سلام به عزیزان دلمممم❤️❤️❤️
پست های خوبمون رو براتون اینجا هم میفرستیم که حتما شما در دسترس داشته باشید😍❤️✨
حتما بخوانید و شر کنید برای دوستانتون
ممنون میشم کانال مارو معرفی کنید به بقیه تا بهره ببرند❤️🙏🏻
@Shellpublication
پست های شیل در اینستاگرام👆🏻👆🏻👆🏻
پست های خوبمون رو براتون اینجا هم میفرستیم که حتما شما در دسترس داشته باشید😍❤️✨
حتما بخوانید و شر کنید برای دوستانتون
ممنون میشم کانال مارو معرفی کنید به بقیه تا بهره ببرند❤️🙏🏻
@Shellpublication
پست های شیل در اینستاگرام👆🏻👆🏻👆🏻
بعضی آدمها وقتی هستند نیستند و وقتی نیستند با تمام وجود هستند.
وقتی هستند آنقدر حضور فراگیر و مسحورکنندهای دارند که تو نمیتوانی آنچنان که باید، بودنشان را بفهمی اما وقتی نیستند اول جلو چشمانت ظاهر میشوند و کمکم تمام جانت را فرا میگیرند. بعد دلت تنگ میشود که چرا آن موقع حضورش را نفهمیدهای.
وقتی هستند آنقدر حضور فراگیر و مسحورکنندهای دارند که تو نمیتوانی آنچنان که باید، بودنشان را بفهمی اما وقتی نیستند اول جلو چشمانت ظاهر میشوند و کمکم تمام جانت را فرا میگیرند. بعد دلت تنگ میشود که چرا آن موقع حضورش را نفهمیدهای.
📚📚📚📚
یک دقیقه مطالعه
از کتاب: من منم تو تویی
💥ماریون دولن
✅ ببخشيد شما ثروتمنديد؟
❇️هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند.
هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند.
✳️پسرك پرسيد: ببخشيد خانم!
شما كاغذ باطله داريد؟
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم.
✳️مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود.
گفتم:
✳️بياييد تو يک فنجان شيركاكائوى گرم برایتان درست كنم.
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند.
✳️بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم.
زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد.
بعد پرسيد:
✳️ببخشيد خانم! شما پولداريد ؟
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم:
✳️من؟ اوه... نه!
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت:
آخه رنگ فنجان و نعلبكى اش به هم مى خورد.
✳️آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.
✳️فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم!!!!!!
✳️بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم!!!!....... سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند!!!!!
صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم.
✅لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم!!!!!!....
👈🏼مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم!!!!!!.........
یک دقیقه مطالعه
از کتاب: من منم تو تویی
💥ماریون دولن
✅ ببخشيد شما ثروتمنديد؟
❇️هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند.
هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند.
✳️پسرك پرسيد: ببخشيد خانم!
شما كاغذ باطله داريد؟
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم.
✳️مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود.
گفتم:
✳️بياييد تو يک فنجان شيركاكائوى گرم برایتان درست كنم.
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند.
✳️بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم.
زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد.
بعد پرسيد:
✳️ببخشيد خانم! شما پولداريد ؟
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم:
✳️من؟ اوه... نه!
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت:
آخه رنگ فنجان و نعلبكى اش به هم مى خورد.
✳️آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.
✳️فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم!!!!!!
✳️بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم!!!!....... سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند!!!!!
صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم.
✅لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم!!!!!!....
👈🏼مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم!!!!!!.........
🌈🙇♂
یکی از دلایلی که ثروتمندان، ثروتمندتر و فقرا، فقیرتر می شوند و طبقه متوسط در قرض و بدهی غوطه ور هستند آن است که مسائل پولی در خانه آموزش داده می شود نه در مدرسه.
.
بیشتر ما مسائل مالی را از والدین خود یاد می گیریم، حال آنکه یک پدر بی پول چه مطلبی را درباره پول می تواند به فرزندش بیاموزد جز اینکه دائم این نصیحت را تکرار کند که در مدرسه بمان و سخت درس بخوان و کودک احتمالا با نمره های عالی اما با برنامه ریزی و ذهنیت مالی یک فرد فقیر فارغ التحصیل خواهد شد.
