تنگ
خود را میبخشم
تو را هم
رو به غروب
پشت به آدمها
در تنگ ماهی نشستهام.
صدای بستن چمدانت
از پراگ میآید.
موهایم در تنگ شنا میکنند
پرت میشوم
از خودم به دریا و تنگ
و تنگ به دریا.
من ماهی درون تنگ شدهام
میدانی
ماهی ها در پراگ چقدر عمر میکنند؟
ستایش عبدی
اسفند سال چهار
خود را میبخشم
تو را هم
رو به غروب
پشت به آدمها
در تنگ ماهی نشستهام.
صدای بستن چمدانت
از پراگ میآید.
موهایم در تنگ شنا میکنند
پرت میشوم
از خودم به دریا و تنگ
و تنگ به دریا.
من ماهی درون تنگ شدهام
میدانی
ماهی ها در پراگ چقدر عمر میکنند؟
ستایش عبدی
اسفند سال چهار
چند دقیقه بعد از این که از اجاق گاز بیرون میآورد
یک تکهاش را به من میدهد
از شکافهای رویش بخار بلند میشود
شکر و چاشنی دارچین رویش، پخته است
اما او عینک بدبینی اش را ساعت ده صبح به چشم میزند
همه چیز عالی است
همان طور که نگاهم میکند
یک تکه پای سیب میبُرَم
و به سمت دهانم میبَرَم
و فوتش میکنم .
آشپزخانه دخترم در زمستان
چنگال میزنم به پای سیب
و به خودم میگویم که بیخیالش شوم
دخترم میگوید عاشق اوست
بدتر از این نمیشود.
#ریموند_کارور
یک تکهاش را به من میدهد
از شکافهای رویش بخار بلند میشود
شکر و چاشنی دارچین رویش، پخته است
اما او عینک بدبینی اش را ساعت ده صبح به چشم میزند
همه چیز عالی است
همان طور که نگاهم میکند
یک تکه پای سیب میبُرَم
و به سمت دهانم میبَرَم
و فوتش میکنم .
آشپزخانه دخترم در زمستان
چنگال میزنم به پای سیب
و به خودم میگویم که بیخیالش شوم
دخترم میگوید عاشق اوست
بدتر از این نمیشود.
#ریموند_کارور
مرکوری
پرت میشوی...
چهار و اندی سالهای.
جلوی تلویزیون نشستهای. هوا گرم است. موهایت کوتاه و فرفری است. تاپ دایناسوری سبز و شورتک کتان نارنجی پوشیدهای. چند ثانیه یکبار با انگشتهای پا به در میز تلویزیون ضربه میزنی. هربار انتظار داری راحت برود و برگردد. اگر فشار پاهایت بیشتر شود، در شیشهای خواهد شکست. خودت خوب میدانی چه میشود. توبیخ میشوی. بعد باید گریه کنی. مطمئن نیستی اگر دعوایت کنند، بتوانی زیر گریه بزنی. فرض میکنی بازیگر تازهکار یک سریال کوتاهی که باید گریه کنی. پیش از آن که در نقشت فرو بروی، مادرت پیش سرزنش را شروع میکند. میخواهی شیشه را بشکنی؟ از نقشت خارج میشوی. آنقدر مغرور هستی که از ادامهی کار ممانعت کنی.
به خودت برمیگردی.
بیست و اندی سالهای.
ستایش عبدی
سال پنج
در بحبوحهی جنگ
پرت میشوی...
چهار و اندی سالهای.
جلوی تلویزیون نشستهای. هوا گرم است. موهایت کوتاه و فرفری است. تاپ دایناسوری سبز و شورتک کتان نارنجی پوشیدهای. چند ثانیه یکبار با انگشتهای پا به در میز تلویزیون ضربه میزنی. هربار انتظار داری راحت برود و برگردد. اگر فشار پاهایت بیشتر شود، در شیشهای خواهد شکست. خودت خوب میدانی چه میشود. توبیخ میشوی. بعد باید گریه کنی. مطمئن نیستی اگر دعوایت کنند، بتوانی زیر گریه بزنی. فرض میکنی بازیگر تازهکار یک سریال کوتاهی که باید گریه کنی. پیش از آن که در نقشت فرو بروی، مادرت پیش سرزنش را شروع میکند. میخواهی شیشه را بشکنی؟ از نقشت خارج میشوی. آنقدر مغرور هستی که از ادامهی کار ممانعت کنی.
