🌱
کشاورزی جایزه مرغوب ترین ذرت را گرفت.
متوجه شدند که او از بذرهای مرغوب ذرت، به همسایه هایش هم داده بود.
علت را از کشاورز پرسیدند، گفت: باد، بذرهای ذرت را به مزرعه های دیگر منتقل میکند. اگر همسایه های من ذرتهای خوبی نداشته باشند، باد آن بذر های نامرغوب را به زمین من می آورد.
اگر بخواهیم زندگی شاد، سرخوش و آرامی داشته باشیم، باید به دیگران کمک کنیم تا آنها هم خوب زندگی کنند...
🌱@shaadizendgi🌱
کشاورزی جایزه مرغوب ترین ذرت را گرفت.
متوجه شدند که او از بذرهای مرغوب ذرت، به همسایه هایش هم داده بود.
علت را از کشاورز پرسیدند، گفت: باد، بذرهای ذرت را به مزرعه های دیگر منتقل میکند. اگر همسایه های من ذرتهای خوبی نداشته باشند، باد آن بذر های نامرغوب را به زمین من می آورد.
اگر بخواهیم زندگی شاد، سرخوش و آرامی داشته باشیم، باید به دیگران کمک کنیم تا آنها هم خوب زندگی کنند...
🌱@shaadizendgi🌱
Telegram
زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی)
لینک ناشناس
https://t.me/BChatBot?start=sc-439085-tA6UibK
https://t.me/BChatBot?start=sc-439085-tA6UibK
👍1👏1
#پارت۵۱
#سال_سکوت
در حال تجزیه و تحلیل جمله آخرش ٫٫چمدونت اونجاست٫٫ بودم.
با همان صدای پایین که برای بیدار نشدن کودکش بود گفت:
« میخوای برق آشپزخونه رو روشن کنم؟»
نگاهم را به چمدانی که گفت دادم. در تاریک روشن پذیرایی که به لطف چراغ بیرون از پشت پرده ها ، اطراف قابل تشخیص بود ؛ از اینجا نو بودنش معلوم بود. سری به علامت نه تکان دادم.
دلم برای چندمین بار در این دو روز برای خودم سوخت. سراغ چمدان رفتم که کنار دیوار پشت راه پله ها گذاشته بودند. شبیه چمدان نسترن بود. دست روی دسته اش گذاشتم. خودش بود. با دیدن تیکی که کنار دسته اش بود. مطمئن شدم. آن را فروشنده با ماژیک روی دسته چمدان کشیده بود.
خوب یادم است که چقدر سر رنگ و کیفیت چمدان با فروشنده صحبت کرد آخر هم فروشنده با ماژیک علامتی روی دسته چمدان گذاشت تا خیال نسترن برای عوض نشدنش راحت باشد. چون خرید های دیگری هم داشتیم و اولین جایی که رفته بودیم مغازه کیف و چمدان بود.
این را هم یادم هست نسترن به کار فروشنده اعتراض کرد. او هم گفت٫٫ یک پنبه الکلی کن بکش روش پاک میشه ٫٫
با این حرف خیال نسترن را راحت کرد ؛ ولی انگار هنوز نسترن فرصت پاک کردن علامت را پیدا نکرده بود.
چمدان را باز کردم. با دیدن وسایل داخلش بغض گلویم را چنگ زد.
یاد حرف نسرین که گفت ٫٫یکم وسیله برای خودت بردار ٫٫
من بلوز و شلواری برداشتم. آن را هم گوشه اتاق جا گذاشتمش چون قصدم این بود حالا که از داماد اجباری خبری نیست و من با عمو و زن عمو به خانه شان می روم با آنها هم بر میگردم.
چون در سرم فکرهای دیگری بود. این آمدن را جوری ادب و احترام به خانواده شوهر قلمداد می کردم.
ولی وسایل داخل چمدان چیز دیگری میگفت. اشک نیش زد. لبم را به دندان گرفتم چشمانم را با درد بستم. اجازه پیش روی به اشکهایم ندادم.
نگاهی به محتویات داخل چمدان انداختم. نمیدانم کار که بود؛ ولی هرکه بود فکر همه جا را کرده بود.
از لباس راحتی تا مجلسی حتی لیف و صابون و شامپو هم برایم گذاشته بود. این برای من یعنی پایان برگشت به خانه پدری ....
#سال_سکوت
در حال تجزیه و تحلیل جمله آخرش ٫٫چمدونت اونجاست٫٫ بودم.
با همان صدای پایین که برای بیدار نشدن کودکش بود گفت:
« میخوای برق آشپزخونه رو روشن کنم؟»
نگاهم را به چمدانی که گفت دادم. در تاریک روشن پذیرایی که به لطف چراغ بیرون از پشت پرده ها ، اطراف قابل تشخیص بود ؛ از اینجا نو بودنش معلوم بود. سری به علامت نه تکان دادم.
دلم برای چندمین بار در این دو روز برای خودم سوخت. سراغ چمدان رفتم که کنار دیوار پشت راه پله ها گذاشته بودند. شبیه چمدان نسترن بود. دست روی دسته اش گذاشتم. خودش بود. با دیدن تیکی که کنار دسته اش بود. مطمئن شدم. آن را فروشنده با ماژیک روی دسته چمدان کشیده بود.
خوب یادم است که چقدر سر رنگ و کیفیت چمدان با فروشنده صحبت کرد آخر هم فروشنده با ماژیک علامتی روی دسته چمدان گذاشت تا خیال نسترن برای عوض نشدنش راحت باشد. چون خرید های دیگری هم داشتیم و اولین جایی که رفته بودیم مغازه کیف و چمدان بود.
این را هم یادم هست نسترن به کار فروشنده اعتراض کرد. او هم گفت٫٫ یک پنبه الکلی کن بکش روش پاک میشه ٫٫
با این حرف خیال نسترن را راحت کرد ؛ ولی انگار هنوز نسترن فرصت پاک کردن علامت را پیدا نکرده بود.
چمدان را باز کردم. با دیدن وسایل داخلش بغض گلویم را چنگ زد.
یاد حرف نسرین که گفت ٫٫یکم وسیله برای خودت بردار ٫٫
من بلوز و شلواری برداشتم. آن را هم گوشه اتاق جا گذاشتمش چون قصدم این بود حالا که از داماد اجباری خبری نیست و من با عمو و زن عمو به خانه شان می روم با آنها هم بر میگردم.
چون در سرم فکرهای دیگری بود. این آمدن را جوری ادب و احترام به خانواده شوهر قلمداد می کردم.
ولی وسایل داخل چمدان چیز دیگری میگفت. اشک نیش زد. لبم را به دندان گرفتم چشمانم را با درد بستم. اجازه پیش روی به اشکهایم ندادم.
نگاهی به محتویات داخل چمدان انداختم. نمیدانم کار که بود؛ ولی هرکه بود فکر همه جا را کرده بود.
