Forwarded from Blue witch (⋆ 𐙚 .)
اینو فوروارد کنید ، شخصیت مورد علاقتون رو از استرینجر تینگز بگید ، شیپی که وایبتون هست همراه یه سناریو ذهنی خودم از اون شیپ بهتون بدم
گیدوو
لیمیت : تا زمانی که خط بخوره
گیدوو
صبور باشید ؛ تو چنل جوین باشید خوشحالمون میکنید
اگر چنل پرایوته داخل بات لینک برامون بفرستید @rockgirlbot
لیمیت : تا زمانی که خط بخوره
اینو بگم که این " سناریو " ها یک دلنوشته یا تک پارتی از ذهن من هست
نویسنده یا همچین چیزی نیستم پس اگر خوشتون نیومد از همین الان معذرت میخوام🫶🏻
بعد از فور فهمیدم که اینو ذکر نکردم :
نویسنده یا همچین چیزی نیستم پس اگر خوشتون نیومد از همین الان معذرت میخوام🫶🏻
بعد از فور فهمیدم که اینو ذکر نکردم :
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Steve . Eddie
; Steddie
; Steddie
زیبایی تنها از آن اوست . در خیالاتی فرو میرود و تنها دو گوی سیه پوش را میبیند گوی های یکه مانند ستاره میدرخشند ، گوی های پر مهر و عشق .
دستان سرد و زمختی را روی قلبش فشار میدهد و چشم میگشاید
نمیداند چگونه چطور . ولی از زمانی که آن را دیده اینطوری شده ، این حس را هیچوقت تجربه اش نکرده بود حتی زمانی که با دختر رویاهایش بود
هیچوقت اینگونه قلبش برایش نمیکنید یا اینکا هیچجوره نمیتواند اورا از ذهنش بیرون کند .
چطور شد که این حس را پیدا کرد ؟! اصلا این چه حسی هست عشق ؟! وابستگی ؟! یا چه ..
فقط میخواهد باری دیگر آن دو چشم را ببیند یا آن دو گوشت لطیف صورتی پایین چهره اش . بی شک اینبار تردید نمیکرد. آنقدر محکم آن هارا میبلعند که هیچوقت نتواند این حس را فراموش کند . اما اکنون آن گوشت لطیف خشک شده ، گوی سیاه برای همین ناپدید شده و تن لطیف یارش زیر یک خرمال(املاشو نمیدونم(: ) خاک دفن شده .
کاش قبل از رفتنش میتوانست بگوید دوستش دارد . یکبار هم که شده مزه ی شیرین لب هایش را حس کند و دیگر ازش جدا نشود
- استیو و تصور کنید -
🔥4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Steve . Eddie
; Steddie
; Steddie
کاش میتوانست جلوی دهانش را بگیرد و به اون چیزی نگوید . کاش میتوانست برای لحظه ای هم که شده لال شود از این زمین و دنیا محو شود
کدام احمقی عاشق همجنس خودش میشود که او شده بود . و اینگونه اعتراف میکند.
دستانش پشت کمرش هست و قلنج هایش را میشکند پسر دیگر همانگونه به اون خیره شده لبخند ملیحی بر صورت دارد ارام زمزمه میکند " خب برای چی ما اینجاییم بیگ بوی ؟ "
دستش را پشت موهایش میبرد و گردنش را میمالد کمی جابه جا میشود نمیتواند در چشمان سیاه او حتی برای لحظه ای نگاه کند نفس عمیق میکشد تا جربزه اش را بر گرداند ادی دستانش را بالا میآورد جلو چشمان اون بشکنی میزند " زنده ای ؟ الوو"
استیو بالا را نگاه میکند و با خنده اون استرس کم میشود شایدم خیلی بیشتر که دیگر توان حس کردنش را ندارد
لب باز میکند چیزی بگوید اما نمیداند چی بگوید " خب .."
