شصت تیپیا
6.52K members
797 photos
47 videos
55 files
359 links
http://www.60tip.ir
http://www.mrroman.ir
http://parsroman.com
http://novel97.com
http://60tipia.com
http://novel97.ir
پل ارتباطی ما با نویسندگان عزیزجهت انتشاروحمایت نوشته هایتان در پر بازدید ترین سایت های رمان: 60tip.ir@gmail.com
Download Telegram
to view and join the conversation
🍁🍁🍁🍁

#استاد_خلافکار
#پارت82


* * * * *
در خونه رو باز کردم و دست به کمر زدم و گفتم
_علیک سلام
فقط سر برام تکون داد، دلخور گفتم
_واقعا که آرمین انگار یه شبه کل خاطرات تو با دوستت بوسیدی گذاشتی کنار. موبایلتم که خاموشه!
بی حوصله بازم سر تکون داد. نگاهی به سر تا پاش انداختم و سری با تاسف تکون دادم. اون آرمین اتو کشیده ی همیشگی کجا و این آرمین کجا؟
با همون بی حوصلگیش گفت
_امیر کجاست؟
جواب دادم
_بالا...
با اخم نگام کرد و گفت
_در که بازه.چرا فرار نمی‌کنی؟ریختی رو هم با امیر جون؟
با حرص گفتم
_نه...فقط تصمیم گرفتم بمونم.یه مدت کوتاه!
پوزخندی زد و گفت
_اوج عشق و علاقه ی شما دخترا همینه دیگه
خواست بره که پریدم جلوش و گفتم
_طوری حرف نزن انگار نمیشناسی منو...آرمین... ساناز تو رو از کجا میشناسه؟چرا هیچی ازش بهم نمیگی؟چرا کمکم نمیکنی امیر و زمین بزنم؟
‌ یه قدم جلو اومد و گفت
_امیر و زمین بزنی بچسبی به آرش؟نفهمیدی چی گفتم بهت نه؟تو ذهن و قلبت یه خط قرمز دور آرش میکشی!آدم بد و خوب نمی‌تونن با هم باشن. تش می‌شه بدبختی... دلم نمیخواد آرش بیشتر از این ضربه بخوره؟بچسب به امیر و زندگیت!
با دلخوری گفتم
_من بدم؟
معنادار نگاهم کرد و قبل از اینکه چیزی بگه صدای داد ساناز اومد
_آرمین...
از پله ها دوید اومد پایین و خواست از گردن‌ش آویزون بشه که آرمین یه قدم عقب رفت و با اخم گفت
_حال بچه بازیاتو ندارم. بکش کنار!
ساناز متعجب گفت
_بعد این همه مدت همو دیدیم اینو میگی؟مگه نیومدی دیدن من؟
آرمین رک گفت
_نه!امیر و صدا بزن.
ساناز عین شله زرد وا رفت.انگار جلوی من خجالت کشید حرف دیگه ای بزنه. به سمت آشپزخونه رفت و گفت
_بالاست...خودت صداش کن!
آرمین خواست بره بالا که پریدم جلوش و با من و من گفتم
_حداقل بگو آرش خوبه یا نه؟
نگاه تندی بهم انداخت و بدون جواب دادن بالا رفت.
نفسمو فوت کردم. انگار چی میشد می گفت حالش خوبه تا دل صاب مرده م آروم بگیره؟
* * * *
غرق خواب بودم که نوازش دستیو روی پام حس کردم.
مثل برق نشستم و با دیدن چشمای خمار امیر گفتم
_چه غلطی داری میکنی؟
تمام تنش بوی الکل میداد.هر وقت آرمین پاش و توی این خونه میذاشت امیر هم هوس مشروب خوردن به سرش میزد و تا خرخره می‌خورد.
کشدار گفت
_می‌خوام یه چیزی بهت بگم؟
دستش و پس زدم و گفتم
_باشه... برو عقب،بعد بگو.
خودش و جلوتر کشید و گفت
_من دارم میمیرم لیلی!
فقط نگاهش کردم.سکسکه ای کرد و بریده بریده ادامه داد
_رو به انفجارم اما نمیخوام کسیو...
دستم و روی سینش گذاشتم و گفتم
_من چی کار کنم روانی برو عقب.
سرش و نزدیک موهام برد و نفس کشید. گفت
_می‌خوام یه بار دیگه شانسمو با تو امتحان کنم.
#part175


کیان با لحن ارومی گفت:

_رفتیم خونه حرف میزنیم.