از لباس راحتی تا مجلسی حتی لیف و صابون و شامپو هم برایم گذاشته بود. این برای من یعنی پایان برگشت به خانه پدری ....
👍3😢1
#پارت۵۲
#سال_سکوت
با همان چشمان پر اشک که نه بیرون می ریخت؛ نه راه برگشت داشت. لباس راحتی برداشتم. با پشت دست پاکشان کردم. با سری پر از فکر و خیال گوشه آشپزخانه لباسهایم را عوض کردم.
وقتی برگشتم. زن جوان را دیدم که از حیاط آمد. به رختخواب پهن شده اشاره کرد. گفت:
« اگر سردت میشه لحاف بیارم»
باز هم زبانم کار نمیکرد. در دلم ٫٫ تو این گرما؟!٫٫ متعجبی گفتم. در جوابش تنها سری به علامت نه جنباندم.
زن جوان در حالی که کنار کودکش دراز می کشید. خمیازه کشان گفت:
« آبی چیزی خواستی تو یخچال هست»
باز هم هیچ نگفتم. اینبار گیج بودم. آنهم از حضورش کنار خودم!
باز سرم پر شد از افکار جورواجور ، اینبار رسم و رسوماتی که بود؛ امان از داستانهایی که خوانده بودم. حرفهایی که شنیده بودم.
اگر رسم و رسومات را در نظر می گرفتیم. دختر و پسر پیش هم می خوابیدند.
اگر طبق داستانها و حرفهای دیگران پیش می رفتیم. باز هم همان بود. ولی انگار اینجا داستان فرق می کرد. برخلاف داستانهای خونبسی که خوانده و در این دو روز شنیده بودم.
مردی می آمد؛ آنهم هم سن پدرش که از گریه های دختر و نخواستنش کار به توهین و فحاشی و کتکاری میرسید و ....
ولی اینجا با تمام اجبارش از داماد خبری نبود. چه خوشحال بودم. در دلم سور و ساطی از شادی برپا بود. به روی خودم نیاوردم. آرام در رختخواب خزیدم.
ولی فکر و خیال های جورواجور که دست بردار نبودند. از حال و هوای خانه مان گرفته تا افراد این خانه و زن جوان که تا به این ساعت کنارم بود. نمیدانستم هدفش از کنار من بودن چه بود! ولی هر چه که بود ترس از تنهایی را کم کرده بود.
آنقدر فکر و خیال کردم تا چشمانم سنگین شده روی هم افتاد.
با صدای گریه کودک ، ترسیده ، چشم باز کردم. با دیدن فضای ناشناس شوکه به اطرافم نگاه کردم. هوا هنوز گرگ و میش بود. با دیدن زن جوان که با حالی خواب و بیدار در حال آرام کردن کودکش بود.
سرنوشت نامعلومم پیش چشمم آمد یادم انداخت کجا هستم. دوباره بغض گلویم را فشرد. اشک قصد بارانی کردن چشمانم را داشت. نگاهم را به سقف دادم. تا چشمانم با گریه حال زارم را بیشتر از این جار نزنند.
بیصدا در جایم ماندم. زن جوان بعد از کمی تلاش کودکش را خواباند. خودش هم به خواب رفت.
من ماندم با افکاری که هرکجایش را میگرفتم از جای دیگر نشتی می کرد.
#سال_سکوت
با همان چشمان پر اشک که نه بیرون می ریخت؛ نه راه برگشت داشت. لباس راحتی برداشتم. با پشت دست پاکشان کردم. با سری پر از فکر و خیال گوشه آشپزخانه لباسهایم را عوض کردم.
وقتی برگشتم. زن جوان را دیدم که از حیاط آمد. به رختخواب پهن شده اشاره کرد. گفت:
« اگر سردت میشه لحاف بیارم»
باز هم زبانم کار نمیکرد. در دلم ٫٫ تو این گرما؟!٫٫ متعجبی گفتم. در جوابش تنها سری به علامت نه جنباندم.
زن جوان در حالی که کنار کودکش دراز می کشید. خمیازه کشان گفت:
« آبی چیزی خواستی تو یخچال هست»
باز هم هیچ نگفتم. اینبار گیج بودم. آنهم از حضورش کنار خودم!
باز سرم پر شد از افکار جورواجور ، اینبار رسم و رسوماتی که بود؛ امان از داستانهایی که خوانده بودم. حرفهایی که شنیده بودم.
اگر رسم و رسومات را در نظر می گرفتیم. دختر و پسر پیش هم می خوابیدند.
اگر طبق داستانها و حرفهای دیگران پیش می رفتیم. باز هم همان بود. ولی انگار اینجا داستان فرق می کرد. برخلاف داستانهای خونبسی که خوانده و در این دو روز شنیده بودم.
مردی می آمد؛ آنهم هم سن پدرش که از گریه های دختر و نخواستنش کار به توهین و فحاشی و کتکاری میرسید و ....
ولی اینجا با تمام اجبارش از داماد خبری نبود. چه خوشحال بودم. در دلم سور و ساطی از شادی برپا بود. به روی خودم نیاوردم. آرام در رختخواب خزیدم.
ولی فکر و خیال های جورواجور که دست بردار نبودند. از حال و هوای خانه مان گرفته تا افراد این خانه و زن جوان که تا به این ساعت کنارم بود. نمیدانستم هدفش از کنار من بودن چه بود! ولی هر چه که بود ترس از تنهایی را کم کرده بود.
آنقدر فکر و خیال کردم تا چشمانم سنگین شده روی هم افتاد.
با صدای گریه کودک ، ترسیده ، چشم باز کردم. با دیدن فضای ناشناس شوکه به اطرافم نگاه کردم. هوا هنوز گرگ و میش بود. با دیدن زن جوان که با حالی خواب و بیدار در حال آرام کردن کودکش بود.
سرنوشت نامعلومم پیش چشمم آمد یادم انداخت کجا هستم. دوباره بغض گلویم را فشرد. اشک قصد بارانی کردن چشمانم را داشت. نگاهم را به سقف دادم. تا چشمانم با گریه حال زارم را بیشتر از این جار نزنند.
بیصدا در جایم ماندم. زن جوان بعد از کمی تلاش کودکش را خواباند. خودش هم به خواب رفت.
من ماندم با افکاری که هرکجایش را میگرفتم از جای دیگر نشتی می کرد.
👍5❤1
🌱
در این روز دل انگیز
برایت آرزو دارم
چو باران، آبی و زیبا
بباری شادمانه روی گرد غم
برایت آرزو دارم
سعادت را ، طراوت را
بهشت و بهترینِ بهترین ها را
روزتون پر از بهترین لحظه ها
🌱@shaadizendgi🌱
در این روز دل انگیز
برایت آرزو دارم
چو باران، آبی و زیبا
بباری شادمانه روی گرد غم
برایت آرزو دارم
سعادت را ، طراوت را
بهشت و بهترینِ بهترین ها را
روزتون پر از بهترین لحظه ها
🌱@shaadizendgi🌱
🥰1😍1
🌱
۱۰ دلیل که لازم نیست همه از زندگیتون خبر داشته باشند:
۱. همه از خوشحالی شما خوشحال نمیشن.
