This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Steve . Eddie ; steddie
داخل اون سرما تنها یک بوسه ی داغ میتواند دو زوج را از فکر سرما دور کند آدی جلو میرود خود را به لب های استیو میرساند و با وله تمام آن را میبوسد ، همیشه شیرینی این لب ها برای اون یه نفر شیرین هستند . هیچوقت قرار نیست از این خسته شود استیو آرام روی لبهای میخندد و کمر اورا میگیرد بلندش میکند صندلی را میزون میکند برای راحتی آدی اورا روی پاهایش میگذارد آدی با اون همکاری میکند و از جایش بلند میشود خود را روی پاهای اون مینشاند استیو خود را عقب میکشد " صبر کن آدی.."
میخندد و موهای پسر را جمع میکند و پشت سرش میبرد میخندد " میخوای همیشه اینطوری بی حواس مرا ببوسی ؟! "
آدی میخندد " دهنت را ببند هرینگتون. تو از این خوشت میاد "
استیو " من از چیزهای دیگه - .."
🔥3❤1😈1
صدای ضربه ای محکم روی داشبورد ماشین میآید ادی بر میگردد و استی سر خم میکند پسر کوچک و فرفری ای روی داشبورد میکوبد و فریاد میزند " میدونستم ! میدونستم ! برای همین با رابین قرار نزاشتی !"
آدی خود را جابه جا میکند و روی صندلی کنار میشوند سیگارش را روشن میکند
استیو که عصبی شده دست به صورتش میکشت " لعنت بهت داستی-بان"
آدی پنجره را پایین میآورد ته سیگارش را بیر ن میریزد همانطور که خود را به ندونستن میزند صحبت میکند " چیو میدونستی؟ "
داستین سمت پنجره میآید " من همه چیو دیدم نمیتونید انکار کنید حتی مایک هم دید "
به مایک که از سمت خانه ی آنها میآید اشاره میکند " مگر نه مایک؟"
مایک گیج و مبهوت به اون نگاه میکند "ها؟"
آدی میخندد و پک دیگری از سیگارش میزند و به استیو که عصبی هست نگاه میکند
استیو ماشین را روشن میکند " جیسز (Jesus ) داستین . فقط بشینید تو ماشین ."
داستین ادامه میدهد " ثابتش میکنم "
استیو داخل دوتا چشمای آدی نگاه میکند و با خنده اون میخندد " ما حتی نمیدونیم چیو میگی"
ادامه سناریو بالایی
❤1😈1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Steve . Eddie ; steddie
تاکنون هیچوقت به این فکر نکرده بود که چیش با بقیه فرق میکنه که انقدر جدا از بقیه است . هیچوقت تصور این را نکرده بود برای چه ؟ ولی همیشه میداتسا یک چیز درونش هست که با همهی آدم های اطرافش فرق دارد اما اکنون شاید به جوابش رسیده باشد طوری که این پسر قلبش را به تپش مینداخت شاید جوابش بود هیچوقت نمیخواست جای شخص دیگری یا شبیه آن باشد اما اکنون به طرز کاملا آشکاری دارد خودش را مقایسه میکند اسم اون دختر هیچگاه از زبان اون نمیافتاد همین باعث میشد قلب این پسر له شود " نانسی زیباست " ، "نانسی مهربان هست" و.. فقط نانسی ..چرا چشمان اون هیچوقت آدی را نمیدید؟ چرا هیچوقت از او اینگونه با احساس تعریف نمیکرد؟ اکنون که دقایق آخری هست که میتواند خدافظی کند تمام اینها از چشمانش رد میشود بزاق دهانش را قورت میدهد " استیو .." پسر برمیگردد و به او نگاه میکند لبخندی میزند و سعی میکند عادی باشد به لب های پسر نگاه میکند و چند بار پلک میزند و بعد به چشمانش باری دیگر نگاه میکند در دلش
🔥4
فریاد میزند " دوستت دارم" اما به زبان نمیآورد در خیالش اورا میبوسد و هیچوقت قدمی بر نمیدارد در رویاهایش اورا از آن خود میکند و هیچگاه به اتفاق افتادن این باور نداردادامه سناریو بالایی-
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Steve . Eddie ; steddie
-ادیت و دیدم خوشم اومد (متن ها با ادیت یکی نیست)
صدای در میآید چیزی به شدت به در میکوبد. ادی نگاهی میچرخاند و پاکت سیگارش را روشن روی میز میگذارد از جایش بلند میشود به سمت در میرود آن را باز میکند با دیدن استیو مان در سریع چشم میچرخاند و سریع در را میبندد استیو سریع جلو میآید و دستانش را روی در نگه میدارد نمیگذارد در را ببندد
استیو با صدای لرزون صحبت میکند " ببین. من متاسفم اد ."
