عصر قبح
چند روز پیش، پستی مزاحگونه جایی منتشر کردم. بعد خانوم مین گفت: برای چنین پستی لطفاً ری اکشن خنده را باز کنید عزیزم.
بعد راجعبه اینکه بعضی گفته و نوشتهها و طنز خارج از اخلاقش را همه نمیفهمند شاید هم به روی خود نمیآوردند، صحبت کردیم. رسیدیم به آنجا که من گفتم: آنها که گفتی در عصر قبح جا ماندهاند.
خانوم مین گفت: چیزی که گفتی چقدر زیبنده این اوضاع بود، آن طرف چت به سر خود میکوبید که نکند منحرف است و میخندید. برگشتم دیدم عصر قبح تعبیر جالبی بود. گرچه خودم دقت نکرده بودم.
همهی اینها آتشش از آنجا شروع شد که من راجعبه مکالمهای در فضای شهری چیزی نوشته بودم.
(قبح که خودش معنای ناپسند میدهد باید بگویم عصر بدون قبح. اما میتوانم که کنایه را به اسارت بگیرم.)
ستایش عبدی
چند روز پیش، پستی مزاحگونه جایی منتشر کردم. بعد خانوم مین گفت: برای چنین پستی لطفاً ری اکشن خنده را باز کنید عزیزم.
بعد راجعبه اینکه بعضی گفته و نوشتهها و طنز خارج از اخلاقش را همه نمیفهمند شاید هم به روی خود نمیآوردند، صحبت کردیم. رسیدیم به آنجا که من گفتم: آنها که گفتی در عصر قبح جا ماندهاند.
خانوم مین گفت: چیزی که گفتی چقدر زیبنده این اوضاع بود، آن طرف چت به سر خود میکوبید که نکند منحرف است و میخندید. برگشتم دیدم عصر قبح تعبیر جالبی بود. گرچه خودم دقت نکرده بودم.
همهی اینها آتشش از آنجا شروع شد که من راجعبه مکالمهای در فضای شهری چیزی نوشته بودم.
(قبح که خودش معنای ناپسند میدهد باید بگویم عصر بدون قبح. اما میتوانم که کنایه را به اسارت بگیرم.)
ستایش عبدی
براتیگان و رسوایی هپروتم
میآیم بنویسم. روی پشت بامم. از اینها که ممکن است از این طرف و آن طرفش بیافتی.
فرض میکنم روی برف خوابیدهام رو به آسمان، با سنگینترین لباسهایم. هرگاه غمگینم روی برف دراز میکشم. به درازا نمیکشد و آفتاب میآید. از آنجا خودم را به اقیانوس حواله میکنم. درست بخاطر دارم، زمستان پارسال یک نصفه روز کامل در اقیانوس نشسته بودم. شیههی نهنگها بیدارم میکند. والد ماهیان میشوم.
میآیم بنویسم. میخواهم در بابل باشم. هپروت براتیگانی. در بابل نیستم. من در هپروتهایم در بابل نیستم و برای این گریه میکنم. چشم هایم را که میبندم هنوز در هپروتی هستم که نامش بابل نیست. به روح براتیگان درود میفرستم و فکر میکنم هنوز هم بنظرش زیباترین زنان جهان، ژاپنی هستند؟
ستایش عبدی
خرداد سال پنج
میآیم بنویسم. روی پشت بامم. از اینها که ممکن است از این طرف و آن طرفش بیافتی.
فرض میکنم روی برف خوابیدهام رو به آسمان، با سنگینترین لباسهایم. هرگاه غمگینم روی برف دراز میکشم. به درازا نمیکشد و آفتاب میآید. از آنجا خودم را به اقیانوس حواله میکنم. درست بخاطر دارم، زمستان پارسال یک نصفه روز کامل در اقیانوس نشسته بودم. شیههی نهنگها بیدارم میکند. والد ماهیان میشوم.