بعضی چیزهای خوب، توی سکوت امنترن
۲. هرچی کمتر توضیح بدید، آرامش بیشتری دارید
لازم نیست برای هر تصمیمی جواب پس بدید
۳. برنامهها قبل از عملی شدن، بهتره خصوصی بمونن
اول انجامش بدید، بعد اگر خواستید دربارهش حرف بزنید
۴. آدمها با اطلاعات کمتر، کمتر دخالت میکنن
خیلی از دخالتها از جایی شروع میشن که زیادی از خودمون گفتم
۵. همه ظرفیت شنیدن مشکلاتتون رو ندارند
درددل کردن با آدم اشتباه، گاهی خودش یه مشکل تازه میسازه
۶. رابطههاتون به تماشاگر احتیاج ندارن.
هرچه بین دو نفره، لازم نیست موضوع نظرخواهی از بقیه بشه
۷. مرز داشتن باعث میشه جدیتر گرفته بشید
قرار نیست همه به تمام بخشهای زندگی شما دسترسی داشته باشند
۸. کمتر خودتون رو با بقیه مقایسه میکنید
وقتی برای دیده شدن زندگی نکنید، بیشتر برای خودتون زندگی میکنید
۹. بعضی خوشحالیها وقتی خصوصی میمونن، شیرینترن
هر اتفاق قشنگی لازم نیست تبدیل به خبر عمومی بشه
۱۰. زندگی خصوصی، ذهن آرومتری می سازه.
گاهی بهترین حس دنیا اینه که چیزهایی داشته باشید که فقط خودتون و آدمهای نزدیکتون ازش خبر دارن
همهچیز پنهانکاری نیست؛ بعضی چیزها فقط حریم شخصیه
🌱@shaadizendgi🌱
۱۰ دلیل که لازم نیست همه از زندگیتون خبر داشته باشند:
۱. همه از خوشحالی شما خوشحال نمیشن.
بعضی چیزهای خوب، توی سکوت امنترن
۲. هرچی کمتر توضیح بدید، آرامش بیشتری دارید
لازم نیست برای هر تصمیمی جواب پس بدید
۳. برنامهها قبل از عملی شدن، بهتره خصوصی بمونن
اول انجامش بدید، بعد اگر خواستید دربارهش حرف بزنید
۴. آدمها با اطلاعات کمتر، کمتر دخالت میکنن
خیلی از دخالتها از جایی شروع میشن که زیادی از خودمون گفتم
۵. همه ظرفیت شنیدن مشکلاتتون رو ندارند
درددل کردن با آدم اشتباه، گاهی خودش یه مشکل تازه میسازه
۶. رابطههاتون به تماشاگر احتیاج ندارن.
هرچه بین دو نفره، لازم نیست موضوع نظرخواهی از بقیه بشه
۷. مرز داشتن باعث میشه جدیتر گرفته بشید
قرار نیست همه به تمام بخشهای زندگی شما دسترسی داشته باشند
۸. کمتر خودتون رو با بقیه مقایسه میکنید
وقتی برای دیده شدن زندگی نکنید، بیشتر برای خودتون زندگی میکنید
۹. بعضی خوشحالیها وقتی خصوصی میمونن، شیرینترن
هر اتفاق قشنگی لازم نیست تبدیل به خبر عمومی بشه
۱۰. زندگی خصوصی، ذهن آرومتری می سازه.
گاهی بهترین حس دنیا اینه که چیزهایی داشته باشید که فقط خودتون و آدمهای نزدیکتون ازش خبر دارن
همهچیز پنهانکاری نیست؛ بعضی چیزها فقط حریم شخصیه
🌱@shaadizendgi🌱
Telegram
زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی)
لینک ناشناس
https://t.me/BChatBot?start=sc-439085-tA6UibK
https://t.me/BChatBot?start=sc-439085-tA6UibK
👍2👏1
#پارت۵۳
#سال_سکوت
نمیدانم چقدر گذشت. هنوز تکلیفم با خواب و بیداری معلوم نبود. باز کودک بیدار شد. بدون گریه!
اینبار با صداهای نامفهومی که شبیه ٫٫مامان٫٫ بود.
زن جوان هم برخاست. با خنده کودکش را که روی شکمش بود ؛ در آغوش گرفت. بوسید. قربان صدقه اش رفت. تماشایان میکردم.
سنگینی نگاهم را احساس کرد. با همان صورت بشاش از ذوق کودکش «سلام» ی گفت.
در جایم نشستم. در جوابش « سلام» ی گفتم. صدایم ضعیف بود. نمیدانم به گوشش رسید یانه!
همانطور که می نشست و کودکش را در آغوش میکشید. « خوبی؟» گفت.
خوب نبودم. دلم می خواست لب باز کنم و از حال خراب و سرنوشتی که نمیدانستم چه خواهد شد بگویم. از دلتنگی ام برای خانه مان بگویم و....
ولی نه زبانم جان تکان خوردن داشت. نه خودم حس و حال حرف زدن داشتم. جدا از اینها اصلا نمیدانستم این زن کیست و چه میخواهد ؛ که از دیشب کنار من مانده. آیا واقعا دخترشان است. شاید هم عروسشان باشد.
اگر دخترشان باشد ٫٫ خواهرشوهر است ٫٫ و یک حکایتی دارد؛ اگر عروسشان باشد ٫٫ جاری است ٫٫ و آن خودش حکایت دیگری دارد.
همراه تکان ریزی که به سرم دادم « ممنون »ی گفتم.
در حالی که کودکش را به صورتش میفشرد. برخاست و با گفتن « ساکش پایینه برم این خوشگله رو عوض کنم » بوسه دیگری روی صورت کودکش کاشت. پایین رفت.
****
هنوز در رختخوابم نشسته بودم. جدا از ترسی که داشتم. با وجود گرما هم نتوانستم خوب بخوابم.
صدایی که از برنامه تلویزیونی پایین به گوش می رسید. نشان از بیداری اهل خانه و سحر خیزیشان می داد. مانده بودم چه کنم. مینا هم رفته بود. نمیدانستم حالا تنها چه کنم. در این سه روز او بود که رابط بین من و اهل خانه بود ؛ زحمت آوردن صبحانه و ناهار و شام را می کشید.
حالا در نبود او نمی دانستم چه کنم. بلاتکلیف تر از قبل شده بودم.
بعد از کلی فکر و بالا و پایین کردن موضوع تصمیم گرفتم. پایین بروم. تا آخر عمر که نمیتوانم این بالا بمانم.
اول و آخر که باید با آنها روبه رو شوم. نفسی گرفتم. رختخوابم را جمع کرده. آبی به دست و صورتم زدم. لباس مناسبی پوشیدم. با هزار سلام و صلوات پایین رفتم.
