اپیلوگ | ستایش عبدی
30 subscribers
36 photos
1 link
اینجا فقط می‌نویسم.
@Set_abdi

اینجا هم رمانس می‌نویسم https://t.me/Tokyoset
Download Telegram
اردیبهشت

آن اردیبهشت مدام می‌نوشتم. آن دوران دلبسته‌ی کسی بودم، هروقت سوار مترو می‌شدم، ناخواسته می‌نوشتم. گویی دست هایی که به محبوب خود نمی‌رسید، خود را با نوشتن خفه می‌کرد. هرچند این خفگی من را زنده نگه‌‌ می‌داشت.
(حالا وسط نوشتن این یادداشت کمی منصرف شده‌ام.)
حتماً می‌پرسید چرا اردیبهشت؟ معلوم است، آن مرد متولد اردیبهشت بود. مودب بود و چشم های زیبایی داشت. بعدتر متوجه شدم صدای زیبایی هم دارد. گمانم نقطه‌ی اصلی جلب توجه‌ام رهبری او در امور مختلف دانشگاهی بود. آن وقت که جذب او شده بودم، بین دخترها معروف نبود. تا مدتی او را با پیراهن آبی می‌شناختم. بعدتر ماژیک های راندو با کیفی منظم. به لحظاتی که اتفاقی با او برخورد داشتم می‌اندیشیدم.
اولین برخوردم با او در سالن اجتماعات بود. من ترم اولی نشسته در ردیف اول، در سالن تاریک بودم. او پارچ آب را به من داد تا بتواند میز، دوربین و وسایل استاد را مرتب کند. متأسفانه یا خوشبختانه، در تاریکی چشم هایش را می‌دیدم که به من نگاه می‌کند. چشم هایی که بعدتر متوجه شدم بطور مادرزادی خط مشکی زیبایی اطرافش دارد.


ستایش عبدی
این پست می‌تواند ادامه داشته باشد...
تو را از سرم بیرون می‌کنم
موهایم را شانه می‌زنم
سوار کشتی مسافربری می‌شوم
خاطراتمان را به دریا می‌گویم
موج آن ها را می‌برد
می‌سپارد به زنی که این روزها دوستش داری.
شرح احوال یک بزرگسال

برنامه‌ی زمستان چنین است: نیم ساعت نوشتن. کمی از احوالات امروز را در دفترم نوشتم. آن احوالاتی که مناسب یک رسانه‌ی شخصی نیستند. کتاب «میکله‌‌ی عزیز» را روزها و «مردی که پرتره نیستی را کشید» را شب‌ها می‌خوانم. از کارهای معوقه و مهم دست بر‌می‌دارم و دست لعنتی‌ام را هرجایی می‌گذارم. گاهی هم مچ خود را می‌گیرم و از خود می‌پرسم امروز با دست‌هایت چیزی نوشته‌ای؟

امروز از یک کوچه‌ی نامعمول رد شدم. سال‌ها پیش هم از کنار آن رد شدم اما دید شهرسازانه‌ی چندانی نداشتم. عرض کوچه در قسمت انتهایی، خودش را قطع و نصف کرده بود. سپس دوباره به اندازه‌ی واقعی برگشته و انتهای کوچه را کامل کرده بود.
خانه‌ی کوچکی آن بستگی را پوشش داده بود. کنجکاو شدم جلوی آن خانه را بببینم. یک دیوار آن‌جا بود. فکر کردم احتمالا ساکنان خانه از سایه‌ی دل‌پذیر پنجره خسته شده‌اند.
آیا من هم خسته خواهم شد؟
اگر پنجره مشرف به خورشید بود، چطور؟


ستایش عبدی

(شما هم کروکی کوچه را در ذهن خود ترسیم کردید؟)
2
خرس قطبی

می‌خواستم از تو بپرسم که چرا و چگونه به یادم می‌آوری؟
با کتاب دختر پرتقالی که برایت تعریف کردم؟
شرکت در مسابقه‌ی جملات یک خطی؟ سررسید سال نود و چند؟

من خودم را به یاد نمی‌آورم. در چنین مواقعی کسانی مرا به یاد می‌آورند. کسانی که فکر نمی‌کردم، مرا به خاطر بیاورند. من نسبت به چنین افرادی سپاسگزارم. افرادی که من را به یاد خودم می‌آورند. منی که در حماسه‌‌های زندگی، میان دره‌ای صعب العبور از دست رفته است. حداقل آن‌ها ثابت می‌کنند آن‌چه از خود به خاطر دارم واقعیت دارد.

