یک روز به شیدایی...
589 subscribers
16 photos
17 videos
2 files
23 links
Download Telegram
اندوهِ نبودن او که بوده و دیگر نیست وقتی ته‌نشین می‌شود، خاطرات قشنگ و لحظات شیرین بودنِ با او در کام و جان آدم رنگ می‌گیرد و تسکین می‌دهد؛ در هر زمان و مکان و مناسبتی یادش میوفتی که اگر او الان بود این را می‌گفت و اگر چنین می‌شد چنان می‌کرد.
مثلا امروز که روز اول ماه رمضان است از صبح به یاد پدرم، که چقدر این ماه را دوست نداشت، همیشه می‌گفت عجب ماه بی‌آب و علفی‌ست.
کسی در خانه ما دست‌کم در سال‌های اخیر روزه نمی‌گرفت، مادر دیابت داشت، ما بچه‌ها هم که یِلخی، پدر هم با این‌که اصلا شکمو نبود، گرسنگی را تاب نمی‌آورد. هر روز وقت ناهار می‌گفت:" خدا قبول کونِد کله گنجیشکی بود! ". از همان روز اول مدام می‌پرسید "چند روز دیگِه‌ش موندِس!". به کارهایش، حرف‌هایش می‌خندیدیم . پدرم مرد بانمکی بود و بالهجه و شیرین حرف می‌زد. اصطلاحات مخصوص خودش را هم داشت؛ به غذاهای خوشمزه می‌گفت "گَوارا"؛ از برنج آب‌کش‌شده بدش میآمد، چرا که اعتقاد داشت در این روش مَرَق (در واقع رمق) برنج کشیده می‌شود.

حالا ماه رمضان و به خصوص روز اولش برای من یادآور شیرین‌زبانی‌های تکراری و شوخی‌های دم‌دستی اوست. از صبح یادش میوفتم و لبخند می‌زنم. بغضی پنهان دارم اما مراقبش هستم نشکند.
یک خاطره‌ای داشت که مخصوص روز اول بود و در آن روز از صبح تا شب هر که از دم‌پرش رد می‌شد، مجبور بود که بشنود.
خاطره‌اش را اینجا می‌نویسم. شما هم به یادش بخوانید و دوست داشتید بخندید.
روز اول ماه رمضان سالها پیش به رسم تقریبا هر روز، صبح زود می‌رود مغازه حلیم فروشی، حلیم بخرد برای صبحانه، ظرفش را می‌گذارد روی ترازو، می‌بیند مرد حلیمی دارد تازه زیر دیگ را روشن می‌کند، متعجب و بی‌خبر، به متلک می‌گوید: "حَجی پس امروز یُخْدِه دیر جُنبیدِی"؛ حَجی در حال روشن کردن دیگِ حلیمِ افطار، نگاه عاقل اندر سفیهی می‌کند که "نه عامو شوما یُخْدِه زود اومدِی".😂


#یک_روز_به_شیدایی



@sheida_va
اردیبهشت امسال معتکفم در خودم؛ معتزل، نه گرمم، نه سرد، آرام گرفته‌ام انگار، درون خودم، محض خاطر رنجیده و رنجور مانده خودم. آدم‌ها را تکانده‌ام، اضافه‌ها را پرانده‌ام، خوب خلوتم. جای سفتی هم ندارم البته به پناه بردن، به متوسل شدن، به سر گذاشتن در این دنیایی که از همیشه نامطلوب‌تر است و نامطمئن‌تر و آستین چرک‌اش از ممکنات بی‌حیا مملوتر.

آرزویی هم ندارم انگار دیگر؛ همین که از "طوفان" عبور کرده‌‌ام و مجبور نیستم سی‌وهفت‌ساله رفته را دوباره زندگی کنم کافیست.