_چرا الان نزنیم؟!
بزار بدونن من دلخورم.

_صداتون هی میره بالا پسرم بیدار میشه.

_راست میگه ترمه جان میریم خونه ی ما.

_من خونتون نمیام.

_ترمه باز شروع نکن.
سحر دوست توست.

_ببین ترمه سحر خیلی بابت این اتفاقا ناراحته راستش یه موضوعی هست که من بهتون نگفتم!

_چی؟!

_رفتیم خونه میگم.

_من یه شرطی دارم.

کیان متعجب گفت:

_شرط برای چی!

_برای این که بیام خونه.

لبخند کمرنگی رو لبش اومد و گفت:

_ما الانم داریم میریم خونه!

_مسخره میکنی منو؟!

_نه!
خوب بگو شرطتو.

_نمیخوام رهارو ببینم.

_میدونی که رها زنمه!

_منم زنتم!

_خوب پس منظورت چیه؟!

_رها نباید به منو بچم نزدیک بشه.

_قبوله.

نفس راحتی کشیدم و ادامه دادم:

_اگه از سمتش احساس خطر کنم کیان کاری میکنم که این سری نتونی پیدام کنی.

_تحدید نکن منو.

_تحدید نمیکنم ولی آرین فقط مال منه
#part176

_منظورت اینه که آرین بچه ی منو توه؟!


بی حرف به خیابون ها زل زدم.
انقدر حرف زده بودیم که نفهمیدم کی رسیدیم تهرون.

دم خونه آرین رو بغل کردم و گفتم:

_وسایلامو بیارید.

بی هیچ حرف اضافه ای وارد ساختمان شدم و به اتاقک آسانسور تکیه دادم.

روبروی واحد علیرضا ایستادم و با کمی مکس زنگشونو فشار دادم.

چند ثانیه طول کشید تا درو باز کنه.
وقتی منو دید شوکه زل زد بهم.

_سلام...

منو تو آغوشش کشید ولی حواسش بود که آرین وسطمون گیر‌نکنه.

_سلام...
ترمه...

_لهم کردی سحر.

با لبخند ازم فاصله گرفت و ارینو توآغوشش گرفت.

_بیا تو کی اومدید؟!

_الان رسیدیم.

سعی کردم دلخوریمو تو چهرم مشخص نکنم.

چهرش بی روح و بی آرایش بود.

_چرا انقدر بی روحه چهرت؟!

_حالو حوصله نداشتم.
از وقتیم شما رفتید همش تو خونم.

_چرا پس؟!

_چی بگم والا از علیرضا بپرس.

_کاش کیان نمیومد.

_نزن این حرفو ترمه کیان خیلی بیتاب بود.

