𝒮
17 subscribers
4 photos
67 videos
57 links
Download Telegram
سرش را با گیتارش تکیه میدهد و نفس را رها میکند استیو با صدای تلخی می‌خندد و دستش را دور شانه اددمیندازد " منم اونقدر که بقیه میگن بی ترس نیستم ادی "
ادی میخندد سر تکان میدهد و نگاهش می‌کند " ترس واقعی زمانیه که وقتی بفهمی اتفاقی برات بیوفته کسی ناراحت نمیشه ." به روبه رو نگاه می‌کند دستانش را تکان میدهد " حتی اگر بمیری کسی دلتنگت نمیشه "
استیو برای لحطه ای مکث می‌کند و بعد ادی را در خود میکشد " من ..میشم ."
ادی میخندد و سر تکان میدهد خود را باز دور می‌کند و صاف می‌نشیند " حرفی نزن که نتونی عملیش کنی استیو ."
استیو دستانش را بین دستان لرزان و پر از اضطراب ادی می‌گذارد و یکی از آنهارا صفت می‌گیرد " من هیچوقت حرفای بیخود رو به زبون نمیاورم"
وقتی ادی بهش نگاه میکنه سر کج میکنه و ابرو هایش را بالا میندازد
ادی میخندد چشمانش خیس شده " بعد از مدت ها احساس مهم بودن میکنم "
استیو میخندد و سرش را روی شانه ی ادی می‌گذارد " تو از بعد داشتن من و داستین مهم بودی ادی مانسون ."
ادی میخندد و سرش را روی سر استیو میگذارد
1
اینا اینجا باشن برم بقیشو بنویسم
😭41
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Will . Mike ; byler
عجیب بود . خیلی عجیب بعد از اون اعتراف عجیب ویل مایک خودش را نمیشناخت . هیچ چیز خودش را نمیشناخت
تمام روز و شب در خیال و فکر این بود که نکند اشتباه می‌رود؟
قدمی اشتباه برداشته ؟
چیزی را جا گذاشته ؟
سخنرانی اون بچه همه چیز را در مایک درهم ریخت همی دوروز پیش در این اوضاع بدترین دعوایش را با ال داشت و اکنون دارد به دوست صمیمی اش فکر می‌کند. دستی به صورتش میکشد و کلاهش را بیرون میکشد به زمین خیره شده و درون خاطرات کودکی اش فرو می‌رود
از زمانی که ویل را شناخت تاکنون . تا زمانی که ویل اورا نجات داد . هیچ‌چیز نمیفهمید که چه چیزی تغییر کرده که اکنون مایک احساس دیگری دارد احساسی ناشناخته ...یا شایدم نیمه شناخته برای او .. فقط این را می‌دانست که شاید او هم دختر هارا دوست نداشته باشد
🍓61
Will . Mike ; Byler
کلاهش را روی میز می‌گذارد و دستانش را عصبی با ریتم روی آن تکان میدهد .
