اپیلوگ | ستایش عبدی
30 subscribers
36 photos
1 link
اینجا فقط می‌نویسم.
@Set_abdi

اینجا هم رمانس می‌نویسم https://t.me/Tokyoset
Download Telegram
منظومه

از تو پرسیدم
سیاره‌ها چگونه می چرخند؟

دست‌هایم را گرفتی
و چرخش سیاره‌ها در آسمان
را نشانم دادی.

تو می‌دانستی
من هم می‌دانستم
سیاره‌ها بهانه بودند.

بعد از آن
مدت ها
خواب دست‌های تو را می‌دیدم
که می‌گفتی
سیاره‌ها این‌طرفی
می‌چرخند.

ستایش عبدی
اردیبهشت سال پنج
اینترنت که ضعیف می‌شود.
وویس را نه که ارسال کنم، آن را می‌زایم. بچه که همان وویس باشد، اغلب از دست می‌رود.

#غر
اگر بخواهم آنچه را که به حرکتم درمی‌آورد درک کنم، آنچه را که سردرگم می‌کند، آنچه به درد مبتلایم می‌کند، هر آنچه مرا به واکنش وا‌ می‌دارد، باید همه‌ی آن‌ها را در قالب کلمات بریزم. نوشتن تنها راه من است برای جذب کردن و سامان دادن زندگی. در غیر این صورت، زندگی مرا می‌ترساند، سخت اندوهگینم می‌کند.

از کتاب به عبارت دیگر
جومپا لاهیری
پایان دنیا


دری در جهان نیست که مرا به شگفتی ببرد. به قطاری مرموز و رویایی. درهای جهان محو شده‌اند. همه‌چیز خاموش شده. من اینجا هستم. در باجه‌ی تلفن. منتظر تلفن. منتظر برگشتن به زندگی. کل شهر خاموش است. تلفن زنگ نمی‌زند. گریه می‌کنم. تاریکی به تنم راه می‌یابد. تمام تنم سیاه می‌شود. دری در جهان نیست جز در باجه تلفن. سلانه سلانه به سمت خانه می‌روم. در مارپیچ پله‌ها بلعیده می‌شوم. خوراک رنج می‌شوم. خان مرده. مادرم مرده. تنها در جهان، در باجه‌ی تلفن است.


ستایش عبدی
مشاهدات امروز:

۱.مردی متالیکا گوش می‌داد و بلند می‌خواند:
Nothing else matter...
۲.مردی از ساختمان گیم‌نت سرفه می‌کرد.
۳.پسری در راسته‌‌ی خیابان تک‌ چرخ می‌زد.
۴. عنکبوت بزرگی روی دستم نشست و وحشت کردم.(نمی‌دانم چرا مادرم از وحشت من تعجب کرد نکنه من زن عنکبوتی‌ام؟)
۵.گربه‌ای که در کیف پت پسری بود، مدام میو می‌کرد.(حالا می‌دانم چرا گربه‌ی خانگی را بیرون نمی‌برند.)
۶.راننده‌ی اسنپ پیچ گوشتی داد شیشه را پایین بدهیم.( راستش ترسیدم)
Burial Mound
Lin Hai
اسم شب:صعود قلعه‌ی یخی.
#روزگفتار
یکم
روایت داستان کوتاه«کاهو»
از «هاروکی موراکامی»
1
مردی که از زحل آمده...


بر پوستم سکونت دارد
مردی که آهسته حرف می‌زند
و احساساتش از چشم‌هایش ناپیداست
مردی که از زحل آمده...

بر پوستم سکونت دارد
مردی که سیاره‌ها را نشانم می‌دهد
در خانه‌ی کدو تنبل‌ها
او عامل اختلال ستارگان است.
بر شانه‌هایش دو ماه می‌بینم
بر انگشت‌هایش پیچک بنفش مغربی
وقتی سورتمه‌ی گرگ‌ها را می‌راند.
مردی که از زحل آمده....


ستایش عبدی
1
ستایش و مصائب نوشتن


گاهی فکر می‌کنم چطور راهم رسید به ادبیات؟ شاید خوش‌شانس بودم چون همیشه زود متوجه می‌شدم کجا بمانم، کجا بروم، هرچند به شهودم توجه نکرده و نمی‌کنم.
از دوران راهنمایی که معلم انشا و املا، که ازقضا معلم حرفه و فن هم بود و جانش به لب رسید تا بافتنی یادم داد.(اگر حالا دیده بودم که خیاطی را هم سال‌ها پیش فرا گرفتم تعجب می‌کرد.)
می‌گفت: تو نباف و بیا بنویس. در املا از انشا هم بهتر بودم. هر هفته یکشنبه، متصدی کتابخانه برای زنگ وسط بودم چراکه اولین ثبت نامی کلاس بودم. زنگ دوم املا، چون بیست املای بیست داشتم پشت سرهم، املاهای بقیه را تصحیح می‌کردم. زنگ آخر انشا، معلمم بعدتر از مقدمه‌های طولانی‌ام خرده گرفت. گفت: چرا سر اصل مطلب نمی‌‌ری؟؟نمی‌دانم منظور را رساندم یا نه من در آن برهه بسیار بسیار درسخوان بودم.

ادامه دارد...
1
اسم شب: شکارچی.
برگرفته از پیاده‌روی شبانه.
1
در لس‌آنجلس می‌خوابم و
همچنان به تو می‌اندیشم.