به خرس های قطبی فکر می‌کنم. به خواب هایی که می‌بینند. گاهی مادرم وسط مراقبه های عمیق ناخواسته تلفن می‌زند.
روحم از هزار لایه‌ عبور می‌کند و در آستانه بازگشتم به جهان، به خواب خرس های قطبی فکر می‌کنم.‌ کاش می‌توانستم چرت یک خرس قطبی مهربان را پاره کنم. به ضرورت مهربان بودنش تاکید می‌کنم، چراکه من پس از پاره شدن مراقبه های عمیق، مهربان بازمی‌گردم. شاید من هم، روزی یک خرس قطبی مهربان بوده‌ام.

ستایش عبدی
امیرعباس مهندس
شهربازی

در گلویم جا مانده
یک جفت دست مردانه
هرجا می‌روم
با من می‌آیند.

در کابوس‌هایم
سراغ مرد را از
متصدی چرخ‌و‌فلک می‌گیرم.

چرخ‌و‌فلک
پادساعتگرد می‌چرخد
و انسان‌ها را می‌بلعد
متصدی بی‌وقفه می‌خندد

با استخوانی در گلویم
به اتاقم بازمی‌گردم
و ساعت را خاموش می‌کنم.

ستایش عبدی
اپیلوگ | ستایش عبدی
تجربیات امروز: ۱.کتابخانه هویت پیچیده‌ای دارد. همیشه به دو کتابخانه‌ی محل سکونتم می‌رفتم آن‌ها پر از پنجره و نور بودند. صداهای ریز و مداوم، صدای در، صدای پاره شدن جلد کیک، گاها صدای موسیقی طبقه بالا. کتابخانه‌ای که چندماه اخیر می‌روم، تاریک است. زیر همکف…
گردش ذهن:

۱.پیاده‌روی شبانه با پیاده‌روی صبحگاهی و عصرگاهی تفاوت فاحشی دارد. ساعت هشت تا هشت و نیم شب، در هوای نسبتاً کوهستانی پیاده‌روی می‌کنم.

۲.برای هر پیاده‌روی یک پلی لیست درست می‌کنم و هربار مسیر متفاوتی را طی می‌کنم.
اگر طرفدار مدیتیشن هستید، مدیتیشن پیاده‌روی جو دیسپنزا می‌تواند اثربخش باشد.

۳.هربار به کتابخانه می‌روم، یک کتاب از آگاتا کریستی برداشته و باز سر جایش می‌گذارم.
ذهنم در برابر کتاب های جنایی مقاومت می‌کند. مطالعه‌ی کتاب با ژانر های ناآشنا می‌تواند جالب باشد.

۴.نمی‌دانم کاغذها در زندگی همه‌ی کسانی که می‌نویسند، اهمیت دارد یا نه؟ برگه های بزرگ با جنس های مختلف مرا به نوشتن ترغیب می‌کنند. همین برگه‌ها موقع کشیدن اسکیس حس خاصی به من نمی‌دهند.

۵.دست از همه‌ی کتاب ها کشیده ام تا کتاب «مردی که پرتره‌ی نیستی کشید» از موراکامی را تمام کنم و پس از ماه‌ها اسم آن را از لیست کارهای معوقه خارج کنم چرا که آن را تنهایی مطالعه نمی‌کنم.

۶.هنوز هم آرزو می‌کنم، گربه‌ی خانگی دختری مهربان باشم.


ستایش عبدی
این پست قابلیت بروزرسانی دارد...
ماز

چشم باز می‌کنی. گویی در ریگ روان هستی، نمی‌دانی ساعت چند است. گردنت درد می‌کند.
یادت نمی‌آید قبل از خواب مستأصل یا امیدوار بوده‌ای. ناخن کوچک دستت شکسته و می‌سوزد. کتاب‌های کنار رخت‌خوابت عریان افتاده‌اند. مقاومت می‌کنی سراغ گوشی‌ات نروی. کانال‌های تلگرامی، مثل ماشین کنترلی پرسرعت، سوارت می‌کنند. در ذهنت قدیسه‌ای شاید هم فرشته‌ای با موهایی در حال پرواز که در لحظه، ملول می‌شوی.
گزارش‌هایی که ساعت و تاریخ دقیق دارند را کنار نقد داستان کوتاه مرور می‌کنی. شن‌های ریگ روان خفه‌ات می‌کند. آرزو می‌کنی به باغی معلق تلپورت شوی. به خواب می‌روی. آن‌جا خودت را می‌بینی. در باغ‌های معلق می‌دوی. به دریا می‌رسی و سوار نهنگ پرنده می‌شوی.

