مکالمات اتوبوس
امروز سوار اتوبوس محلی شدم. من تنها مسافر مسیر بودم. آقایی قصد سوار شدن داشت. به راننده گفت: میری نماز جمعه؟
راننده درو بست. زیر لب فحش داد و گفت: باید با مترو بره. از اونجایی که داشتم از راننده شماره کارت میگرفتم، شاهد ماجرا بودم.
اومدم عقب نشستم. یه خانوم با کیف بزرگ سوار شد بعدتر هم یه خانوم دیگه. به موازات هم نشسته بودن. خانوم اولی گفت سلام خوبی؟
خانوم دومی گفت: سلام ممنون شما خوبی؟
خانوم اولی گفت: چندباری زنگ زدم همسرت برداشت...
خانوم دومی گفت: من نمیشناسمتون(باخنده)
اما خب خوبه به هم سلام کنیم.
خانوم اولی گفت: عسل طبیعی نمیخوای؟
خانوم دومی گفت: چطوریه؟
خانوم اولی از کیف بزرگش یه ظرف کوچیک عسل بیرون آورد. گفت: بزرگاشو فروختم همین مونده. پدر شوهرم زنبورداری داره. یه مدت خودش از اینا خورد فلان مرضش خوب شد.
خانوم دومی گفت: پسرم از خوانسار میاره.
راستش عسل دوست ندارم. گفت وسواس دارم، رماتیسم دارم.
خانوم اولی گفت: چرا خودتو اذیت میکنی فردا میخوای جواب خدا رو چی بدی به خودت ظلم میکنی با وسواس؟
خانوم دومی هم زیرلب گفت: دست خودم نیست...
پیاده شدم.
بنده از خدا باید طلبکار باشه یا خدا از بنده؟
اینجوری بود که یک بازاریاب قهار در لحظه به بدهکاری و بستانکاری بنده و خدا گریزی زد.
ستایش عبدی
#مشاهدات
امروز سوار اتوبوس محلی شدم. من تنها مسافر مسیر بودم. آقایی قصد سوار شدن داشت. به راننده گفت: میری نماز جمعه؟
راننده درو بست. زیر لب فحش داد و گفت: باید با مترو بره. از اونجایی که داشتم از راننده شماره کارت میگرفتم، شاهد ماجرا بودم.
اومدم عقب نشستم. یه خانوم با کیف بزرگ سوار شد بعدتر هم یه خانوم دیگه. به موازات هم نشسته بودن. خانوم اولی گفت سلام خوبی؟
خانوم دومی گفت: سلام ممنون شما خوبی؟
خانوم اولی گفت: چندباری زنگ زدم همسرت برداشت...
خانوم دومی گفت: من نمیشناسمتون(باخنده)
اما خب خوبه به هم سلام کنیم.
خانوم اولی گفت: عسل طبیعی نمیخوای؟
خانوم دومی گفت: چطوریه؟
خانوم اولی از کیف بزرگش یه ظرف کوچیک عسل بیرون آورد. گفت: بزرگاشو فروختم همین مونده. پدر شوهرم زنبورداری داره. یه مدت خودش از اینا خورد فلان مرضش خوب شد.
خانوم دومی گفت: پسرم از خوانسار میاره.
راستش عسل دوست ندارم. گفت وسواس دارم، رماتیسم دارم.
خانوم اولی گفت: چرا خودتو اذیت میکنی فردا میخوای جواب خدا رو چی بدی به خودت ظلم میکنی با وسواس؟
خانوم دومی هم زیرلب گفت: دست خودم نیست...
پیاده شدم.
بنده از خدا باید طلبکار باشه یا خدا از بنده؟
اینجوری بود که یک بازاریاب قهار در لحظه به بدهکاری و بستانکاری بنده و خدا گریزی زد.