کتاب پدر پولدار پدر فقیر
از رابرت کیوساکی
یکی از دلایلی که ثروتمندان، ثروتمندتر و فقرا، فقیرتر می شوند و طبقه متوسط در قرض و بدهی غوطه ور هستند آن است که مسائل پولی در خانه آموزش داده می شود نه در مدرسه.
.
بیشتر ما مسائل مالی را از والدین خود یاد می گیریم، حال آنکه یک پدر بی پول چه مطلبی را درباره پول می تواند به فرزندش بیاموزد جز اینکه دائم این نصیحت را تکرار کند که در مدرسه بمان و سخت درس بخوان و کودک احتمالا با نمره های عالی اما با برنامه ریزی و ذهنیت مالی یک فرد فقیر فارغ التحصیل خواهد شد.
کتاب پدر پولدار پدر فقیر
از رابرت کیوساکی
تئوری سوسک در توسعه ی شخصی: پاسخ به جای واکنش🐞
در یک رستوران، یک سوسک ناگهان از جایی پر میزند و بر روی یک خانمی مینشیند. آن خانم از روی ترس شروع به فریاد زندن میکند. او وحشتزده بلند میشود و سعی میکند با پریدن و تکان دادن دستهایش سوسک را از خود دور کند.
واکنش او مسری بود و افراد دیگری هم که سر همان میز بودند وحشتزده میشوند. بالاخره آن خانم موفق میشود سوسک را از خود دور کند. سوسک پر میزند و روی خانم دیگری نزدیکی او مینشیند. این بار نوبت او و افراد نزدیکش میشود که همین حرکتها را تکرار کنند!
پیشخدمت به سمت آنها میدود تا کمک کند.
در اثر واکنشهای خانم دوم، این بار سوسک پر میزند و روی پیشخدمت مینشیند.
پیشخدمت محکم میایستد و به رفتار سوسک بر روی لباسش نگاه میکند.زمانی که مطمئن میشود، سوسک را با انگشتانش میگیرد و به خارج رستوران پرت میکند.
در حالیکه قهوهام را مزه مزه میکردم، شاهد این جریان بودم و ذهنم درگیر این موضوع شد. آیا سوسک باعث این رفتار هیستریک شده بود؟
اگر اینطور بود، چرا پیشخدمت دچار این رفتار نشد؟
چرا او تقریبا به شکل ایدهآلی این مساله را حل کرد، بدون اینکه آشفتگی ایجاد کند؟
🌹این سوسک نبود که باعث این ناآرامی و ناراحتی خانمها شده بود، بلکه عدم توانایی خودشان در برخورد با سوسک موجب ناراحتیشان شده بود.
من فهمیدم این فریاد پدرم، همسرم یا مدیرم بر سر من نیست که موجب ناراحتی من میشود، بلکه ناتوانی من در برخورد با این مسائل است که من را ناراحت میکند.
این ترافیک بزرگراه نیست که من را ناراحت میکند، این ناتوانی من در برخورد با این پدیده است که موجب ناراحتیم میشود.
من فهمیدم در زندگی نباید واکنش نشان داد، بلکه باید پاسخ داد.
🚩آن خانم به اتفاق رخداده واکنش نشان داد، در حالیکه پیشخدمت پاسخ داد.
واکنشها همیشه غریزی هستند در حالیکه پاسخها همراه با تفکرند.
این مفهوم مهمی در درک زندگی است. آدمی که خوشحال است به این خاطر نیست که همه چیز در زندگیش درست است. او به این خاطر خوشحال است که
دیدگاهش نسبت به مسائل درست است.
در یک رستوران، یک سوسک ناگهان از جایی پر میزند و بر روی یک خانمی مینشیند. آن خانم از روی ترس شروع به فریاد زندن میکند. او وحشتزده بلند میشود و سعی میکند با پریدن و تکان دادن دستهایش سوسک را از خود دور کند.
واکنش او مسری بود و افراد دیگری هم که سر همان میز بودند وحشتزده میشوند. بالاخره آن خانم موفق میشود سوسک را از خود دور کند. سوسک پر میزند و روی خانم دیگری نزدیکی او مینشیند. این بار نوبت او و افراد نزدیکش میشود که همین حرکتها را تکرار کنند!