مدتی بود که شوالیه ی شجاعت به اون سر نزده از جایش بلند می‌شود شنل بلند شروین عصابش هست را در میاورد و به سمت سکوی کوچکی که از بر بیرون رفته می‌رود نگاهش را به جنگل و نمای زیبای روبه رویش میدهد و نفسش را بیرون می‌دهد. دست به موهایش میکشد
همانطور که در افق محو شده منتظر یارش هست . به حیاط قلعه نگاه میندازد. تا نشانی آشنایی از او ببیند
" دلتنگم بودی؟"
جادوگر با ترس سر برمی‌گرداند و شوالیه اش را می‌بیند با شاخه گل سرخی بر دست از سکو آویزون شده ویلیام سریع سمتش قدم بر میدارد و اورا در آغوش می‌گیرد شوالیه هول می‌کند و دستانش را آزاد می‌کند ممکن هست بیوفته اما صفت به پسر کوچک روبه رویش می‌چسبد و اورا رها نمی‌کند سرش را در موهای کوتاه و خوشبو پسرک فرو می‌کند و با تمام قوه اش نفس میکشد و بوی اورا به ریه هایش میکشد
شوالیه در موهای ویل زمزمه میکند " از صدتا گل هم بوی بهتری داری عزیزم"
🍓21
ویل عقب میاد و به چشمان مایک خیره می‌شود کلاه هود اورا می‌گیرد و کمک می‌کند وارد سکو شود
ویل " دلتنگت بودم "
مایک کمر اورا صفت می‌چسبد ، انگشتانش را روی لب های مخملی او میکشد و می‌خندد " منم همینطور بیشر از همه برای طعم اینها دلتنگ بودم "
سر خم می‌کند و لب هایش را محکم می‌بوسد ویل رو نوک پاهایش می‌رود و متقابلا اورا میبوسد
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Will . Mike ; byler
حس داشتن به یک مرد کمی مشکل هست مخصوصا اگر اون " دوست صمیمی " ات باشه نفسش را عصبی بیرون می‌دهد و برگه ی بعدی را مچاله می‌کند ، پرت میکنیم سمتی دیگر و اخم می‌کند و. با انگشتانش رو روی میز می‌زند و باز برگه جلو می‌آورد و قلم را در دست روی آن میچرخاند کلمات را می‌نویسد
" مایک عزیزم ... "
متن را خط می‌زند
" هی رفیق . دلتنگت-"
با خط می‌زند و برگه را با خشم پاره می‌کند و سرش را روی میز میدارد و د بعد سرش را بالا می‌آورد و به طراحی ای که روبه رویش هست نگاه می‌کند چهره ی مایک هست . لبخند زده
لبخندی بر صورتش می‌نشیند..
نه تنها چهره اش ..
روی روحش
قلبش
از تمام وجود امید می‌گیرد برگه ی دیگری بیرون میاورد ، الان احتمالا ۱۰ ماهی گذشته که بعد از تمام قضایا مایک رو ندیده . هربار دروغ های همیشگی را به پستچی می‌دهد و جواب مایک را می‌دهد
اینبار عجیب بود مایک آخر نامه سوال پرسیده بود " بالاخره عاشق شدی ؟"
قلم را روی برگه میدارد لبخند بر لب هرچه قلبش می‌گوید گوش می‌دهد و می‌نویسد
مایک ..(مکث میکند) عزیزم
خط بعدی می‌رود
💋71
نمیدانم چطور دلتنگی ام را برایت توصیف کنم ، دوست داشتم الان اینجا باشی و بغلت کنم انقدر محکم که فریاد بزنی ..
نفس عمیق میکشد
** عزیز من .. مدت هاست که من عاشق هستم . این چیزیکه میگویم از عشق انور تر هست ، شاید یک مجنون باشد که در انتظار یارش هست ، از اولین باری که دیدمش اینطوری شد گوشه ای تنها بود و من نزدیکش رفتم وقتی با اون چشمانش به من گفت قلبم لرزید . با تمام وجودم این را حس کردم سالها بود که اورا پس می‌زند حسم بهش را "
چشم میچرخاند قلمش میلرزد
" بدتر از همه این موضوع این بود که اون صمیمی ترین دوست من بود . کدوم احمق روی صمیمی ترین دوستش حس پیدا می‌کند که من پیدا کردم؟. آه عزیزم میدونم شکه شدی .. ولی دیگر طاقت نداشتم این بار سنگین را به دوشم بکشم
من دوستت دارم مایکل ویلر پسر مهربان و زیبای من ..."