ستایش عبدی
#مشاهدات
دلم برایش تنگ میشود. حالتش هنگام خوابیدن یادم میآید. شب اول وقتی از خواب بیدار شدم، نتوانستم تشخیص دهم کجا هستم، چراغ توی سالن روشن مانده بود، نور از راهروی منتهی به اتاق رد میشد و پس از برخورد با چهارچوب در، کاشیهای روی زمین، قالیهای کوچک و تیرهای دیوار، رو به کاستی میرفت و ذرات کوچکش به اتاق میرسید.
ذرات نور در اتاق تاریک میچرخید. موهای پرپشت مسیاش از صورتش کنار رفته و روی شانههایش ریخته بود. پرتویی از نور از موهایش به شقیقهاش و از آنجا به شانهاش میتابید. دست راستش را روی بالش گذاشته و سرش را به آن تکیه داده بود. دست چپش را به جلو دراز کرده بود. سرشانهی گردش از لحاف بیرون مانده بود. لحاف با پیچ و تابی موجدار رویش را پوشانده بود. در اتاق نیمه تاریک، بدنش وارسته از هرچیزی میدرخشید.
بدنش را به چیزی درخشان، عاج فیل، نور مهتاب ، نقره، تنهی درختان سپیدار که زیر خورشید تابستان میدرخشند، مرجان های سرخ دریاهای جنوب تشبیه کرده بودم.
با او زندگی کرده بودم. عشقبازی آنطور که من میدانستم ، کار ساده و پیشپاافتادهای نبود. شنلی جادویی بود که مانند پارچهی ابریشمی چینیها با ظرافت دوخته شده بود.
#حیات_خانوم
#احمد_آلتان
ذرات نور در اتاق تاریک میچرخید. موهای پرپشت مسیاش از صورتش کنار رفته و روی شانههایش ریخته بود. پرتویی از نور از موهایش به شقیقهاش و از آنجا به شانهاش میتابید. دست راستش را روی بالش گذاشته و سرش را به آن تکیه داده بود. دست چپش را به جلو دراز کرده بود. سرشانهی گردش از لحاف بیرون مانده بود. لحاف با پیچ و تابی موجدار رویش را پوشانده بود. در اتاق نیمه تاریک، بدنش وارسته از هرچیزی میدرخشید.
بدنش را به چیزی درخشان، عاج فیل، نور مهتاب ، نقره، تنهی درختان سپیدار که زیر خورشید تابستان میدرخشند، مرجان های سرخ دریاهای جنوب تشبیه کرده بودم.
با او زندگی کرده بودم. عشقبازی آنطور که من میدانستم ، کار ساده و پیشپاافتادهای نبود. شنلی جادویی بود که مانند پارچهی ابریشمی چینیها با ظرافت دوخته شده بود.
#حیات_خانوم
#احمد_آلتان
ماهیسان
برای من غمگین نشو!
من نهنگ شده ام.
نهنگ شدن
از فرشته شدن بهتر است.
نهنگها کار نمیکنند.
برای من غمگین نشو
دیگر آزاد آزادم!
همانطور که آرزو داشتم
نهنگی تنها و آزاد..
ستایش عبدی
اول خرداد سال پنج
برای من غمگین نشو!
من نهنگ شده ام.
نهنگ شدن
از فرشته شدن بهتر است.
نهنگها کار نمیکنند.
برای من غمگین نشو
دیگر آزاد آزادم!
همانطور که آرزو داشتم
نهنگی تنها و آزاد..
ستایش عبدی
اول خرداد سال پنج
🐳2
اپیلوگ | ستایش عبدی
۱.یه پالونی هم داشت، ولی ما سوارش نشدیم. ۲.سگ بود، پارس نمیکرد. ۳.داشتن و نداشتن را آنکه ندارد، میفهمد.
مادرم، قابلهایست که مدام نگرانی میزاید.
دهانم؟ گورستان حرف.
دهانم؟ گورستان حرف.
❤1
اپیلوگ | ستایش عبدی
مادرم، قابلهایست که مدام نگرانی میزاید. دهانم؟ گورستان حرف.