_از کیان آبی گرم نمیشه اون فقط منو عذاب میده تو که خوب میدونی.
🍁🍁🍁🍁

#استاد_خلافکار
#پارت82


* * * * *
در خونه رو باز کردم و دست به کمر زدم و گفتم
_علیک سلام
فقط سر برام تکون داد، دلخور گفتم
_واقعا که آرمین انگار یه شبه کل خاطرات تو با دوستت بوسیدی گذاشتی کنار. موبایلتم که خاموشه!
بی حوصله بازم سر تکون داد. نگاهی به سر تا پاش انداختم و سری با تاسف تکون دادم. اون آرمین اتو کشیده ی همیشگی کجا و این آرمین کجا؟
با همون بی حوصلگیش گفت
_امیر کجاست؟
جواب دادم
_بالا...
با اخم نگام کرد و گفت
_در که بازه.چرا فرار نمی‌کنی؟ریختی رو هم با امیر جون؟
با حرص گفتم
_نه...فقط تصمیم گرفتم بمونم.یه مدت کوتاه!
پوزخندی زد و گفت
_اوج عشق و علاقه ی شما دخترا همینه دیگه
خواست بره که پریدم جلوش و گفتم
_طوری حرف نزن انگار نمیشناسی منو...آرمین... ساناز تو رو از کجا میشناسه؟چرا هیچی ازش بهم نمیگی؟چرا کمکم نمیکنی امیر و زمین بزنم؟
‌ یه قدم جلو اومد و گفت
_امیر و زمین بزنی بچسبی به آرش؟نفهمیدی چی گفتم بهت نه؟تو ذهن و قلبت یه خط قرمز دور آرش میکشی!آدم بد و خوب نمی‌تونن با هم باشن. تش می‌شه بدبختی... دلم نمیخواد آرش بیشتر از این ضربه بخوره؟بچسب به امیر و زندگیت!
با دلخوری گفتم
_من بدم؟
معنادار نگاهم کرد و قبل از اینکه چیزی بگه صدای داد ساناز اومد
_آرمین...
از پله ها دوید اومد پایین و خواست از گردن‌ش آویزون بشه که آرمین یه قدم عقب رفت و با اخم گفت
_حال بچه بازیاتو ندارم. بکش کنار!
ساناز متعجب گفت
_بعد این همه مدت همو دیدیم اینو میگی؟مگه نیومدی دیدن من؟
آرمین رک گفت
_نه!امیر و صدا بزن.
ساناز عین شله زرد وا رفت.انگار جلوی من خجالت کشید حرف دیگه ای بزنه. به سمت آشپزخونه رفت و گفت
_بالاست...خودت صداش کن!
آرمین خواست بره بالا که پریدم جلوش و با من و من گفتم
_حداقل بگو آرش خوبه یا نه؟
نگاه تندی بهم انداخت و بدون جواب دادن بالا رفت.
نفسمو فوت کردم. انگار چی میشد می گفت حالش خوبه تا دل صاب مرده م آروم بگیره؟
* * * *
غرق خواب بودم که نوازش دستیو روی پام حس کردم.
مثل برق نشستم و با دیدن چشمای خمار امیر گفتم
_چه غلطی داری میکنی؟
تمام تنش بوی الکل میداد.هر وقت آرمین پاش و توی این خونه میذاشت امیر هم هوس مشروب خوردن به سرش میزد و تا خرخره می‌خورد.
کشدار گفت
_می‌خوام یه چیزی بهت بگم؟
دستش و پس زدم و گفتم
_باشه... برو عقب،بعد بگو.
خودش و جلوتر کشید و گفت
_من دارم میمیرم لیلی!
فقط نگاهش کردم.سکسکه ای کرد و بریده بریده ادامه داد
_رو به انفجارم اما نمیخوام کسیو...
دستم و روی سینش گذاشتم و گفتم
_من چی کار کنم روانی برو عقب.
سرش و نزدیک موهام برد و نفس کشید. گفت
_می‌خوام یه بار دیگه شانسمو با تو امتحان کنم.
🍁🍁🍁
🍁🍁
🍁


#پارت_150
#همسردومـ_خان‌زاده


_بسه زود باش وسایلت رو جمع با مادرت گورتون رو گم کنید وگرنه میدم وسط روستا جفتتون رو زنده زنده دفن کنند!
نیلوفر عین تمساح داشت اشک مصنوعی میریخت خواست چیزی بگه که آرتان عصبی فریاد زد:
_فقط ده دقیقه فرصت دارید بعدش دیگه هیچ تضمینی وجود نداره بزارم زنده برید از اینجا!
نیلوفر و مادرش به سمت اتاقشون رفتند هنوز ده دقیقه نشده بود که چمدون به دست از عمارت رفتند آرتان به یکی از نگهبان ها گفت این دوتا رو ببره تهران.
_چرا انداختیشون بیرون !؟
با شنیدن صدام به سمتم برگشت پوزخندی زد و گفت:
_ناراحت شدی الان !؟
با شنیدن این حرفش اخمام رو تو هم کشیدم و بهش خیره شدم  که عصبی گفت:
_دوست ندارم دیگه درمورد اون دوتا اینجا هیچ صحبتی بشه فهمیدید !؟
با شنیدن این حرفش رو ازش برگردوندم و به سمت اتاقم رفتم از دست اون دوتا عصبی بود داشت سر من خالی میکرد پرووو! صدای خاله هما اومد:
_چیشده !؟
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_نمیدونم آرتان نیلوفر و مادرش رو فرستاد تهران خیلی هم عصبیه مثل سگ داره پاچه میگیره ، پاچه ی منم گرفت
خاله هما به سمت پایین رفت منم به سمت اتاقم داخل اتاق نشستم و نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم! از دست آرتان عصبی و دلگیر بودم چجوری میتونست اونجوری با من حرف بزنه اگه دیگه باهاش همکلام شدم.
با باز شدن یهویی در اتاق سر بلند کردم آرتان عصبی وسط اتاق ایستاده بود متعجب بهش خیره شدم
_تو از امروز حق نداری دیگه با تلفن صحبت کنی زود باش تلفنت رو بده من
با شنیدن این حرفش گیج بهش خیره شدم چی داشت میگفت برای خودش با صدای عصبی گفتم:
_چی داری میگی !؟
_تلفنت زود باش!
به چشمهاش خیره شدم و محکم گفتم:
_مثل اینکه دیوونه شدی درسته !!!؟
آرتان به چشمهام خیره شد و نفس عمیقی کشید
_ببین به اندازه کافی عصبی هستم سعی نکن بیشتر از این عصبیم کنی پس با زبون خوش برو تلفنت رو بیار
به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_اگه نیارم
_اون وقت مجبور میشم کاری که نباید رو انجام بدم.