اد چیزی نمیگوید و با خشم با در فشار میآورد
استیو " من اشتباه بزرگی کردم خیلی بزرگ .. من متاسفم "
پاهایش درد میکشد آن را عقب میکشد در روی صورتش بسته میشود چشمانش را میبندد و سر شرا به در آهنی میکوبد مدتی میگذرد منتظررمیماند تا ببیند ادی چی میگوید وقتی صدایی نمیآید ادامه میدهد
" ادی "
فریاد میزند
" هنوز اینجام... "
نفسش را رها میکند و چشم میچرخاند
" من اشتباه کردم . بدترین اشتباه را . من ترسیدم باشه ؟ من ترسیدم که بگویم دوستت دارم . من ترسیدم که این را جلوی همه اعتراف کنم "
🔥4❤1
استیو نفس را بیرون میدهد " من آماده نبودم اد .. من ..من .. اشتباه کردم ببخشید."
ادی پشت در سیگارش را روشن میکند و چشم میچرخان"برو پی کارت "
استیو " دوستت دارم "
ادی " برو"
استیو به در میکوبد و عقب میرود چشم میچرخاند و سمت ماشینش میرود گلی که خریده بود رل روی زمین میندازد
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Steve . Eddie ; steddie
اون بدترین کار و کرده بود .
بوسیدن یک شخص بدون حرف و در مستی خودش یک مشکل اینکه اون شخص همجنس خود باشد مشکل بزرگتری هست
گونه هایش رنگ گرفته دست به صورتش میکشد دستانش میلرزد ، اینکه اون الان انقدر بهش نزدیکه . سعی میکنم روی تعمیر تمرکز کند اما نمیتواند . نفس هایش سنگین هست و به سختی اون پیج را در داخل صفت میکند تمرکز کردن روی این موضوع وقتی که استیو انقدر بهش نزدیک نشسته خیلی سخت تر از چیزی هست که خیال میکرد
همش آن صحنه بوسه بر ذهنش نقش بسته . بدتر از این اتفاق این هست که استیو هیچ واکنشی به این نداشت فقط انجا ایستاد و به اون خیره شد . قبل اینکه بخواهد واکنشی نشان بدهد هم داستین اومد و آنهارا برای کاری صدا زد . بعد از آن هم بارها و بارها تنها بودند اما او باز هیچ واکنشی نداشت
استیو از پشت دستش را جلو میآورد و دور دستان ادی میپیچد
استیو آرام زمزمه میکند " میلرزی "
ادی بر میگرد نگاهی به صورت استیو که اکنون نزدیک تر هست میندازد و صورتش را سمت کار بر میگرداند و یکم صرفه میکند بعد از آن اتفاق اولین باررهست که استیو با اون صحبت کرده سعی میکنن
🔥4❤1
خود را کنترل کند اما قلبش به شدن تند میتپد
" چیزی نیست .."
استیو سریعرپاسخ میدهد " میدونم که هست "
ادی چیزی نمیگوید و دست اورا پس میزند و خود پیچ را صفت میکند و دستش را عقب میکشد میخواهد بلند شود اما استیو نمیگذارد استیو دستانش را روی ران های اون فشار میدهد تا بنشیند
ادی " چیکار میکنی "
استیو " تا کسی متوجه مان نشده باید تو همین حالا صحبت کنیم ."
ادی نفس را بیرون میدهد و به کار بر میگردد و با چیزی الکی ور میرود
استیو که پر از چرا ها و چیز های نپرسیده هست لب از لب باز میکند و مهم ترین سوال را میپرسد " چرا من را بوسیدی؟"
ادی بدن بزرگش را منقبض میکند و. با سیمی الکی ور میرود دنبال جواب هست اما چیزی یا جواب درستی به ذهنش نمیرسد
استیو عصبی میشود " جواب سوالمو بده
ادی اولین چیزی که به ذهنش میرسد را میگوید " خودت چی فکر میکنی ."
