شصت تیپیا
6.72K members
893 photos
47 videos
55 files
568 links
http://www.60tip.ir
http://www.mrroman.ir
http://bibinar.ir
http://novel97.com
http://novel97.ir
http://60tipia.ir
http://romanonline.ir
پل ارتباطی ما با نویسندگان عزیزجهت انتشاروحمایت نوشته هایتان در پر بازدید ترین سایت های رمان: 60tip.ir@gmail.com
Download Telegram
to view and join the conversation
پارت17و18 رمان ازدواج اجباری همینک در سایت بی بی نار
🍃🍂🍃
🍂🍃
🍃
#Part565



نمیخواستم تا چیزی قطعی نشده نورا از چیزی خبردار شه به همین دلیل درحالیکه ازش فاصله میگرفتم گوشی رو کنار گوشم گذاشتم و آروم زمزمه کردم :

_چه خبر !!

صدای شادش توی گوشی پیچید که با خوشحالی مدام میگفت :

_پیداش کردم قربان !

لبخندی روی لبهام نشست و با هیجان گفتم :

_راست میگی ؟!

با سرفه ای گلوش رو صاف کرد و گفت :

_آره قربان خودم شخصا اومدم دنبالش!

از زرنگی جان خوشم میومد هر وقت کاری بهش میسپردم صد در صد انجامش میداد و از زیر کار در نمیرفت با تحسین صداش زدم و گفتم :

_آفرین ... حالا مطمعنی خودشه ؟!

با لحن اطمینان بخشی گفت :

_بله قربان مطمعنم... الانم نزدیک خونش توی ماشین نشسته ام

دستپاچه خوبه ای زیرلب زمزمه کردم که تازه نگاهم به چشمای کنجکاو نورا خورد که چطور با دقت خیرمه !

برای اینکه به چیزی شک نکنه صاف ایستادم و درحالیکه گوشه ابروم رو میخاروندم جدی خطاب بهش گفتم :

_باشه حواست بهش باشه و منتظر خبری از من باش !

_چشم قربان !

گوشی رو قطع کردم و خواستم از اتاق بیرون برم که نورا صدام زد و سوالی پرسید :

_چیزی شده امیر ؟!

زبونی روی لبهام کشیدم و بی تفاوت گفتم :

_نه میخوای چی شده باشه ؟!

اشاره ای به گوشی توی دستم کرد و گفت :

_آخه‌ یه طوری حرف میزدی که فکر ک....

توی حرفش پریدم و همونطوری که به طرفش میرفتم با لحن اطمینان بخشی گفتم :

_آهان اون رو میگی؟ با یکی از کارمندای شرکت بودم ازش خواستم در نبودم حواسش به حساب کتاب ها باشه...همین !

دستم دور بازوهاش گذاشتم نگاهم توی صورتش چرخوندم و گفتم :

_برای هرچیز کوچیکی خودت رو ناراحت نکن باشه عزیزدلم !

سرش رو به تایید حرفم تکون داد ولی هنوزم از صورتش سردرگمی و ناراحتی میبارید ، برای اینکه حالش رو عوض کنم دستی به بالا تنه نیمه برهنه لباس عروسش کشیدم و گفتم :

_نمیخوای این لباس رو عوض کنی ؟ بابا منم آدمم دیگه دلم ضعف رفت !!

ریز ریز خندید و مظلوم گفت :

_خیلی دوسش دارم

بوسه ای روی پیشونیش نشوندم و با عشق کنار گوشش زمزمه کردم :

_به زودی باز تنت میکنی اونم توی روز عروسی !

با هیجان نگام کرد :

_یعنی واقعا عروسی میگیریم ؟!

چپ چپ نگاش کردم یعنی فکر میکرد من همینطوری میزارم حسرت به دل بمونه وقتی میدونم بزرگترین آروزی هر دختری پوشیدن لباس عروسه!

_معلومه که میگیریم مگه میزارم حسرت تو دل خانومم بمونه !؟

یکدفعه با هیجان دستاش دور گردنم حلقه کرد و درحالیکه ازم آویزون میشد بلند گقت :

_عاشقتم مرسی !!

دستام رو دور کمرش حلقه کردم و توی بغلم چرخوندمش که قهقه اش بالا گرفت و من هزار مرتبه مردم و زنده شدم با شنیدن صدای خندهاش !!