#پایان_سی_و_هفت_یا_شایدم هشت


@sheida_va

#یک_روز_به_شیدایی
من ایران زندگی نمی‌کنم. سالها پیش در رخوت یک بعداز ظهر گرم تابستانی، در خلسه پایان یک عشقبازی، خواب و بیدار به دوست‌پسرم که بعدها شد شوهرم،  بی‌هوا گفتم بیا با هم از ایران برویم؛ از احمدی‌نژاد که تازه رییس‌جمهور شده بود می‌ترسیدم و فکر می‌کردم که نه، دیگر بدتر از این نمی‌شود. ده سال تمام پابه‌پای هم تلاش کردیم؛ می‌گویم   ده سال و منظورم دقیقا ده سال است‌،  تمامی روزها و شب‌هایش را. نه این‌که  مهاجرت این قدرها هم سخت باشد و نشدنی، ما بلد نبودیم؛ فقط می‌خواستیم آن‌جا نباشیم و آزمون و خطا و هزینه و امید و عمر زیادی به بها دادیم . سر آخر شد و ما رفتیم. جانمان و آرزوهایمان را برداشتیم و آمدیم  این طرف؛ همراه با یک ماده سیاه سنگینی توی سینه‌مان که نامش "خشم" بود یا "  نفرت" یا همچو چیزی.  سال‌های  گل‌درشت زندگی‌مان را داده بودیم به پای حماقت و سفاکی یک اقلیت‌‌ سفیه و حالا تازه نقطه سر خط.

بعد حتی اوضاع سخت‌تر هم شد، این‌جا از کنار هر مدرسه‌ای رد شدیم، از در هر دانشگاهی که گذشتیم، بر هر ساحلی که قدم زدیم، حتی از تماشای حلقه جوانانِ بی‌خیالِ نشسته کنار خیابان، دندان به دندان  این خشم ساییدیم که آخر چرا، که به کدامین گناه. 

ما از ایران فرار کردیم، اما از این نفرت، از این خشم خلاصی نداریم. هرکجای این جهان باشیم فرقی نمی‌کند، بهای زیادی داده‌ایم و نمی‌توانیم ببخشیم، قصدش را هم البته نداریم. عمرهایی رفته، زندگی‌هایی، جان های عزیزی، نسل از پی نسل، کم و زیاد، هر کدام به یک شکلی و صورتی و شمایلی.

و حالا اما شما ، شما که این‌چنین از همگی‌تان بیزاریم؛ شما باید بترسید، بترسید از این خشمی که در سینه ماست، از این نفرتی که روز به‌روز به بلاهت و جهالت آبش می‌دهید، این ‌"خشم" فرزند حرامزاده خودتان است،  ماحصل  تجاوزی است که به ما و زندگی‌مان کرده‌اید. در بطن‌مان،  در اعماق زهدانمان دارد رشد می‌کند و روز به‌روز بزرگ‌تر می‌شود. از شما چه پنهان ما ولی دوستش داریم، مراقبش هستیم. زندگی با او انتخاب ما نبوده است، نخواستیم که حامل‌ش بشویم، اما در برابر شما تنها دارای‌مان ‌است؛  از جنس خودتان است، فرزند شماست؛  پا که بگیرد، خوب که بپرورد، فرقی نمی‌کند کداممان کجای دنیا باشیم، یا چند سال گذشته باشد، پیدایتان می‌کنیم و آن  روز شمایید که بی‌وطنید و در هیچ کجای این زمین مأوا ندارید. بترسید، از ما و از این بادهای سوزانی که در زندگی‌های معصوم  تک تک ما کاشتید. باشد که طوفانی شود سهمگین، و طومار یک به یک‌تان را در هم می‌پیچد.