🍁
🍁🍁
🍁🍁🍁
ایا از عملکرد سایت و کانال رمان شصت تیپ راضی هستید؟
Anonymous Poll
59%
بله
41%
خیر
دوستان عزیز و گلم اگه رمان استاد خلافکار براتون سخته که تو کانال دنبال کنید میتونید از سایت شصت تیپ پیگیرش باشید داخل سایت هم پارت گذاری ها هر سه روز انجام میشه ❤️
http://60tip.ir
لیست سایت های ما:
parsroman.com
novel97.com
novel97.irدردست ساخت
mrroman.ir
60tip.ir
60tipia.ir
پل ارتباطی نویسندگان جهت انتشار رمان در سایت و کاربران جهت نقد و پیشنهاد و تبلیغات پر بازده در سایت ها فقط ایمیل:
60tip.ir@gmail.com
میباشد❤️🙏
مخاطبان عزیز و محترم به دلیل اینکه رمان محکوم راحت تر در دسترس شما عزیزان قرار بگیره و بتونید مطالعه کنید، علاوه بر اینکه در سایت شصت تیپ قرار میگیره از این به بعد هر شب ساعت 12 پارت گذاری داخل کنال داریم
#پارت_اول
مامان و بابا رفته بودن بیرون منم داشتم جلوی آینه موهام رو شونه میکردم، داداشم که 6 سال از من بزرگتر بود اومد تو اتاق و منو از پشت بغل کرد من هم با عصبانیت گفتم :
_ سام موهامو بهم ریختی، اَه تازه شونش کرده بودم.
_ قربون خواهر خوشگلم بشم این همه حرص میخوری پیر میشی هااا ، بعد هیشکی نمیاد بگیرتت میمونی رو دستمون.
من هم عصبانی شدم و با کوسن تخت افتادم به جونش اون هم فرار کرد سمت در که کوسن و انداختم سمتش ولی زود در و بست و کوسن خورد به در بعد در و باز کرد و گفت:
آجی جونم زیاد جوش نزن با این اخلاقت میترشیا.
منم هجوم بردم سمت اتاقش و سام درو بست منم بیخیالش شدم و رفتم توی اتاقم و موهام و از اول شونه کردم و دم اسبی بستم یه دفعه صدای اف اف بلند شد زود دویدم پایین و در و باز کردم که ای کاش باز نمیکردم.
دو تا مرد جوون ولی هیکلی منو هل دادن و وارد خونه شدن یکی از اون مردا که چشمای آبی داشت اومد سمتم و اسلحه رو از تو جیبش در آورد و گرفت سمت من، از ترس داشتم سکته میکردم که یه دفعه سام از طبقه ی بالا اومد پایین و وقتی منو تو دستای اون غول کثیف دید دیوونه شد و گفت:
شما ها کی هستین ؟ از جون خواهرم چی میخواین ؟ اون و ول کنید هر مشکلی دارید با من حل کنید .
همون مرد چشم آبی که چهره ی جذابی داشت به سام گفت:
نگران نباش ما با خواهرت کاری نداریم مشکل ما با توعه .
_ باشه هر کاری دوس دارین با من بکنید ولی خواهش میکنم با خواهرم کاری نداشته باشین . اون مرده که بهش میخورد حدودا 25 یا 26 سالش باشه بدون توجه به التماس های سام گفت:تو منو خیلی عذاب دادی خیلی ، تو همه چیزمو دزدیدی ، درسته که تو منو نمیشناسی ولی من تو رو خیلی خوب میشناسم ، آره تو عشقمو ازم گرفتی ولی اشکال نداره وقتی تو بمیری مهرسا عاشقم میشه ...
سام که از تعجب شاخ در آورده بود مثل یه گرگ زخمی خیز برداشت سمت اون مرده و داد زد : اسم نامزد منو به دهن کثیفت نیااااار مرتیکه ی عوضی.
مرده خیلی ریلکس گفت:هیس آروم باش یادت نره که خواهرت هنوزم تو دستای من اسیره . بعدش فقط حس کردم یکی با یه جسم محکمی زد تو سرم و همونجا از حال رفتم ولی وقتی بیدار شدم جسد غرق در خون داداشم روی زمین افتاده بود....
#پارت_دوم
نه داداش نرو تنهام نزااااااار.
نفس نفس زنان از خواب پریدم و از کنار تختم پارچ آب و برداشتم و یه لیوان آب ریختم و تند تند خوردم ساعت 7 صبح بود پاشدم رفتم دستشویی و یه آب به صورتم زدم بازم این کابوس لعنتی ! یعنی کی میشد من از دست این کابوس های شبانه نجات پیدا کنم ، با اینکه هر شب این خواب و میدیدم ولی بازم مثل روز اول میترسیدم ، از اون روز نحس به بعد این کابوس با من یار شده بود.
گوشیم داشت زنگ میخورد از دستشویی اومدم بیرون و به صفحه گوشیم نگاه کردم مهرسا بود ، کسی که بیشتر از منم نباشه کمتر از منم غصه نخورده بود زود گوشی رو برداشتم و جواب دادم که صداش توی گوشم پیچید