بالاخره راضی شد با امید روز عروسی لباس تنش رو با لباس خونگی راحتی عوض کنه و باز توی بغلم آروم بگیره

توی رختخواب دستی به موهای لطیفش کشیدم و همش فکرم درگیر این بود که فردا اول وقت باید بهونه ای برای رفتن به شمال پیدا کنم
🍃🍂🍃
🍂🍃
🍃
#Part566




" نــــــورا "

صبح که از خواب پا شدم با دیدن صورت امیرعلی که درست مقابل صورتم بود لبخندی زدم و آروم نوک انگشتم رو نوازش وار روی صورتش کشیدم

پلکاش تکونی خورد که دستم رو بی حرکت گذاشتم ، چشمم که به لبهای درشت و قلوه ایش خورد آب دهنم رو قورت دادم و بی اختیار دستمو روشون کشیدم

دلم طعم ترش و شیرین لباش رو میخواست بیقرار روش خم شدم ولی هنوز لبام روی لباش قرار نگرفته بود که پشیمون از اینکه الان بیدار میشه خواستم عقب بکشم

ولی دلم نمیومد... یه کوچولو میبوسیدمش مگه چی میشد فکر نکنم بیدار بشه !

دلم رو به دریا زدم ، چشمام رو بستم آروم لبام روی لباش گذاشتم که با حسشون قلبم شروع کرد به تند تند تپیدن ، خواستم عقب بکشم که یکدفعه دستش پشت گردنم نشست و صدای خواب آلودش توی گوشم پیچید :

_کجا عروسک ؟!

و تا بخوام حرکتی بکنم لباش با فشار روی لبام گذاشت و به شدت شروع کرد به بوسیدنم ، با حس حرکت دستاش روی بدنم بی اختیار آ... آرومی توی دهنش گفتم

که جونمی گفت و روی تخت انداختم و درحالیکه روم خیمه میزد با چشمای خمار گفت :

_دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم ... اجازه میدی خانومم ؟!

با نفس نفس آب دهنم رو به سختی قورت دادم و سرم رو به نشونه تایید تکون دادم

لبخندی زد و همونطوری که سرش توی گودی گردنم فرو میکرد آروم زمزمه کرد :

_فدای خانوومم شم !

خواستم جوابی بهش بدم که باز کاری کرد که ‌آ...م بلند شد بی اختیار دستام دور گردنش حلقه کردم

نمیدونم چند دقیقه اس که توی بغلش آروم گرفتم و سرم روی سینه برهنه اش گذاشتم و امیرعلی هم در حال نوازش موهام بود که یکدفعه و بدون هیچ مقدمه ای گفت :

_امروز عصری احتمالا میرم شمال و چند روزی نیستم !

با تعجب سرم رو بالا گرفتم و سوالی پرسیدم :

_چی ؟! چرا میخوای بری ؟؟

موهای توی صورتم رو کنار زد و درحالکیه سعی داشت به آرامش دعوتم کنه به آرومی گفت :

_یه قرار کاری کاری مهم دارم عزیزم

نگاه نگرانم رو توی صورتش چرخوندم و با لُکنت لب زدم :

_می...میشه من رو هم با خودت ببری !

سرش رو یه کم بلند کرد و با خنده بوسه ای روی گونه ام گذاشت

_نه نمیشه عروسک !

ناراحت با لب و لوچه آویزون نالیدم :

_چرا آخه ؟؟

_عزیزم برای تفریح که نمیخوام برم برای کاره ، اگه تو بیای خسته میشی باید تنهایی بمونی توی خونه و من همش نگرانتم و تمرکز ندارم ولی اینجا مامان اینا هستن من خیالم راحته از بابتت !

با اینکه ناراحت شده بودم ولی به اجبار زیرلب باشه ای زمزمه کردم ، ملافه رو کنار دادم که بلند شدم ولی با حلقه شدن دستاش دور کمرم اجازه این کارو بهم نداد

_عروسک من ناراحت شده ؟؟

لب پایینم زیر دندون کشیدم و صادقانه سرم رو به نشونه آره تکون دادم که باز توی آغوشش کشیدم و درحالیکه بوسه ای روی موهام میزد گفت :

_اگه امکانش بود مطمعن باش با خودم میبردمت !

