باغدادلی شاهسئون ائلی...
167 subscribers
138 photos
37 videos
16 files
196 links
ایل شاهسون بغدادی...

@Soleimanamiri
Download Telegram
Forwarded from 👑
نقشه متصرفات نادرشاه افشار از سال ١١١٤ تا ١١٢٦ هجرى

نادرشاه اقوام ایرانی را متحد و منسجم در زیر پرچم ایران درآورد و بار دیگر ایران قدرتمند ترین کشور آسیا گشت.
Forwarded from Soleiman Amirifard
تصویر نقاشی از محمدشاه قاجار در سن 39 سالگی

محمدشاه از اولین زمامداران ایرانی بود که به اعزام محصل به خارج برای یادگیری علوم جدید دست زد
در زمان او اولین دستگاه چاپ وارد ایران شد.
Forwarded from Soleiman Amirifard
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آماده شدن مردان رشید قشقایی برای نبردی سخت .......
Forwarded from Soleiman Amirifard
عکس از سلیمان امیری فرد
💠تيره هاي طايفه كوسه لر از ايل شاهسون بغدادى بخش لك💠

تيره هاي طايفه كوسه لر تشكيل شده از تيرهاى خاسا ( هسته اصلى يا اوليه) و الوار ( هسته ثانويه)، كه هر يك از اين تيره ها خود داراي چندين زير تيره ، تيره هاى نوپا و گوبگ مي باشد.

*- #تيرههاى-خاسا :

- #علی_کورلى

- #جانی_لى

-#نظرلى

- #اسماعیل_لى

- #قارا_بَی_لی-(قرابکلو)


- #سیرخاولى-( سرخاب لو)

- #خالدلى

-#هارانلى

- #مدرم_خان_لى( محمدرحیم خانلو)



*_ #تيرههاى-الوار :

- #خداورنلی

- #كرلي

- #کیچکین‌علی-لي

- #تمیرلي

- #کیتین‌علی_لي

- #شنبه‌لي

- #جمعه‌لي

- #یساول‌لى

- #رمضانلى

- #چایچاميرلى

- #کرد_اسدخانلى

- #ترکمن_لی

-#سلمان_لی

-#على-بَى-لى
Forwarded from محمد اميرى
بو دَره نين اوزونو
اوقلان قَيتر قوزونو
شاهدان حوكوم گليب دى
آلام آقاى قيزينى
🍃🌺🍃
🌺
🌴کانال خاطره هاوخاطرها♨️وقصه هاوغصه ها💢ونامه های نانوشته مان 💢
سعدیا مردنکونام نمیردهرگز
مرده آن است که نامش به نیکویی نبرند