از وسط پله ها بخشی از مبلهای راحتی و میز تلویزیون دیده میشد. پایین تر که رفتم. فضای بیشتری از پذیرایی قابل روئیت بود. یک دست مبل سلطنتی طلایی با رویه های کرم طلایی آنطرف پذیرایی قرارداشت. تابلو فرش بزرگی هم با منظره طبیعت روی دیوار خودنمایی میکرد.
پشت مبلهای راحتی آشپزخانه قرار داشت. صدای گفتگو از آنجا بود.
#سال_سکوت
نمیدانم چقدر گذشت. هنوز تکلیفم با خواب و بیداری معلوم نبود. باز کودک بیدار شد. بدون گریه!
اینبار با صداهای نامفهومی که شبیه ٫٫مامان٫٫ بود.
زن جوان هم برخاست. با خنده کودکش را که روی شکمش بود ؛ در آغوش گرفت. بوسید. قربان صدقه اش رفت. تماشایان میکردم.
سنگینی نگاهم را احساس کرد. با همان صورت بشاش از ذوق کودکش «سلام» ی گفت.
در جایم نشستم. در جوابش « سلام» ی گفتم. صدایم ضعیف بود. نمیدانم به گوشش رسید یانه!
همانطور که می نشست و کودکش را در آغوش میکشید. « خوبی؟» گفت.
خوب نبودم. دلم می خواست لب باز کنم و از حال خراب و سرنوشتی که نمیدانستم چه خواهد شد بگویم. از دلتنگی ام برای خانه مان بگویم و....
ولی نه زبانم جان تکان خوردن داشت. نه خودم حس و حال حرف زدن داشتم. جدا از اینها اصلا نمیدانستم این زن کیست و چه میخواهد ؛ که از دیشب کنار من مانده. آیا واقعا دخترشان است. شاید هم عروسشان باشد.
اگر دخترشان باشد ٫٫ خواهرشوهر است ٫٫ و یک حکایتی دارد؛ اگر عروسشان باشد ٫٫ جاری است ٫٫ و آن خودش حکایت دیگری دارد.
همراه تکان ریزی که به سرم دادم « ممنون »ی گفتم.
در حالی که کودکش را به صورتش میفشرد. برخاست و با گفتن « ساکش پایینه برم این خوشگله رو عوض کنم » بوسه دیگری روی صورت کودکش کاشت. پایین رفت.
****
هنوز در رختخوابم نشسته بودم. جدا از ترسی که داشتم. با وجود گرما هم نتوانستم خوب بخوابم.
صدایی که از برنامه تلویزیونی پایین به گوش می رسید. نشان از بیداری اهل خانه و سحر خیزیشان می داد. مانده بودم چه کنم. مینا هم رفته بود. نمیدانستم حالا تنها چه کنم. در این سه روز او بود که رابط بین من و اهل خانه بود ؛ زحمت آوردن صبحانه و ناهار و شام را می کشید.
حالا در نبود او نمی دانستم چه کنم. بلاتکلیف تر از قبل شده بودم.
بعد از کلی فکر و بالا و پایین کردن موضوع تصمیم گرفتم. پایین بروم. تا آخر عمر که نمیتوانم این بالا بمانم.
اول و آخر که باید با آنها روبه رو شوم. نفسی گرفتم. رختخوابم را جمع کرده. آبی به دست و صورتم زدم. لباس مناسبی پوشیدم. با هزار سلام و صلوات پایین رفتم.
از وسط پله ها بخشی از مبلهای راحتی و میز تلویزیون دیده میشد. پایین تر که رفتم. فضای بیشتری از پذیرایی قابل روئیت بود. یک دست مبل سلطنتی طلایی با رویه های کرم طلایی آنطرف پذیرایی قرارداشت. تابلو فرش بزرگی هم با منظره طبیعت روی دیوار خودنمایی میکرد.
پشت مبلهای راحتی آشپزخانه قرار داشت. صدای گفتگو از آنجا بود.
👍5👌2❤1
🌱
واژهها جهت میدن…
همونے میشہ ڪہ مدام بہ زبون میاری
از خوبے بگو تا راهش باز بشه
از امید بگو تا دنبالت بیاد...
حتے شوخیهامون رو هم
با ڪلمات روشن انتخاب ڪنیم.
روزتون سرشار از فڪرهای خوب و اتفاقهای نیڪ
🌱@shaadizendgi🌱
واژهها جهت میدن…
همونے میشہ ڪہ مدام بہ زبون میاری
از خوبے بگو تا راهش باز بشه
از امید بگو تا دنبالت بیاد...
حتے شوخیهامون رو هم
با ڪلمات روشن انتخاب ڪنیم.
روزتون سرشار از فڪرهای خوب و اتفاقهای نیڪ
🌱@shaadizendgi🌱
🥰1😍1
#پارت۵۴
#سال_سکوت
همانطور که آرام قدم بر می داشتم. چشم از در اتاقی که کنار آشپزخانه قرار داشت گرفتم. نفسی که در این همین چند دقیقه سنگین شده بود را آرام و بیصدا بیرون فرستادم. با دیدن زن و مردی که دو طرف سفره کوچکی مشغول خوردن صبحانه بودند. دستی به شالم کشیدم. گرد پیری روی موهایشان نشسته بود. « سلام» ی گفتم.
زن ، ترسیده «هی....» گفت. دست روی سینه اش گذاشت. مرد نگاهم کرد آرام « سلام» گفت.
هردو بی حرف نگاهم کردند. آنی ابروهای زن بهم گره خورد. اخمهای زن و چهره گرفته اش نشان نارضایتیش از حضور من را میداد.
پشیمان شدم از آمدنم. چیزی نگذشت زن به تندی که نشان از نارضایتی و خشمش بود از جایش برخاست. بیرون رفت. مرد سری به دو طرف تکان داد. نمیدانم این کارش از روی تاسف برای رفتار زن بود یا حضور من! با دست اشاره کرد بنشینم.
آرام ولی با دلی پر از اضطراب و تشویش کنار سفره کوچکشان نشستم. دستم به سفره نمی رفت. کمی بعد مرد هم بلند شد. بیرون رفت.
بغض باز به گلویم چنگ زد. یکی دو لقمه آنهم برای اینکه ضعف نکنم از نان و پنیر خوردم.
کمی گذشت. نیامدند. با برخوردی که داشتند مطمئن بودم برای صبحانه نخواهند آمد. سفره را جمع کردم.
مانده بودم مابقی کره و مربا و پنیر نیم خورده را چه کنم. روی کابینت گذاشتم. استکانها و چاقوها را شستم. از پنجره آشپزخانه دیدم زن و مرد باهم حرف می زدند. پشتشان به من بود ولی با تمام اینها ناراحتیشان از حضورم مشخص بود. با دلی پر از درد بیرون رفتم.
اینجا بود که درد بلاتکلیفی را بیشتر از قبل حس کردم.