در جوابش سکوت کردم و چیزی نگفتم که بعد از چند دقیقه بلند شد و درحالیکه به سمت حمام میرفت خطاب بهم گفت :

_من برم یه دوش بگیرم و بیام آماده شم !

با ناراحتی بالشتش رو توی بغلم گرفتم و درحالیکه سرم رو توش فرو میکردم بوی عطرش رو عمیق نفس کشیدم

من چطور میخواستم چند روز نبودنش رو تحمل کنم درحالیکه تا این حد وابستشم !!

دیووونه نشم خوبه !

همه خانوادش از اینکه قراره چند روزی بره شمال تعجب کرده بودن و همش ازش میپرسیدن این چه قرار کاریه مخصوصا پدرش سوالای جور واجور ازش میپرسید

و باعث شد بود بدجور ترس به دلم بیفته و با استرس خیرشون بشم تا بفهمم ماجرا از چه قراریه !

امیرعلی تا نگاهش بهم خورد به طرفم اومد کلافه نگاهش توی صورتم چرخوند و گفت :

_این چه حالیه تو داری؟؟ الان من چطوری تو رو اینجوری بزارم و برم

بدون توجه به سوالش با ترس زمزمه کردم :

_تو رو خدا نرو ... نمیدونم چرا استرس دارم

دستام رو گرفت و درحالیکه نوازششون میکرد با آرامش گفت :

_مگه میخوام برم چیکار کنم که اینطوری رنگت پریده ، همینجاس نزدیکه زود میرم کارام میکنم برمیگردم باشه ؟؟

به اجبار سری به نشونه تایید براش تکون دادم که بوسه ای روی موهام نشوند و با خدافظی کوتاهی چمدونش رو برداشت و از خونه بیرون زد
🍁🍁🍁🍁


#پارت21
اوت ۲۲
۲۳:۳۰ تا ۰۰:۰۰

#استاد_خلافکار
#پارت120
منو به سمت خودش چرخوند و باز دستاشو دو طرفم روی کابینت گذاشت و گفت
_کسی جز تو نیست.
با اخم گفتم
_خوب باشه به من چه؟
انگار عادت داشت خودشو بچسبونه به آدم.اما من حرصم می گرفت چون با اون هیکل و قد غول مانندش رسما توی بغلش گم می شدم.
صدای قدم های آرش رو به این سمت شنیدم و چون کاملا روبه روی آشپزخونه بودم فهمیدم که با دیدن ما ایستاد و کنار رفت.
‌شک نداشتم میخواست با فال گوش ایستادن از رابطه ی ما با خبر بشه.
اخمام از هم باز شد و لبخند زدم.دستامو دور گردنش انداختم و گفتم
_امیررر...
لبخند روی لبش محو شد و مات برده نگام کرد
ریز خندیدم و گفتم
_با توعم امیر.
دستاشو دور کمرم انداخت و بلندم کرد و روی اپن گذاشت و با لحن خاصی گفت
_جانم خانومم؟
حالا چی باید به این گوریل می گفتم که هم پرو نشه هم حساب کار دست آرش خان بیاد؟
هنوز توی فکر بودم که سر و کله ی آرش پیدا شد
تکیه به درگاه آشپزخونه زد و با اخم نگاهمون کرد.
نگاهم قفل نگاهش بود که لبم داغ شد.
خشکم زد. نه می تونستم عقب بکشم نه می تونستم نگاهم و از آرش بگیرم.
رنگش قرمز شد و دستش به سمت اسلحش رفت .
از ترس اینکه باز دعوا بشه سرمو عقب کشیدم و با چهره ای گر گرفته آروم گفتم
_کسی اومد..
امیر برگشت و با دیدن آرش لبخند زد و گفت
_به...جناب سرگرد.ببخشید متوجه ی حضورتون نشده بودم.
آرش بی پروا با اخم به من زل زده بود.
امیر طوری جلوم ایستاد که کاملا پشت سرش گم شدم.
آرش نگاه تند و خشمگینی به امیر انداخت. تکیه شو از دیوار گرفت و با عصبانیت بیرون رفت.
امیر با خنده به سمتم برگشت و گفت
_کاش یکی باشه بهش بگه جای دید زدن ما کلاشو سفت بچسبه باد ببره!
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم
_چه نقشه ای داری امیر؟
سر جلو آورد و گفت
_یه بار دیگه اون مدلی صدام کن تا بگم.
با اخم پسش زدم. پریدم پایین و گفتم
_اگه بلایی سرش بیاری با دستای خودم می کشمت.
جوابش طبق معمول لرز به تنم انداخت
_نگران نباش خانوم خوشگلم.من هیچ وقت جون کسیو نمی گیریم.