#بی_وطن_تویی

@sheida_va
هفته‌های اول که تازه توانسته بودم بعد از مهاجرت به سختی کار و باری پیدا کنم، تقریبا هر روز عصر با پدر حرف می‌زدیم می‌خواست که جزئیات را بداند؛ از رفتار رییسم می‌پرسید، از همکارانم، از حقوقم، فوری تبدیلش می‌کرد به ریال و چشمانش برق می‌زد. در توصیف خوشحالی‌اش می‌گفت انگار "شربت قند ریخته‌اند روی قلبش". توصیفی ملیح‌تراز این شنیده بودید تا به حال؟ چگونه ممکن است بتوانید این همه دل‌نشین به کسی بگویید برایش خوشحال هستید و از موفقیت‌اش ذوق زده اید؟


هنوز هم هر کامیابی، دستاورد کوچک، تشویق، تمجید یا ارتقایی یک راست می‌کشاندم سمت دفتر شعر کوچکش که با جلد قرمز قشنگش همچون کتاب مقدسی، روبروی ردیف عکس‌های به یادگار مانده‌اش بر روی طاقچه به آرامی نشسته. کشانده می‌شوم آن‌جا به باوقار ایستادن، دفتر را به اکرام و احترام برداشتن، و صفحه اولش را به احتیاط نوازش کردن؛ دفتر را که می‌گشایم شعر اول را برای من سروده؛ و در خط اول، بیت اول، مصرع اول به دست خط عزیز خودش مرقوم کرده که "دست از تلاش برندار دخترم". صدای خنده‌هایمان می‌پیچد توی سرم، قهقهه‌های بلند و از سرخوشی من و خنده‌های ریز و بی‌صدای او همان‌طور خوبی که شانه‌هایش می‌لرزید و چشمانش از شیطنت برق می‌زد، وقتی گله می‌کردم که این چه نصیحتی بوده آخر پدر من!.

دفتر را به آرامی می‌بندم و صدای خوب‌اش را به وضوح می‌شنوم وقتی در ادامه می‌رسید به شاه بیت سروده‌اش که نمی‌دانم به کدام قالب غزل یا قصیده یا چهارپاره می‌شد تقَرّب‌اش داد؛ آن‌جا که به فرهیختگی تمام صدایش را بالاتر می‌برد و انگشت اشاره‌اش را توی هوا تکان می‌داد تا نویدم دهد که "میرسی به جایگاهی که میخواهی، با توجه به این همه آگاهی ".


چه صاف بودی پدر، چه ساده بودی، و چقدر ایمانی که به من داشتی از بها و توان من بیشتر بود! کاش نمرده بودی عزیزم.


#یک_روز_به_شیدایی

‌‌@sheida_va
در تمام طول پرواز، در رخوتناک‌ترین حالت تنم معلق در میان ابرها، در خلسه سنگینیِ گوش‌هایم از فشار هوا می‌پرسم از خودم که چرا، که چطور، از تماشای فیلم‌های جن‌ و پری و قصه‌های پریان و داستان‌های فانتزی والت‌دیزنی، حالا و اکنون و اینجا، این چنین چون کودکی در اولین مواجهه با شهربازی غرق لذتم. داستان‌هایی با محوریت جادو، طلسم، سحر و افسانه‌های کهن.

من که در تمامی سال‌های سختی که گذشته، به مرور اما به تمامی، رخت بدقواره مذهب را و سپس نعلین‌های تنگ اسطوره و "ایمان "، ایمان به هر چه را، از تنم درآورده‌ام و این‌چنین لختم و رها که علم را هم حتی اگر اکرام می‌کنم مقدس نمی‌دانم؛ حالا چرا علی‌بابا و منیفیسنت و ارباب‌حلقه‌ها ‌


برای آدمی مثل من که سال‌هاست چشم‌هایش را دوخته توی چشمای واقعیت ، واقعیتی که بسی زمخت است و ملال‌آور است و ناامید می‌کند، چه چیز بی‌نظیرتر از تماشای جهانی که از نظم‌های پیشین پیروی نمی‌کند و اساسا آیا برساختن چنین دنیایی و بسط چنین داستان‌هایی به مدد ادبیات و بعدها سینما جز میل آدمی بوده مگر به شکافتن سقف فلک و در انداختن طرح و قوانین و قاعده‌های تازه. از نو ساختن جهانی که می‌توانست مهربان‌تر، سرخوش‌تر و شوخ‌دیده‌تر باشد.

