اتاقک کوچک چالش هایم
2 subscribers
58 photos
1 video
1 file
121 links
چالش هایی که شرکت کردم رو متیونید اینجا ببینید
Download Telegram
Forwarded from 𝐀𝐬𝐢𝐳𝐚
درود شما به مهمانی جنگل ارواح دعوت شدید!
این دعوت نامه رو فوروارد کنید داخل چنلتون تا
نقش شما در این مهمانی

نسبت شما با میزبان

ظاهری که باهاش در مهمانی حضور پیدا کردید

چیزی که شما رو در این مهمانی خاص کرده

رو با توجه به وایب شما/چنلتون مشخص کنم.
مهمانان ویژه آهنگ دریافت میکنن

Limit : 260
Forwarded from 𝐀𝐬𝐢𝐳𝐚
نقش : روحِ تاریکی- خوابگرد

موجودی که شب‌ها میان درختان پرسه می‌زند و وارد خواب کسانی می‌شود که در مهمانی حضور دارند.
نسبت شما با من : همزادم

البته باید در مهمانی حواسم به شیطنت هایت باشد.
ظاهر

لباسی بلند و تیره با پارچه‌ای شبیه مه، موهای فر و سایه‌ ای که کمی دیرتر از خودت حرکت می‌کند. دور چشم‌هایت هاله‌ ای تیره و روی لباست نقش‌هایی شبیه آسمان شب دیده می‌شود.
چیزی که شما رو در این مهمانی خاص کرده

می‌تونی رؤیاهای آدم‌ ها رو از سایه‌ هاشون بخونی. برای همین هیچ‌کس در مهمانی مطمئن نیست که چه چیزی از او پنهان مانده.

https://t.me/Shadowdreamsworld86
Forwarded from Shadow Dream's World🖤✨🌍🌑 (Shadow)
𝐀𝐬𝐢𝐳𝐚
نقش : روحِ تاریکی- خوابگرد موجودی که شب‌ها میان درختان پرسه می‌زند و وارد خواب کسانی می‌شود که در مهمانی حضور دارند. نسبت شما با من : همزادم البته باید در مهمانی حواسم به شیطنت هایت باشد. ظاهر لباسی بلند و تیره با پارچه‌ای شبیه مه، موهای فر و سایه‌ ای که…
وای قلم این دختر واقعا منو غرق خودش میکنه 🫠🫠چقدر قشنگ ،واقعا چقدر قشنگ :)
توصیف و قدرتی که بهم دادی واقعا قشنگ بود خیلی دوستشون داشتم واقعا عاشقشون شدم و درمورد نقشم باید بگم تو ام همزاد منی واقعا 😔✨
مرسی ازت که برام نشوتی واقعا عاشقش شدم :)
اون قدرتی که بهم دادی هم واقعا باحال بود اینکه بتونم رویا های بقیه رو بخونم و ببینم واقعا قشنگ و باحاله برام
Forwarded from Star girl (🐈‍⬛)
این پیامو فور کنید چنلتون
اسم فیلم مورد علاقتنو بگید، بگم تو اون فیلم شبیه کدوم شخصیتید⭐️
و یه آهنگ بهتون بدم👾
خوشحال میشم جوین بشی🐳
Forwarded from Shadow Dream's World🖤✨🌍🌑 (Shadow)
یعنی با اینهمه نقاشی و نوشته و اینا که من گذاشتم اینجا جز ویل هر کی رو بگی ناراحت میشم :)))
چون دیگه تو اون فیلم جز ویل شبیه هیچکی نبودم 🙂
Forwarded from Star girl (🐈‍⬛)
https://t.me/Shadowdreamsworld86
ویل 👾
عاشق نقاشیات شدم خیلی هنرمند و نازی🧚‍♀
Forwarded from 闇 | 𝖄𝖆𝖒𝖎 (🍷)
چالش

این پیام رو فور کنید + اسم کارکتر اصلی، محوریت اصلی داستان (اینو مخصوصا با یک کلمه فقط میتونید بگید)، اسم داستان رو بگید تا یک داستان کوتاه مخصوص خودتون بنویسم.