🌹🍂🌹🍂🌹🍂🌹
🍁🍁🍁🍁

اوت ۲۳
۲۳:۳۰ تا ۰۰:۰۰
* * * * * *
با فاصله ازش با موتور تعقیبش می‌کردم.
امروز صبح خودم با گوشای خودم صدای حرف زدن شو با یه دختر شنیدم. لابد یه طعمه ی دیگه.
وارد کوچه ی خونمون که شد حیرت زده شدم.
دقیقا یه کوچه بالاتر از خونمون نگه داشت.
پشت سرش با فاصله نگه داشتم.یعنی طعمه ی جدیدش هم محله ای ما بود؟
پنج دقیقه بعد با دیدن لاله که سوار ماشین امیر شد ماتم برد.
اخمام در هم رفت و خونم به جوشم اومد.
یعنی اون هنوز هم با لاله...
خواستم از موتور پیاده بشم اما منصرف شدم و زیر نظر گرفتمشون.
انگار داشتن دعوا می‌کردن اینو از حالت صورت امیر فهمیدم. حرصم گرفت. به چه حقی سر خواهر من داد میزد؟
دیگه کم کم صبرم داشت سر میومد که لاله از ماشین پیاده شد و با چشم‌های اشکی راهشو کشید و رفت.
پشت بندش امیر پیاده شد و گفت
_صبر کن هنوز حرفم تموم نشده.
سریع پشت دیوار مخفی شدم.لاله جواب نداد و امیر با صدای بلندتری گفت
_لاله با توعم.یه تصمیمم که گرفتم تا به نفع همه باشه با بچه بازیات خرابش نکن!
از اینکه از چیزی سر در نمیاوردم بیشتر عصبی شدم.
لاله که رفت امیر هم سوار شد و لحظه ای بعد صدای لاستیکاش توی گوشم پیچید.
دوباره سوار موتور شدم اما این بار به جای تعقیب امیر راهم و کج کردم.فکرم درگیر بود.
نگاهی به ساعت مچی دستم انداختم. ساعت هشت صبح بود.. فقط خدا کنه آرمین هنوز خونه باشه.
سرعتم و بیشتر کردم و ده دقیقه بعد جلوی خونش بودم.
زنگ زدم و در با یه تاخیر طولانی باز شد.
باز خداروشکر که خونست.
با آسانسور بالا رفتم،در واحدش رو باز گذاشته بود. کلاه کاسکتم و از سرم در آوردم و رفتم تو.
دیدمش که دراز کشیده روی مبل.یک شیشه ی خالی مشروبم کنارش بود.
اخم کردم و گفتم
_تو باز کل شب و خوردی آرمین؟
جوابی نداد روبه روش نشستم و گفتم
_مثل اینکه یادت رفته همین چند وقت پیش ایست قلبی کرده بودی نزدیک بود بمیری.
بی تفاوت نگام کرد و گفت
_حرف تو بزن!
نفسم و فوت کردم و گفتم
_می‌خوام همه چیو بدونم. تو شدی این وسط جاسوس دو جانبه یه بار رفیق امیری یه بار با آرش واسش نقشه میکشی. باید بهم همه چیو بگی آرمین. امروز امیر و با لاله دیدم. امیر چه بلایی سر لاله آورده؟
بی حوصله با صدای گرفته ای گفت
_مگه من تو خلوت شون بودم که بفهمم؟
چپ چپ نگاهش کردم که گفت
_ولی از تو تعجب می‌کنم که صیغه ی شوهر خواهرت بشی.
گیج گفتم
_ینی چي؟
پوزخند زد و گفت
_یعنی نمیدونی لاله زن امیره؟
چنان خشکم زد که حتی نفس کشیدنمم یادم رفت.
لاله، خواهر من... زن امیره و منم...
چنان شتاب زده بلند شدم که مبل راحتیش عقب رفت.
با تته پته گفتم
_ش... شوخی میکنی دیگه مگه نه؟
سیگاری آنیش زد و گفت
_شوخی دارم باهات؟