خاطره ای نیک ازمدیری نیک ونیکمرد

تابستان سال ۱۳۸۲بود،باشرکت پارس درگیرومشکل داشتیم مشکلی که دیگر دمل چرکینی شده بودواختلاف ورنج روزمره گی را باخودآورده ورنجی چند ده ساله که همانندخوره روح وروانمان را می خوردزمینهای خوب قشلاق قردره را ازچندی قبل تصاحب وماراوقشلاق خودمان راهمانند زندان هارون کرده بودو زندانی کرده بودندوامازمین ۱۶۳۸هکتاری کجاوبندوزندان در قشلاق چندهکتاری کجا .!؟
بگذریم چون هزاران رنج رفته ازاین شرکت رااگر گوشه ای راحشرونشردهم مثنوی چند جلدی می شودکه حال وحوصله دوستان خراب وشیرینی وقت حاضر به کام ومذاق تلخ می شود.
واما فقط به یک موردبسنده می کنم ولی این یکی جزء خاطرات شیرین وماندگارم از بزرگمردی سفر کرده ودنیاعوض کرده است که یادونام وکارنیکش همانندآب روان جاری درجویباری دراین قشلاق برلبهاروان وذکرخیروصلواتش به لبان جاری .
آبی که ازقشلاق ماتوسط کانالی می گذشت ماحق استفاده قطره ای ازآن رانداشتیم همانندآدم تشنه لب ،برلب دریا نشسته یا فراتی شده بود که لشکر یزید حق استفاده از آن آب رابه خاندان ویاران امام حسین نمی داد.!
سالها گذشت مدیران یکی یکی عوض شدندوهریک سختگیرتر وبی رحم تراز آن یکی.
ولی روزی از روزهای خداوندفکری به ذهنم زدونامه ای نوشته راهی شرکت شدم.!
ولی مرددوپریشانم چون ذهنیتی که از رئیسها برماها بودهیچ امیدی نداشته واز قبل خودرا محکوم ونامه دردستم رابی جواب می پنداشتم.
بهرحال تصمیم گرفتم وبه خودجراتی دادم ،نامه ای خطاب به مدیرعامل شرکت نوشته وازایشان به خاطرهمه مشکلاتی که نبود آب ایجاد کرده بود درخواست آب برای احشام وا
آب شرب برای اهالی قشلاق قره دره حاج بختیار را کردم
به ملاقاتش رفته بودم ولی
ازشدت غضب وواهمه دلم می لرزیددر اتاق انتظارنشسته حال عجیبی داشته، رشته افکارم گسیخته وتن وروانم بشدت گرم وحال روحیم خراب ومملو ازتنفروخشم بود.
نامه دردستم بودولی من عصباتی وخشمناک .!
ناخودآگاه داشتم مشتهای خودرا می فشردم که یک آن متوجه شدم که تسبیح دستم نخ اش پاره شدوتمام اتاق انتظار را غلطان غلطان درنوردید .
فورابه خود آمدم ولی فکر جمع کردن دانه های تسیبح حال مرا کمی عوض کرد
واندکی از فکر آب ونامه وخشم شرکت بدر آمده بودم و چهره خشمناک وعبوث وترسناکم نیز عوض شده بود.
در این موقع رئیس دفتررفت به اتاق مدیرواجازه ورود به من داده شد وایشان با کمال احترام قبولم کردندواحوالپرسی گرمی نمودند
آدمی قدبلند چشمانی متمایل به فیروزه ای وموها سرش صاف وکمی مایل به قهوه ای بودوچنان با خوشرویی مرا پذیراشدند یک آن فکرکردم اینجا مغان نیست وآن شرکت نیز شرکت پارس،وآن مدیرنیز مدیر کشت وصنعت پارس نیست!
وقتی نامه را به دست مبارکش دادم باز کردونامه را خواندبادستخط مبارک خویش موافقت خویش رابادخواستم کردوتوضیحات شفاهی هم داد
ولی من عرق کرده بودم ایندفعه عرق سردی بربدنم جاری شده بودآن گرمی تن وعرق وتب وتند بدنم دراتاق انتظارجایش را به عرق سردی داده بود یک آن احساس کردم که تمام بدنم سرد شده است ،وقتی دستور نامه را داداصلا باورنمی کردم وباخودکلنجارمی رفتم خدایامن خواب میبینم یا بیدارم .!
اما ایشان دستوری به این مضمون نوشته بودندکه از کانال سیمانی شرکت پارس درهر ثانیه به مقدار🍃سه (۳لیتر)🐫🐑🐏🦃🐓🐩 اب به حامل نامه داده شود وتوسط جویی کوچک به قشلاق سرازیر گردد.
کاری که تا بحال برای ما فرض محال شده بودولی امروز بادستوراین بزرگمرد.!.؟
واین کار، و، راه نیک ،
آبی را به قشلاق ما جاری وروان وباریکه آب دیگر همانند چراغ پیه تمام شده ای را می ماند که نور آن داشت ضعیف وضعیف می شد وداشت خاموش وخاموش می شد.
جنت مکان ،جناب آقای حاج ابراهیم پیر نعمتی فرشته نجات وسقای آب ما شد واما زندگی ورحمت را برآن قشلاق بخشید.
واما بودند مردان ومدیرانی را که در طول چندین سال حتی دربردن آبی توسط یک حلب مارا مورد تنبیه وتوبیخ آنی ویا قضایی قرار می دادند ولی ایندفعه این یکی فرشته وسقایی شدمثل اینکه ازدیارغریبان تشنه لب آمده بود وآمدتااحترام آب وتشته لبان راحرمتی بزرگ وماندنی ازخود به امانت بگذارد.
وآمدتاتشنه لب برلب فرات جان به جان آفرین تسلیم نکنیم ،
واماحاج ابراهیم مردی که بت سیماتی کانال آب را شکست وحاج ابراهیم مردی که آب را روان ساخت واما حاج ابراهیم مردی که در این قشلاق باردیگر گلهای آلاله ای را رویاند مرغان تشنه وگوسفندان داغ برجگر وگاوان واسبان واشتران تشنه را به لبش آب رساند وآتش جگر خاموش کرد.
واما من به احترام این مردلوح کوچک سیمانی رابرسردرآب انبارم نصب ودر هرورود وخروج سلام وعلیکی توام با صلوات به روح خوب وپاکش می فرستم.
حاج صاحبعلی فومن