یک خرمن من، از سرم آویزان شده.
❤1
عصر قبح
چند روز پیش، پستی مزاحگونه جایی منتشر کردم. بعد خانوم مین گفت: برای چنین پستی لطفاً ری اکشن خنده را باز کنید عزیزم.
بعد راجعبه اینکه بعضی گفته و نوشتهها و طنز خارج از اخلاقش را همه نمیفهمند شاید هم به روی خود نمیآوردند، صحبت کردیم. رسیدیم به آنجا که من گفتم: آنها که گفتی در عصر قبح جا ماندهاند.
خانوم مین گفت: چیزی که گفتی چقدر زیبنده این اوضاع بود، آن طرف چت به سر خود میکوبید که نکند منحرف است و میخندید. برگشتم دیدم عصر قبح تعبیر جالبی بود. گرچه خودم دقت نکرده بودم.
همهی اینها آتشش از آنجا شروع شد که من راجعبه مکالمهای در فضای شهری چیزی نوشته بودم.
(قبح که خودش معنای ناپسند میدهد باید بگویم عصر بدون قبح. اما میتوانم که کنایه را به اسارت بگیرم.)
ستایش عبدی
چند روز پیش، پستی مزاحگونه جایی منتشر کردم. بعد خانوم مین گفت: برای چنین پستی لطفاً ری اکشن خنده را باز کنید عزیزم.
بعد راجعبه اینکه بعضی گفته و نوشتهها و طنز خارج از اخلاقش را همه نمیفهمند شاید هم به روی خود نمیآوردند، صحبت کردیم. رسیدیم به آنجا که من گفتم: آنها که گفتی در عصر قبح جا ماندهاند.
خانوم مین گفت: چیزی که گفتی چقدر زیبنده این اوضاع بود، آن طرف چت به سر خود میکوبید که نکند منحرف است و میخندید. برگشتم دیدم عصر قبح تعبیر جالبی بود. گرچه خودم دقت نکرده بودم.
همهی اینها آتشش از آنجا شروع شد که من راجعبه مکالمهای در فضای شهری چیزی نوشته بودم.
(قبح که خودش معنای ناپسند میدهد باید بگویم عصر بدون قبح. اما میتوانم که کنایه را به اسارت بگیرم.)
ستایش عبدی
براتیگان و رسوایی هپروتم
میآیم بنویسم. روی پشت بامم. از اینها که ممکن است از این طرف و آن طرفش بیافتی.
فرض میکنم روی برف خوابیدهام رو به آسمان، با سنگینترین لباسهایم. هرگاه غمگینم روی برف دراز میکشم. به درازا نمیکشد و آفتاب میآید. از آنجا خودم را به اقیانوس حواله میکنم. درست بخاطر دارم، زمستان پارسال یک نصفه روز کامل در اقیانوس نشسته بودم. شیههی نهنگها بیدارم میکند. والد ماهیان میشوم.
میآیم بنویسم. میخواهم در بابل باشم. هپروت براتیگانی. در بابل نیستم. من در هپروتهایم در بابل نیستم و برای این گریه میکنم. چشم هایم را که میبندم هنوز در هپروتی هستم که نامش بابل نیست. به روح براتیگان درود میفرستم و فکر میکنم هنوز هم بنظرش زیباترین زنان جهان، ژاپنی هستند؟
ستایش عبدی
خرداد سال پنج
میآیم بنویسم. روی پشت بامم. از اینها که ممکن است از این طرف و آن طرفش بیافتی.
فرض میکنم روی برف خوابیدهام رو به آسمان، با سنگینترین لباسهایم. هرگاه غمگینم روی برف دراز میکشم. به درازا نمیکشد و آفتاب میآید. از آنجا خودم را به اقیانوس حواله میکنم. درست بخاطر دارم، زمستان پارسال یک نصفه روز کامل در اقیانوس نشسته بودم. شیههی نهنگها بیدارم میکند. والد ماهیان میشوم.
