ماز
چشم باز میکنی. گویی در ریگ روان هستی، نمیدانی ساعت چند است. گردنت درد میکند.
یادت نمیآید قبل از خواب مستأصل یا امیدوار بودهای. ناخن کوچک دستت شکسته و میسوزد. کتابهای کنار رختخوابت عریان افتادهاند. مقاومت میکنی سراغ گوشیات نروی. کانالهای تلگرامی، مثل ماشین کنترلی پرسرعت، سوارت میکنند. در ذهنت قدیسهای شاید هم فرشتهای با موهایی در حال پرواز که در لحظه، ملول میشوی.
گزارشهایی که ساعت و تاریخ دقیق دارند را کنار نقد داستان کوتاه مرور میکنی. شنهای ریگ روان خفهات میکند. آرزو میکنی به باغی معلق تلپورت شوی. به خواب میروی. آنجا خودت را میبینی. در باغهای معلق میدوی. به دریا میرسی و سوار نهنگ پرنده میشوی.
ستایش عبدی
چشم باز میکنی. گویی در ریگ روان هستی، نمیدانی ساعت چند است. گردنت درد میکند.
یادت نمیآید قبل از خواب مستأصل یا امیدوار بودهای. ناخن کوچک دستت شکسته و میسوزد. کتابهای کنار رختخوابت عریان افتادهاند. مقاومت میکنی سراغ گوشیات نروی. کانالهای تلگرامی، مثل ماشین کنترلی پرسرعت، سوارت میکنند. در ذهنت قدیسهای شاید هم فرشتهای با موهایی در حال پرواز که در لحظه، ملول میشوی.
گزارشهایی که ساعت و تاریخ دقیق دارند را کنار نقد داستان کوتاه مرور میکنی. شنهای ریگ روان خفهات میکند. آرزو میکنی به باغی معلق تلپورت شوی. به خواب میروی. آنجا خودت را میبینی. در باغهای معلق میدوی. به دریا میرسی و سوار نهنگ پرنده میشوی.
ستایش عبدی
در باب نوشتن
۱.اخیرا کتاب های زیادی خواندهام. به همان میزان هم نوشتهام ولی انتشاری در کار نبوده است. نوشتن روی دست هایم سنگینی میکند، تنها راه نجات همیشگی من، در کوپهی قطار، در آتلیه دانشگاه، در جدال والدین، در کوچه های منتهی به خیابان ویلا، در پاگرد خانه، روبروی آموزش و پرورش، روی سکوی هنرستان، در کلاس دیفرانسیل و...
من میترسم از اینکه نوشتن دیگر نجاتم ندهد. دستم را برای خودم رو کند و یک چاقوی دولبه شوم در دستان خودم.
۲.چیزهای زیادی احساس نوشتن را محدود میکند. گاهی در شروع یک یادداشت یا خلق شخصیتی در ذهنم، صدای اطرافیانم و محیط، افکارم را محو میکند. به کلی همه چیز را فراموش میکنم. احساسم از دست میرود. هرچند با فراموشی آن کلمات کنار میآیم اما فراموشی آن احساس بسیار ناراحتم میکند.
ستایش عبدی
۱.اخیرا کتاب های زیادی خواندهام. به همان میزان هم نوشتهام ولی انتشاری در کار نبوده است. نوشتن روی دست هایم سنگینی میکند، تنها راه نجات همیشگی من، در کوپهی قطار، در آتلیه دانشگاه، در جدال والدین، در کوچه های منتهی به خیابان ویلا، در پاگرد خانه، روبروی آموزش و پرورش، روی سکوی هنرستان، در کلاس دیفرانسیل و...
من میترسم از اینکه نوشتن دیگر نجاتم ندهد. دستم را برای خودم رو کند و یک چاقوی دولبه شوم در دستان خودم.
۲.چیزهای زیادی احساس نوشتن را محدود میکند. گاهی در شروع یک یادداشت یا خلق شخصیتی در ذهنم، صدای اطرافیانم و محیط، افکارم را محو میکند. به کلی همه چیز را فراموش میکنم. احساسم از دست میرود. هرچند با فراموشی آن کلمات کنار میآیم اما فراموشی آن احساس بسیار ناراحتم میکند.
ستایش عبدی
کفش آلبالویی
از جنگ بازگشته بود
با یک جفت گوشواره
نویسندهی کوچکش مرده بود
با آن کفش های آلبالویی
از کوچه های نوفل
خداحافظی کرد
به جنگ بازگشت
با گوشواره هایی
که با کفش های آلبالویی
میرقصیدند.
ستایش عبدی
از جنگ بازگشته بود
با یک جفت گوشواره
نویسندهی کوچکش مرده بود
با آن کفش های آلبالویی
از کوچه های نوفل
خداحافظی کرد
به جنگ بازگشت
با گوشواره هایی
که با کفش های آلبالویی
میرقصیدند.