باز برگشتم گوشه آشپزخانه روی صندلی که طرح و رنگ و تعداد کمش نشان از قدیمی بودنش داشت؛ نشستم. با لک آبی که روی میز شیشه ای خشک شده مشغول شدم. دورش دایره کشیدم. شبیه گل شد.
با صدای ناهنجار و بلندی که از برخورد در به دیوار بود. ترسیده شانه هایم بالا پرید؛ چشمانم را بستم. دستم هنوز دور لک آب بود. نگاهم را به سمت صدا دادم. زن اخموتر از قبل برگشت. از اینجا هم معلوم بود گریه کرده است.
به آشپزخانه آمد. من از جایم برخاسته « سلام » گفتم. که بر اثر ترس بود.
#سال_سکوت
همانطور که آرام قدم بر می داشتم. چشم از در اتاقی که کنار آشپزخانه قرار داشت گرفتم. نفسی که در این همین چند دقیقه سنگین شده بود را آرام و بیصدا بیرون فرستادم. با دیدن زن و مردی که دو طرف سفره کوچکی مشغول خوردن صبحانه بودند. دستی به شالم کشیدم. گرد پیری روی موهایشان نشسته بود. « سلام» ی گفتم.
زن ، ترسیده «هی....» گفت. دست روی سینه اش گذاشت. مرد نگاهم کرد آرام « سلام» گفت.
هردو بی حرف نگاهم کردند. آنی ابروهای زن بهم گره خورد. اخمهای زن و چهره گرفته اش نشان نارضایتیش از حضور من را میداد.
پشیمان شدم از آمدنم. چیزی نگذشت زن به تندی که نشان از نارضایتی و خشمش بود از جایش برخاست. بیرون رفت. مرد سری به دو طرف تکان داد. نمیدانم این کارش از روی تاسف برای رفتار زن بود یا حضور من! با دست اشاره کرد بنشینم.
آرام ولی با دلی پر از اضطراب و تشویش کنار سفره کوچکشان نشستم. دستم به سفره نمی رفت. کمی بعد مرد هم بلند شد. بیرون رفت.
بغض باز به گلویم چنگ زد. یکی دو لقمه آنهم برای اینکه ضعف نکنم از نان و پنیر خوردم.
کمی گذشت. نیامدند. با برخوردی که داشتند مطمئن بودم برای صبحانه نخواهند آمد. سفره را جمع کردم.
مانده بودم مابقی کره و مربا و پنیر نیم خورده را چه کنم. روی کابینت گذاشتم. استکانها و چاقوها را شستم. از پنجره آشپزخانه دیدم زن و مرد باهم حرف می زدند. پشتشان به من بود ولی با تمام اینها ناراحتیشان از حضورم مشخص بود. با دلی پر از درد بیرون رفتم.
اینجا بود که درد بلاتکلیفی را بیشتر از قبل حس کردم.
باز برگشتم گوشه آشپزخانه روی صندلی که طرح و رنگ و تعداد کمش نشان از قدیمی بودنش داشت؛ نشستم. با لک آبی که روی میز شیشه ای خشک شده مشغول شدم. دورش دایره کشیدم. شبیه گل شد.
با صدای ناهنجار و بلندی که از برخورد در به دیوار بود. ترسیده شانه هایم بالا پرید؛ چشمانم را بستم. دستم هنوز دور لک آب بود. نگاهم را به سمت صدا دادم. زن اخموتر از قبل برگشت. از اینجا هم معلوم بود گریه کرده است.
به آشپزخانه آمد. من از جایم برخاسته « سلام » گفتم. که بر اثر ترس بود.
😢6❤1👍1
🌱
لحظه های امروز،
خاطرات فردا خواهند شد
خوب یا بد،
از همه لحظه ها لذت ببرید
چون هدیه زندگی،
خود زندگی است…
روزتون سرشار از شادی و آرامش
🌱@shaadizendgi🌱
لحظه های امروز،
خاطرات فردا خواهند شد
خوب یا بد،
از همه لحظه ها لذت ببرید
چون هدیه زندگی،
خود زندگی است…
روزتون سرشار از شادی و آرامش
🌱@shaadizendgi🌱
❤2🥰1
🌱
اشو میگه:
ميليونها انسان تصميم گرفتهاند كه ديگر
احساساتى نباشند. پوست كلفت شدند تا ديگر كسى نتواند
آزارشان دهد، امّا به بهايى گزاف! كسى نمیتواند
آزارشان دهد، امّا دیگر كسى هم نمیتواندشادشان كند...
بستن گارد احساسی شاید باعث بشه که دیگه درد نکشین،
اما بی حسی از درد بدتره..
🌱@shaadizendgi🌱
اشو میگه:
ميليونها انسان تصميم گرفتهاند كه ديگر
احساساتى نباشند. پوست كلفت شدند تا ديگر كسى نتواند
آزارشان دهد، امّا به بهايى گزاف! كسى نمیتواند
آزارشان دهد، امّا دیگر كسى هم نمیتواندشادشان كند...
بستن گارد احساسی شاید باعث بشه که دیگه درد نکشین،
اما بی حسی از درد بدتره..
🌱@shaadizendgi🌱
Telegram
زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی)
لینک ناشناس
https://t.me/BChatBot?start=sc-439085-tA6UibK
https://t.me/BChatBot?start=sc-439085-tA6UibK
👍2
#پارت۵۵
#سال_سکوت
باز هم سلامم بی جواب ماند. زن در کابینتی را باز کرد. محکم بهم کوبید. فاصله باز و بسته کردنش به ثانیه هم نکشید. بیرون رفت.
از صدای بدش ناخواسته صورتم جمع شد. شانه هایم بال پرید.
با نگاهم دنبالش کردم. به سمت پله ها رفت. من تازه اتاق دیگری را که آنطرف بود دیدم. نزدیک زیر پله هم دری قرار داشت. زن داخل آن شد. کمی بعد با کیسه برنجی برگشت. احتمالا آنجا هم انباری بود. با این تفاوت که مواد غذایی را آنجا نگهداری می کنند. من در سرم به دنبال این بودم روشنایی اتاق از کجاست؟
از راه رفتن زن مشخص بود آوردن کیسه برایش سخت است. خواستم به کمکش بروم. ترسیدم. برخورد بدتری داشته باشد. همانجا سرجایم ماندم.
بی تفاوت از کنارم رد شد. در اصل نادیدهام گرفت. کیسه را کنار اجاق گاز گذاشت. با چاقو نخ سر کیسه را باز کرد. لگنی برداشت. چند پیمانه برنج ریخت. پشت به من مشغول شستن شد. داخل لگن برنج خیس شده ، نمک ریخت. سری به قابلمه روی گاز زد. مطمئنا خورشت بود ولی بوی خاصی نداشت تا بفهمم چیست.