ظرفیت: تا وقتی خط بخوره

حتما جوین باشید.
دنیای درون سایه‌ها

هیچ‌کس نمی‌دانست سایه‌ها شب‌ها کجا می‌روند. آدمیان گمان می‌بردند که با فرونشستن خورشید سایه نیز از میان می‌رود؛ همچون بخاری که از روی آب برخیزد و در هوای سرد گم شود. اما این تنها پنداری بود که روشنایی به آدمیان آموخته بود تا از دانستن حقیقت آسوده بمانند.

سایه‌ها نمی‌مردند بلکه به اندرون زمین فرو می‌رفتند. در آن سوی تاریکی، جهانی بود که هیچ نقشه‌ای راهش را نشان نمی‌داد؛ جهانی بی‌خورشید و بی‌سپیده اما نه یکسره تاریک. روشنی در آنجا از چراغ و ستاره نمی‌آمد؛ از خاطراتی می‌تراوید که صاحبانشان دیگر به یاد نمی‌آوردند. هر خاطره‌ای که در جهان بالا از یاد می‌رفت در آن جهان چراغی کم‌فروغ می‌شد و هر حقیقتی که آدمی از خویش پنهان می‌کرد، دیواری بر دیوارهای آن جهان می‌افزود.

ولی Shadow آن را نمی‌دانست.هنگامی که سایه‌اش از زیر پایش جدا شد، تنها چیزی که فهمید این بود که دیگر با خویش هم‌گام نیست.

در آن هنگام در میانه دشتی ایستاده بود که خاکش به رنگ خاکستر باران‌خورده بود. سایه‌اش اندکی دورتر افتاده بود؛ اما نه چنان که سایه‌ای از تن دور می‌افتد. قامت داشت، سر داشت، شانه داشت و داشت به او می‌نگریست. Shadow خم شد، سایه نیز خم شد. دست دراز کرد، سایه دست دراز نکرد. فقط انگشت اشاره‌اش را بر لب گذاشت و سپس خاک زیر پایش شکافت.

نه گودالی بود و نه چاهی؛ شکافی باریک بود به پهنای یک کف دست اما ژرفایی داشت که نگاه در آن پیر می‌شد. Shadow درون شکاف را نگریست. در ژرفای آن، شهری وارونه دیده می‌شد. شهری با برج‌هایی که ریشه در آسمان داشتند، رودهایی که از فراز بام‌ها می‌گذشتند و کوچه‌هایی که به جای آنکه به خانه برسند، به خاطره ختم می‌شدند.

سایه‌اش پایین رفت.Shadow نیز رفت.

نخستین چیزی که در دنیای سایه‌ها شگفتش کرد، نبودن خورشید نبود؛ نبودن چهره بود. هیچ سایه‌ای چهره نداشت. در میدان بزرگی که کف آن از سنگ‌های سیاه و صیقلی پوشیده بود هزاران سایه در رفت‌وآمد بودند. برخی شتابان می‌رفتند، برخی بر جای خود ایستاده بودند، برخی بر دیوارها خزیده بودند و بعضی چنان بر زمین پهن شده بودند که گویی قرن‌ها پیش مرده‌اند و تنها تیرگی‌شان مانده است. اما همه یک ویژگی داشتند؛ هیچ‌کدام صاحب نداشتند.

سایه‌ای پیر، با پشتی خمیده، از کنار Shadow گذشت. Shadow پرسید:
«اینجا کجاست؟»

پیرمرد ایستاد. سرش را برگرداند؛ یا دست‌کم Shadow پنداشت که چنین کرده است. گفت:
«درون.»

Shadow با تعجب گفت:
«درونِ چه؟»

سایه اندکی مکث کرد و بعد ادامه داد:
«درون آنچه بیرون تاب دیدنش را نداشت.»
و رفت.

Shadow به میدان نگریست. در میانه آن، ستونی بلند از سیاهی برپا بود. بر ستون صدها واژه کنده شده بود؛ واژه‌هایی چون ترس، حسرت، خاموشی، دروغ، آرزو، خشم و نام‌هایی که Shadow نمی‌توانست بخواند.