میآیم بنویسم. میخواهم در بابل باشم. هپروت براتیگانی. در بابل نیستم. من در هپروتهایم در بابل نیستم و برای این گریه میکنم. چشم هایم را که میبندم هنوز در هپروتی هستم که نامش بابل نیست. به روح براتیگان درود میفرستم و فکر میکنم هنوز هم بنظرش زیباترین زنان جهان، ژاپنی هستند؟
ستایش عبدی
خرداد سال پنج
هبوط
قرینه میشوم. افکارم دو آدم میشود. دو نیم آدم یا دو آدم کامل اصلا از هرچیزی دوتا دوتا.
ورجه وورجه میروم در خودم. چیزی گم کردهام. سنجاق سینه مادر بزرگم که در سینه ام فرورفته را. پیدایش میکنم. تصمیم میگیرم عاقل باشم و این کتاب را تمام کنم اما به پیچهای سبزی که تو از آن پیدایی، فکر نکنم.
قرینه میشوم. افکارم دو آدم میشود. دو نیم آدم یا دو آدم کامل اصلا از هرچیزی دوتا دوتا.
ورجه وورجه میروم در خودم. چیزی گم کردهام. سنجاق سینه مادر بزرگم که در سینه ام فرورفته را. پیدایش میکنم. تصمیم میگیرم عاقل باشم و این کتاب را تمام کنم اما به پیچهای سبزی که تو از آن پیدایی، فکر نکنم.
اپیلوگ | ستایش عبدی
براتیگان و رسوایی هپروتم میآیم بنویسم. روی پشت بامم. از اینها که ممکن است از این طرف و آن طرفش بیافتی. فرض میکنم روی برف خوابیدهام رو به آسمان، با سنگینترین لباسهایم. هرگاه غمگینم روی برف دراز میکشم. به درازا نمیکشد و آفتاب میآید. از آنجا خودم…
Whale - iday
موسیقی نورا. روبیکا
برای وال شدن.
منظومه
از تو پرسیدم
سیارهها چگونه می چرخند؟
دستهایم را گرفتی
و چرخش سیارهها در آسمان
را نشانم دادی.
تو میدانستی
من هم میدانستم
سیارهها بهانه بودند.
بعد از آن
مدت ها
خواب دستهای تو را میدیدم
که میگفتی
سیارهها اینطرفی
میچرخند.
ستایش عبدی
اردیبهشت سال پنج
از تو پرسیدم
سیارهها چگونه می چرخند؟
دستهایم را گرفتی
و چرخش سیارهها در آسمان
را نشانم دادی.
تو میدانستی
من هم میدانستم
سیارهها بهانه بودند.
بعد از آن
مدت ها
خواب دستهای تو را میدیدم
که میگفتی
سیارهها اینطرفی
میچرخند.
ستایش عبدی
اردیبهشت سال پنج
اینترنت که ضعیف میشود.
وویس را نه که ارسال کنم، آن را میزایم. بچه که همان وویس باشد، اغلب از دست میرود.
#غر
وویس را نه که ارسال کنم، آن را میزایم. بچه که همان وویس باشد، اغلب از دست میرود.
#غر
اگر بخواهم آنچه را که به حرکتم درمیآورد درک کنم، آنچه را که سردرگم میکند، آنچه به درد مبتلایم میکند، هر آنچه مرا به واکنش وا میدارد، باید همهی آنها را در قالب کلمات بریزم. نوشتن تنها راه من است برای جذب کردن و سامان دادن زندگی. در غیر این صورت، زندگی مرا میترساند، سخت اندوهگینم میکند.