نگاهی به بساط صبحانه که روی کابینت گذاشته بودم کرد. به تندی که نشان از عصبانیتش داشت. آنها را برداشت و سمت یخچال رفت. با آرنج هرچند سخت در یخچال را باز کرد. کمی بعد با ظرفهای خالیشان برگشت مشغول شستنشان شد. تمام این کارها را با عصبانیت انجام داد. من آنجا همچون کودکی ترسیده ناخنهایم را به کف دستم میفشردم.
باز بی اعتنا از کنارم گذشت. کمی بعد صدای جاروبرقی آمد. دیدمش در حال جاروکشیدن دست به چشمانش می کشید. گریه می کرد.
دلم گرفت. از اینکه حضور من باعث ناراحتیش شده بود. این آزارم می داد. دلم میخواست حرفی میزد تا برایش میگفتم من هم با رضایت و دل خوشی اینجا نیامده ام. ولی نه او حرفی زد!
نه من جرئت گفتن حرفی را داشتم!
#سال_سکوت
باز هم سلامم بی جواب ماند. زن در کابینتی را باز کرد. محکم بهم کوبید. فاصله باز و بسته کردنش به ثانیه هم نکشید. بیرون رفت.
از صدای بدش ناخواسته صورتم جمع شد. شانه هایم بال پرید.
با نگاهم دنبالش کردم. به سمت پله ها رفت. من تازه اتاق دیگری را که آنطرف بود دیدم. نزدیک زیر پله هم دری قرار داشت. زن داخل آن شد. کمی بعد با کیسه برنجی برگشت. احتمالا آنجا هم انباری بود. با این تفاوت که مواد غذایی را آنجا نگهداری می کنند. من در سرم به دنبال این بودم روشنایی اتاق از کجاست؟
از راه رفتن زن مشخص بود آوردن کیسه برایش سخت است. خواستم به کمکش بروم. ترسیدم. برخورد بدتری داشته باشد. همانجا سرجایم ماندم.
بی تفاوت از کنارم رد شد. در اصل نادیدهام گرفت. کیسه را کنار اجاق گاز گذاشت. با چاقو نخ سر کیسه را باز کرد. لگنی برداشت. چند پیمانه برنج ریخت. پشت به من مشغول شستن شد. داخل لگن برنج خیس شده ، نمک ریخت. سری به قابلمه روی گاز زد. مطمئنا خورشت بود ولی بوی خاصی نداشت تا بفهمم چیست.
نگاهی به بساط صبحانه که روی کابینت گذاشته بودم کرد. به تندی که نشان از عصبانیتش داشت. آنها را برداشت و سمت یخچال رفت. با آرنج هرچند سخت در یخچال را باز کرد. کمی بعد با ظرفهای خالیشان برگشت مشغول شستنشان شد. تمام این کارها را با عصبانیت انجام داد. من آنجا همچون کودکی ترسیده ناخنهایم را به کف دستم میفشردم.
باز بی اعتنا از کنارم گذشت. کمی بعد صدای جاروبرقی آمد. دیدمش در حال جاروکشیدن دست به چشمانش می کشید. گریه می کرد.
دلم گرفت. از اینکه حضور من باعث ناراحتیش شده بود. این آزارم می داد. دلم میخواست حرفی میزد تا برایش میگفتم من هم با رضایت و دل خوشی اینجا نیامده ام. ولی نه او حرفی زد!
نه من جرئت گفتن حرفی را داشتم!
😭5😢2❤1👍1
🌱
صبحی را آرزو میکنم
که بیدار شویم و ببینیم؛
بیخیالترین آدمِ رویِ زمین شدهایم
و هیچ چیز، برایمان مهم نیست!
بیتفاوت شده باشیم
به غصهها، به رنجها و مصیبتها.
لم داده باشیم گوشهای
و همینطور بیدلیل؛
حالِمان خوب باشد...
#نرگس_صرافیان_طوفان
#روزتون_پر_از_دلخوشی
🌱@shaadizendgi🌱
صبحی را آرزو میکنم
که بیدار شویم و ببینیم؛
بیخیالترین آدمِ رویِ زمین شدهایم
و هیچ چیز، برایمان مهم نیست!
بیتفاوت شده باشیم
به غصهها، به رنجها و مصیبتها.
لم داده باشیم گوشهای
و همینطور بیدلیل؛
حالِمان خوب باشد...
#نرگس_صرافیان_طوفان
#روزتون_پر_از_دلخوشی
🌱@shaadizendgi🌱
🥰1😍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌱
مواظب آدم های
صبور و مهربون زندگیتون باشین . .
اگر بمانند برای همیشه است
واگر بروند میروند که دیگر برنگردد!
بساطِ زرنگی هاتونو اطراف آدم هایِ
ساده و مهربون پهن نکنین، انصاف نیست!
🌱@shaadizendgi🌱
مواظب آدم های
صبور و مهربون زندگیتون باشین . .
اگر بمانند برای همیشه است
واگر بروند میروند که دیگر برنگردد!
بساطِ زرنگی هاتونو اطراف آدم هایِ
ساده و مهربون پهن نکنین، انصاف نیست!
🌱@shaadizendgi🌱
👏2👍1
#پارت۵۶
#سال_سکوت
صدای زنگ تلفن بلند شد. صدای جارو هم قطع شد. دیدم زن با همان چهره گرفته روی مبل راحتی نزدیک اپن نشست. میز تلفنشان آنجا بود. مشغول صحبت شد. بعد از سلام و احوالپرسی جویای حال چندنفری که گفت شد. کمی بعد برایشان دعای خیر کرد. بعد از آن سر جنباند و آه های سوزناک کشید. در ادامه صحبتش گلایه کرد از حاج قربان نامی که این نان را او در دامنشان گذاشته و صدای ناله و نفرینش بلند شد. «خیرنبینن ایشالله ... الهی ذلیل بشه که جوان نازنینم رو فرستاد سینه قبرستون... الهی از زندگیش خیر نبینه ...الهی که خیر از جوانیش نبینه و.... »
دلم گرفت. تمام آه و ناله ها و نفرینها برای برادرم مهرداد بود. اویی که در تمام بازجویی ها و ملاقاتش با وکیل و خانواده گفته بود عمدی در کار نبوده. از یک بگو مگو ساده کار به کتکاری رسیده و....
دلم میخواست بگویم خیالت راحت ، نفرینها و آه و ناله هایت زودتر از آنچه که بخواهی دامنش را گرفته ؛ _با حرفهای مامان که از شکستگی و رنجوری مهرداد میگفت_ جوانی و شادابیش را که زندان گرفته. به لطف همین زندان رفتن کارش را از دست داده و زندگیش هم در حال فروپاشی است.
ولی چه فایده! با این اوضاع و احوال نه این زن گوش شنوایی داشت. نه من زبان گویایی ....
مطمئنا نانی هم که در دامنشان گذاشته شده بود من بودم. از درد و غصه لبم را به دندان کشیدم. اشکی از گوشه چشمم سر خورد.