جهانی که در آن قاعده جور دیگری بود؛ دنیایی که در آن قهرمان نمی‌مرد، نجات‌دهنده می‌رسید، آن‌که رفته بود برمیگشت، مرده زنده می‌شد. حق همیشه بر باطل پیروز بود و با اطمینان می‌شد نه تنها امید که ایمان داشت شری هم اگر هست پایدار نیست، می‌رود، تمام می‌شود، روزی می‌رسد که کودکی به دنیا می‌آید و این طلسم را می‌شکند؛

جهانی که شاید، تنها و تنها، برای زیباتر شدن، لنگ بوسه‌ای دلبرانه بود.

#یک_روز_به_شیدایی

@sheida_va
مدت زمان زیادی را پشت پستوهای قلبم مهرطلب بودم. جان می‌کندم که دوست بدارندم؛ که مظلوم و سربه‌زیر و خوش‌قلب بدانندم. به مراقبت کُرنش می‌کردم و به احتیاط سخن می‌گفتم و به بریدگی پاسخ می‌دادم و به بلاهت می‌بخشیدم، که به لطافت بگذرد هر آن‌چه می‌گذرد؟ نه! که آزار نبینم، که مثلا محافظت کرده باشم از خودم، که اذیت نشوم، که آدم‌ها بروند کمی دور‌تر، که بدانند سر جنگ ندارم، که خودی‌ام، پرچمم بالا و شمشیرم غلاف و دستم به احترامشان به سینه است؛ که رحم کنند، که لطف کنند و کمی حواسشان به رفتارشان باشد.

ماحصل صدها ساعت تراپی در این سال‌ها اما شده درک درست این حقیقتِ بدیهی که برای محافظت از خودم به چیزی بیشتر از وجدان آن‌ها نیازمندم! این‌که نشانه‌ها را که دیدم، کیلومترها فاصله بگیرم و چه بسا چنگ و دندانی هم نشان دهم.

نشسته‌ام این‌جا روبروی این جنگلِ کوهستانی، نسیم ملایمی می‌وزد، و من به خود ماه‌های اخیرم می‌اندیشم در مواجهه با همکارم، رییسم، رفیقم؛ به این که حالا لابد از نظرشان وقیحم، که حتما دیگر تاییدم نمی‌کنند، یا که قطعا دیگر دوستم ندارند. این تصور منقلبم می‌کند؟ اصلا. احساس ندامت و اندوه دارم؟ ابدا. می‌گذارم آتش خشمم گاه‌به‌گاهی بغُرد و بجوشد؛ به درست حالا یا به غلط. جایی هست آن سوی انعطاف که نامش می‌شود بزدلی، از آن مرز که بگذری تا خود آسمان می‌شود درشتی و زمختی بارت کرد، حیا هم نداشت.

#یک_روز_به_شیدایی


@sheida_va
وسط این قُلزم پرخون که همگی داریم تخته تخته می‌شکافیم، وقت بگذارید و این انیمه زیبا و پر از لطافت را که از روی کتاب پسرک، موش کور، روباه و اسب نوشته چارلی مکزی ساخته شده است، ببینید. به شما قول می‌دهم دنیای سیاه و سراسر التهاب اطرافتان را برای لحظاتی فراموش می‌کنید و کمتر ، یا دست‌کم آرام‌تر، دندان به دندان رنج‌هایتان می‌فشرید.


#پسرک_موش_کور_روباه_و_اسب
شب تولد سی سالگی در ایوان خانه‌ام نشستم و لیست بلندبالایی از آرزوها و اهدافی که می‌بایست تا چهل سالگی کنار همگی‌شان آن تیک سبزِ خوشرنگ را زده باشم،به حوصله و به دل، نوشتم. با خودم قرار گذاشتم که شب تولد چهل سالگی به آن برگردم و ببینم کجای کارم! شب تولد چهل سالگی که بشود امشب.