_الو سلام ساحلی خوبی ؟
منم با آهی جواب دادم : سلام هی بدک نیستم تو چی ؟
_مرسی، خب الان بهت یه خبر توپ میدم تا حالت خوب شه .
خیلی عادی گفتم: بگو دیگه اون دختر شیطون تو گذشته جا مونده بود.
مهرسا با حالت شیطونش گفت: بگم؟
حسابی کلافه شده بودم حال این مسخره بازیا رو نداشتم با فریاد گفتم : اه مهرساااا
اونم که از اون روی من وحشت داشت به حرف اومد:باشه باشه میگم فقط تو جفتک ننداز، یادته بهت گفتم یکی از دوستای مشترک منو اِلمان حاضره بهمون کمک کنه ؟
با خوشحالی گفتم : آره، اسمش چی بود؟
مهرسا : کیارش، خلاصه داشتم میگفتم؛ بهم گفت که اِلمان جمعه شب قراره یه مهمونی بگیره به مناسبت برگشت دوست قدیمیش که دست کمی از خودش نداره ، توهم کارتو از همون شب شروع میکنی.
از خوشحالی کم مونده بود بال دربیارم
تا حالا این همه خوشحال نشده بودم با صدایی که خوشحالی توش موج میزد گفتم : وااااااای راس میگی ؟
با شیطنت گفت : یواش بابا کر شدم آره دیگه دروغم چیه ؟
گفتم پس امروز میریم خرید تا یه لباس خوشگل بخریم
– عالیه من امروز نزدیکای 4 میام دنبالت به بابا بهرامم میخوام یه سر بزنم دلم براش تنگ شده.
– مطمئنم که خیلی خوشحال میشه ، میدونی که چقدر دوست داره !
– منم خیلی دوسش دارم پس تا بعد
– خدافظ
#پارت_سوم
یکی داشت با محبت موهام رو نوازش میکرد و زمزمه کنان میگفت: عزیزم دلم، چرا باید تو اینقدر سیاه بخت میشدی ؟ غمی که تو چشات نشسته داره داغونم میکنه ،شکیلا کجایی که ببینی دخترمون داره نابود میشه؟ پسرمون مارو تنها گذاشت و رفت ولی تو چرا مارو تنها گذاشتی و غصه مون و چندین برابر کردی ؟ دیگه داشت اشکم در میومد بابا خودش از من بدتر بود ولی به خاطر اینکه من ناراحت نشم به روی خودش نمیاورد ، کار بابا ازمن سنگین تر بود به خاطر من غمش و مخفی میکرد،دیگه طاقت نیاوردم و آروم لای چشام رو باز کردم و یه سلام پر انرژی به بابا دادم معلوم بود داشته گریه میکرده چون زود روشو ازم برگردوند و اشکاش و پاک کرد منم به روش نیاوردم، نمیخواستم نمک رو زخمش بپاشم ساعت سه و نیم بود برای اینکه حال بابا بهتر بشه بهش پیشنهاد دادم که توی پذیرایی بشینه تا من دو تا قهوه درست کنم با هم بخوریم بابا پیشونیم و بوسید و رفت سمت پذیرایی منم یه چشمک بهش زدم و رفتم آشپز خونه تا قهوه ها رو درست کنم داشتم فنجونا رو برمیداشتم که صدای اف اف بلند شد بابا از پذیرایی گفت که درو خودش باز میکنه بعد چند دیقه صدای مهرسا تو خونه پیچید که داشت با بابا احوال پرسی میکرد بابا مهرسا رو درست اندازه ی من دوس داشت و همیشه بهش میگفت تو یادگار تک پسرمی! زود یه فنجون دیگه هم برداشتم چون مهرسا عاشق قهوه تلخ بود، یادمه یه بار رفته بودیم کافی شاپ که مهرسا طبق عادت همیشگیش قهوه تلخ سفارش داد منم قهوه اون و برداشتم و خواستم کرم بریزم و یه قلوپ ازش خوردم ولی مثل زهرمار بود، سام الهی من فداش بشم وقتی قیافه ی من و تو هم دید زد زیر خنده به زور اون یه قلوپ و قورت دادم و رو به مهرسا گفتم: تو چطوری این زهر مار و میخوری که سام زود اونو بغل کرد و گفت: بله دیگه خانوم خانوما عشق منه خیلیم خاصه چقدر دلم واسه سام تنگ شده بود بالاخره از گذشته ها دل کندم و قهوه ها رو آماده کردم و رفتم سمت پذیرایی .....
بابا و مهرسا گرم صحبت بودن که متوجه من نشدن منم مثل دختر بچه های شیطون گفتم: بله دیگه نو که آید به بازار کهنه شود دل آزار اینجوریاس پدر جان ؟ اینقدر با لحن با مزه ای گفتم که هر دوشون زدن زیر خنده
مهرسا خیلی مودبانه گفت : بابا جون ببخشید که توی این چند روز به دیدنت نیومدم آخه سرم خیلی شلوغ بود میدونید که خیلی دوستون دارم