🌺
🍃🌺🍃
https://t.me/shahsevan_channel
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نوه شهید رئیسعلی دلواری
بنام خدا
.............وقتی آب که سر بالا ........
این ضرب المثل بسیار زیبا در مقطعی از تاریخ شامل حال ایل شاهسون بغدادی شده بود، ایلها و خوانینی که از قدرت شهسئونها توان نفس کشیدن نداشتند فرصتی شده بود تا خودی نشان دهند
......بعد از جور و جفای پادشاهان قاجار و محدودیتها ، تبعید و ظلم در حق بزرگان و افراد ایل توسط رضا خان ،خوانین منطقه بخاطر موقعیت های که بانفوذ در دستگاه های دولتی بدست آورده و با سوء استفاده از موقعیت بدست آمده در صدد ضربه زدن به بزرگان و خوانین ایل بودند .....
.....بلخره دنبال فرصتی که بودند رسید اختلافی بین آنها و یکی از وابستگان خوانین شاهسون پیش آمد وهمان شد دست آویز آنها برای گوش مالی و نشان دادن قدرت خود و ضربه شصت .......
.......پدرم می گوید چون محدوده اتراق ما درنزدیک آبادی های خان.............بود و با هم داد وستد و میانه خوبی داشتیم بنابراین گاهی به اوبای (اوا) ما سر می زدند ، یک روزی چند سوار به تاخت خودشان را به چادر ما رساندند
بعد از کمی استراحت از پدرم (شیخ جواد) در مورد سفرشان در خواست استخاره می کنند پدر بزرگم بعد از استخاره می گوید دنبال کاری که می روید آخر عاقبت ندارد
.........ولی انها با توجه به تجهیزی که برای کارشان کرده بودند به دنبال ماموریت خود می روند
.....چند روز بعد خبر آوردند خانه .....را مورد غارت و چپاول قرار داده اند وصاحب خانه را کت بسته برده اند ........
خوانین شاهسون از جمله فتح السلطان پی ماجرا را می گیردولی بخاطر نفوذ طرف مقابل در ادارات و بذل و بخشش بیش ازحدش کارها خوب پیش نمی رود
.....همه شاهسونهائی که از جریان مطلع بودند آدم ربایی را شهادت می دهند ولی خان ...... حاشا می نماید ....
بخاطر پراکندگی طوایف شاهسون در منطقه خبر آوردند که در یک بحث خانوادگی ، همسر خان به آنها می گوید با شاهسونها در نیافتید ،آنها نترس و بسیار شجاع می باشند اگر مطمئن شوند فامیلشان پیش شماست دمار از روزگارتان در خواهند آورد .........مگر یادتان رفته ، زمانی که آدمای زیار خان زمین های ما را اشغال کرده بودند فقط با کمک دوازده نفر از شاهسونها توانستیم افراد زیار خان (فکر کنم ) را یک شب شکست بدهیم ...... اگر کار را کش بدهید بد پشیمان خواهید شد
........وقتی خوانین شاهسون از راه شکایت نتوانستند ظلم و ستم و آدم ربای خان را نسبت به فامیلشان ،به کرسی بنشانند به خانواده فرد ربوده شده گفتند فقط آیت الله بروجردی می تواند برای ما کمک کند .....
نامه ائی را توسط همسر و فرزندان آن فرد به نزد آیت الله بروجردی می برند و در خواست کمک می کنند ....
وقتی آقای بروجردی وضعیت را می بیند نامه ائی می نویسد و .......به فرماندار ساوه حکم می شود بدون چون وچرا .....خان.را دستگیر و مورد باز جوی قرار بگیرد
امنیه ها به کمک شاهسونها، خان .....را دستگیر و وی در شرایط بسیار بد اعتراف به آدم ربایی و مجبور به آزاد ......