🍁🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁🍁


#استاد_خلافکار
#پارت122


دستم به سمت گردن داغ شدم رفت.تمام صحنه هایی که نزدیک به امیر بودم جلوی چشمم اومد.
یعنی تمام این مدت من با شوهر خواهرم...
حتی تصورشم وحشتناک بود.
دیگه نتونستم تحمل کنم و از خونه ی آرمین بیرون زدم.
حس خفگی داشتم،عقلم از کار افتاده بود. شماره ی امیر و گرفتم بعد سه بوق صداش توی گوشم پیچید:
_دارم میرم سر کلاس عزیزم.
با خشم و گلوی گرفته از بغض گفتم
_خیلی پستی امیر...ازت متنفرم... حالم از لاشی بازیات بهم میخوره... تو بدترین آدمی هستی که میتونه توی این دنیا باشه.

صداش جدی شد و گفت
_چی شده لیلی؟
اشکمو پس زدم و گفتم
_تو شوهر خواهرم بودی و به زور اون صیغه ی لعنتی رو با من خوندی؟خدا لعنتت کنه...تو چه طوری می تونی انقدر پست باشی؟
_کجایی حرف بزنیم؟
_حرف؟چه حرفی؟گوش بده امیرکیان فرهمند دیگه حتی یه لحظه هم نمی‌خوام بر حسب اتفاق ببینمت...اگه تا الان منتظر بودم جزای کارتو بکشی دیگه نیستم چون تو مجازات شدی.انقدر دورتو از بدی پر کردی که نمیتونی خوب باشی.
نفسش توی گوشم رها شد و گفت
_کجایی لیلی؟
زهرخندی زدم و گفتم
_دیگه به تو مربوط نیست.
تماس و قطع کردم و موبایلمم خاموش کردم و پرت کردم همون جا.
کلاهم و روی سرم گذاشتم و سوار موتور شدم و با آخرین سرعت گاز دادم. مهم نبود کجا می‌خوام برم. مهم این بود که برم.
#part212

باغ عمو اینا خیلی بزرگ بود آدم عشق میکرد توش قدم بزنه.

تو دلم یه استرس خاصی داشتم خیلی میترسیدم آرین اذیتم کنه.

وارد سالن که شدیم بچه هایی که اون سری دیدمشون همه بودن.

نگاهم به مرد غریبه ای که تقریبا هم هیکل آرین بود افتاد.

بی تفاوت نگاهشو ازم گرفت و به روبروش خیره شد.

منم مثل خودش بی تفاوت با همه جز آرین سلام و احوال پرسی کردم.

کنار مهدیه نشستم و به مهدی که خودش رو داشت با قلیون خفه میکرد گفتم:

_یه تعارف بزن.

ابروهاشو با بد جنسی بالا انداخت و گفت:

_واسه سنت خوب نیست عمویی.

_چه بد جنسی تو.

لادم به کنارش اشاره کرد و گفت:

_نوچ زشته لارا بیا بشین اینجا قلیون بکش.

پشت چشمی نازک کردم و گفتم:

_نمیخوام.
اینجا موزیک نداره؟!

آرین با چشمایی که خیلی به قرمزی میزد گفت:

_بگم برا خانم موزیک بزارن؟!

سعی کردم جوابشو ندم.
لحنش کمی کشیده و آروم بود.
پیدا بود که حسابی از خودش پذیرایی کرده.

_لادن؟!
موزیک بزار برقصیم خوب.

لادن رو به ساسان کرد و گفت:

_قربون دستت پاشو سیستمو راه بنداز.

پسر بیخیال که حالا فهمیده بودم رضاس گفت:

_من درستش میکنم.

_مرسی واقعا.

آرین باز نیش خند زد و با همون لحن گفت:
_اره واقعا در دهن بچرو بستی.

حرسی شدم.
اگه به لادن قول نداده بودم حمله میکردم سمتش و محکم توی دهنش میکوبیدم.

گلاره که امروز صمیمانه کنار محمد نشسته بود گفت:

_آرین به خدا خودت کرم داری.
امروز که لارا کاری به کارت نداره.

با پوزخند نگاهی به آرین انداختم.
همون موقع اونم نگاهشو توی چشمام گره کرد.