بابا هم با مهربونی تموم گفت : میدونم دختر گلم نیازی نیست چیزی و به من توضیح بدی در ضمن توهم دختر خودمی درست مثل ساحل
و مثل همیشه با یه غم خاصی بهش گفت تو یادگار تک پسرمی عزیز دلم.
با این حرف بابا طبق معمول یه غم آشنایی نشست تو چشمای مهرسا اون واقعا خیلی دختر خوبی بود با اینکه 5 سال از مرگ سام گذشته بود باز هم توی دلش سام و دوست داشت و به خاطراتشون خیانت نمی کرد سکوت بینشون حاکم شده بود دوتاشونم داشتن به یه چیز مشترک فکر میکردن
منم برای اینکه اونارو از اون حال دربیارم گفتم: خب حالا مهرسا جونم اگه دل و قلوه دادنتون تموم شد پاشو بریم بالاخره بابا و مهرسا بعد از خوردن قهوهاشون از هم دل کندن منم رفتم زود حاضر شدم وبعد از خدافظی از بابا از خونه زدیم بیرون ....
#پارت_چهارم
مهرسا نگاهی موشکافانه به سر تا پام انداخت و گفت: دختر تو کی میخوای آدم شی ؟
میدونستم چرا اینجوری گفت ولی خودمو زدم به اون راه و گفتم: چرا مگه چیزی شده ؟
خوشم میومد خیلی زرنگ بود چون زودی برگشت و گفت خودتو نزن به کوچه علی چپ، برفیه بازم که سر تا پا مشکی پوش شدی ؟
راس میگفت من همیشه مشکی می پوشیدم ولی اونم دست کمی از من نداشت چون اونم مثل من مشکی پوش بود به خاطر همین با لحن طلبکارانه ای بهش گفتم دیگ به دیگ میگه قابلمه، همچین میگه مشکی نپوش که انگار خانم خانوما خودش قرمز پوشیده.
باناراحتی آهی کشید که تا ته دلمو سوزوند و گفت: قضیه ی من فرق میکنه من به عشقم قول دادم که هیچ وقت دست از عزاداریش برندارم
با ناراحتی گفتم : ولی مهرسا 5 ساله که سام مرده تو هم حق زندگی داری هنوز خیلی جوونی تو هم حق داری خوشبخت بشی!
_ اگه قرار بود با یکی خوشبخت بشم اونم داداشت بود ولی اون المان نامرد عشقمو ازم گرفت در ضمن من جوون نیستم خیلی وقته که پیر شدم .
_نه تو هنوز جوونی 28 سال که سنی نیس.
_ ببین عزیز دلم درسته که غم ما دو تا یکیه ولی تو داداشت و زیر یه خروار خاک سرد دفن کردی ولی من عشقم و سام همه چیز من بود از درد دوری اون من تو جوونی پیر شدم.....
کم مونده بود اشکم در بیاد ولی خود مهرسا با اینکه بغض سنگینی راه گلوش و بسته بود داشت خودشو کنترل میکرد دیگه بحث و ادامه ندادم و فقط بهش گفتم: که کم مونده انتقام سام و از اون المان عوضی بگیریم خیلی کم، تو نگران نباش اون و همچین عاشق خودم میکنم که از عشقش بمیره وقتی هم که خوب خامم شد ولش میکنم که بفهمه وقتی عشقت و از دست میدی خیلی خسته میشی بهش یاد میدم که قلب آدمارو به بازی نگیره هر کاری باهامون کرد هزار بار بدترش و سرش میارم روز به روز آب شدن برادرش و به چشم خودش میبینه میفهمه وقتی برادرتو جلوی چشمت بکشن چه حالی میشی!
مهرسا خیلی اصرار کرد که با ماشین اون بریم ولی دست خودم نبود بدون اون ماشین حس میکردم یه چیزی کم دارم به خاطر همینم مهرسا قبول کرد که با ماشین من بریم بعد نیم ساعت رسیدیم به پاساژی که مهرسا پیشنهاد داده بود، ازماشین پیاده شدیم و رفتیم داخل، یه پاساژ چهار طبقه بود که توی همه ی طبقه هاش لباس و کیف و کفش مجلسی میفروختن و خداییش وسایلای خوشگلی داشت به پیشنهاد من وارد سومین مغازه شدیم یه لباس بلند مخمل مشکی که دکلته بود و از پشت تا کمرش تور خورده بود نظرمو جلب کرد ولی وقتی به مهرسا نشون دادم گفت: از همین الان دور رنگ مشکی رو خط میکشی .
ولی من اعتراض کردم و اون طبق معمول قبول نکرد حرف حرف خودش بود دیگه، بالاخره به زور من و راضی کرد که از رنگ مشکی دست بردارم ...
یک ساعتی میشد که پاساژ و زیر و رو کرده بودیم دیگه خیلی خسته بودم اگه دست من بود همون لباس مشکی رو گرفته بودم.