ولی این موضوع طوری برای آن بنده خدا سنگین تمام می شود بعداز آن ستاره اقبالش افول و یواش ،یواش از دوره می افتد ولی با توجه به رفت و آمدی که با پدر بزرگم داشت افسوس می خورده چرا زمان استخاره واقعیت نیتش را به وی نگفته و یا چرا بعد از شنیدن عاقبت بد کار دوباره دنبال........

سلیمان امیری فرد
بنام خدا
........ اروپا درشعله های جنگ جهانی در حال سوختن بود.......، دولت های بزرگ برای کسب موفقیت درجنگ گلوگاه های مهم دنیا را بدون در نظر گرفتن نظر دولت ومردم آن منطقه وارد زور آزمایی خود کرده و دامنه کشت و کشتار را به خارج از اروپا کشانده بودند..
... با آنکه حکمرانان قاجار اعلام بی طرفی کرده بودند ولی دول روسیه تزار وانگلیس نیروی های خود را برای غلبه بر رقیبان وارد کشور ایران که بعد ها پل پیروزی نامیده شد کردند و ادامه غارت و یاغیگری را به داخل کشور مظلوم ما کشاندند
......با ورود نیروهای بیگانه نیروهای محلی به مقابله برخواستند ..... متجاوزین برای تامین آزوقه و مایحتاج خود روستاها و شهرها را مورد تاراج قرار می دادند و هرکس در مقابل آنها قد علم می کرد مثل گرگ گرسنه چنان حمله ور می شدند تا .......
مردان بزرگ وغیرتمند ایلیات ما اسلحه ها را از مفرجها خارج وبعد از گردگیری ،روغن کاری و .......حمایل های فشنگ را برقامت استوار خود بستند تا درس مردی و مردانگی را در صحنه نبرد بر یاوه گویان بدهند ......
شاهسونهای دلیر،خوانین چمرین وحومه در مقابل قشون روس بسیار شجاعت بخرج دادند هریک سدی شدند برای مهار سیلاب ویرانگر......
.....چمرین یکی از محل های بود که با رشادت مردان رشیدش و با رزم دلیر مردانش جاودانه شد ....
چمرینی ها با جنگهای پارتیزنی خود قوای روس را سردر گم کرده بودند آنها توانستند با رشادت خود مانع ورود نیروهای روس به چمرین و آنها را مجبور به عقب نشینی کردند ، نیروهای متجاوز برای شکست رزمندگان چمرین مسیر خود را تغییر دادند و تصمیم گرفتنداز قسمت آلاین جنگجویان را مورد هجوم قراردهند
......حسن بئی از آخرین مقاوت در مقابل متجاوزان برای پدرم چنین تعریف کرده
...وقتی ما قوای روس را به عقب راندیم گشت سوارها را در منطقه بیشتر کردیم تا غافل گیر نشویم و هر آن منتظر حمله مجدد آنها بودیم
.....یک آن دید بانهای ما خبر آوردن از سمت آلاین نیروهای روسیه به سمت چمرین در حال حرکت است
نیرو ها را تقسیم کردیم عده ائی عهده دار محافظت از زن وبچه و سالخوردگان شدند
عده ائی در سنگرها منتظر خصم شدند
ما باسواران به پیشواز اجنبیان خونریز رفتیم، وقتی کمی نزدیک شدیم
....... قطار فشنگ ها را آماده و در دسترس قرار دادیم تا در زمان حمله بتوانیم به راحتی اسلحه ها را تغذیه کنیم .... دل به دریا زدیم و یا علی گفتیم مثل عقاب اوج گرفتیم ، با تاخت دل قشون روس رابلرزه انداختیم
عجب میدان جنگی بود صدای مداوم گلوله ، نعره های دلخراش مردان غرق خون ،غبار حاصل از تاخت سواران و این ور و آن ور دویدن سربازان روس از ترس مرگ .....