پیشخدمت به سمت آنها میدود تا کمک کند.
در اثر واکنشهای خانم دوم، این بار سوسک پر میزند و روی پیشخدمت مینشیند.
پیشخدمت محکم میایستد و به رفتار سوسک بر روی لباسش نگاه میکند.زمانی که مطمئن میشود، سوسک را با انگشتانش میگیرد و به خارج رستوران پرت میکند.
در حالیکه قهوهام را مزه مزه میکردم، شاهد این جریان بودم و ذهنم درگیر این موضوع شد. آیا سوسک باعث این رفتار هیستریک شده بود؟
اگر اینطور بود، چرا پیشخدمت دچار این رفتار نشد؟
چرا او تقریبا به شکل ایدهآلی این مساله را حل کرد، بدون اینکه آشفتگی ایجاد کند؟
🌹این سوسک نبود که باعث این ناآرامی و ناراحتی خانمها شده بود، بلکه عدم توانایی خودشان در برخورد با سوسک موجب ناراحتیشان شده بود.
من فهمیدم این فریاد پدرم، همسرم یا مدیرم بر سر من نیست که موجب ناراحتی من میشود، بلکه ناتوانی من در برخورد با این مسائل است که من را ناراحت میکند.
این ترافیک بزرگراه نیست که من را ناراحت میکند، این ناتوانی من در برخورد با این پدیده است که موجب ناراحتیم میشود.
من فهمیدم در زندگی نباید واکنش نشان داد، بلکه باید پاسخ داد.
🚩آن خانم به اتفاق رخداده واکنش نشان داد، در حالیکه پیشخدمت پاسخ داد.
واکنشها همیشه غریزی هستند در حالیکه پاسخها همراه با تفکرند.
این مفهوم مهمی در درک زندگی است. آدمی که خوشحال است به این خاطر نیست که همه چیز در زندگیش درست است. او به این خاطر خوشحال است که
دیدگاهش نسبت به مسائل درست است.
روزی یکی از دانشجویانم گفت: "من می دانم چرا همیشه غمگین و نا امید هستم، به خاطر اینکه دلم می خواهد همه مرا دوست داشته باشند و این در زندگی آدم ها غیر ممکن است، شاید من خوشمزه ترین و درشت ترین هلوی دنیا باشم، ولی واقعیت این است که خیلی ها به هلو حساسیت دارند، ان قدر زیاد که ترجیح می دهم من شلغم باشم و هلو نباشم."
بدبختی ما موقعی تماشایی می شود که شلغم هستیم، ولی می خواهیم به هر ضرب و زوری که هست، هلو بشویم.
چه سالاد میوه شلم شوربای افتضاحی! بهتر نیست به آدم ها بگوییم:
"متاسفم ! اگر امکانش بود، دوست داشتم برای شما هلو باشم، ولی من یک شلغم هستم و کاری هم نمی توانم بکنم."
می دانید موضوع چیست؟ صبر ندارید. اگر به اندازه ی کافی صبر کنید، بالاخره یک کسی پیدا می شود که دیوانه ی شلغم باشد، آن وقت می توانید تمام عمرتان را شلغم باشید و مجبور نیستید مثل یک هلو زندگی کنید و بیهوده انرژی خود را برای هلو بودن از دست بدهید.
لئو بوسکالیا
از کتاب: ترسوها عاشق نمى شوند
بدبختی ما موقعی تماشایی می شود که شلغم هستیم، ولی می خواهیم به هر ضرب و زوری که هست، هلو بشویم.
چه سالاد میوه شلم شوربای افتضاحی! بهتر نیست به آدم ها بگوییم:
"متاسفم ! اگر امکانش بود، دوست داشتم برای شما هلو باشم، ولی من یک شلغم هستم و کاری هم نمی توانم بکنم."
می دانید موضوع چیست؟ صبر ندارید. اگر به اندازه ی کافی صبر کنید، بالاخره یک کسی پیدا می شود که دیوانه ی شلغم باشد، آن وقت می توانید تمام عمرتان را شلغم باشید و مجبور نیستید مثل یک هلو زندگی کنید و بیهوده انرژی خود را برای هلو بودن از دست بدهید.
لئو بوسکالیا
از کتاب: ترسوها عاشق نمى شوند