انگار هیچ کدوممون نمیتونستیم چشم برداریم از هم آخرش هم من سرمو زیر‌انداختم.
#part213

صدای موزیک که بالا رفت با خوشحالی شروع کردم به تکون دادن خودم.

_بفرمایید شازده خانم اینم از موزیکی میخواستین.

_حالا کلی میرقصم.

محمد در حالی که دست گلاررو توی دستش میگرفت گفت:

_از دست تو دختر.
چقدر شیطونی.

لبخندی زدم و نی قلیون رو به زور از دست مهدی کشیدم.

_چیکار به قلیون داری خاله سوسکه.
رضا که برات موزیک پلی کرد.

_خاله سوسکه خودتی.
دلم موزیک با قلیون میخواد.

_من عمو سوسکم میخوای نشون بدم؟!

از بی حیا بودنش خندم گرف ولی سرمو زیر انداختم.

_بی تربیت لازم نکرده.

لادن که از خنده سرخ شده بود گفت:

_مهدی خجالت بکش.
اذیتش نکن.

مهدیه نیشگونی از پهلوم گرفت که آخم به هوا رفت:

_چته وحشی؟

_بپرس تا کی اینجاییم.

_لادن تا کی اینجا می مونیم؟!

_هستیم امشب.

نگاهی به آرین و اون چشمای خمارش انداختم و گفت:

_اسم تو لادنه؟!

_کی تغییر جنسیت دادی من نفهمیدم؟!

جمع از حرف من زیر خنده زد و ساسان با لودگی گفت:

_خاله آرین.

_کوفت.
#part214

_امشب می مونیم عزیزم چطور؟!

_مهدیه پرسید.
چرا مهدیه؟!

_آخه مامانم گفته شب برم خونه من.

لادن مداخله کرد و گفت:

_من با مامانت تماس بگیرم؟!

_نه آخه خالم اینا دارن از یزد میان خونه نباشم زشته.

_چه بد پس میگم زود تر شامو آماده کنن عزیزم.

_نه بابا لازم نیست زحمت میشه.

_تعارف نکن.

_ساسان مهدی پاشین جوجه هارو سیخ بگیرین.

مهدی با اخمای تو هم گفت:

_به من چه بگو آرین پاشه من خستمه.

آرین خندید و گفت:

_پاشو .. گشاد خریدارو من کردم.
دیگه بقیش با شماس.

_کوفت بگیری مرتیکه بد مست‌.

سارینا بازوی آرینو تو دستش گرفت و گفت:

_خیلیم خوبه عشقم.

_اگه تو بگی والا ما که خوبی ندیدیم.
اخلاقش گه تر از قبل میشه.

ساسان درحالی که با اون شلوارک مامان دوزش به سمت آشپز خونه میرفت گفت:

_از کجا میدونی.
شاید برا سارینا خوب میشه.


_راس میگی آخه مست که میشه حرارتش میره بالا.

_زهر مار.

ریز ریز خندیدم و رو به مهدیه گفتم:

_کاش تو هم می موندی خوش میگذره.

_دلم که میخواد هیف که خالم اینا میان.

