اپیلوگ | ستایش عبدی
30 subscribers
36 photos
1 link
اینجا فقط می‌نویسم.
@Set_abdi

اینجا هم رمانس می‌نویسم https://t.me/Tokyoset
Download Telegram
reza-barahani-4
<unknown>
به درون می‌روم
مرا نخواهی یافت
حتی اگر شتابان بیایی...
1
متأسفم!
انگار در مصادره‌ات تعلل کرده‌ام.
به دریایی که نیست پرت شد. به هپروت. نمی‌دانست چطور قورت بدهد. سمت راست گلویش حرف های خودش با خودش، سمت چپ حرف‌های بیهوده‌تر. به تاریکی دریایی که نیست فکر کرد. آرام نشد. خوابید.
2
۱.یه پالونی هم داشت، ولی ما سوارش نشدیم.
۲.سگ بود، پارس نمی‌کرد.
۳.داشتن و نداشتن را آنکه ندارد، می‌فهمد.
1
قاصدک

هزار خاطره در سرش زنده شد. چرخیدن روی چرخ و فلک زمینی پیش‌دبستان، میزهای کوچک، بوی پاستل روغنی.
چرخید روی صندلی چرخدار میز اداری. چرخید و چرخید.
ماسک شغلی‌اش از صورتش افتاد، از راه کوچک پنجره از اداره گریخت.
پرواز کرد. چرخید. چرخید. پرواز کرد.
چشم باز کرد سوار بر اسب چرخان بود. با اسب چرخان در دشت صورتی دوید. مردی را بوسید. با مرد سوار بالن شد. چرخید و چرخید.

ستایش عبدی
ادامه دارد شاید
1
اسم شب: اشک‌های نامه شونده.
1
مکالمات اتوبوس

امروز سوار اتوبوس محلی شدم. من تنها مسافر مسیر بودم. آقایی قصد سوار شدن داشت. به راننده گفت: میری نماز جمعه؟
راننده درو بست. زیر لب فحش داد و گفت: باید با مترو بره. از اونجایی که داشتم از راننده شماره کارت می‌گرفتم، شاهد ماجرا بودم.

اومدم عقب نشستم. یه خانوم با کیف بزرگ سوار شد بعدتر هم یه خانوم دیگه. به موازات هم نشسته بودن. خانوم اولی گفت سلام خوبی؟
خانوم دومی گفت: سلام ممنون شما خوبی؟
خانوم اولی گفت: چندباری زنگ زدم همسرت برداشت...
خانوم دومی گفت: من نمیشناسمتون(باخنده)
اما خب خوبه به هم سلام کنیم.
خانوم اولی گفت: عسل طبیعی نمی‌خوای؟
خانوم دومی گفت: چطوریه؟
خانوم اولی از کیف بزرگش یه ظرف کوچیک عسل بیرون آورد. گفت: بزرگاشو فروختم همین مونده. پدر شوهرم زنبورداری داره. یه مدت خودش از اینا خورد فلان مرضش خوب شد.
خانوم دومی گفت: پسرم از خوانسار میاره.
راستش عسل دوست ندارم. گفت وسواس دارم، رماتیسم دارم.
خانوم اولی گفت: چرا خودتو اذیت می‌کنی فردا می‌خوای جواب خدا رو چی بدی به خودت ظلم می‌کنی با وسواس؟
خانوم دومی هم زیرلب گفت: دست خودم نیست...
پیاده شدم.
بنده از خدا باید طلبکار باشه یا خدا از بنده؟
اینجوری بود که یک بازاریاب قهار در لحظه به بدهکاری و بستانکاری بنده و خدا گریزی زد.


ستایش عبدی
#مشاهدات
دلم برایش تنگ می‌شود. حالتش هنگام خوابیدن یادم می‌آید. شب اول وقتی از خواب بیدار شدم، نتوانستم تشخیص دهم کجا هستم، چراغ توی سالن روشن مانده بود، نور از راهروی منتهی به اتاق رد می‌شد و پس از برخورد با چهارچوب در، کاشی‌های روی زمین، قالی‌های کوچک و تیرهای دیوار، رو به کاستی می‌رفت و ذرات کوچکش به اتاق می‌رسید.
ذرات نور در اتاق تاریک می‌چرخید. موهای پرپشت مسی‌اش از صورتش کنار رفته و روی شانه‌هایش ریخته بود. پرتویی از نور از موهایش به شقیقه‌اش و از آنجا به شانه‌اش می‌تابید. دست راستش را روی بالش گذاشته و سرش را به آن تکیه داده بود. دست چپش را به جلو دراز کرده بود. سرشانه‌ی گردش از لحاف بیرون مانده بود. لحاف با پیچ و تابی موج‌دار رویش را پوشانده بود. در اتاق نیمه تاریک، بدنش وارسته از هرچیزی می‌درخشید.
بدنش را به چیزی درخشان، عاج فیل، نور مهتاب ، نقره، تنه‌ی درختان سپیدار که زیر خورشید تابستان می‌درخشند، مرجان های سرخ دریاهای جنوب تشبیه کرده بودم.
با او زندگی کرده بودم. عشق‌بازی آن‌طور که من می‌دانستم ، کار ساده و پیش‌پاافتاده‌‌ای نبود. شنلی جادویی بود که مانند پارچه‌‌ی ابریشمی چینی‌ها با ظرافت دوخته شده بود.