تلفنش تمام شد. ولی گریه هایش ادامه داشت. تا جایی که احساس کردم نفسش بالا نمی آید.
یاد مامان افتادم که در این شرایط فشارش بالا می رفت. چندباری هم کارش به دکتر و درمانگاه و یکی و دوبار هم به بیمارستان و بستری شدن کشید. با همان چشمان اشکی و دل پر دردی که سعی میکردم صدایش بلند نشود. لیوان آبی برایش بردم. نخورد.
آرام و ترسیده از اینکه حالش بدتر شود. کمی آب به صورتش پاشیدم. در حالی که موهایش را از روی صورتش کنار می زدم گفتم:
« گریه نکنید حالتون بد میشه »
بدون اینکه چشمانش را باز کند دستم را پس زد. با حرکت دستش خواست دور بمانم. من حساب کار دستم آمد. لیوان را کنار تلفن گذاشته از آنجا دور شدم.
****
#سال_سکوت
صدای زنگ تلفن بلند شد. صدای جارو هم قطع شد. دیدم زن با همان چهره گرفته روی مبل راحتی نزدیک اپن نشست. میز تلفنشان آنجا بود. مشغول صحبت شد. بعد از سلام و احوالپرسی جویای حال چندنفری که گفت شد. کمی بعد برایشان دعای خیر کرد. بعد از آن سر جنباند و آه های سوزناک کشید. در ادامه صحبتش گلایه کرد از حاج قربان نامی که این نان را او در دامنشان گذاشته و صدای ناله و نفرینش بلند شد. «خیرنبینن ایشالله ... الهی ذلیل بشه که جوان نازنینم رو فرستاد سینه قبرستون... الهی از زندگیش خیر نبینه ...الهی که خیر از جوانیش نبینه و.... »
دلم گرفت. تمام آه و ناله ها و نفرینها برای برادرم مهرداد بود. اویی که در تمام بازجویی ها و ملاقاتش با وکیل و خانواده گفته بود عمدی در کار نبوده. از یک بگو مگو ساده کار به کتکاری رسیده و....
دلم میخواست بگویم خیالت راحت ، نفرینها و آه و ناله هایت زودتر از آنچه که بخواهی دامنش را گرفته ؛ _با حرفهای مامان که از شکستگی و رنجوری مهرداد میگفت_ جوانی و شادابیش را که زندان گرفته. به لطف همین زندان رفتن کارش را از دست داده و زندگیش هم در حال فروپاشی است.
ولی چه فایده! با این اوضاع و احوال نه این زن گوش شنوایی داشت. نه من زبان گویایی ....
مطمئنا نانی هم که در دامنشان گذاشته شده بود من بودم. از درد و غصه لبم را به دندان کشیدم. اشکی از گوشه چشمم سر خورد.
تلفنش تمام شد. ولی گریه هایش ادامه داشت. تا جایی که احساس کردم نفسش بالا نمی آید.
یاد مامان افتادم که در این شرایط فشارش بالا می رفت. چندباری هم کارش به دکتر و درمانگاه و یکی و دوبار هم به بیمارستان و بستری شدن کشید. با همان چشمان اشکی و دل پر دردی که سعی میکردم صدایش بلند نشود. لیوان آبی برایش بردم. نخورد.
آرام و ترسیده از اینکه حالش بدتر شود. کمی آب به صورتش پاشیدم. در حالی که موهایش را از روی صورتش کنار می زدم گفتم:
« گریه نکنید حالتون بد میشه »
بدون اینکه چشمانش را باز کند دستم را پس زد. با حرکت دستش خواست دور بمانم. من حساب کار دستم آمد. لیوان را کنار تلفن گذاشته از آنجا دور شدم.
****
😭4
🌱
هرصبح
که ازخواب بیدارمی شوی
درنظر بیاور چه سعادتیست
زنده بودن ،نفس کشیدن
محبت کردن و عشق ورزیدن!
شکر کن خدایت را
برای بیداری دوباره
آدینه اتون پرخنده
🌱@shaadizendgi🌱
هرصبح
که ازخواب بیدارمی شوی
درنظر بیاور چه سعادتیست
زنده بودن ،نفس کشیدن
محبت کردن و عشق ورزیدن!
شکر کن خدایت را
برای بیداری دوباره
آدینه اتون پرخنده
🌱@shaadizendgi🌱
🥰1🤩1
🌱
نبخشیدن،
باعث کوچک شدن افق نگاهت و پر شدن فضای ذهنت از چیزهایی میشود که هیچ نیازی به آنها نداری.
میبخشی چون به اندازه کافی قوی هستی که درک کنی.
همه آدمها ممکن است خطا کنند.
بخشیدن هدیهای است که تو به خودت میدهی.
بخشیدن شبیه آزاد کردن
یک زندانی از قفس است،
و آن زندانی کسی نیست جز خودت!
🌱@shaadizendgi🌱
نبخشیدن،
باعث کوچک شدن افق نگاهت و پر شدن فضای ذهنت از چیزهایی میشود که هیچ نیازی به آنها نداری.
میبخشی چون به اندازه کافی قوی هستی که درک کنی.
همه آدمها ممکن است خطا کنند.
بخشیدن هدیهای است که تو به خودت میدهی.
بخشیدن شبیه آزاد کردن
یک زندانی از قفس است،
و آن زندانی کسی نیست جز خودت!
🌱@shaadizendgi🌱
Telegram
زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی)
لینک ناشناس
https://t.me/BChatBot?start=sc-439085-tA6UibK
https://t.me/BChatBot?start=sc-439085-tA6UibK
👏2👍1
#پارت۵۷
#سال_سکوت
دو روزی به همین منوال گذشت. بی اعتنایی و ناله و نفرینهایی که در حضور دوست و آشنایی که به خانه شان میآمد. یا مخاطبین تلفنی برقرار بود. هر چه فکر میکردم حق من نبود. ولی ناچار به تحملش بودم. از بیکاری و یکجا نشستن خسته شده بودم. برخلاف خانه مان که دنبال کمی خلوت و آرامش بودم. اینجا زیادی ساکت بود. نمیدانم همیشه اینجور بود یا با آمدن من بقیه قید اینجا آمدن را زده بودند. با توجه به گفته های مینا فهمیده بودم خانواده کم جمعیتی نیستند. پنج فرزند بودند. جدا از برادرش که مرحوم شده بود. دو خواهر و دو برادر بودند. ولی جز مینا و پسرش و پدر و مادرش هیچکدامشان را ندیده بودم. حتی مردی را که اسم همسر را یدک می کشید. از این بابت بسیار خوشحال بودم.
خیلی وقتها آنقَدَر فکر و خیال می کردم که خسته میشدم. از خانه و خواهر و برادر و مدرسه و دوستانم گرفته تا همسایه ها به همهشان فکر میکردم و دلتنگ همهشان بودم. حتی دلتنگ کتاب و دفترهایم و معلمان مان بودم. جوری شده بود که دلم برای اخم و تخمهای معاون بداخلاقمان و غرغرهای سرایدار مدرسه مان هم تنگ شده بود.