پای ستون، سایه‌ها چیزی را به نوبت درون شکافی می‌ریختند. نزدیک‌تر رفت و دید هر سایه چیزی از خود بیرون می‌کشید، یکی صدای خنده‌اش را، دیگری خاطره مادرش را، آن یکی چهره کودکی را که روزی بوده است و دیگری نام خویش را. هرچه می‌دادند، سبک‌تر می‌شدند و همچنین کوچک‌تر.

Shadow ناگهان فهمید چرا هیچ‌کدام چهره ندارند. آن‌ها آن‌قدر از خویش کاسته بودند که دیگر چیزی برای به یاد آوردن صورتشان نمانده بود.

در آن جهان، شب و روز وجود نداشت، زمان به گونه‌ای دیگر می‌گذشت. هرگاه کسی در جهان بالا چیزی را به یاد می‌آورد در این جهان سپیده‌ای باریک پدیدار می‌شد و هرگاه کسی چیزی را از یاد می‌برد آسمان یک بند تیره‌تر می‌شد، از همین رو آسمان دنیای سایه‌ها هیچ‌گاه یکسان نبود. گاه لکه‌ای سپید از فراز شهر می‌گذشت؛ نشانه کودکی بود که بوی باران خانه مادربزرگش را به یاد آورده بود و گاه آسمان ناگهان کبود تیره می‌شد؛ زیرا کسی، در جهانی دور، نام دوست مرده‌اش را برای همیشه فراموش کرده بود و گاه همه‌جا تاریک می‌شد؛ آن‌گاه معلوم بود کسی در جهان بالا، خویشتن را از یاد برده است.

Shadow در میان این دگرگونی‌ها راه می‌رفت و نمی‌دانست چرا هرچه بیشتر پیش می‌رود جهان برایش آشناتر می‌شود. تا اینکه به خانه‌ای رسید که در نداشت. خانه‌ای بلند با دیوارهای نم‌کشیده و پنجره‌هایی که به هیچ‌جا باز نمی‌شدند. روی دیوار نخستین اتاق تصویری آویخته بود. Shadow نزدیک شد. تصویر خودش بود. اما کودک بود.

در تصویر کودکی ایستاده بود و می‌خندید. Shadow مدت زیادی به آن نگریست و بعد لبخند کودک را شناخت. لبخندی که سال‌ها بود بر لب خودش ننشسته بود. دست بر تصویر گذاشت و تصویر لرزید. کودک درون آن گفت:
«تو مرا جا گذاشتی.»

Shadow دستش را پس کشید و پرسید:
«کجا؟»

کودک گفت:
«هرجا که گفتند بزرگ شو.»

https://t.me/Shadowdreamsworld86
دنیای درون سایه‌ها

اتاق تاریک شد. تصویر دیگری پدید آمد، جوانی بود با چشمانی خسته. تصویر بعدی مردی بود که دهان داشت اما سخن نداشت. تصویر بعدی سایه‌ای بود بی‌تن. و تصویر آخر، تنها یک صندلی خالی بود.

Shadow دیگر نتوانست نگاه کند. از خانه بیرون آمد اما دنیای سایه‌ها دیگر همان جهان پیشین نبود. کوچه‌ها جابه‌جا شده بودند. رودخانه‌ای که پیش‌تر از شرق به غرب می‌رفت اکنون از درون دیوارها می‌گذشت. برج‌ها خم شده بودند. ماه، که تا آن هنگام ندیده بود در آسمان پدیدار شده بود؛ اما ماه نبود. چشم عظیمی بود که از پشت پرده سیاهی نگاه می‌کرد.

پیرمردِ بی‌چهره دوباره ظاهر شد. گفت:
«اکنون او تو را شناخته است.»

Shadow پرسید:
«چه کسی؟»

پیرمرد به آسمان اشاره کرد و پاسخ داد:
«سایه‌ای که از آن گریختی.»

Shadow برگشت. سایه‌اش پشت سرش ایستاده بود. اما دیگر شکل Shadow را نداشت، قدبلندتربود، خمیده‌تر بود و در جایی که باید صورت می‌بود، شکافی عمیق داشت.