به خودت برمیگردی.
بیست و اندی سالهای.
ستایش عبدی
سال پنج
در بحبوحهی جنگ
❤2
تنهایی
گفتم: اتفاقاً تنهایی اونجا رفتم.
گفت: تنهایی مگه میشه رفت اونجا؟
اصلا تنهایی میشه چیکار کرد اونجا؟
گفتم: تنهایی میشه تنها بود اونجا.
راست میگفت. اونجا کسی تنهایی نمیاومد.
حالا واقعا تنهایان شب، همان تنهایان روزند؟
ستایش عبدی
سال پنج
در بحبوحهی جنگ
گفتم: اتفاقاً تنهایی اونجا رفتم.
گفت: تنهایی مگه میشه رفت اونجا؟
اصلا تنهایی میشه چیکار کرد اونجا؟
گفتم: تنهایی میشه تنها بود اونجا.
راست میگفت. اونجا کسی تنهایی نمیاومد.
حالا واقعا تنهایان شب، همان تنهایان روزند؟
ستایش عبدی
سال پنج
در بحبوحهی جنگ
❤3
قاهره
به قاهره فکر میکنم...
به قاهرهای که مرکز جهان نیست.
به قاهرهای که اولیس به آنجا فرار کرد.
به قاهرهای که مقصد تبعید است.
به قاهره فکر میکنم...
به قاهره فکر میکنم...
به قاهرهای که مرکز جهان نیست.
به قاهرهای که اولیس به آنجا فرار کرد.
به قاهرهای که مقصد تبعید است.
به قاهره فکر میکنم...
خانوم تاماهاوک
با صدای سوت تاماهاک از خواب بیدار شدم. گم شده بود. توی محل ما میچرخید. میخواست سرشو به یه جایی بکوبه. بعد از اینکه فرود اومد، نمیدونستم کجاست. تاماهاک مثل من بود فقط در آسمان سوت میکشید، به زمین که میرسید خفه میشد.
ستایش عبدی
پسا جنگ
با صدای سوت تاماهاک از خواب بیدار شدم. گم شده بود. توی محل ما میچرخید. میخواست سرشو به یه جایی بکوبه. بعد از اینکه فرود اومد، نمیدونستم کجاست. تاماهاک مثل من بود فقط در آسمان سوت میکشید، به زمین که میرسید خفه میشد.
ستایش عبدی
پسا جنگ
❤1
به دریایی که نیست پرت شد. به هپروت. نمیدانست چطور قورت بدهد. سمت راست گلویش حرف های خودش با خودش، سمت چپ حرفهای بیهودهتر. به تاریکی دریایی که نیست فکر کرد. آرام نشد. خوابید.
❤2
۱.یه پالونی هم داشت، ولی ما سوارش نشدیم.
۲.سگ بود، پارس نمیکرد.
۳.داشتن و نداشتن را آنکه ندارد، میفهمد.
۲.سگ بود، پارس نمیکرد.
۳.داشتن و نداشتن را آنکه ندارد، میفهمد.
❤1
قاصدک
هزار خاطره در سرش زنده شد. چرخیدن روی چرخ و فلک زمینی پیشدبستان، میزهای کوچک، بوی پاستل روغنی.
چرخید روی صندلی چرخدار میز اداری. چرخید و چرخید.
ماسک شغلیاش از صورتش افتاد، از راه کوچک پنجره از اداره گریخت.
پرواز کرد. چرخید. چرخید. پرواز کرد.
چشم باز کرد سوار بر اسب چرخان بود. با اسب چرخان در دشت صورتی دوید. مردی را بوسید. با مرد سوار بالن شد. چرخید و چرخید.
ستایش عبدی
ادامه دارد شاید
هزار خاطره در سرش زنده شد. چرخیدن روی چرخ و فلک زمینی پیشدبستان، میزهای کوچک، بوی پاستل روغنی.