💋51
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Nancy . Robin
دختر مو فرفری معصومی در کنارش دراز کشیده ، چشمان معصومش را بسته و در خواب عمیقی فرو رفته
انگشتانش را روی موهای او میکشد و ارام نوازش می‌کند و و موهایش را از جلو چشمانش کنار می‌زند و نفسش را رها میکند بزاق دهانش را قورت می‌دهد قلبش تند میزند
هیچی، هیچکس به زیبای یاون را نمی‌تواند حتی در خیالات ببیند لب های صورتی رنگ زیبایش پف نرمی در خود دارد گونه هایش سرخ .. اما چشمانش .. چشمانش دنیا بود
چشمانش دنیایِ رابین بود
وقتی آنها می‌خندند تیری در قلب رابین فرو می‌رود اکنون دستی به قلبش میکشد و رو کمر درآر میکشد به صقف خیره می‌شود چشمانش را می‌بندند و چشمان باز اورا در روبه رویش می‌بیند می‌خندند دخترک معصوم و زیبایی که تمام قلب رابین را در بر گرفته رابین بر میگردد باز چشمانش را باز میکند به لب های نانسی نگاه می‌کند و قلبش را می‌فشارد نمی‌تواند قبول کند . دستانش را بالا می‌برد روی صورت نانسی میکشد و نانسی کمی تکان میخورد و کمرش را قوص میدهد
3
𝒮
Nancy . Robin دختر مو فرفری معصومی در کنارش دراز کشیده ، چشمان معصومش را بسته و در خواب عمیقی فرو رفته انگشتانش را روی موهای او میکشد و ارام نوازش می‌کند و و موهایش را از جلو چشمانش کنار می‌زند و نفسش را رها میکند بزاق دهانش را قورت می‌دهد قلبش تند میزند…
رابین می‌ترسد خود رارعقب میکشد نانسی جلو تر می‌رود و خود را ناخودآگاه در آغوش نانسی جا می‌کند
قلب نانسی تند تر از همیشه می‌تپد دستانش را با تردی دور او حلقه می‌کند و آور نزدیک به خود میفشارد
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
El , Mike ; mileven
قصه گو گشت ... به دنبال رویایش گشت به دنبال دلیل زندگی اش .در شهر های کوچک و بزرگ صحرا ها کوهای یخی ، جنگل های وحشی گذشت . هیچگاه امید فردایش را پیدا نکرد دیگر خسته بود ، خسته از نگه داشتن درد سینه اش خسته از امیدی که در هر کجا به نا امیدی تبدیل میشد و کامل شکسته کنار صخره ای نشسته بود به آسمان آبی رنگ خیره شد و قلم را تکان داد و باز نوشت.. همان داستان همیشگی و پایان یکسانی کا در این چند سال داشت نبودن رویایش ... همچی مثل همیشه بود ا در پی رویای چندین ساله اش و رویایش درحال فرار کردن از او . چشمانش از خستگی داشت سنگین میشد قلم را کنار گذاشت و سمت شهر کوچک آن سوی دره قدم برداشت شاید برایش جای خوابی درست کنند .همانطور نا امید در شهر قدم گذاشت و خشکش زد .نمی‌توانست باور کند همان شخص بود . همان مو همان بو و همان حس یکه برای بار اول اورا دید قلبم تند میزد نمی‌توانست چیکار کند . کیفش روی زمین افتاد و همین باعث شد دخترک سمتش برگرددچشم دو عاشق در هم گره خورد ، مات و مبهوت بودند تنها صدای یکه می‌توانست شنید صدای کودکان بود ، تنها چیزی که از بعد او به یاد دارد گونه های خیس و اغوش گرم یارش بود
🔥4💔21
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Vickie . Robin
بعد از اینهمه هواشی و دردسر یک شب راحت بهترین چیزی هست که می‌توان بهش پی برد