از کتاب به عبارت دیگر
جومپا لاهیری
از کتاب به عبارت دیگر
جومپا لاهیری
پایان دنیا
دری در جهان نیست که مرا به شگفتی ببرد. به قطاری مرموز و رویایی. درهای جهان محو شدهاند. همهچیز خاموش شده. من اینجا هستم. در باجهی تلفن. منتظر تلفن. منتظر برگشتن به زندگی. کل شهر خاموش است. تلفن زنگ نمیزند. گریه میکنم. تاریکی به تنم راه مییابد. تمام تنم سیاه میشود. دری در جهان نیست جز در باجه تلفن. سلانه سلانه به سمت خانه میروم. در مارپیچ پلهها بلعیده میشوم. خوراک رنج میشوم. خان مرده. مادرم مرده. تنها در جهان، در باجهی تلفن است.
ستایش عبدی
دری در جهان نیست که مرا به شگفتی ببرد. به قطاری مرموز و رویایی. درهای جهان محو شدهاند. همهچیز خاموش شده. من اینجا هستم. در باجهی تلفن. منتظر تلفن. منتظر برگشتن به زندگی. کل شهر خاموش است. تلفن زنگ نمیزند. گریه میکنم. تاریکی به تنم راه مییابد. تمام تنم سیاه میشود. دری در جهان نیست جز در باجه تلفن. سلانه سلانه به سمت خانه میروم. در مارپیچ پلهها بلعیده میشوم. خوراک رنج میشوم. خان مرده. مادرم مرده. تنها در جهان، در باجهی تلفن است.
ستایش عبدی
مشاهدات امروز:
۱.مردی متالیکا گوش میداد و بلند میخواند:
Nothing else matter...
۲.مردی از ساختمان گیمنت سرفه میکرد.
۳.پسری در راستهی خیابان تک چرخ میزد.
۴. عنکبوت بزرگی روی دستم نشست و وحشت کردم.(نمیدانم چرا مادرم از وحشت من تعجب کرد نکنه من زن عنکبوتیام؟)
۵.گربهای که در کیف پت پسری بود، مدام میو میکرد.(حالا میدانم چرا گربهی خانگی را بیرون نمیبرند.)
۶.رانندهی اسنپ پیچ گوشتی داد شیشه را پایین بدهیم.( راستش ترسیدم)
۱.مردی متالیکا گوش میداد و بلند میخواند:
Nothing else matter...
۲.مردی از ساختمان گیمنت سرفه میکرد.
۳.پسری در راستهی خیابان تک چرخ میزد.
۴. عنکبوت بزرگی روی دستم نشست و وحشت کردم.(نمیدانم چرا مادرم از وحشت من تعجب کرد نکنه من زن عنکبوتیام؟)
۵.گربهای که در کیف پت پسری بود، مدام میو میکرد.(حالا میدانم چرا گربهی خانگی را بیرون نمیبرند.)
۶.رانندهی اسنپ پیچ گوشتی داد شیشه را پایین بدهیم.( راستش ترسیدم)
اپیلوگ | ستایش عبدی
یک خرمن من، از سرم آویزان شده.
قرابت معناییام، تمکینم نمیشود.
مردی که از زحل آمده...
بر پوستم سکونت دارد
مردی که آهسته حرف میزند
و احساساتش از چشمهایش ناپیداست
مردی که از زحل آمده...
بر پوستم سکونت دارد
مردی که سیارهها را نشانم میدهد
در خانهی کدو تنبلها
او عامل اختلال ستارگان است.
بر شانههایش دو ماه میبینم
بر انگشتهایش پیچک بنفش مغربی
وقتی سورتمهی گرگها را میراند.
مردی که از زحل آمده....
ستایش عبدی
بر پوستم سکونت دارد
مردی که آهسته حرف میزند
و احساساتش از چشمهایش ناپیداست
مردی که از زحل آمده...
بر پوستم سکونت دارد
مردی که سیارهها را نشانم میدهد
در خانهی کدو تنبلها
او عامل اختلال ستارگان است.
بر شانههایش دو ماه میبینم
بر انگشتهایش پیچک بنفش مغربی
وقتی سورتمهی گرگها را میراند.
مردی که از زحل آمده....
ستایش عبدی
❤1