراك رفته بودم و در تمام مدت سفر سر اين رفيق ما در گوشي‌اش بود. دست آخر به او گفتم: «تو تمام مدت داري با تلگرام گوشي‌ات ور مي‌روي و با من هم‌كلام نمي‌شوي.»
ما از تكنولوژي هم بد استفاده مي‌كنيم. كامنت‌هاي توهين‌آميز مي‌گذاريم. به رواج شايعات مي‌پردازيم. فحاشي مي‌كنيم و خلاصه در اين زمينه هم به‌شدت دچار مشكل فرهنگي هستيم. براي پرهيز از سطحي‌نگري و رسيدن به دانايي چاره‌اي جز آشتي با كتاب نداريم و براي اين كار ابتدا بايد فرهنگ مطالعه را در جامعه جا بيندازيم.

امیر حاج رضایی
( مربي اسبق تيم ملي و كارشناس)
فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی
بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.
استاد به او گفت که دیگر شما استاد
شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.

شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند و غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد .
استاد به او گفت: آیا میتوانی مثل همان نقاشی را برایم بکشی؟
شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد و متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که : ""اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید""
غروب برگشتند دیدند تابلو دست نخورده ماند. استاد به شاگرد گفت:

"" همه انسانها قدرت انتقاد دارند ولی جرات اصلاح نه "