_آخه این وقت اومدنه؟!
گند زدن تو برنامه هامون.
🍁🍁🍁
🍁🍁
🍁


#پارت_179
#همسردومـ_خان‌زاده


ترسیده به آرتان خیره شده بودم ، واقعا هم ترسیده بودم نیلوفر خیلی خطرناک بود یه اسلحه هم داشت و اینجا داشت زندگی میکرد چون میخواست ما رو بکشه به آرتان خیره شدم و با ترس گفتم:
_پس چرا هیچ کاری انجام نمیدی و اون رو آوردی اینجا ندیدی حتی اسلحه هم آورده
_فقط صبر کردم تا زمان مناسب با پلیس هم هماهنگ کردم نمیزارم قسر در بره اون باید تقاص پس بده کارش باهاش میکنم هیچوقت نتونه فراموش کنه
_من فکر نمیکردم اون اینه همه پست شده باشه
_اون همیشه همین بود اما دیر خودش رو نشون داد پس نباید فکر کنیم که اون ....
ساکت شد ادامه نداد کلافه چنگی توموهاش کشید و گفت:
_من قصد نداشتم فعلا چیزی بهت بگم اما مجبور شدم تینا واقعیت رو بهت بگم پس یه مدت صبر کن و اصلا چیزی بروز نده فهمیدی !؟
_اما اون تو هر لحظه میخواد به شما نزدیک بشه
آرتان با شنیدن این حرف من سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
_من نمیزارم اون به من نزدیک بشه حالا انقدر بیقراری نکن باشه !؟
_اما ....
محکم گفت:
_تینا
_باشه اما دوست ندارم اون دوباره تو رو ببوسه یا تو اون رو این تحملش خیلی برای من سخته میفهمی !؟
با شنیدن این حرف من لبخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_تو خیلی حسودی
_حسود نیستم اما روی کسی که دوستش دارم تعصب خاصی دارم ، شما هم کسی رو دوست داشته باشید روش تعصب خاصی پیدا میکنید غیر اینه !؟
_نه
آرتان به چشمهام خیره شد و با لحن خاصی گفت:
_خیلی دوستت دارم تینا
با شنیدن این حرفش احساس کردم صورتم گر گرفت خجالت زده بهش خیره شده بودم که صداش بلند شد
_از شوهرت خجالت میکشی
_آرتان
با شنیدن این حرف من محکم بغلم کرد جوری که احساس میکردم استخونام هر لحظه در حال شکستن هستند


🍁
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁
🍁


#پارت_180
#همسردومـ_خان‌زاده


نگاهم به نیلوفر افتاد که سر میز شام نشسته بود و داشت با چشمهای دریده شده اش به من نگاه میکرد
دوست داشتم از سرجام بلند بشم برم چشمهاش رو از کاسه دربیارم کثافط عوضی چطور میتونست همچین کاری انجام بده و الان هم خیلی پرو پرو روبروی من نشسته بود اون قصد داشت ما رو به قتل برسونه یه آدم چقدر میتونست پست و عوضی باشه آخه دلیلش هم زیاد بزرگ نبود جز یه حسادت بچگانه ، صدای خانوم بزرگ‌ اومد:
_تینا
با شنیدن صداش بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
با شنیدن این حرف من لبخندی به صورتم پاشید و گفت:
_با خانواده ات صحبت کردی دخترم !؟
_آره
_حال مامان فرشته ات چطوره !؟
_خوب بود ممنون سلام رسوند
_میخوام تو یه فرصت خیلی مناسب وقتی حال مامان فرشته ات بهتر شد دعوتشون کنم ایران و بیارمشون اینجا به دور از دود و دم یه جایی سر سبز خوش آب و هوا مثل این روستا
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست مامان بزرگ خیلی مهربون شده بود
_شما لطف دارید
با شنیدن این حرف من لبخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_نظر تو چیه دخترم موافق هستی !؟
_آره
_وقتی از آینده خبر نداری نباید براش برنامه ریزی کنی معلوم نیست قراره چه اتفاقی بیفته
با شنیدن این حرف نیلوفر با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم رسما داشت تهدید میکرد کثافط ، تو آینده تو قرار بود نباشی نه ما که اصلا نشستی یه مشت نقشه ی چرت و پرت کشیدی برای خودت
_تو الان داری تهدید میکنی !؟
با شنیدن این حرف سیانا بهش خیره شد پوزخندی زد
_نه من چرا باید شما رو تهدید کنم آخه مگه همچین چیزی امکان داره !؟
سیانا هم مثل خودش پوزخندی زد و گفت:
_از خودت دلیلش رو بپرس چرا نشستی کسشعر تلاوت میکنی بعدش تو انقدر جرئت نداری بشینی همچین نقشه هایی بکشی
لبخندی روی لبهام نشست خیلی خوب بود که سیانا داشت جوابش رو میداد ، این دختره باید روش کم میشد
_ حرف هایی که زدی رو هیچوقت فراموش نکن
بعدش بلند شد نیشخندی به صورت خندون من زد و گفت:
_همونطور که شوهرت رو از چنگت در آوردم قراره خیلی چیزا رو ازت بگیرم
با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شدم
دوستان عزیزم امیدوارم در واپسین روزها از روزهای تابستان خوش و خرم باشید ،پارت ها با تاخیر تقدیم به نگاه گرمتون❤️🙏شبتون شیک💋حمایت از کانال شصت تیپ فراموش نشه
@shasttip
دوستان سایت شصت فیلتر شد منتظر باشید تا ادرس جدید رو اعلام کنیم