استیو چشم میچرخاند صورتش سرخ هست از اینکه تمام جزئیات را به یاد دارد خجالت میکشد تمام اون لحظه را در ذهنش میرور میکند داشت با او راجب نقشه اش صحبت میکردند که به صورت تصادفی اورا بوسید. البته استیو هیچوقت نمیخواهد قبول کند که این تصادفی بوده . هیچوقت نمیکند. طوری که رو اون خم شده بود در فکر فرو میرود و چیزی که از ذهنش میگذرد را به زبان میآورد " دوستم داری ؟"
ادی که خود را درگیر نشان میدهد قلبش تیر میکشد و سیم هارا میکشد و آنهارا نزدیک میکند جرقه ای میزند واکنشی نشان نمیدهد
استیو میخندد " تو داری ؟"
ادی چشم میچرخاند و باز با سیم ور میرود وقتی صدای بلندی تولید میشود آرام زمزمه میکند " بله"
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Steve . Eddie ; steddie
سکوت تاریکی را در بر میگیرد و ادی بخشی از این تاریکی هست یه نبرد کوچک دیگر ایجاد شد و با اون موجود عجیب این نبرد ها و اینها هر سری بیشتر ادی پر صدارو ساکت میکند ."
گوشه ای نشسته و گیتار عزیزش را در آغوش گرفته برای اولین بار بعد از اینهمه اتفاق عجیب هست که او تنها و ساکت یجا نشسته. استیو نم نم سمت اون میرود و تیکه سنگی را هول میدهد در کنارش به ارامی مینشیند و چیزی نمیگوید در سکوت به آسمان خیره میشود
فاصله بینشان شاید اندازه یک نفس باشد
کمی میخندد و تکه سنگی را پرت میکند " ساکتی "
ادی نفسش را بیرون میدهد " من همیشه اونقدر که مردم میگویند پر سر و صدا نیستم
🔥5❤1
سرش را با گیتارش تکیه میدهد و نفس را رها میکند استیو با صدای تلخی میخندد و دستش را دور شانه اددمیندازد " منم اونقدر که بقیه میگن بی ترس نیستم ادی "
ادی میخندد سر تکان میدهد و نگاهش میکند " ترس واقعی زمانیه که وقتی بفهمی اتفاقی برات بیوفته کسی ناراحت نمیشه ." به روبه رو نگاه میکند دستانش را تکان میدهد " حتی اگر بمیری کسی دلتنگت نمیشه "
استیو برای لحطه ای مکث میکند و بعد ادی را در خود میکشد " من ..میشم ."
ادی میخندد و سر تکان میدهد خود را باز دور میکند و صاف مینشیند " حرفی نزن که نتونی عملیش کنی استیو ."
استیو دستانش را بین دستان لرزان و پر از اضطراب ادی میگذارد و یکی از آنهارا صفت میگیرد " من هیچوقت حرفای بیخود رو به زبون نمیاورم"
وقتی ادی بهش نگاه میکنه سر کج میکنه و ابرو هایش را بالا میندازد
ادی میخندد چشمانش خیس شده " بعد از مدت ها احساس مهم بودن میکنم "
استیو میخندد و سرش را روی شانه ی ادی میگذارد " تو از بعد داشتن من و داستین مهم بودی ادی مانسون ."
ادی میخندد و سرش را روی سر استیو میگذارد
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Will . Mike ; byler
عجیب بود . خیلی عجیب بعد از اون اعتراف عجیب ویل مایک خودش را نمیشناخت . هیچ چیز خودش را نمیشناخت
تمام روز و شب در خیال و فکر این بود که نکند اشتباه میرود؟
قدمی اشتباه برداشته ؟
چیزی را جا گذاشته ؟
سخنرانی اون بچه همه چیز را در مایک درهم ریخت همی دوروز پیش در این اوضاع بدترین دعوایش را با ال داشت و اکنون دارد به دوست صمیمی اش فکر میکند. دستی به صورتش میکشد و کلاهش را بیرون میکشد به زمین خیره شده و درون خاطرات کودکی اش فرو میرود
از زمانی که ویل را شناخت تاکنون . تا زمانی که ویل اورا نجات داد . هیچچیز نمیفهمید که چه چیزی تغییر کرده که اکنون مایک احساس دیگری دارد احساسی ناشناخته ...یا شایدم نیمه شناخته برای او .. فقط این را میدانست که شاید او هم دختر هارا دوست نداشته باشد
🍓6❤1
Will . Mike ; Byler
کلاهش را روی میز میگذارد و دستانش را عصبی با ریتم روی آن تکان میدهد .