میآیم بنویسم. میخواهم در بابل باشم. هپروت براتیگانی. در بابل نیستم. من در هپروتهایم در بابل نیستم و برای این گریه میکنم. چشم هایم را که میبندم هنوز در هپروتی هستم که نامش بابل نیست. به روح براتیگان درود میفرستم و فکر میکنم هنوز هم بنظرش زیباترین زنان جهان، ژاپنی هستند؟
ستایش عبدی
خرداد سال پنج
هبوط
قرینه میشوم. افکارم دو آدم میشود. دو نیم آدم یا دو آدم کامل اصلا از هرچیزی دوتا دوتا.
ورجه وورجه میروم در خودم. چیزی گم کردهام. سنجاق سینه مادر بزرگم که در سینه ام فرورفته را. پیدایش میکنم. تصمیم میگیرم عاقل باشم و این کتاب را تمام کنم اما به پیچهای سبزی که تو از آن پیدایی، فکر نکنم.
قرینه میشوم. افکارم دو آدم میشود. دو نیم آدم یا دو آدم کامل اصلا از هرچیزی دوتا دوتا.
ورجه وورجه میروم در خودم. چیزی گم کردهام. سنجاق سینه مادر بزرگم که در سینه ام فرورفته را. پیدایش میکنم. تصمیم میگیرم عاقل باشم و این کتاب را تمام کنم اما به پیچهای سبزی که تو از آن پیدایی، فکر نکنم.
اپیلوگ | ستایش عبدی
براتیگان و رسوایی هپروتم میآیم بنویسم. روی پشت بامم. از اینها که ممکن است از این طرف و آن طرفش بیافتی. فرض میکنم روی برف خوابیدهام رو به آسمان، با سنگینترین لباسهایم. هرگاه غمگینم روی برف دراز میکشم. به درازا نمیکشد و آفتاب میآید. از آنجا خودم…
Whale - iday
موسیقی نورا. روبیکا
برای وال شدن.
منظومه
از تو پرسیدم
سیارهها چگونه می چرخند؟
دستهایم را گرفتی
و چرخش سیارهها در آسمان
را نشانم دادی.
تو میدانستی
من هم میدانستم
سیارهها بهانه بودند.
بعد از آن
مدت ها
خواب دستهای تو را میدیدم
که میگفتی
سیارهها اینطرفی
میچرخند.
ستایش عبدی
اردیبهشت سال پنج
از تو پرسیدم
سیارهها چگونه می چرخند؟
دستهایم را گرفتی
و چرخش سیارهها در آسمان
را نشانم دادی.
تو میدانستی
من هم میدانستم
سیارهها بهانه بودند.
بعد از آن
مدت ها
خواب دستهای تو را میدیدم
که میگفتی
سیارهها اینطرفی
میچرخند.
ستایش عبدی
اردیبهشت سال پنج
اینترنت که ضعیف میشود.
وویس را نه که ارسال کنم، آن را میزایم. بچه که همان وویس باشد، اغلب از دست میرود.
#غر
وویس را نه که ارسال کنم، آن را میزایم. بچه که همان وویس باشد، اغلب از دست میرود.
#غر
اگر بخواهم آنچه را که به حرکتم درمیآورد درک کنم، آنچه را که سردرگم میکند، آنچه به درد مبتلایم میکند، هر آنچه مرا به واکنش وا میدارد، باید همهی آنها را در قالب کلمات بریزم. نوشتن تنها راه من است برای جذب کردن و سامان دادن زندگی. در غیر این صورت، زندگی مرا میترساند، سخت اندوهگینم میکند.
از کتاب به عبارت دیگر
جومپا لاهیری
از کتاب به عبارت دیگر
جومپا لاهیری
پایان دنیا
دری در جهان نیست که مرا به شگفتی ببرد. به قطاری مرموز و رویایی. درهای جهان محو شدهاند. همهچیز خاموش شده. من اینجا هستم. در باجهی تلفن. منتظر تلفن. منتظر برگشتن به زندگی. کل شهر خاموش است. تلفن زنگ نمیزند. گریه میکنم. تاریکی به تنم راه مییابد. تمام تنم سیاه میشود. دری در جهان نیست جز در باجه تلفن. سلانه سلانه به سمت خانه میروم. در مارپیچ پلهها بلعیده میشوم. خوراک رنج میشوم. خان مرده. مادرم مرده. تنها در جهان، در باجهی تلفن است.