ستایش عبدی
اونجایی که رضا براهنی می‌گه:
گریستن نتوانستم...
1
در باب نوشتن


۱.اخیرا کتاب های زیادی خوانده‌ام. به همان میزان هم نوشته‌ام ولی انتشاری در کار نبوده است. نوشتن روی دست هایم سنگینی می‌کند، تنها راه نجات همیشگی من، در کوپه‌ی قطار، در آتلیه دانشگاه، در جدال والدین، در کوچه های منتهی به خیابان ویلا، در پاگرد خانه، روبروی آموزش و پرورش، روی سکوی هنرستان، در کلاس دیفرانسیل و...
من می‌ترسم از اینکه نوشتن دیگر نجاتم ندهد. دستم را برای خودم رو کند و یک چاقوی دولبه شوم در دستان خودم.


۲.چیزهای زیادی احساس نوشتن را محدود می‌کند. گاهی در شروع یک یادداشت یا خلق شخصیتی در ذهنم، صدای اطرافیانم و محیط، افکارم را محو می‌کند. به کلی همه ‌چیز را فراموش می‌کنم. احساسم از دست می‌رود. هرچند با فراموشی آن کلمات کنار می‌آیم اما فراموشی آن احساس بسیار ناراحتم می‌کند.


ستایش عبدی
کفش آلبالویی


از جنگ بازگشته بود
با یک جفت گوشواره‌

نویسنده‌ی کوچکش مرده بود
با آن کفش های آلبالویی

از کوچه های نوفل
خداحافظی کرد

به جنگ بازگشت
با گوشواره هایی
که با کفش های آلبالویی
می‌رقصیدند.

ستایش عبدی
1
شراب


گریه می‌کنم
تقطیر می‌شوم
شراب می‌شوم.
در بطری جیبی‌ات
مرا با خودت می‌بری
هرجا که غمگینی
کمی از من می‌‌نوشی!
در اوساکا
در پترزبورگ
در جنوا
در...

شراب توام
در اداره‌ی مهاجرت
به وقت غصه هایت
شراب توام
هرگاه زنی را می‌بوسی
و بند کفش هایش را
می‌بندی

شراب توام
می‌بینی؟
زمین می‌چرخد
به هرجا که می‌روی
شراب توام.


ستایش عبدی
بهمن سال چهار
کارزار زندگی

گرمایی هستم و با آدم سرمایی زندگی کردن مرا آشفته می‌کند. او از سرماخوردگی می‌ترسد، من از گرمایی که او در خانه غوطه‌ور می‌کند. گرمای افراطی مرا سرماخورده ‌می‌کند، کرخت و خسته می‌کند. او ملاحظه نمی‌کند و من هم مجبور می‌شوم ملاحظه‌ی او را نکنم. گرما که منبسط می‌شود، کار از ملاحظه می‌گذرد. از خانه خارج می‌شوم و با انباشتی از سرمای افراطی در ریه‌هایم به جایگاه ملاحظات باز می‌گردم. اگر این یک صحنه‌ی نمایشی بود، جذاب می‌شد اما تصویر زندگی واقعی در شهر دود و آهن است.

ستایش عبدی
تنگ

خود را می‌بخشم
تو را هم
رو به غروب
پشت به آدم‌ها
در تنگ ماهی نشسته‌ام.

صدای بستن چمدانت
از پراگ می‌آید.
موهایم در تنگ شنا می‌کنند
پرت می‌شوم
از خودم به دریا و‌ تنگ
و تنگ به دریا.
من ماهی درون تنگ شده‌ام
می‌دانی
ماهی ها در پراگ چقدر عمر می‌کنند؟

ستایش عبدی
اسفند سال چهار
چند دقیقه بعد از این‌ که از اجاق گاز بیرون می‌آورد
یک تکه‌اش را به من می‌دهد
از شکاف‌های رویش بخار بلند می‌شود
شکر و چاشنی دارچین رویش، پخته است
اما او عینک بدبینی ‌اش را ساعت ده صبح به چشم می‌زند
همه چیز عالی است
همان طور که نگاهم می‌کند
یک تکه پای سیب می‌بُرَم
و به سمت دهانم می‌بَرَم
و فوتش می‌کنم .
آشپزخانه دخترم در زمستان
چنگال می‌زنم به پای سیب
و به خودم می‌گویم که بی‌خیالش شوم
دخترم می‌گوید عاشق اوست
بدتر از این نمی‌شود.

#ریموند_کارور
عزیزم
بگذریم...
تو سیب کال مورد‌علاقه‌ی من بودی.