اهدافم اغلب گل‌درشت و سرراست بودند، می‌دانستم از زندگی چه می‌خواهم و مرقوم کردنشان قرار بود کمکم کند مستقیم و بی‌تاخیر در یک جاده صافِ بی‌دست‌انداز که نامش بود «زندگی» همه ده سال پیش‌رو را برانم و برسم به یک شبی مثل امشب و بگویم که خب اینم از این، ده سال بعدی لطفا!

خب امشب در مرور و خوانش زندگی‌ام می توانم همین‌قدر بگویم که «ساده‌لوحانه» بود!

بعضی از آن‌ها را به راحتی بدست آوردم و برخی دیگر را به سختی و بعضی که اصلا نشد؛ از بعضی دلزده شدم و تعدادی دیگر را بعد از مدتی نخواستم؛ در این مسیر اتفاقاتی افتاد که منتظرش نبودم، حسابش را نکرده بودم و توان و انرِژی بی‌اندازه‌ای از من گرفت! و این شد که فهرستم مثل خودم در یک روند پویا و ناایستا مدام و مکرر تغییر کرد.

حالا از خودم می‌پرسم اگر قرار باشد فهرستی داشته باشم برای دهه پیش‌رو چه باید باشد؟ حالا که به چشم دیده‌ام زندگی چقدر می‌تواند غیرقابل پیش‌بینی و دمدمی باشد و در بقچه سربسته رمزآلودش چه‌ها که برای آدمی پنهان نکرده باشد؟ حکما بایست به سادگی و به یادگار فقط خطی بنویسم و قرار را بر این بگذارم که «خوشحال باشم» و «لذت ببرم».
بخواهم اما اگر به قدر کفایت با خود پنجاه ساله‌ام، جدی باشم و روراست، باید بنویسم که خانوم جان لحظات بی‌شماری خواهد آمد که خوشحال نخواهی بود، شب‌ها و روزهایی که لذتی هم در کار نیست و زندگی هم از آن‌چه تا کنون گذشته لابد، شاید و به احتمال زیاد، سخت‌تر باشد یا بشود.

به خط درشت‌تر اما باید یاد خودم بیاندازم، در زمان‌هایی که از یاد می‌برم، که خوشحال نبودی هم اگر، لذت هم نبردی به قدری که باید، اهمیتی ندارد عزیزم؛ تو فقط باید این را بیاموزی، اگرچه حالا دیگر با تاخیر زیاد، که با خودت مهربان باشی، خودت را در آغوش بگیری زمان‌هایی که تنهایی، هنگامه‌هایی که ترسیده‌ای و تمام لحظاتی که خسته‌ای یا ناامیدی یا نتوانستی.

#چهل #مونیخ #اردیبهشت_١۴٠٢
نوشته بودم که «در خانه‌بودن» بزرگترین سرگرمی من است این روزها، به صلح و به تماشا؛ گوشه دنجی که به مرارت فراهم کرده‌ام را به هر کجای این جهان پرتکاپو ترجیح می‌دهم، بوی خوش بهبود ز اوضاع جهانم می‌آید و بلاه و بلاه.
نقطه این جمله‌ها را ولی هنوز نگذاشته بودم که اولین تک‌سرفه سروکله‌اش پیدا شده بود. خشک و معمولی بود، بی‌هیچ نشانه‌ی نگران‌کننده‌ای. به شب نرسیده ولی سرفه‌های عمیق‌تر آمده بودند و تنم به وضوح تب‌دار بود و همه چیز حکایت از یک ناخوشی چند روزه می‌داد. یک ناخوشی ساده ولی لزج و چسبناک که بین امید و عجز و بیچارگی مدام بدتر شد. کمی بعدتر، زندگی‌ام به سادگی دیگر هندسه ساده و یکسان نفس‌هایم نبود، تلاش پیچیده و بی‌امان تن محذورم بود برای بلعیدن کمی هوای بیشتر. به حداقل سهم اکسیژنم برای زنده ماندن قانع شده بودم، گو که ملکولی بیشتر از هوا را بی‌اجازه اگر فرو می‌دادم چون دله دزدی نابکار باید آن را با سرفه‌های وحشیانه پس می‌دادم.
سرفه ها با ضربآهنگ سنگین، منظم و هدفمند دیگر تنها انقباض‌های غیرارادی عضلات سینه و شکم نبودند، برای پرتاب‌کردن چیزی نامشخص و مزاحم از ریه به بیرون، که به فاصله یک یا دو شب خصم بی‌رقیب خانگی شدند که تنم زیر حجم آوار بی‌رحمانه‌شان رام‌ترین و بی‌دفاع‌ترین بود. از درون داشتم دریده می‌شدم.