یاد حرف معلم زبانمان افتادم که میگفت ٫٫ایتقدر غر نزنید ، روزی برسه که دلتون برای همین درس مزخرف زبان هم تنگ بشه ٫٫ و چه زود من دلتنگ کلاس و درس زبان شده بودم.
هیچ وقت فکر نمیکردم بیکاری اینقدر خسته کننده باشد.
با آمدن مینا حالم بهتر شد. هرچند پیش مادرش اجازه ابرازش را نداشتم. و اینکه با مینا هم آنقَدَر راحت نبودم. ولی حضورش برایم خوشایند بود. مینا پسرش را به مادرش سپرد و او را به خانه همسایه شان فرستاد. تا به قول خودش توی دست و پا نباشند. با کمک هم خانه را برای عصر که جلسه قرآن زنانه بود آماده کردیم. من بعد از چندروز آشپزی کردم.
همه چیز خوب بود تا وقتی مهمانها آمدند. نگاهشان آزارم می داد. مخصوصا وقتی پچپچ کنان سر در گوش هم میبردند. مطمئنا از من می گفتند. این را از نگاهشان میفهمیدم. برای همین خودم را در آشپزخانه مشغول کردم. تا وقتی مهمانان عزم رفتن کردند. چند نفری باقی ماندند. مشغول صحبت شدند. نفرین و ناله های زن بلند شد. من داخل آشپزخانه شنیدم. غمگین تر از قبل
خودم را مشغول شستن و جمع و جور کردن وسایل کردم. بغضم در حال فروپاشی بود که مینا آمد. برای کودکش شیشه شیری آماده کرد. منه پر غصه را مخاطب قرارداده گفت:
« نیهاد رو میبری بخوابونیش؟»
#سال_سکوت
دو روزی به همین منوال گذشت. بی اعتنایی و ناله و نفرینهایی که در حضور دوست و آشنایی که به خانه شان میآمد. یا مخاطبین تلفنی برقرار بود. هر چه فکر میکردم حق من نبود. ولی ناچار به تحملش بودم. از بیکاری و یکجا نشستن خسته شده بودم. برخلاف خانه مان که دنبال کمی خلوت و آرامش بودم. اینجا زیادی ساکت بود. نمیدانم همیشه اینجور بود یا با آمدن من بقیه قید اینجا آمدن را زده بودند. با توجه به گفته های مینا فهمیده بودم خانواده کم جمعیتی نیستند. پنج فرزند بودند. جدا از برادرش که مرحوم شده بود. دو خواهر و دو برادر بودند. ولی جز مینا و پسرش و پدر و مادرش هیچکدامشان را ندیده بودم. حتی مردی را که اسم همسر را یدک می کشید. از این بابت بسیار خوشحال بودم.
خیلی وقتها آنقَدَر فکر و خیال می کردم که خسته میشدم. از خانه و خواهر و برادر و مدرسه و دوستانم گرفته تا همسایه ها به همهشان فکر میکردم و دلتنگ همهشان بودم. حتی دلتنگ کتاب و دفترهایم و معلمان مان بودم. جوری شده بود که دلم برای اخم و تخمهای معاون بداخلاقمان و غرغرهای سرایدار مدرسه مان هم تنگ شده بود.
یاد حرف معلم زبانمان افتادم که میگفت ٫٫ایتقدر غر نزنید ، روزی برسه که دلتون برای همین درس مزخرف زبان هم تنگ بشه ٫٫ و چه زود من دلتنگ کلاس و درس زبان شده بودم.
هیچ وقت فکر نمیکردم بیکاری اینقدر خسته کننده باشد.
با آمدن مینا حالم بهتر شد. هرچند پیش مادرش اجازه ابرازش را نداشتم. و اینکه با مینا هم آنقَدَر راحت نبودم. ولی حضورش برایم خوشایند بود. مینا پسرش را به مادرش سپرد و او را به خانه همسایه شان فرستاد. تا به قول خودش توی دست و پا نباشند. با کمک هم خانه را برای عصر که جلسه قرآن زنانه بود آماده کردیم. من بعد از چندروز آشپزی کردم.
همه چیز خوب بود تا وقتی مهمانها آمدند. نگاهشان آزارم می داد. مخصوصا وقتی پچپچ کنان سر در گوش هم میبردند. مطمئنا از من می گفتند. این را از نگاهشان میفهمیدم. برای همین خودم را در آشپزخانه مشغول کردم. تا وقتی مهمانان عزم رفتن کردند. چند نفری باقی ماندند. مشغول صحبت شدند. نفرین و ناله های زن بلند شد. من داخل آشپزخانه شنیدم. غمگین تر از قبل
خودم را مشغول شستن و جمع و جور کردن وسایل کردم. بغضم در حال فروپاشی بود که مینا آمد. برای کودکش شیشه شیری آماده کرد. منه پر غصه را مخاطب قرارداده گفت:
« نیهاد رو میبری بخوابونیش؟»
👍3💔2
🌱
بوم روزتون رنگین
طرح زمینه اش مهربانی
لحظه هاتون
پراز اتفاقات قشنگ
افکار بلندتان سبز
و دلتان به پاکی آسمان
روزتون سرشار از معجزهی خدا
🌱@shaadizendgi🌱
بوم روزتون رنگین
طرح زمینه اش مهربانی
لحظه هاتون
پراز اتفاقات قشنگ
افکار بلندتان سبز
و دلتان به پاکی آسمان
روزتون سرشار از معجزهی خدا
🌱@shaadizendgi🌱
🥰1😍1
🌱
مراقب همنشینهای خودتون باشید، سلولهای عصبی خاصی در مغز هست به نام نورونهای آینهای که وظیفهشون تقلید ناآگاهانه از رفتار دیگرانه، مثل خمیازه، نورونهای آینهای مغزتون بدون آگاهی خودتون شما رو شبیه اطرافیانتون میکنن، با هر شخصی توی یک محیط نباشید، هر شخصی رو به حریم امنتون راه ندید.
این یعنی زندگی آگاهانه...
🌱@shaadizendgi🌱
مراقب همنشینهای خودتون باشید، سلولهای عصبی خاصی در مغز هست به نام نورونهای آینهای که وظیفهشون تقلید ناآگاهانه از رفتار دیگرانه، مثل خمیازه، نورونهای آینهای مغزتون بدون آگاهی خودتون شما رو شبیه اطرافیانتون میکنن، با هر شخصی توی یک محیط نباشید، هر شخصی رو به حریم امنتون راه ندید.
این یعنی زندگی آگاهانه...
🌱@shaadizendgi🌱
Telegram
زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی)
لینک ناشناس
https://t.me/BChatBot?start=sc-439085-tA6UibK
https://t.me/BChatBot?start=sc-439085-tA6UibK
👍1👌1