مهرسا هیچی نمی پسندید داشتم غر میزدم که منو کشون کشون برد تو یه مغازه ی خیلی بزرگ و شیک و روبه فروشنده گفت: سایز 38 اون لباس زرشکی رو میخوام.
وقتی فروشنده لباس و برام آورد دهنم اندازه ی یه غار باز مونده بود
_خاک تو سر بی جنبت کنم دهنتو ببند زود.
خودم و جمع و جور کردم و رفتم تا پروش کنم.
#پارت_پنجم
_ از دنیا به ساحل، تکرار میکنم از دنیا به ساحل دختر زود باش ببینم چه شکلی شدی یاللا بیا بیرون.
وقتی رفتم بیرون یه سوت بلند کشید و گفت: چه جیگری شدی ای کاش خودم پسر بودم.
راس میگفت خیلی لباس خوشگلی بود و خیلی بهم میومد یه لباس بلند زرشکی که تا گردنم میومد و جلوش کلا بسته بود و یه چاک داشت ولی از پشت تا کمرش باز بود بالاخره همون لباس و خریدیم و رفتیم کیف و کفش مشکی هم براش خریدیم ساعت شش بعد از ظهر بود سوار ماشین شدیم هر دومون خیلی خسته بودیم نزدیکای خونه بودیم که یه پسر جوون خودشو انداخت جلوی ماشین و بهمون گفت که پیاده بشیم خیلی متعجب بودم که صدای مردونش من و به خودم اورد
_ ببخشید خانم من ماشینتون و لازم دارم و کارت شناساییش و نشون داد و گفت که پلیسه همین که خواستم حرف بزنم سوار ماشین شد و گفت بعدا می تونید بیاید اداره ی پلیس و ماشینتون و بگیرید و پاشو گذاشت روی گاز و رفت شوکه شده بودم که صدای عصبی و کلافه ی مهرسا منو به خودم اورد
– حالا باید چی کار کنیم ؟ کیف و وسایلمونم موند تو ماشین
– نمیدونم، اصلا از کجا معلوم که پلیس بود ؟
- نه معلوم بود که پلیسه کارت شناساییش و ندیدی ؟
آره راس میگفت ولی از کجا معلوم که جعلی نباشه؟ بالاخره بعد از نیم ساعت معطلی سوار یه تاکسی شدیم و رفتیم دم خونه بابا رو صداکردم که بیاد کرایه روحساب کنه بابا وقتی مارو توی اون وضعیت دید تعجب کرد و منم قضیه رو براش تعریف کردم که گفت ظاهرا اون آقا داشته یه فراری رو دنبال میکرده فردا میریم اداره پلیس ببینیم چه خبره منم که از خدام بود با کله قبول کردم .
مهرسا گفت : فعلا من رفع زحمت میکنم چون ماشینش جلوی در پارک بود بلند شد که بره گفتم تا دم در بدرقش میکنم وبعد با بابا خدافظی کرد باهم رفتیم دم در وقتی دید نگرانم گفت: میدونم اون ماشین برات خیلی مهمه نگران نباش پیدا میشه من مطمئنم اون مرده پلیس بود حالا برو استراحت کن و فردا بهم خبر بده.