.....هریک از سواران با حالتی روی اسب تفنگ را به سمت خصم گرفته وشلیک می کردند تا روسها به خودشان بیایند مثل داس برنده علفهای هرز را نقش زمین کردیم چند تا از دوستان ما هم مورد اصابت تک تیرندازان آنها قرار گرفتند و از اسب بر زمین افتادند
.......تا آنها به خود بیایند و آماده مقابله گردند ما با چند بار مانور توانستیم قشون منظم روس را پراکنده و سربازان آنها را در تیر رس خود قراردهیم و آنها را بدرک بفرستیم، فرمانده روسها اج و واج از این یورش دلیرانه یکه خورده وسر در گم این سرعت و شجاعت سواران شده ،و به هر طرف گریز می کردند با گلوله صربی روبه رو می شدند.......
فرماندهان وافسران با فریادهای بلند در حین جنگ با دست پاچگی بالخره توانستند این قشون هراسان از چنگ شیران را نظم و......... دلیجانها را طوری قرار دهند تا بتوانند از آنها بصورت سنگر استفاده کنند ......بعد از اینکه خود را از حمله بی امان مردان رشید توانستند حفظ کنند با گلوله های آتشین خود مانع جولان مردان بی ادعا شدند
وقتی نور خورشید به وسط آسمان می رسیدستاره های ما هم کم نور و زوزه گرگان تا دندان مسلح رساتر و هر چقدر به جلوتر می رفتیم آنها مسلط تر وما ناتوان تر می شدیم بعد از چند دقیقه هریک از سواران یک سمتی را برای فرار در نظر گرفتند من و دو نفر دیگر به سمت کوهستان اسب را به حرکت در آوردیم تا به کوهپایه برسیم هرسه مورد هدف صربهای داغ قرار گرفتیم رفقایم از اسب به زمین افتادند.....
من سه تا گلوله خورده بودم ولی به زحمت خودم را به یال اسب چسباندم و اسب را به جلو حرکت دادم وقتی بهوش آمدم در روستای کردها پیرزنی را بالای سرم دیدم گفت چند روزپیش نزدیک روستابیهوش روی زمین دیدمت به کمک یکی دونفر آوردمت داخل و جای گلوله هایت را مرحم گذاشتم خدا را شکر بهوش آمدی
سلیمان امیری فرد
Forwarded from بختيار فرّخ
چاپار چالماسی
؛
گؤزله‌مه‌نی گؤزله‌مک‌دن گؤزوم داردان آسیلمیش‌دیر
آلاتوْران آلانین‌دا؛ قارانتی‌لاردا قالمیش‌دیر!
أن اؤنملي باخيش بو دير؛ گؤرونتونو نئجه گؤرمك
آشيق گؤردويوندن سؤيلر؛نه گؤرموش‌دیر؛ نه چالمیش‌دیر!
آرادیم؛ بولمادیم هاردا؟! کؤنلوموز تالایان یاغی
بئله بيلديم بيزي آنسيز؛ چاپار چالماسی چالمیش‌دیر!
اؤزوموز اؤز اؤزوموزده بؤلوک-بؤلوک بؤلونمه‌ییم
کیمه دئييم اؤز سوچوموز‌؛ بو توتساغا کیم سالمیش‌دیر!
سوْیلولارین کیریخماغی؛ قیرمیش‌ دیلی‌نین ایپینی
سوْی‌سوز سوْیلولار کؤکونو؛ سوْیموش الیندن آلمیش‌دیر!
اۆره‌ک‌لر لاختا-لاختا دیر؛ أل‌لر بير بيريني سئومز
سئوداسيز اوْيونا گيره‌ن؛ بيرده گؤردن اوسالمیش‌دير!
يانماز باسقينتي‌لار گۆجو ايندي ده سۆره‌كلي گلير
سؤزجوك‌لرين كؤچمه‌سینی؛ دیل‌دن دیله دیل دالمیش‌دیر!
اؤلونون شام-شامی بیر شام ایمیش پایی دیری‌لردن
بیر شامی مین شاما دؤنن؛"بختیار"؛ بو دیل ‌ایمیش، دیر!
؛
(بختیار فرّخ. یای ۱۳۹۴ )