هر رگبار سرفه‌‌ای اعلان جنگ تنم بود بر علیه خودش. از مرکزی‌ترین جای بدنم شروع می‌شد و چون جریان برق پرفشار یا موج‌های مکانیکی یک چکش بزرگ تا دورترین و پنهانی‌ترین جاهایش می‌رفت و آوار به جا می‌گذاشت.
در هذیان تب و در عالم رویا خودم را می‌دیدم که همچون دلقک عروسکی ارزانی، با سرفه بعدی چشم‌هایم آویزان از دو فنر از کاسه سرم پرتاب می‌شود بیرون. تنم داشت به دست خودش متلاشی میشد.

تسلیم شده و ترسیده و ناامید از تجویزهای بی‌دقت دکترهای بی‌حوصله از بیمارستانی به بیمارستان دیگر می‌رفتم که از نظرشان هنوز به اندازه کافی آب و چایی ننوشیده بودم. دوستی به دلسوزی گفته بود در مراجعه خودت را مریض‌تر نشان بده و من مریض‌تر از آن بودن را دیگر بلد نبودم.

چند روز گذشت، یک هفته ده روز شاید. حالا بخش عمده بیماری رفته است و خوشبختانه آن امید واهی و روزنه نازک از توهم خوشبختی که سروکله‌اش در زندگیِ به شدت مستعدِ رمانتیزه شدنم، پیدا شده بود را هم با خود برده؛ مبادا هر آینه از یاد ببرم این حقیقت بدیهی، اما به سادگی فراموش‌شدنی، را که اصل زندگی «رنج» است، رنجی اساسا بیهوده و بی‌نتیجه بر مدار بقا. حالا در میانه «هر وقت خوش که دست داد را مغتنم» می‌دانم چه بسا بیشتر و عمیق‌تر اما ساده‌لوحانه نامش را «سعادتمندی» نمی‌گذارم و از آن ابلهانه‌تر جاویدان و اصیل نمی‌دانم.


#شیداوانویی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اولین درخت کریسمس است که در این سالهای دور از خانه به ذوق و شیطنت تزئینش می‌کنم؛ نه که بهانه‌ای باشد تا یادم بیاورد که سرما و تاریکی و سختی رفتنی‌ست که نیست؛
تنها برای آن‌که دلگرمم کند به یادآوری این حقیقت که چه بی‌شمار انسانهای بر روی این زمین به سختی و در مشقت نزیسته‌اند و از هر نماد و نشانه و بهانه‌ای برای آفریدن معنا و تحمل‌پذیرکردن بار سنگین این هستیِ بی‌تفاوت، فروگذاری نکرده‌اند؛ حالا خواه تزیین درختی مرده باشد، خواه بیدارماندن در شبی به درازی یلدا تا بلکه صبح بشود، زمستان برود و خورشید آرامششان بدمد!
به پاسداشت مقاومت و امید بیهوده‌ اما قشنگشان به آمدن روز و روزگار بهتری.‌

#درخت_کریسمس #شب_یلدا #زمستان #بهانه
بِرشت جایی نوشته: “آنکس که می‌خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است”
با کمال فروتنی، اجازه دهید اضافه کنم: شاید شنیده و فراموش کرده است.