ازش خدافظی کردم و رفتم خونه واقعا نگران بودم اینطوری شد که نه لب به غذا زدم و نه تونستم تا صبح بخوابم ساعت هنوز 6 صبح بود که دیگه نتونستم طاقت بیارم اگه تنها یادگار داداشمو هم از دست میدادم دیگه نمیتونستم به این زندگی لعنتی ادامه بدم در اتاقم و بازکردم و راه افتادم سمت اتاق بابا میخواستم در بزنم که صدای سوزدار بابا مانع شد تصمیم گرفتم گوش کنم ببینم چی میگه داشت گریه میکرد و بین هق هق میگفت:
_ تو تنها عشق زندگیم بودی تنها کسی بودی که منو به زندگی برگردوندی تو تنها کسی بودی که وقتی بعد سالها برگشتی و بهم گفتی منو ببخش تونستم به راحتی ببخشمت شکیلا تو تنها زنی بودی که حاضر بودم به خاطر یک قطره اشکش دنیارو به آتیش بکشم ولی چرا این همه زود منو ول کردی و رفتی؟ چرا حاضر نشدی که قبول کنی مرگ پسرمون تقصیر تو نبود چرا؟ خدایا بابا داشت چی میگفت ؟ مامان چه ارتباطی با قتل سام میتونست داشته باشه ؟ ذهنم قفل کرده بود کم مونده بود از چیزایی که شنیدم شاخ در بیارم از حرفای بابا هیچی نفهمیدم ولی از لحظه ی مرگ داداش، مامان داغون شده بود خوب یادمه که هنوز یه هفته هم نشده بود که سام کشته شده بود یه نفر به خونه تلفن کرد من نشسته بودم بغل بابا وبابا داشت موهامو نوازش میکرد مامان بلند شد و گوشی رو برداشت هنوز چند دیقه نگذشته بود که گوشی از دستش افتاد و بابا خیز برداشت سمت مامان و بردتش بیمارستان هنوز دو روز بود که مامان از بیمارستان مرخص شده بود چون وقتی اومد خونه و جسم بی جون سام و نقش بر زمین دید در جا از حال رفت خلاصه بعد از اون تلفن مامان همش میگفت پسرم و من کشتم ، سامم و من کشتم تا اینکه یه شب وقتی داشتم از پنجره ی اتاقم بیرون و تماشا میکردم یه جسم با سرعت زیاد از بالاپرت شد زمین ، مامانم از طبقه ی بالا خودش و پرت کرده بود زمین و در جا تموم کرده بود بابا بهم گفت که مامانم دلش برای سام تنگ شده بود و به خاطر همینم دست به خود کشی زده بود اون موقع ۱۷سالم بود و از خیلی چیزا سر در میاوردم...
یهو بابا درو باز کرد و من با دیدنش هول شدم و زود بهش گفتم که خوابم نبرد و بریم دنبال ماشینم و بابا هم قبول کرد طبق معمول چشماش یه کاسه ی پر خون شده بود رفتم و حاضر شدم باز هم یه مانتوی کوتاه و اسپرت مشکی با یه شلوار جین لوله و کتونی های آل استار و کوله پشتی مشکیمم برداشتم توی آینه یه نگاه به خودم انداختم، خیلی شبیه مامانم بودم چشمای طوسی درشت و کشیده ، پوست سفید ، دماغ قلمی و لبای قلوه ای و موهامم مثل بختم سیاه سیاه بود مامانم زن خوشگلی بود و منم به مامانم رفته بودم توی مدت این پنج سال بابا هر وقت دلش برای مامان تنگ میشد منو بغل میکرد و میگفت تو خیلی شبیه مامانتی!!!
پارت 1تا5 رمان جذاب محکوم همینک در کانال شصت تیپ👆👆