مدتی بود که شوالیه ی شجاعت به اون سر نزده از جایش بلند میشود شنل بلند شروین عصابش هست را در میاورد و به سمت سکوی کوچکی که از بر بیرون رفته میرود نگاهش را به جنگل و نمای زیبای روبه رویش میدهد و نفسش را بیرون میدهد. دست به موهایش میکشد
همانطور که در افق محو شده منتظر یارش هست . به حیاط قلعه نگاه میندازد. تا نشانی آشنایی از او ببیند
" دلتنگم بودی؟"
جادوگر با ترس سر برمیگرداند و شوالیه اش را میبیند با شاخه گل سرخی بر دست از سکو آویزون شده ویلیام سریع سمتش قدم بر میدارد و اورا در آغوش میگیرد شوالیه هول میکند و دستانش را آزاد میکند ممکن هست بیوفته اما صفت به پسر کوچک روبه رویش میچسبد و اورا رها نمیکند سرش را در موهای کوتاه و خوشبو پسرک فرو میکند و با تمام قوه اش نفس میکشد و بوی اورا به ریه هایش میکشد
شوالیه در موهای ویل زمزمه میکند " از صدتا گل هم بوی بهتری داری عزیزم"
🍓2❤1
ویل عقب میاد و به چشمان مایک خیره میشود کلاه هود اورا میگیرد و کمک میکند وارد سکو شود
ویل " دلتنگت بودم "
مایک کمر اورا صفت میچسبد ، انگشتانش را روی لب های مخملی او میکشد و میخندد " منم همینطور بیشر از همه برای طعم اینها دلتنگ بودم "
سر خم میکند و لب هایش را محکم میبوسد ویل رو نوک پاهایش میرود و متقابلا اورا میبوسد
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Will . Mike ; byler
حس داشتن به یک مرد کمی مشکل هست مخصوصا اگر اون " دوست صمیمی " ات باشه نفسش را عصبی بیرون میدهد و برگه ی بعدی را مچاله میکند ، پرت میکنیم سمتی دیگر و اخم میکند و. با انگشتانش رو روی میز میزند و باز برگه جلو میآورد و قلم را در دست روی آن میچرخاند کلمات را مینویسد
" مایک عزیزم ... "
متن را خط میزند
" هی رفیق . دلتنگت-"
با خط میزند و برگه را با خشم پاره میکند و سرش را روی میز میدارد و د بعد سرش را بالا میآورد و به طراحی ای که روبه رویش هست نگاه میکند چهره ی مایک هست . لبخند زده
لبخندی بر صورتش مینشیند..
نه تنها چهره اش ..
روی روحش
قلبش
از تمام وجود امید میگیرد برگه ی دیگری بیرون میاورد ، الان احتمالا ۱۰ ماهی گذشته که بعد از تمام قضایا مایک رو ندیده . هربار دروغ های همیشگی را به پستچی میدهد و جواب مایک را میدهد
اینبار عجیب بود مایک آخر نامه سوال پرسیده بود " بالاخره عاشق شدی ؟"
قلم را روی برگه میدارد لبخند بر لب هرچه قلبش میگوید گوش میدهد و مینویسد
مایک ..(مکث میکند) عزیزم
خط بعدی میرود
💋7❤1
نمیدانم چطور دلتنگی ام را برایت توصیف کنم ، دوست داشتم الان اینجا باشی و بغلت کنم انقدر محکم که فریاد بزنی ..
نفس عمیق میکشد
** عزیز من .. مدت هاست که من عاشق هستم . این چیزیکه میگویم از عشق انور تر هست ، شاید یک مجنون باشد که در انتظار یارش هست ، از اولین باری که دیدمش اینطوری شد گوشه ای تنها بود و من نزدیکش رفتم وقتی با اون چشمانش به من گفت قلبم لرزید . با تمام وجودم این را حس کردم سالها بود که اورا پس میزند حسم بهش را "
چشم میچرخاند قلمش میلرزد
" بدتر از همه این موضوع این بود که اون صمیمی ترین دوست من بود . کدوم احمق روی صمیمی ترین دوستش حس پیدا میکند که من پیدا کردم؟. آه عزیزم میدونم شکه شدی .. ولی دیگر طاقت نداشتم این بار سنگین را به دوشم بکشم
من دوستت دارم مایکل ویلر پسر مهربان و زیبای من ..."