Shadow آهسته گفت:
«تو چیستى؟»

سایه پاسخ داد:
«آنچه از تو باقی ماند، هنگامی که خودت را تمام کردی.»

برای نخستین بار Shadow نترسید. تنها خسته شد. خستگی‌ای که در آن جهان نه در استخوان که در خود هستی می‌نشست.

روی سنگی نشست و سایه هم روبه‌رویش نشست. مدت زیادی هیچ‌کدام سخن نگفتند. سرانجام Shadow پرسید:
«راه بازگشت کجاست؟»

سایه گفت:
«بازگشت به کجا؟»

Shadow پاسخ نداد. زیرا ناگهان فهمیده بود پرسش، از آغاز نادرست بوده است چون او نمی‌خواست به جهان بالا بازگردد، می‌خواست به کسی بازگردد که پیش از خویش‌باختگی بوده است اما آن آدم دیگر وجود نداشت. شاید هیچ‌گاه وجود نداشت. شاید تمام آنچه به یاد می‌آورد سایه‌ای بود که بر دیوار خاطره افتاده بود.

آسمان آرام‌آرام روشن شد. در جهان بالا، کسی چیزی را به یاد آورده بود، یک خاطره کوچک و بی‌اهمیت. اما در دنیای سایه‌ها همان خاطره مانند شکافی در شب گشوده شد. از میان آن شکاف نوری باریک فرو ریخت.

تمام سایه‌ها سر برداشتند. برخی گریختند و برخی پنهان شدند اما Shadow ایستاد و نور بر چهره بی‌چهره‌اش افتاد و برای نخستین بار چیزی شبیه صورت بر او پدیدار شد، نه صورت انسان و نه صورت سایه بلکه صورت کسی که میان این دو گم شده بود.

سایه‌اش نزدیک آمد و دست در دستش گذاشت و هر دو به سوی آن شکاف رفتند. پیش از آنکه به روشنایی برسند، Shadow برگشت و برای آخرین بار به شهر نگریست. اکنون می‌دید که دنیای سایه‌ها آن‌قدر که می‌پنداشت پهناور نیست.

تمام آن شهر، تمام کوچه‌ها، برج‌ها، رودها، خانه‌ها و تاریکی بی‌پایانش تنها از یک چیز ساخته شده بود؛چیزهایی که او و دیگران جرئت نکرده بودند با خود به جهان روشن ببرند.

Shadow قدمی به سوی روشنایی برداشت. سایه‌اش همان‌جا ماند. او ایستاد و برگشت. سایه تکان نخورد. Shadow گفت:
«نمی‌آیی؟»

سایه گفت:
«من همیشه می‌آیم.»

و ناگهان روشنایی فرونشست. جهان بالا دوباره روز شد، مردم در خیابان‌ها راه رفتنددرختان جنبیدند، پرندگان گذشتند. هیچ‌کس چیزی ندید، جز یک چیز:
در گوشه دیواری که آفتاب بر آن افتاده بود، سایه آدمی افتاده بود که یک تن داشت و دو سر. یکی به سوی روشنایی می‌نگریست و دیگری به سوی تاریکی و تا شامگاه هیچ‌کدام پلک نزدند.