@Bakhtiar_Farrokh
Forwarded from بختيار فرّخ
گیزلن‌پاچدا
گیزلندی،
گزدیم ایل‌لر بوْیو
سیخیلدیم دۆش‌لريمین قوْینونا،
یوْرغون-آرغین
...
گؤزلریمده گیزلنمیشدی!


Gizlənpaçda
Gizləndi,
Gəzdim illər boyu
sıxıldım düşlərimin qoynuna,
yorğun-arğın
...
Gözlərimdə Gizlənmişdi !

(بختیار فرّخ )

@Bakhtiar_Farrokh
صداى كربلا
؛
ميرسد بر گوش جان هردم نواى كربلا
'يا حسين' آيد هميشه از صداى كربلا
مكتب آزادگى با مُهر ثارا... عشق
سرور آزادگان زد جاى-جاى كربلا
قتل صبر ناجوانمردان جهل كوفيان
عاشق و صبر جميلش شد نداى كربلا
فطرت پستي چنان از هتك سفٌاكان شام
شيعيان را داغ عظما شد عزاى كربلا
از كه گويم اكبر و اصغر چو قاسم تشنه‌‌لب
از كدامين سرو بى سر از كجاى كربلا
تا ابد غيرت سرافكنده به همراه فرات
ميكند تعظيم دستان جداى كربلا
خون اصغر آسمان پرتاب گشته از امام
ميكند غوغا هنوزم در فضاى كربلا
نعش پاكان چاك-چاك از تيغ؛ زير سمٌ اسب
دل به درد آيد چنان از ماجراى كربلا
خيمه‌ها آتش زنان شد آفتابش قتلگاه‌
اينچنين گرديده مرقد در سراى كربلا
آنقدر لاله دميد از خون ياران حسين‌ع
بوى عطر آيد هميشه از هواى كربلا
زير بار اين جنايت تا ابد نالد زمين
حق خودش باشد ضمانت خونبهاى كربلا
از تمام قاسطين هم مارقين و ناكثين
مهدى صاحب زمان گيرد جزاى كربلا
گر نجات خود ز گرداب فنا جويى،حسين‌ع
آن سفينه ناخداى با خداى كربلا
"بختيارا" كى توان از زينب و شام بلا
چشم بسته بگذريم از نى نواى كربلا