#حیات_خانوم
#احمد_آلتان
اسم شب: پرتره‌ی صورت در خواب.
ماهی‌سان

برای من غمگین نشو!
من نهنگ شده ام.
نهنگ شدن
از فرشته شدن بهتر است.
نهنگ‌ها کار نمی‌کنند.
برای من غمگین نشو
دیگر آزاد آزادم!
همانطور که آرزو داشتم
نهنگی تنها و آزاد..

ستایش عبدی
اول خرداد سال پنج
🐳2
عصر قبح

چند روز پیش، پستی مزاح‌گونه جایی منتشر کردم. بعد خانوم مین گفت: برای چنین پستی لطفاً ری اکشن خنده را باز کنید عزیزم.
بعد راجع‌به اینکه بعضی گفته و نوشته‌ها و طنز خارج از اخلاقش را همه نمی‌فهمند شاید هم به روی خود نمی‌آوردند، صحبت کردیم. رسیدیم به آن‌جا که من گفتم: آن‌ها که گفتی در عصر قبح جا مانده‌اند.
خانوم مین گفت: چیزی که گفتی چقدر زیبنده این اوضاع بود، آن طرف چت به سر خود می‌کوبید که نکند منحرف است و می‌خندید. برگشتم دیدم عصر قبح تعبیر جالبی بود. گرچه خودم دقت نکرده بودم.
همه‌ی این‌ها آتشش از آن‌جا شروع شد که من راجع‌به مکالمه‌‌ای در فضای شهری چیزی نوشته بودم.

(قبح که خودش معنای ناپسند می‌دهد باید بگویم عصر بدون قبح. اما می‌توانم که کنایه را به اسارت بگیرم.)

ستایش عبدی
براتیگان و رسوایی هپروتم


می‌آیم بنویسم. روی پشت بامم. از این‌ها که ممکن است از این‌ طرف و آن طرفش بیافتی.
فرض می‌کنم روی برف خوابیده‌ام رو به آسمان، با سنگین‌ترین لباس‌هایم. هرگاه غمگینم روی برف دراز می‌کشم. به درازا نمی‌کشد و آفتاب می‌آید. از آن‌جا خودم را به اقیانوس حواله می‌کنم. درست بخاطر دارم، زمستان پارسال یک نصفه روز کامل در اقیانوس نشسته بودم. شیهه‌ی نهنگ‌ها بیدارم می‌کند. والد ماهیان می‌شوم.
می‌آیم بنویسم. می‌خواهم در بابل باشم. هپروت براتیگانی. در بابل نیستم. من در هپروت‌هایم در بابل نیستم و برای این گریه می‌کنم. چشم هایم را که می‌بندم هنوز در هپروتی هستم که نامش بابل نیست. به روح براتیگان درود می‌فرستم و فکر می‌کنم هنوز هم بنظرش زیباترین زنان جهان، ژاپنی هستند؟

ستایش عبدی
خرداد سال پنج
اسم شب: لمپن یا لومپن.
هبوط

قرینه می‌شوم. افکارم دو آدم می‌شود. دو نیم آدم یا دو آدم کامل اصلا از هرچیزی دوتا دوتا.
ورجه وورجه می‌روم در خودم. چیزی گم کرده‌ام. سنجاق سینه مادر بزرگم که در سینه ام فرورفته را‌. پیدایش  می‌کنم. تصمیم می‌گیرم عاقل باشم و این کتاب را تمام کنم اما به پیچ‌های سبزی که تو از آن پیدایی، فکر نکنم.
منظومه

از تو پرسیدم
سیاره‌ها چگونه می چرخند؟

دست‌هایم را گرفتی
و چرخش سیاره‌ها در آسمان
را نشانم دادی.

تو می‌دانستی
من هم می‌دانستم
سیاره‌ها بهانه بودند.

بعد از آن
مدت ها
خواب دست‌های تو را می‌دیدم
که می‌گفتی
سیاره‌ها این‌طرفی
می‌چرخند.

ستایش عبدی
اردیبهشت سال پنج