ستایش عبدی
❤1
شراب
گریه میکنم
تقطیر میشوم
شراب میشوم.
در بطری جیبیات
مرا با خودت میبری
هرجا که غمگینی
کمی از من مینوشی!
در اوساکا
در پترزبورگ
در جنوا
در...
شراب توام
در ادارهی مهاجرت
به وقت غصه هایت
شراب توام
هرگاه زنی را میبوسی
و بند کفش هایش را
میبندی
شراب توام
میبینی؟
زمین میچرخد
به هرجا که میروی
شراب توام.
ستایش عبدی
بهمن سال چهار
گریه میکنم
تقطیر میشوم
شراب میشوم.
در بطری جیبیات
مرا با خودت میبری
هرجا که غمگینی
کمی از من مینوشی!
در اوساکا
در پترزبورگ
در جنوا
در...
شراب توام
در ادارهی مهاجرت
به وقت غصه هایت
شراب توام
هرگاه زنی را میبوسی
و بند کفش هایش را
میبندی
شراب توام
میبینی؟
زمین میچرخد
به هرجا که میروی
شراب توام.
ستایش عبدی
بهمن سال چهار
کارزار زندگی
گرمایی هستم و با آدم سرمایی زندگی کردن مرا آشفته میکند. او از سرماخوردگی میترسد، من از گرمایی که او در خانه غوطهور میکند. گرمای افراطی مرا سرماخورده میکند، کرخت و خسته میکند. او ملاحظه نمیکند و من هم مجبور میشوم ملاحظهی او را نکنم. گرما که منبسط میشود، کار از ملاحظه میگذرد. از خانه خارج میشوم و با انباشتی از سرمای افراطی در ریههایم به جایگاه ملاحظات باز میگردم. اگر این یک صحنهی نمایشی بود، جذاب میشد اما تصویر زندگی واقعی در شهر دود و آهن است.
ستایش عبدی
گرمایی هستم و با آدم سرمایی زندگی کردن مرا آشفته میکند. او از سرماخوردگی میترسد، من از گرمایی که او در خانه غوطهور میکند. گرمای افراطی مرا سرماخورده میکند، کرخت و خسته میکند. او ملاحظه نمیکند و من هم مجبور میشوم ملاحظهی او را نکنم. گرما که منبسط میشود، کار از ملاحظه میگذرد. از خانه خارج میشوم و با انباشتی از سرمای افراطی در ریههایم به جایگاه ملاحظات باز میگردم. اگر این یک صحنهی نمایشی بود، جذاب میشد اما تصویر زندگی واقعی در شهر دود و آهن است.
ستایش عبدی
تنگ
خود را میبخشم
تو را هم
رو به غروب
پشت به آدمها
در تنگ ماهی نشستهام.
صدای بستن چمدانت
از پراگ میآید.
موهایم در تنگ شنا میکنند
پرت میشوم
از خودم به دریا و تنگ
و تنگ به دریا.
من ماهی درون تنگ شدهام
میدانی
ماهی ها در پراگ چقدر عمر میکنند؟
ستایش عبدی
اسفند سال چهار
خود را میبخشم
تو را هم
رو به غروب
پشت به آدمها
در تنگ ماهی نشستهام.
صدای بستن چمدانت
از پراگ میآید.
موهایم در تنگ شنا میکنند
پرت میشوم
از خودم به دریا و تنگ
و تنگ به دریا.
من ماهی درون تنگ شدهام
میدانی
ماهی ها در پراگ چقدر عمر میکنند؟
ستایش عبدی
اسفند سال چهار
چند دقیقه بعد از این که از اجاق گاز بیرون میآورد
یک تکهاش را به من میدهد
از شکافهای رویش بخار بلند میشود
شکر و چاشنی دارچین رویش، پخته است
اما او عینک بدبینی اش را ساعت ده صبح به چشم میزند
همه چیز عالی است
همان طور که نگاهم میکند
یک تکه پای سیب میبُرَم
و به سمت دهانم میبَرَم
و فوتش میکنم .
آشپزخانه دخترم در زمستان
چنگال میزنم به پای سیب
و به خودم میگویم که بیخیالش شوم
دخترم میگوید عاشق اوست
بدتر از این نمیشود.
#ریموند_کارور
یک تکهاش را به من میدهد
از شکافهای رویش بخار بلند میشود
شکر و چاشنی دارچین رویش، پخته است
اما او عینک بدبینی اش را ساعت ده صبح به چشم میزند
همه چیز عالی است
همان طور که نگاهم میکند
یک تکه پای سیب میبُرَم
و به سمت دهانم میبَرَم
و فوتش میکنم .