شب‌بخیر را گفته بودم و خزیده بودم زیر پتو. خسته گودی کمر را چسبانده بودم به گرمای مطبوع سینه‌اش، دل‌خوش به ته‌مانده‌ی مزه‌ی گس ملایم شرابی که به شادی و خوش‌گواری نوشیده بودیم؛ درست در آستانه‌ی بی‌خبریِ خوابی خوش، بی‌عمد و بی‌منظور، زیر گوشم زمزمه کرده بود که سرِشب از فلانی، خاطره‌ای شنیده… از آن روزها، از آن روزهای بد!

بی‌پرسش و البته بی‌مکث، خاطره را برایم واگو کرده بود، خط به خط، بی‌ملاحظه و به جزئیات تمام. دو جمله‌ی اول را که گفته بود، کلماتش چونان چاقوی تیزِ از همه‌جا بی‌خبری، از روی تک‌تک مهره‌های گردنم گذشته بود و زبانم را به گفتن “لطفا دیگر ادامه نده” از ته حلقم بریده بود.

خاطره دستم را گرفته بود، کشان‌کشان کشیده بود تا کوچه‌پس‌کوچه‌های ویران‌شده‌ی روانِ مهجورم، جایی که پنج سال تمام، به مرارت و تلاش بسیار، به مهارت و زیرکی تمام از آن گریخته بودم.
تسلیم شده بودم، خودم را بی‌رحمانه به خاطره سپرده و گذاشته بودم که جزئیات ترسناکش، آن زخم کهنه، آن زخم دلمه‌بسته در دهلیزهای تو‌به‌توی قلبم را بیابد و دوباره و از سر نو، بِدَرَد.
حالا که زخم باز شده بود جانِ بندزده‌ام داشت از نو ترَک می‌خورد.

ناتوانی‌ام در درکِ فاصله‌ای که حالا از آن مصیبت، از آن رنج و بیچارگی داشتم چنان ویلان و حیران و سرگردانم کرده بود که مثالی نداشت.

او و من، هر دو شوک‌زده و ترسیده و ناتوان از بازگرداندن من به لحظه‌ی حال، تنها افتاده بودیم گوشه‌ی آن تخت، گوشه‌ی آن اتاق.

دستان لرزانم را میان محکمِ دستانِ مهربان و نگرانش فشرده بود، به طلب بخشش که باور کن خیال می‌کردم از سر گذرانده‌ای… که نگذرانده بودم گویا.

به یاد نمی‌آورم آن شب چگونه صبح شد، چگونه دوباره از آن اتاق بیرون آمدم، و چطور، همچون بازمانده‌ای از تصادفی مرگ‌بار، با بهت و احتیاط، دوباره به چشمان دیگران نگاه کردم؛ اما حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم می‌دانم که دوباره، به سختی اما این‌بار، در آغوش تسلی‌بخش، بخشنده و بزرگوار “فراموشی” جا شده‌ام و کمی بعدترش حتی زیر چتر مهربانش “خندیده‌ام”.

#شیداوانویی
⁨ ‌🍁
یک عادت بدی دارم؛ قبل از جلسات کاری مهم، درست دو سه دقیقه مانده به شروع، پناه می‌برم به اینستاگرامم. چیزی که روی صفحه نمایش داده می‌شود عمدتاً توانش را دارد ذهنم را منحرف کند. فرصتی است که از جدیت لحظاتی که تجربه می‌کنم فاصله بگیرم تا خودم را بازیابم. آن چیز، هر چه که باشد، دلالتی است بر رهایی و زندگی‌هایی که آن بیرون، بیرون از آنجا و اکنونِ من جاری است…

آن روز عکس اِما آمد؛ اِما، گربه‌ی یلدا بود با آن چشم‌های درشت کهربایی و تن زغالی‌رنگ کوچکش، و آن انحناهای برجسته و مورب روی صورت شیرینش که مخصوص گربه‌های پرشین است و هیچ وقت به‌درستی نفهمیدم که دماغشان است یا برآمدگی بالای لب‌هایشان یا واقعا خود لب‌هایشان؛ و چه چیز بهتر از دیدن سادگیِ بودنِ گربه‌ای چنین کوچک و بی‌خبر از همه‌جا، خیره‌شده به دوربین، به تو که از پیچیدگی دنیای اطرافت در رنجی و کلافه.