💋5❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Nancy . Robin
دختر مو فرفری معصومی در کنارش دراز کشیده ، چشمان معصومش را بسته و در خواب عمیقی فرو رفته
انگشتانش را روی موهای او میکشد و ارام نوازش میکند و و موهایش را از جلو چشمانش کنار میزند و نفسش را رها میکند بزاق دهانش را قورت میدهد قلبش تند میزند
هیچی، هیچکس به زیبای یاون را نمیتواند حتی در خیالات ببیند لب های صورتی رنگ زیبایش پف نرمی در خود دارد گونه هایش سرخ .. اما چشمانش .. چشمانش دنیا بود
چشمانش دنیایِ رابین بود
وقتی آنها میخندند تیری در قلب رابین فرو میرود اکنون دستی به قلبش میکشد و رو کمر درآر میکشد به صقف خیره میشود چشمانش را میبندند و چشمان باز اورا در روبه رویش میبیند میخندند دخترک معصوم و زیبایی که تمام قلب رابین را در بر گرفته رابین بر میگردد باز چشمانش را باز میکند به لب های نانسی نگاه میکند و قلبش را میفشارد نمیتواند قبول کند . دستانش را بالا میبرد روی صورت نانسی میکشد و نانسی کمی تکان میخورد و کمرش را قوص میدهد
❤3
𝒮
Nancy . Robin دختر مو فرفری معصومی در کنارش دراز کشیده ، چشمان معصومش را بسته و در خواب عمیقی فرو رفته انگشتانش را روی موهای او میکشد و ارام نوازش میکند و و موهایش را از جلو چشمانش کنار میزند و نفسش را رها میکند بزاق دهانش را قورت میدهد قلبش تند میزند…
رابین میترسد خود رارعقب میکشد نانسی جلو تر میرود و خود را ناخودآگاه در آغوش نانسی جا میکند
قلب نانسی تند تر از همیشه میتپد دستانش را با تردی دور او حلقه میکند و آور نزدیک به خود میفشارد
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
El , Mike ; mileven
قصه گو گشت ... به دنبال رویایش گشت به دنبال دلیل زندگی اش .در شهر های کوچک و بزرگ صحرا ها کوهای یخی ، جنگل های وحشی گذشت . هیچگاه امید فردایش را پیدا نکرد دیگر خسته بود ، خسته از نگه داشتن درد سینه اش خسته از امیدی که در هر کجا به نا امیدی تبدیل میشد و کامل شکسته کنار صخره ای نشسته بود به آسمان آبی رنگ خیره شد و قلم را تکان داد و باز نوشت.. همان داستان همیشگی و پایان یکسانی کا در این چند سال داشت نبودن رویایش ... همچی مثل همیشه بود ا در پی رویای چندین ساله اش و رویایش درحال فرار کردن از او . چشمانش از خستگی داشت سنگین میشد قلم را کنار گذاشت و سمت شهر کوچک آن سوی دره قدم برداشت شاید برایش جای خوابی درست کنند .همانطور نا امید در شهر قدم گذاشت و خشکش زد .نمیتوانست باور کند همان شخص بود . همان مو همان بو و همان حس یکه برای بار اول اورا دید قلبم تند میزد نمیتوانست چیکار کند . کیفش روی زمین افتاد و همین باعث شد دخترک سمتش برگرددچشم دو عاشق در هم گره خورد ، مات و مبهوت بودند تنها صدای یکه میتوانست شنید صدای کودکان بود ، تنها چیزی که از بعد او به یاد دارد گونه های خیس و اغوش گرم یارش بود
🔥4💔2❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Vickie . Robin
بعد از اینهمه هواشی و دردسر یک شب راحت بهترین چیزی هست که میتوان بهش پی برد
رابین پیراهنش را مرتب میکند یک شلوار لی یک کتاب ساده ی سفید و یک پیراهن مشکی ساده رویش پوشیده موهایش را کوتاهتر کرده و مرتب تر از همیشه هست وارد رستوران میشود روی میزی که رزرو کرده بود میشیند به قیمت ها خیره نگاه میکند و با استرس پاهایش را تکان میدهد دستش در جیبش با جعبه ی مخملی شکلی ور میرود ، انگشتانش با ریتمی ناهماهنگ روی میز میزند پیک مشروب را که سفارش داده بود میخورد و به در خیره میشود
او وارد میشود دختری که انگار از دل قصه ها بیرون آمده پرنسس زیبایی ها
رابین دهانش باز میماند و به در خیره میشود بزاق دهانش را قورت میدهد از جایش به ارامی بلند میشود دختر کوچک با موهای نارنجی نزدیکش میآید یک لباس تابستان لیمویی رنگی با گل های ریز صورتی پوشیده لبخند شیرینش آخرین تیر را به قلب رابین میزند
دختر با دیدن رابین که در شک هست دستانش را جلوی صورتش تکان میدهد رابین سر تکان میدهد و به خودش میآید
" ب..ببخشید"
🍓3❤1