https://t.me/Shadowdreamsworld86
Forwarded from Shadow Dream's World🖤✨🌍🌑 (Shadow)
چالش های 𝖄𝖆𝖒𝖎
دنیای درون سایه‌ها اتاق تاریک شد. تصویر دیگری پدید آمد، جوانی بود با چشمانی خسته. تصویر بعدی مردی بود که دهان داشت اما سخن نداشت. تصویر بعدی سایه‌ای بود بی‌تن. و تصویر آخر، تنها یک صندلی خالی بود. Shadow دیگر نتوانست نگاه کند. از خانه بیرون آمد اما دنیای…
خوندمشون و فقط میتونم بگم شوکه شدم ، خیلی شوکه و در عین حال عاشق چیزی که نوشتی .
دنیای سایه های من همیشه چیزی بود که خودم ازش خبر داشتم و امروز و با این داستان برای اولین بار توی زندگیم کسی تونست اینقدر قشنگ و نزدیک به چیزی که هست توصیفش کنه که یلحظه با خودم گفتم چطور از چیزی که فقط خودم راجبش میدونم خبر داره :)))
این دومین باریه که تو چالشت شرکت کردم و دوباره غرق در خوندنش شدم و از تک تک کلامتش لذت بردم.
نوشته هات جوریه که واقعا انگار از ذهن خودم نوشته شد و منو غرق در خودش میکنه .
جوری که دنیای سایه ها رو توصیف کرده بودی ، وارونگیش با دنیای روشن و انسان ها ، جوری که دلم برا خود قبلیم و سایه کودکیم که از ته دل لبخند میزد تنگ شده بود و جایی که دوباره تونستن به سایه ام متصل بشم و خودمو که گم کرده بودم پیدا کنم واقعا همه اش و اش رو از ته دل دوست داشتم و میتونم بگم با خوندن هر کلمه اش بیشتر و بیشتر عاشق چیزی که نوشتی میشدم و درونش غرق میشدم ، جمله آخرش رو هم واقعا دوست داشتم و اون حالت سایه دو سر که یکی به سمت روشنایی بود و یکی به سمت تاریکی واقعا توصیف باحالی بود :)
نوشته هات و قلمت واقعا زیبان امیدوارم بیشتر دیده بشی و این قلم زیبات رو بقیه هم بتونن حس کنن و باز هم سعادت اینکه برام بنویسی رو داشته باشم 🫠🫠🫠✨
Forwarded from Shadow Dream's World🖤✨🌍🌑 (Shadow)
انجمن ستارگان مرده 🧣
https://t.me/Shadowdreamsworld86
اوخی خیلی قشنگ شده وایبش قشنگه واقعا ،‌دوستش داشتم مرسی ازت ✨✨
درود ای دوست من
این پیامو فور کن
منم بگم وایب کدوم کاراکتر انیمه رو میدی


15 چنل
Forwarded from Shadow Dream's World🖤✨🌍🌑 (Shadow)
𝗗𝗮𝗿𝗸 𝗡𝗶𝗴𝗵𝘁🌒🧣
https://t.me/Shadowdreamsworld86
عه نیشیونیا
پروف خودم شویوعه از هایکیو ، نیشینویا رو هم دوست داشتم ولی بنظرم خودم کلیتی بیشتر شبیه شویو هستم تا نیشینویا و عاشق شویو ام ولی خب تشبیه باحالی بود دوستش داشتم به شخصه خودم عاشق هایکیو ام و نیشونیا رو هم دوست دارم مرسی ازت ✨
Forwarded from 𝐀𝐬𝐢𝐳𝐚
این پیام رو فور کنید تا با توجه به وایب چنلتون شما رو به نوشیدنی تشبیه کنم + دلیل
هفت چنل اول
Forwarded from 𝐀𝐬𝐢𝐳𝐚
شراب قرمز
یه وایب عمیق و احساسی داره. ترکیبی از رویایی بودن و تلخی ته نوشته ها. یه تلخی پنهان که اون کرختی و مستی بعدش نمی‌ذاره طعمش رو خیلی حس کنی.

https://t.me/Shadowdreamsworld86
Forwarded from Shadow Dream's World🖤✨🌍🌑 (Shadow)
𝐀𝐬𝐢𝐳𝐚
شراب قرمز یه وایب عمیق و احساسی داره. ترکیبی از رویایی بودن و تلخی ته نوشته ها. یه تلخی پنهان که اون کرختی و مستی بعدش نمی‌ذاره طعمش رو خیلی حس کنی. https://t.me/Shadowdreamsworld86
هیچوقت فکر نمیکردم به شراب قرمز تشبیه بشم ( چون واقعا خوشم نمیاد ازش به دلایلی در کل هر نوشیدنی که مضر باشه خوشم نمیاد چه الکلی چه غیر الکلی )
ولی خب وایبی که گفتی و همچنین اون نوشنیدنی که بهش تشبیهم کردی خیلی باحال بود ، اون تلخی پشته نوشته هام که هیچوقت نشونش ندادم و سعی کردم پنهانش کنم رو هم خوب حس کرده بودی آفرین ، واقعا دوستش داشتم