چرخید روی صندلی چرخدار میز اداری. چرخید و چرخید.
ماسک شغلیاش از صورتش افتاد، از راه کوچک پنجره از اداره گریخت.
پرواز کرد. چرخید. چرخید. پرواز کرد.
چشم باز کرد سوار بر اسب چرخان بود. با اسب چرخان در دشت صورتی دوید. مردی را بوسید. با مرد سوار بالن شد. چرخید و چرخید.
ستایش عبدی
ادامه دارد شاید
❤1
مکالمات اتوبوس
امروز سوار اتوبوس محلی شدم. من تنها مسافر مسیر بودم. آقایی قصد سوار شدن داشت. به راننده گفت: میری نماز جمعه؟
راننده درو بست. زیر لب فحش داد و گفت: باید با مترو بره. از اونجایی که داشتم از راننده شماره کارت میگرفتم، شاهد ماجرا بودم.
اومدم عقب نشستم. یه خانوم با کیف بزرگ سوار شد بعدتر هم یه خانوم دیگه. به موازات هم نشسته بودن. خانوم اولی گفت سلام خوبی؟
خانوم دومی گفت: سلام ممنون شما خوبی؟
خانوم اولی گفت: چندباری زنگ زدم همسرت برداشت...
خانوم دومی گفت: من نمیشناسمتون(باخنده)
اما خب خوبه به هم سلام کنیم.
خانوم اولی گفت: عسل طبیعی نمیخوای؟
خانوم دومی گفت: چطوریه؟
خانوم اولی از کیف بزرگش یه ظرف کوچیک عسل بیرون آورد. گفت: بزرگاشو فروختم همین مونده. پدر شوهرم زنبورداری داره. یه مدت خودش از اینا خورد فلان مرضش خوب شد.
خانوم دومی گفت: پسرم از خوانسار میاره.
راستش عسل دوست ندارم. گفت وسواس دارم، رماتیسم دارم.
خانوم اولی گفت: چرا خودتو اذیت میکنی فردا میخوای جواب خدا رو چی بدی به خودت ظلم میکنی با وسواس؟
خانوم دومی هم زیرلب گفت: دست خودم نیست...
پیاده شدم.
بنده از خدا باید طلبکار باشه یا خدا از بنده؟
اینجوری بود که یک بازاریاب قهار در لحظه به بدهکاری و بستانکاری بنده و خدا گریزی زد.
ستایش عبدی
#مشاهدات
امروز سوار اتوبوس محلی شدم. من تنها مسافر مسیر بودم. آقایی قصد سوار شدن داشت. به راننده گفت: میری نماز جمعه؟
راننده درو بست. زیر لب فحش داد و گفت: باید با مترو بره. از اونجایی که داشتم از راننده شماره کارت میگرفتم، شاهد ماجرا بودم.
اومدم عقب نشستم. یه خانوم با کیف بزرگ سوار شد بعدتر هم یه خانوم دیگه. به موازات هم نشسته بودن. خانوم اولی گفت سلام خوبی؟
خانوم دومی گفت: سلام ممنون شما خوبی؟
خانوم اولی گفت: چندباری زنگ زدم همسرت برداشت...
خانوم دومی گفت: من نمیشناسمتون(باخنده)
اما خب خوبه به هم سلام کنیم.
خانوم اولی گفت: عسل طبیعی نمیخوای؟
خانوم دومی گفت: چطوریه؟
خانوم اولی از کیف بزرگش یه ظرف کوچیک عسل بیرون آورد. گفت: بزرگاشو فروختم همین مونده. پدر شوهرم زنبورداری داره. یه مدت خودش از اینا خورد فلان مرضش خوب شد.
خانوم دومی گفت: پسرم از خوانسار میاره.
راستش عسل دوست ندارم. گفت وسواس دارم، رماتیسم دارم.
خانوم اولی گفت: چرا خودتو اذیت میکنی فردا میخوای جواب خدا رو چی بدی به خودت ظلم میکنی با وسواس؟
خانوم دومی هم زیرلب گفت: دست خودم نیست...
پیاده شدم.