رابین پیراهنش را مرتب می‌کند یک شلوار لی یک کتاب ساده ی سفید و یک پیراهن مشکی ساده رویش پوشیده موهایش را کوتاه‌تر کرده و مرتب تر از همیشه هست وارد رستوران می‌شود روی میزی که رزرو کرده بود میشیند به قیمت ها خیره نگاه می‌کند و با استرس پاهایش را تکان میدهد دستش در جیبش با جعبه ی مخملی شکلی ور می‌رود ، انگشتانش با ریتمی ناهماهنگ روی میز می‌زند پیک مشروب را که سفارش داده بود میخورد و به در خیره می‌شود
او وارد می‌شود دختری که انگار از دل قصه ها بیرون آمده پرنسس زیبایی ها
رابین دهانش باز می‌ماند و به در خیره می‌شود بزاق دهانش را قورت می‌دهد از جایش به ارامی بلند می‌شود دختر کوچک با موهای نارنجی نزدیکش می‌آید یک لباس تابستان لیمویی رنگی با گل های ریز صورتی پوشیده لبخند شیرینش آخرین تیر را به قلب رابین می‌زند
دختر با دیدن رابین که در شک هست دستانش را جلوی صورتش تکان میدهد رابین سر تکان میدهد و به خودش می‌آید
" ب..ببخشید"
🍓31
پشت صندلی ویکی می‌رود و آن را به ارامی عقب می‌کشد و می‌گذارد ویکی بنشیند سمت صندلی خودش می‌رود و می‌نشیند
منو را در دستان ویکی میدهد و منتظر هست چیزی انتخاب کند کمی استیک گوشت و شراب سفارش می‌دهند غذا هت بعد از مدتی می‌رسد و آن را میخورد همانطور که درحال خوردن هستند رابین دست میکشد و به صندلی اش تکیه میدهد جعبه ی مخملی رنگ آبی ای را بیرون میاورد و بازش می‌کند یک حلقه ی نقره ای با نگین قرمزی در آن لب هایش را گاز می‌گیرد و پاهایش را روی زمین تکان میدهد
" عام.. "
همین زمزمه باعث می‌شود نظر ویکی سمت اون جلب شود
" من اصلا داخل اینجور چیز های احساساتی خوب نیستم "
متنی را بیرون میاورد و روی هوا تکان میدهد می‌خندد
" اینم ماه گذشته استیو و نانسی برایم نوشتن " کمی صندلی را عقب می‌کشد
" اما نمیخوام اونطوری خشک و خالی باشم خب اون من نیستم "
از جایش بلند می‌شود جلوتر می‌رود کنار ویکی زانو میزند کفش پای پشتی اش را در میاورد جعبه را باز میکند
" ویکی.. دختر رویا هایم .. حاضری تا آخرین نفس مرا همراهی کنی؟!"
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Nancy . Steve ; stency

همونجایی که قرار بود در سال های آینده همدیگر را ملاقات کنند نشستند ..در آلونک کوچک خانواده ی رابین ، زیباست نه ؟! بعد از مدت ها هنوز دوستی این وسط هست .. هنوز سر زدنی ، هنوز صحبت های زیبا. ولی چیزی اینجا بود که او دلش نمی‌خواست سنگینی ای که دردی را همیشه برایش تازه می‌کرددرد از دست دادن او . اکنون که تنها نشستند به اوج آن درد رسیده انگشتانش را در هم گریه می‌کند و فکش را صفت دنبال جمع بندی هست دنبال حرفی هست که بتواند بگویدچیزی که مدت ها پیش باید میگفت و خود را رها می‌کرد ولی این نزدیکی اینکه او کنارش هست و با خنده از خاطراتش تعریف می‌کند روزنه ی حرف هایش را بهم میریزد آن لب های شیرین و زیبا تکان می‌خورند.. به سرعت .اما آنقدر زیبا هستند که استیو چیزی از آن کلماتی که از بین آنها بیرون می‌آمد هیچی نمیفهمید ناگهان آنها ایستادند چشمان استیو بالا رفت و به چشمان نانسی
🔥31
برخورد کرد " امم.. ببخشید"سر برگرداند و انگشت شصتش را روی لب های خیش کشید و پاهایش را به طور عصبی تکان می‌دادنانسی ارام نجوا می‌کند " استیو .." با شنیدن نامش سریع سر بر میگرداند و قلبش تند می‌تپد. لب های شیرین و کوچک نانسی دیگر بر روی لبهای اوست . گویی دنیارا به اون هدیه دادند دستانش را بالا می‌آورد و دور صورت کوچک نانسی حلقه می‌کند ..