آشپزخانه دخترم در زمستان
چنگال میزنم به پای سیب
و به خودم میگویم که بیخیالش شوم
دخترم میگوید عاشق اوست
بدتر از این نمیشود.
#ریموند_کارور
مرکوری
پرت میشوی...
چهار و اندی سالهای.
جلوی تلویزیون نشستهای. هوا گرم است. موهایت کوتاه و فرفری است. تاپ دایناسوری سبز و شورتک کتان نارنجی پوشیدهای. چند ثانیه یکبار با انگشتهای پا به در میز تلویزیون ضربه میزنی. هربار انتظار داری راحت برود و برگردد. اگر فشار پاهایت بیشتر شود، در شیشهای خواهد شکست. خودت خوب میدانی چه میشود. توبیخ میشوی. بعد باید گریه کنی. مطمئن نیستی اگر دعوایت کنند، بتوانی زیر گریه بزنی. فرض میکنی بازیگر تازهکار یک سریال کوتاهی که باید گریه کنی. پیش از آن که در نقشت فرو بروی، مادرت پیش سرزنش را شروع میکند. میخواهی شیشه را بشکنی؟ از نقشت خارج میشوی. آنقدر مغرور هستی که از ادامهی کار ممانعت کنی.
به خودت برمیگردی.
بیست و اندی سالهای.
ستایش عبدی
سال پنج
در بحبوحهی جنگ
پرت میشوی...
چهار و اندی سالهای.
جلوی تلویزیون نشستهای. هوا گرم است. موهایت کوتاه و فرفری است. تاپ دایناسوری سبز و شورتک کتان نارنجی پوشیدهای. چند ثانیه یکبار با انگشتهای پا به در میز تلویزیون ضربه میزنی. هربار انتظار داری راحت برود و برگردد. اگر فشار پاهایت بیشتر شود، در شیشهای خواهد شکست. خودت خوب میدانی چه میشود. توبیخ میشوی. بعد باید گریه کنی. مطمئن نیستی اگر دعوایت کنند، بتوانی زیر گریه بزنی. فرض میکنی بازیگر تازهکار یک سریال کوتاهی که باید گریه کنی. پیش از آن که در نقشت فرو بروی، مادرت پیش سرزنش را شروع میکند. میخواهی شیشه را بشکنی؟ از نقشت خارج میشوی. آنقدر مغرور هستی که از ادامهی کار ممانعت کنی.
به خودت برمیگردی.
بیست و اندی سالهای.
ستایش عبدی
سال پنج
در بحبوحهی جنگ
❤2
تنهایی
گفتم: اتفاقاً تنهایی اونجا رفتم.
گفت: تنهایی مگه میشه رفت اونجا؟
اصلا تنهایی میشه چیکار کرد اونجا؟
گفتم: تنهایی میشه تنها بود اونجا.
راست میگفت. اونجا کسی تنهایی نمیاومد.
حالا واقعا تنهایان شب، همان تنهایان روزند؟
ستایش عبدی
سال پنج
در بحبوحهی جنگ
گفتم: اتفاقاً تنهایی اونجا رفتم.
گفت: تنهایی مگه میشه رفت اونجا؟
اصلا تنهایی میشه چیکار کرد اونجا؟
گفتم: تنهایی میشه تنها بود اونجا.
راست میگفت. اونجا کسی تنهایی نمیاومد.
حالا واقعا تنهایان شب، همان تنهایان روزند؟
ستایش عبدی
سال پنج
در بحبوحهی جنگ
❤3
قاهره
به قاهره فکر میکنم...
به قاهرهای که مرکز جهان نیست.
به قاهرهای که اولیس به آنجا فرار کرد.
به قاهرهای که مقصد تبعید است.
به قاهره فکر میکنم...
به قاهره فکر میکنم...
به قاهرهای که مرکز جهان نیست.
به قاهرهای که اولیس به آنجا فرار کرد.
به قاهرهای که مقصد تبعید است.
به قاهره فکر میکنم...
خانوم تاماهاوک
با صدای سوت تاماهاک از خواب بیدار شدم. گم شده بود. توی محل ما میچرخید. میخواست سرشو به یه جایی بکوبه. بعد از اینکه فرود اومد، نمیدونستم کجاست. تاماهاک مثل من بود فقط در آسمان سوت میکشید، به زمین که میرسید خفه میشد.
ستایش عبدی
پسا جنگ
با صدای سوت تاماهاک از خواب بیدار شدم. گم شده بود. توی محل ما میچرخید. میخواست سرشو به یه جایی بکوبه. بعد از اینکه فرود اومد، نمیدونستم کجاست. تاماهاک مثل من بود فقط در آسمان سوت میکشید، به زمین که میرسید خفه میشد.
ستایش عبدی
پسا جنگ
❤1