در ثانیه‌های آخر این تفرجِ ساده‌لوحانه و کوتاه، چشمم ولی لغزید، و ایموجی قلب شکسته را آن پایین دیدم و نوشته‌ی کوتاه یلدا که «اِما امروز صبح فوت کرد».

جهان ایستاد؛ دست‌کم جهانِ ساده‌ای که تماشای زندگیِ بی‌تکلف گربه‌ای می‌تواند آن را برایت بسازد ایستاد، و من به ناامیدی و بیچارگی و بی‌رحمی تمام از آن پیاده شدم. قطره‌ی اشکی از چشمم افتاد روی تن سیاه اِما و سیاهیِ تن کوچکش چون یک قطره‌ی جوهرِ بی‌گناه روی کاغذِ بی‌انتهای دنیا پخش شد، پخش شد روی صفحه‌ام، روی روزم، روی قلبم.

همزیستی با حیوانات، تجربه‌ی بی‌بدیلِ عاطفه‌ای است سالم، که بی‌کلام و بی‌سوتفاهم و بی‌آلایش، به زور از دل طبیعت آورده‌ایم تا از دست دنیای انسان‌ها، دنیایی که ساخته‌ایم، نجاتمان دهد؛ زندگی‌مان را شاعرانه‌تر کند و اضطراب‌های بی‌پایانمان را تسکین دهد.

آن روز تا خانه را تقریبا دویدم، همه‌ی کارهای جهان را، همه‌ی جلسات پیشِ‌رو را، آدم‌ها را، تعجب‌های همیشگی‌شان از احساساتی که به گربه‌هایم دارم، متلک‌های ناتمامشان را وقتی اهمیت این رفیق‌های کوچک پشمالو را در زندگی‌ام درک نمی‌کنند، و سوالاتی که بی‌وقفه می‌پرسند بلکه بفهمند در قلبم چه می‌گذرد، همه را رها کردم و تا خانه دویدم.

آن دو موجود کوچک و از همه جا بی‌خبر که پشتِ در پی نوازش و عصرانه این‌پا آن‌پا می‌کردند را چون گنجی از‌دست‌رفتنی در آغوشم فشردم و به یاد یلدای بی‌اِما گریستم.

#سوگ #حیوان_خانگی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جهان ما پیش از این جنگ چگونه بود؟ به یادش می‌آورید؟
با شمایم که در جنگ زاده شده و پا به پای جنگ‌هایی سخت بیهوده زیسته و بالیده‌اید…

جهانتان پیش از این جنگ را به یاد می‌آورید؟
آیا زندگی‌تان یکسره نبردی نابرابر با اهریمن نبوده است؟

پایان این سیاهی کجاست؟
اگر اینجا و اکنون نیست، پس کی و کجاست؟

Our world، what was it like before this war? Do you remember it?
‌‌You, who were born in war, who have lived and grown alongside harsh and futile wars…

Do you remember your world before this war?
Has your life not been a relentless, unequal struggle against the demon?

Where does this darkness end?
If it is not here and now, then when and where?

#iranmassacre #iranrevolution2026

@sheida_va
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد 🌸

نوروزتون پیروز
و پاینده تا ابد ایران
💚🤍💔
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
شش سال پیش در چنین روزی در نهایت معصومیت و بی‌پناهی چون تکه‌ای زیبا و بکر از دلِ طبیعتی دست‌نخورده و نیالوده٬ به دنیا آمده‌ تا شش سال بعدش٬ آغوشِ عزیز و مهربان و امنش بشود پناه زنی این چنین تنها و دل‌شکسته که منم این روزها؛ گویی همه‌ی پاکیِ باقیمانده‌ از این جهانِ سراسر زشت و بسی دوست‌نداشتنی را چون گنجی ازدست‌رفتنی در آغوش فشرده‌ام ... مبارکی بر من رفیق کوچک مظلوم و بی‌رقیبم

#macchiato #napbuddy #اردیبهشت #catslover