ستایش عبدی
دری در جهان نیست که مرا به شگفتی ببرد. به قطاری مرموز و رویایی. درهای جهان محو شدهاند. همهچیز خاموش شده. من اینجا هستم. در باجهی تلفن. منتظر تلفن. منتظر برگشتن به زندگی. کل شهر خاموش است. تلفن زنگ نمیزند. گریه میکنم. تاریکی به تنم راه مییابد. تمام تنم سیاه میشود. دری در جهان نیست جز در باجه تلفن. سلانه سلانه به سمت خانه میروم. در مارپیچ پلهها بلعیده میشوم. خوراک رنج میشوم. خان مرده. مادرم مرده. تنها در جهان، در باجهی تلفن است.
ستایش عبدی
مشاهدات امروز:
۱.مردی متالیکا گوش میداد و بلند میخواند:
Nothing else matter...
۲.مردی از ساختمان گیمنت سرفه میکرد.
۳.پسری در راستهی خیابان تک چرخ میزد.
۴. عنکبوت بزرگی روی دستم نشست و وحشت کردم.(نمیدانم چرا مادرم از وحشت من تعجب کرد نکنه من زن عنکبوتیام؟)
۵.گربهای که در کیف پت پسری بود، مدام میو میکرد.(حالا میدانم چرا گربهی خانگی را بیرون نمیبرند.)
۶.رانندهی اسنپ پیچ گوشتی داد شیشه را پایین بدهیم.( راستش ترسیدم)
۱.مردی متالیکا گوش میداد و بلند میخواند:
Nothing else matter...
۲.مردی از ساختمان گیمنت سرفه میکرد.
۳.پسری در راستهی خیابان تک چرخ میزد.
۴. عنکبوت بزرگی روی دستم نشست و وحشت کردم.(نمیدانم چرا مادرم از وحشت من تعجب کرد نکنه من زن عنکبوتیام؟)
۵.گربهای که در کیف پت پسری بود، مدام میو میکرد.(حالا میدانم چرا گربهی خانگی را بیرون نمیبرند.)
۶.رانندهی اسنپ پیچ گوشتی داد شیشه را پایین بدهیم.( راستش ترسیدم)
اپیلوگ | ستایش عبدی
یک خرمن من، از سرم آویزان شده.
قرابت معناییام، تمکینم نمیشود.
مردی که از زحل آمده...
بر پوستم سکونت دارد
مردی که آهسته حرف میزند
و احساساتش از چشمهایش ناپیداست
مردی که از زحل آمده...
بر پوستم سکونت دارد
مردی که سیارهها را نشانم میدهد
در خانهی کدو تنبلها
او عامل اختلال ستارگان است.
بر شانههایش دو ماه میبینم
بر انگشتهایش پیچک بنفش مغربی
وقتی سورتمهی گرگها را میراند.
مردی که از زحل آمده....
ستایش عبدی
بر پوستم سکونت دارد
مردی که آهسته حرف میزند
و احساساتش از چشمهایش ناپیداست
مردی که از زحل آمده...
بر پوستم سکونت دارد
مردی که سیارهها را نشانم میدهد
در خانهی کدو تنبلها
او عامل اختلال ستارگان است.
بر شانههایش دو ماه میبینم
بر انگشتهایش پیچک بنفش مغربی
وقتی سورتمهی گرگها را میراند.
مردی که از زحل آمده....
ستایش عبدی
❤1
ستایش و مصائب نوشتن
گاهی فکر میکنم چطور راهم رسید به ادبیات؟ شاید خوششانس بودم چون همیشه زود متوجه میشدم کجا بمانم، کجا بروم، هرچند به شهودم توجه نکرده و نمیکنم.
از دوران راهنمایی که معلم انشا و املا، که ازقضا معلم حرفه و فن هم بود و جانش به لب رسید تا بافتنی یادم داد.(اگر حالا دیده بودم که خیاطی را هم سالها پیش فرا گرفتم تعجب میکرد.)