بنده از خدا باید طلبکار باشه یا خدا از بنده؟
اینجوری بود که یک بازاریاب قهار در لحظه به بدهکاری و بستانکاری بنده و خدا گریزی زد.
ستایش عبدی
#مشاهدات
دلم برایش تنگ میشود. حالتش هنگام خوابیدن یادم میآید. شب اول وقتی از خواب بیدار شدم، نتوانستم تشخیص دهم کجا هستم، چراغ توی سالن روشن مانده بود، نور از راهروی منتهی به اتاق رد میشد و پس از برخورد با چهارچوب در، کاشیهای روی زمین، قالیهای کوچک و تیرهای دیوار، رو به کاستی میرفت و ذرات کوچکش به اتاق میرسید.
ذرات نور در اتاق تاریک میچرخید. موهای پرپشت مسیاش از صورتش کنار رفته و روی شانههایش ریخته بود. پرتویی از نور از موهایش به شقیقهاش و از آنجا به شانهاش میتابید. دست راستش را روی بالش گذاشته و سرش را به آن تکیه داده بود. دست چپش را به جلو دراز کرده بود. سرشانهی گردش از لحاف بیرون مانده بود. لحاف با پیچ و تابی موجدار رویش را پوشانده بود. در اتاق نیمه تاریک، بدنش وارسته از هرچیزی میدرخشید.
بدنش را به چیزی درخشان، عاج فیل، نور مهتاب ، نقره، تنهی درختان سپیدار که زیر خورشید تابستان میدرخشند، مرجان های سرخ دریاهای جنوب تشبیه کرده بودم.
با او زندگی کرده بودم. عشقبازی آنطور که من میدانستم ، کار ساده و پیشپاافتادهای نبود. شنلی جادویی بود که مانند پارچهی ابریشمی چینیها با ظرافت دوخته شده بود.
#حیات_خانوم
#احمد_آلتان
ذرات نور در اتاق تاریک میچرخید. موهای پرپشت مسیاش از صورتش کنار رفته و روی شانههایش ریخته بود. پرتویی از نور از موهایش به شقیقهاش و از آنجا به شانهاش میتابید. دست راستش را روی بالش گذاشته و سرش را به آن تکیه داده بود. دست چپش را به جلو دراز کرده بود. سرشانهی گردش از لحاف بیرون مانده بود. لحاف با پیچ و تابی موجدار رویش را پوشانده بود. در اتاق نیمه تاریک، بدنش وارسته از هرچیزی میدرخشید.
بدنش را به چیزی درخشان، عاج فیل، نور مهتاب ، نقره، تنهی درختان سپیدار که زیر خورشید تابستان میدرخشند، مرجان های سرخ دریاهای جنوب تشبیه کرده بودم.
با او زندگی کرده بودم. عشقبازی آنطور که من میدانستم ، کار ساده و پیشپاافتادهای نبود. شنلی جادویی بود که مانند پارچهی ابریشمی چینیها با ظرافت دوخته شده بود.
#حیات_خانوم
#احمد_آلتان
ماهیسان
برای من غمگین نشو!
من نهنگ شده ام.
نهنگ شدن
از فرشته شدن بهتر است.
نهنگها کار نمیکنند.
برای من غمگین نشو
دیگر آزاد آزادم!
همانطور که آرزو داشتم
نهنگی تنها و آزاد..
ستایش عبدی
اول خرداد سال پنج
برای من غمگین نشو!
من نهنگ شده ام.
نهنگ شدن
از فرشته شدن بهتر است.
نهنگها کار نمیکنند.
برای من غمگین نشو
دیگر آزاد آزادم!
همانطور که آرزو داشتم
نهنگی تنها و آزاد..
ستایش عبدی
اول خرداد سال پنج
🐳2
اپیلوگ | ستایش عبدی
۱.یه پالونی هم داشت، ولی ما سوارش نشدیم. ۲.سگ بود، پارس نمیکرد. ۳.داشتن و نداشتن را آنکه ندارد، میفهمد.
مادرم، قابلهایست که مدام نگرانی میزاید.
دهانم؟ گورستان حرف.
دهانم؟ گورستان حرف.
❤1