(بختيار فرٌخ) ٢٧ /٧ /١٣٩٤

بنام خدا
🏴محرم در ایل شاهسون بغدادی🏴
......با درود و سلام به خونهای ناحق ریخته شده در زمین کربلا و عرض ادب خدمت سروران گرامیم
احترام سوگواری و ارادت مردم پاک سرشت ایل شاهسون بغدادی به سالار شهیدان ویاران جان نثار او بخصوص حضرت ابوالفضل العباس( ع) .....
.......اگر بگوئیم شاهسونها آدمهای بی ریایی هستند سخنی به کذاف نگفته ام
یک شاهسون همه باورهایش در اعتدال وعلاقه اش واقعی ست وقتی سخن از محرم و عاشورا می شود یاد نذیر اوقلاقی و یا نذیر قوزوسو می افتم هیچ وقت به یادم نمی آید که گفته شود شاهسونها به بدن خود با زنجیر و سینه زدن های آنچنانی آسیب بزنند
......هر یک ازشاهسونها با توجه به وسعشان بزغاله ویا بره ائی را برای احسان به زبان خودمان خرج (نذر)دادن در یکی از روزهای محرم مهیا می کردند معمولاً از روز ششم محرم که بنام فتح عاباس (فتح العباس)نامیده می شد نذر ورمک شروع ، هرکسی دریکی از این روزها برای نهار و یا شام اوباهای نزدیک را دعوت می کرد و با تدرکی که به این نیت در نظر گرفته بود غدائی تهیه و سفره احسانی در قشلاق و یا چادربه مناسبت فصل پهن و بعد از صرف غذا برای روح پاک شهدای کربلا و گذشتگان خودشان و بی وارثان و .....فاتحه ائی قرائت می نمودند
در این جمع اگر شیخی یا فرد روحانی بود داستانی از رشادت ویا مظلومیت آقا رابیان می کرد وبه یاد کشته های طف اشکی می ریختند وبه همین سادگی و زیبای محرم را محترم می شماردند
.... ....برای شرکت و هم نوا شدن در عزاداری سالار شهیدان روز تاسوعا و عاشورا به روستاهای نزدیک می رفتند بعضی از شاهسونها شتر و اسب خود را زینت کرده ودر اختیار شبیه گردانها قرار می دادند و بعضی از شاهسونها نذری گوسفند را به این مکانها هدیه می دادند تا در پذیرای از عزادارانی که از دور و نزدیک آمده (سه سال پیش..... روز عاشورا برای دیدن شبیه خوانی به روستای دربند رفته بودم، در روستا محلی بسیار بزرگی برای اینکار در نظر گرفته بودند، از صبح تعزیه خوانی به نوبت بنام هریک از شهدای کربلا خوانده شد و هرکس نذری داشت ودر موقع تعزیه خوانی به بانیان تقدیم ودر بین شبیه خوانی برای بر آورد حاجات دعای گفته و حاضرین با آمین گفتن ....ظهر غذای تدارک دیده شده رابا نظم بین مردم توضیح کردند ) شریک باشند و با عشق و علاقه به تماشای شبیه( تعزیه خوانی) و با روستائیان هم نوا در سوگ امام مظلومان ویاران شهیدش........
.....قمه زنی ،زنجیر زنی ویا سینه زنی های خارج از عرف در بین شاهسونها باب نبوده ولی عشق و علاقه به خاندان نبوت واهل بیت( ع) در دل بی غل و غش شان موج می زد
....بعد از اینکه بخاطر جبر زمانه شاهسونها با زیبائی های کوچ و قون خداحافظی و مجبور به ترک دیار شدند، در شهرهای تهران ،کرج،قم و........ساکن، بعضی ها به همان رسم قدیم نذر و احسان برای امام شهیدان را در خانه شان بر پا می داشتند ولی اکثریت در برپای تکیه عزاداری و دستجات سینه زنی و زنجیر زنی ودادن احسان ونذورات خود به این مکانهای مقدس عشق و ارادت خود را به ابا عبدالله الحسین( ع) نشان ......
سلیمان امیری فرد
بنام خدا
.....قلمها از شجاعت و دلیری مردان حق به وجد آمده هم نوا با نهرعلقمه در مبهوت از این عشقبازی ، نیزارها مردی و مردانگی را در کالبد غیرت وجسارت ناظر بودند
.....راوی گوید قشون مجهز و آماده شامیان بهمراه کوفیان عهدشکن به فرماندهی مردان عابد و زاهد وبزرگ زادگان عرب چنان شوق جنگ را بالا برده بود، کسی به فکرش نبود در کاروان کوچک فرمانده کیست
......بر حسب تقویم شمسی بیست ویکم مهر سال ۵۹ هجری شمسی بعد از نماز صبح همه برای جنگ آماده شدند
صدای هم همه قشون ،سم ستوران،گردخاک فصل همراه با غبار این جمع قتال در این قسمت دنیا قیام القیامه ائی را ساخته بود ،هرکس به اعمال خویش شمشیر می زد