میگفت: تو نباف و بیا بنویس. در املا از انشا هم بهتر بودم. هر هفته یکشنبه، متصدی کتابخانه برای زنگ وسط بودم چراکه اولین ثبت نامی کلاس بودم. زنگ دوم املا، چون بیست املای بیست داشتم پشت سرهم، املاهای بقیه را تصحیح میکردم. زنگ آخر انشا، معلمم بعدتر از مقدمههای طولانیام خرده گرفت. گفت: چرا سر اصل مطلب نمیری؟؟نمیدانم منظور را رساندم یا نه من در آن برهه بسیار بسیار درسخوان بودم.
ادامه دارد...
گاهی فکر میکنم چطور راهم رسید به ادبیات؟ شاید خوششانس بودم چون همیشه زود متوجه میشدم کجا بمانم، کجا بروم، هرچند به شهودم توجه نکرده و نمیکنم.
از دوران راهنمایی که معلم انشا و املا، که ازقضا معلم حرفه و فن هم بود و جانش به لب رسید تا بافتنی یادم داد.(اگر حالا دیده بودم که خیاطی را هم سالها پیش فرا گرفتم تعجب میکرد.)
میگفت: تو نباف و بیا بنویس. در املا از انشا هم بهتر بودم. هر هفته یکشنبه، متصدی کتابخانه برای زنگ وسط بودم چراکه اولین ثبت نامی کلاس بودم. زنگ دوم املا، چون بیست املای بیست داشتم پشت سرهم، املاهای بقیه را تصحیح میکردم. زنگ آخر انشا، معلمم بعدتر از مقدمههای طولانیام خرده گرفت. گفت: چرا سر اصل مطلب نمیری؟؟نمیدانم منظور را رساندم یا نه من در آن برهه بسیار بسیار درسخوان بودم.
ادامه دارد...
❤1
نارنج
شبی که با لنگرود گریستی، لنگرود نبودی اما لنگرود بودی. از پ. پرسیدی لنگرود چه بویی داره. فکر کردی لنگرود بوی نارنج بده هم دوستش نداری. چون با لنگرود گریستی. تو اوج لنگرود گریستی. لنگرود شد سیلی و پرده گوشت پاره شد. حالا امشب اینجا نشستی و یاد لنگرود افتادی و گریستنی هم در کار نیست و باز به لنگرود فکر میکنی. به اینکه الانم وقت گریستنه، دیگه با لنگرود گریه نمیکنی. لنگرود میاد و میره. مثل هیپنوتیزم خوابت میبره اینم یه روش مقابله با رنجه.
به خودت میای. رنج دیروز و ماسیدن مرخصی فلانی رو با عادت ماهیانهات پیوند میزنی، شاید راهی برای خروج از خودت پیدا کنی. بستنی پیناکودا میخوری. از زن بودن به ستوه میای. تصمیم میگیری امروز و فردا حرف نزنی. یاد سکندری میافتی و اینکه هنوز باید ادامه بدی. باید زنده بمونی. باید روزی به لنگرود بروی....
ستایش عبدی
شبی که با لنگرود گریستی، لنگرود نبودی اما لنگرود بودی. از پ. پرسیدی لنگرود چه بویی داره. فکر کردی لنگرود بوی نارنج بده هم دوستش نداری. چون با لنگرود گریستی. تو اوج لنگرود گریستی. لنگرود شد سیلی و پرده گوشت پاره شد. حالا امشب اینجا نشستی و یاد لنگرود افتادی و گریستنی هم در کار نیست و باز به لنگرود فکر میکنی. به اینکه الانم وقت گریستنه، دیگه با لنگرود گریه نمیکنی. لنگرود میاد و میره. مثل هیپنوتیزم خوابت میبره اینم یه روش مقابله با رنجه.
به خودت میای. رنج دیروز و ماسیدن مرخصی فلانی رو با عادت ماهیانهات پیوند میزنی، شاید راهی برای خروج از خودت پیدا کنی. بستنی پیناکودا میخوری. از زن بودن به ستوه میای. تصمیم میگیری امروز و فردا حرف نزنی. یاد سکندری میافتی و اینکه هنوز باید ادامه بدی. باید زنده بمونی. باید روزی به لنگرود بروی....
ستایش عبدی