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Henry creel

شب و تاریکی و سکوت.
بهترین ترکیب برای یک آدم دلشکسته .
دخترک قدم هاشو داخل خیابون تاریک و یخ زده ی هاوکینز برمی‌دارد
سکوت باعث می‌شود که بیشتر از حد امکان خودخوری رو ادامه بدهد
در ذهنش پر از حرج و مرجِ .
شاید اون باید بهتر رفتار می‌کرد یا زیبا تر می‌بود؟
نمی‌داند شاید هم زیادی جدی گرفته بود
" ولی من همچین فکری نمیکنم "
دختر از جایش می‌پرد و با ترس به پشتش نگاه می‌کند مردی کت و شلوار پوش و خوش چهره ای کنارش هست قلب دختر تند میزند
مرد اروم بطری آبی به او تعارف می‌کند
" ببخشید ترسوندمت "
دختر کمی تردید می‌کند دستانش رو جلو دراز میکند بطری رو قبول میکند و کمی می‌نوشد سر تکان میدهد و ارام قدم بر میدارد مرد همراه اون می‌آید
" برای دختری به زیبایی تو تنها بودن داخل شب ، مخصوصا تنها خطرناکه "
کمی سر کج می‌کند و لبخند شیرینی می‌زند " هیولاها در کمینن "
1🔥1
دختر غیر ارادی می‌خندد و سر تکان میدهد " من بچه نیستم که از هیولاها بترسم "
مرد همراهش می‌خندد کلاهش را در میاورد دستی به موهای طلایی رنگش میکشد
" اوه درسته . ولی درکل نیاز به همراهی نداری ؟ "
دختر کمی دست به موهاش میکشد نمی‌تواند دروغ بگوید که مجذوب اون مرد نشده . با تکان سر همراهی اورا می‌پذیرد و در دل شب همراهش میشود
(عمو هنری دزدید بردت🤣🫶🏻)
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Henry creel

خشمش به شدت فوران می‌کند و فریاد می‌زند دستانش جونی می‌گیرد و مانند گوشتی پیچ میخورد و بالا می‌آید
" گفتم هیچ جا نمیری !"
صدایش دورگه می‌شود دخترک از ترس فرار می‌کند و لب پنجره ای میرود میخواهد خود را پایین بیندازد هرچه پیش می‌رود هنری عصبی تر میشود
" بیا پایین ! همین الان "
دختر عقب میرود میخواهد بپرد که هنری با همان دست گوشتی(نمیدونم چه اسمی بزارممم) سمت اون دراز می‌کند و اورا در آسمان و زمین می‌گیرد و به داخل بر میگرداند وقتی دختر را به داخل می‌آورد تمام لباس سفیدش قرمز شده چشمان هنری گرد می‌شود روی زانو هایش میوفتد چهار دست و پا سمت دخترکش میرود اورا روی زانو میکشد دستش را روی زخم بزرگی فشار میدهد چشمانش کاملا قرمز شده
" ببخشید ..ببخشید.."