......علمدار کاروان کوچک بدست جوانی باقامتی رشید،سینه ستبر،با سیمای زیباو مودب خیلی کم سخن می گفت و در کنار حسین ابن علی( ع) ایستاده بود.......
در جنگ اول آفتاب هنوز خوب خود را بالا نکشیده و رخ نشان نداده بود به هر سمت یورش میبرد کسی تاب مقاوت در مقابل او نداشت در کنار او مردان رشیدی هم بودند ولی عظمت و هیبت او در این جمع چیز دیگری بود
.......دلم سوخت از ظلم ظالمان بر پیکر بی جان او ،چه کردند ،ولی قلبم شکست بر واعظانی که دم از عشق زدن ،ولیکن آئین او را در بازار مکاره ارزان فروختند
بنام خدا
.......... صدای جیب ساکنین چادر را به بیرون کشاند........
چند تا امنیه ،سه نفر از شاهسون های طایفه کوسه لر را سوار ماشین کردند و بسمت آقجا قلعه راه افتادند
خوانین قره گوزلو و آدمهایشان و نیروهای ژاندارمری روستای آقجا قلعه را تحت اختیار خودشان در آورده بودند و با توجه به کثرت نیروها مثل پادگان نظامی شده بود
.......بعداز اینکه از ماشین پیاده شان کردند به اطاقی در گوشه خانه کدخدا راهنمای کردند
......با صدای باز شدن قفل درب هرسه نفر از جایشان بر خاستند و نگاه های خود را محو درب کردند
مامور صدا کرد :شیخ جواد بیاید خان کارش دارد
یکی از آنها گفت:من پسر شیخ جواد (تیره خالدلو) هستم
با راهنمایی مامور به طبقه بالا رفت
وقتی به اطاق رسید ماموران و خوانین قره گوزلو دور تا دور اطاق نشسته بودند
خان گفت :نوچو باج و خاراج ور مریز سیزکی حارام و حالال بیلریز
در جواب او گفت :خان ما در بلاتکلیفی هستیم دولت اعلام کرده چراگاه جزء منابع طبیعی است و زیر نظر جنگل بانی قرار دارد ،روستائیان هم می گویند اوچ قله جزء اراضی ماست ،شما هم می فرماید طبق سند برای ماست
خان شخص شیک پوشی را معرفی کرد که نماینده دولت بود و کاغذی را نشان داد که اوچ قیه مربوط به املاک خوانین قره گوزلو می شد
جوان گفت حالا که دولت می گوید این اراضی برای شماست مشکلی نیست ما با شما قرارداد می نویسیم
وی را به اطاقی که رفقایش بود هدایت کردند و بعد از وی آقای عباس ضرابی از تیره هارانلی و پس از او آقای عین الله جعفری از تیره سیرخابلو را برای صحبت کردن دعوت کردند
قرار شد فردای آن روز قراردادی تنظیم و در حضور شاهدان نماینده دولت از طرف منابع طبیعی و کدخدا از طرف روستائیان امضاء شود
شب باسر وصدا و هیاهوی روستائیان در پشت بام هر سه نفر بیدار شدند از پاجا( پنجره ائی در پشت بام) یکی از روستائیان صدا کرد ما می خواهیم بر علیه خوانین شورش کنیم ، شما هم با ما همراه شوید تا ما بتوانیم حقمان را بگیریم و شما هم آزاد شوید بروید به زندگیتان برسید
یکی از این سه نفر گفت :الله سیزی ده ده یز (پدرتان را) رحمت ائیلسین حیط (حیاط) و ساختمان دولودو امنیه دن ........
بعد از مدتی روستائیان باحمله همه جانبه به خانه کدخدا به پشت بام ساختمانی که خوانین بودند تسلط یافتتد وخواستند با ریختن نفت به داخل اطاق و آتش زدن صدماتی به آنها وارد کنند ....
وقتی خوانین در کنار پاجا (پنجره بالای امارت) مردم را دیدند شروع به تیر اندازی می نمایند و یکی ،دو نفر زخمی می شوند ولی شدت حمله روستائیان امنیه ها و خوانین را به وحشت می اندازد در خواست کمک از ساوه و همدان می کنند
.....‌آنطور که تعریف کرده اند صف حرکت جیپ های امنیه مثل کاروان بزرگی بود که شترهایش بصورت قطاری از جاده شسته در حال حرکت بود
.......خلاصه با توطئه و نیرنگ بر روستائیان غلبه و بعضی از بزرگان آنها را بخاطر اغتشاش به حبس محکوم می کنند
....بعد از اینکه شاهسونها می روند به آنها خبر می دهند پیگیر شکایت تان توسط فتح السلطان نباشید ما با شما کاری نداریم
سلیمان امیری فرد