#براتیگان
اسم شب: لس‌آنجلس.
نارنج

شبی که با لنگرود گریستی، لنگرود نبودی اما لنگرود بودی. از پ. پرسیدی لنگرود چه بویی داره. فکر کردی لنگرود بوی نارنج بده هم دوستش نداری. چون با لنگرود گریستی. تو اوج لنگرود گریستی. لنگرود شد سیلی و پرده گوشت پاره شد. حالا امشب اینجا نشستی و یاد لنگرود افتادی و گریستنی هم در کار نیست و باز به لنگرود فکر می‌کنی. به اینکه الانم وقت گریستنه، دیگه با لنگرود گریه نمی‌کنی. لنگرود میاد و میره. مثل هیپنوتیزم خوابت می‌بره اینم یه روش مقابله با رنجه.
به خودت میای. رنج دیروز و ماسیدن مرخصی فلانی رو با عادت ماهیانه‌ات پیوند می‌زنی، شاید راهی برای خروج از خودت پیدا کنی. بستنی پیناکودا می‌خوری. از زن بودن به ستوه میای. تصمیم می‌گیری امروز و فردا حرف نزنی. یاد سکندری می‌افتی و اینکه هنوز باید ادامه بدی. باید زنده بمونی. باید روزی به لنگرود بروی....

ستایش عبدی
تو به چی فکر می‌کنی وقتی به من فکر نمی‌کنی؟
🎄1
امروز دندان قروچه‌ی نوزاد بی‌دندانم!
تراکنش ناموفق

من هنوزم خودم نیستم. صبحگاه وقتی روح‌ سیالم از خواب به جسمم برمی‌گرده هنوزم خودم نیستم. خودم نیستم که بگم و شروع کنم از نوشتن تاریخچه و به پارک دهقان اشاره کنم و خنکای حاشیه‌ی ونک. که از پیچ امین‌الدوله بهارستان بارونی و نرفتن به پروانه نزدیک سعدی تا وقتی که جا افتاد تو باغ کتاب. از پیتزا خونه و هراس غدافروشی‌های امینی‌ طائمه‌ی تهرانپارس.
از فروشگاه بته جقه که جمع شد و شکر که جمع شد. از دانشکده هنر تا مترو توحید و تا آزادی. از اینکه تو راه دانشکده معماری رو یاد گرفتی و حالا از راه دانشکده معماری و آدم موردعلاقم توی آتلیه کنار دفتر آموزش هم بیزارم. میدون فردوسی باید برای من می‌موند. کمی پرسه در ویلا و خوشحالی فروشی رنگی رنگی سر ورودی سنایی. که باید آشوبم زیر بارون اردیبهشت قاب می‌شد.
که چطور از آدم داشته‌ این‌قدر متنفر و از آدم نداشته هیچوقت متنفر نباشی. من خودم نیستم به سال اگر بگویم شش سال و قبل از آن چهار سالی که دوستت داشتم و نداشتمت خودم بودم. شاعری که یقه دیپلمات آبی رنگ تو را مرتب می‌کرد و کوتاهی سپید هایش به شال گردن خاکستری‌ات سنجاق می‌شد. که من از داشته‌ام همیشه رنجیدم و شاکرم که تو نداشته‌ای ماندی که لبخندمی و هزار خاطره در من روشن می‌کنی. برای پاییز و پیراهن آبی تو و سارافون آبی من. برای لباس‌هایی که بی‌هوا یک‌رنگ بودن. برای شبهه های احتمالی که مزه‌ی ترس نمی‌دادند. من برای نداشتن تو ممنونم.
1
اسم شب: کرم چاله.
1
فراری


تم کافه همیشه تخمی است. درخت و درخت و برگ و زهرمار. پنکه سقفی مشرف به من به همه می‌خورد جز من. من با پنکه تمکین می‌کنم و پنکه با همه. ایسنا بالا می‌آید اصلا نمی‌دانم از کجا. فلانی مرده. فلانی را نمی‌شناسم. کافه شلوغ است. پسری که مشخصاً سن کمی دارد بهم زل زده.
همهمه همهمه. دلمم برای کافه‌ی خلوت جنگ تنگ می‌شود. چیز کیک نوتلا چونان نرم است که بستنی بنظر می‌آید. عموی کافه وحشیانه‌ سیگار می‌کشد. احتمالا وحشیانه به چیزهایی هم فکر می‌کند. سلامم خفای ذهنش را پاره می‌کند. فندک سیگار حضار .سیگار فندک حضار. از تراس به سالن می‌روم. ناراحتم که بخاطر دوستم در سالن ننشستم. در سالن اسموک آزاد نیست. با همین جمله شعبده کرده‌ام. ذانوی راستم درد می‌کند. کلسیم به مثابه مرفین. فردا شده است. قهوه‌ی گرم میخورم آرام میشوم. روی کاغذ 100*70 می‌افتم. متوجه می‌شوم ذهنم روی کاغذ درست پیاده نمی‌شود. پرنده وق‌وق می‌کند. گربه‌ی نارنجی میومیو می‌کند. آب‌نمک قرقره می‌کنم. نمک بر همه‌چیز دواست. چای و نبات مادربزرگ‌هایتان را کنار بگذارید.


ستایش عبدی
1