اشک‌هایش را روی صورت دخترک نصفه جان در آغوشش میریزد اورا تکان میدهد
" منظوری نداشتم ببخشید .. "
پشت هم حرف هارا تکرار می‌کند و دستانش را روی زخم سینه دختر بیشتر فشار میدهد
" با من بمون .. لطفا عزیزم ببخشید "
اشک هایش بیشتر می‌شود و روی صورت دختر می‌ریزد دختر نفس آخرش را میکشد هنری اورا به سینه میچسباند و فریاد غم را سر میدهد
1🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Billy . steve

او قرار نبود عاشق شود . حداقل نه به این زودی او قرار بود این چیز هارا تنها برا سرگرمی نگه دارد
پکی دیگری از سیگارش می‌گیرد و آن را پرت می‌کند از کنار ستون کمی خم میشود و داخل بستنی فروشی رو نگاه می‌کند فکش سفت می‌شود نگاهش را بین موهای خوش فرمش می‌برد رنگی درخشانی دارند با انگشت شصتش بازی می‌کند ارام به پایین نگاه می‌کند بدنش ظریف نیست .. اما زیباست چشمانش همه جاری میکاود تا اینکه به دو چشم می‌رسد دو چشم قهوه ای رنگی که در همان لحظات اول دیدار قلب بیلی را در هم فشردن همانطور که به اون خیره شده سرش را روی ستون میدارد و لبخند می‌زند همه چی کاملا عادی بود تا اینکه اون پسر اورا می‌بیند
بیلی هول می‌کند و سعی می‌کند راه فراری پیدا کند نگاهش را می‌دزدد و به اطراف نگاه می‌کند با عجله قدمی بر میدارد می‌رود
1👍1🔥1
" بیلی ؟"
صدای عصبی و غضب آلودی از پشتش بیرون می‌آید بیلی چشمانش را در هم چین میدهد لحظه ای نمی ایستد در جمعیت فرو می‌رود ودلابه لای بقیه رد می‌شود و زیر لب به خودش فحش میدهد و از پله ها سریع پایین می‌رود
" احمق .. احمق "
ارام به سرش می‌زند و از پاساژ بیرون میپیچد با خشم سوار ماشینش می‌شود و روی فرمون ضربه می‌زند
" از این افتضاح تر؟ "
خود را در صندلی کمی پایین میکشد و فکر را صفت می‌کند می‌گوید نباید عاشق میشد اما مگر کسی میتواند از موهایش بگذرد ؟ میگیم می‌گذرد کسی می‌تواند از زیبایی اندامش بگذرد ؟ یا از بوی تنش ؟ از لبخند شیرینش ؟ از هرچه بگذرد از زیبایی دو گوی بلورین او هیچکس نمی‌تواند بگذرد دقیقا همام تیر آخری که در قلب بیلی فرود آمد ماشین را روشن می‌کند دنده را جابه جا می‌کند و سریع حرکت میکند

1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Max . eleven

چشمانش را در خشم فرو می‌کند و به زوج روبه رویش خیره می‌شود، به پسرک لاغر مردنی و احمق نگاه می‌کند و گونه هایش را از داخل میجود
با انگشتانش بازی می‌کند و پاهایش را با خشم تکان میدهد
نگاهش را سمت دختر معصوم می‌برد و چشمانش کمی نرم می‌شود
او همیشه می‌دانست که همچین زیبایی را قرار است پیدا کند
اما نمی‌دانست کی
کجا
و چگونه
اما مشکلی اینجا هست
چشمانش را پایین می‌دوزد و سرش را به دیوار کنارش تکیه میدهد
چطور قرار هست به دوست صمیمی اش بگوید دوستش دارد؟ نه یک دوست داشتن عادی. چطور قراررهست بگوید که زمانی که چشم باز میکند اورا می‌بیند تا زمانی که آنهارا می‌بندد
در رویاهایش تنها چیزی که آرزو می‌کند باشد اوست . تنها او نه هیچکس دیگر چطور به او بفهماند که تمام موسیقی های احساسی راجب اوست و تمام نوشته های دفتر خاطراتش که با اسم عشق ناشناس تمام میشود هم برای همان دختر احمق و بامزه ای هست که همیشه در کنارش هست
یا چطور می‌تواند بگوید اورا در خواب بوسیده؟!
🔥4