نفسش را بیرون میدهد " چیز شکه کننده ایه من خودم میدونم ... فقط میخوام یکم عادی باهاش رفتار کنی باشه ؟"
🔥4
باهاش رفتار کنی باشه ؟"
ادی سر کج میکند و موهای بلندش شانه اش را کمی میپوشاند در چشمانش پر از سوال هست
استیو دستانش را از پشت گردنش بیرون میاورد و صاف می ایستد " من..من ازت خوشم میاد . "
ادی میخندد " خب همه از من خوششون میاد هرینگتون"
استیو بی حوصله دست به موهاش میکشد ".. خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو میکنی . هر لحظه در یادم هستی انقدر که میترسم تو چیزیت بشه ترس از دست دادن خانواده ام یا هرکس دیگری را نداشتم . "
به چشمان متعجب ادی نگاه میکند کلماتش لب را در بر میگرد " من دوستت دارم ادی مانسون ."
پسر خشکش زده قلبش تند میزند و گونه هایش کاملا سرخ شده ، نفسش بند آمده فقط با فردی که روبه رویش هست خیره شده و از شدت هیجان نمیداند چه بگوید ، چیکار کند .
استیو نجوا میکند " فقط فراموشش کن .."
قدمی عقب بر میدارد بر میگردد که برود
ادی دست دراز میکند بازویش را میگیرد و اورا سمت خودش بر میگرداند بدون هیچ معتلی ای خود را بالا میکشد و لب هایش را روی لب های او میکوبد بدن خود را به بدن تنومند تر خودش میچسباند
استیو متعجب دستانش در هواست دمیلرزند ، چشمانش گرد شده و قلبش بیشتر از قبل تند میتپد دقیقه ای طول میکشد به خود بازگردد مغزش فرمان دهد که چکار کند
دستی بالا میآورد و دور کمر پسر کوچک روبه رویش میپیچد اورا بیشتر به خود نزدیک میکند و بعد به دیوار میکوبد دست دیگرش را بالا میآورد و صورت نرم پسر را دست میکشد میان بوسه ادی به ارامی نجوا میکند " منم همینطور هرینگتون ."
این ادامه سناریو بالایی هست تو یکی جا نشد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Steve . Eddie ؛ steddie
لب های پسر به سرعت تکان میخورد کلمات از آن خارج میشدند اما تنها چیزی که استیو میشنید چند کلمه ی بی ارزش بود .
اون فقط به لب های اون فکر میکرد، به نرم بودنش . دیگر داست از این موضوع "نانسی ، رابطه گذشته اش" خسته میشد و همچنین از این خسته میشد که این پسر هیچوقت نمیفهمید که مشکل او نانسی یا اون رابطه مزخرفش نیست .
دستانش را روی شانه ادی میگذارد و این کار باعث میشود ادی ساکت شود و به اون نگاه کند استیو در چشمانش توله سگی پسر روبه رویش خیره شده و لب باز میکند " مشکل ..مشکل اصلا این نیست "
ادی دست به سینه میشه " پس چیه ؟"
استی نگاهش را رو کل صورت زیبای روبه رویش میچرخاند و دستانش را بر میدارد و عقب میرود " هیچی بیا ادامه بدیم ." ادی بازویش را میگیرد و عقب میکشد ابرو و بالا میندازد " بگو ."
استیو که خوب لجبازی اورا میشناخت هوفی میکشد و کوتاه میاید " مشکل تویی !"
ادی چشم ریز میکند بازو استیو را رها میکند و به خودش اشاره میکند "من ؟"
استیو سر تکان میدهد و تمام چیز های یکه در دلش هست را بیرون میریزدوبا سرعت صحبت میکند " اره تو ! ، از اون زمانی که با کله وارد زندگی ام شدی
🔥4
مشکلاتی که هیچوقت نداشتم شروع شد !ادامه سناریو بالاییه
فکر کردن به تو اون چشمات و موهات... اصلا هرچی که مربوط به تو هست مشکلمه ! تو دقیقا بزرگترین عذاب زندگی من هستی . هیچجوره از زندگی ام ، از روحم از ذهنم بیرون نمیروی . تو شدی عذاب تمام لحظاتی که در تنهایی سپری میکنم . مشکل خود تو هستی !"
استیو ارام میشود ادی اخمی میکند و عقب میرود و از او دور میشود که برود ولی با همان قدم اول می ایستد
استیو اروم تر صحبت میکند " تمام تنهایی ام شده فکر کردن به تو ، به بودن با تو ، که داشتن تمام تو . که بتوانم روزی فریاد بزنم که برای من هستی ."
ادی بر میگردد نگاهش را در نگاه استیو گره میکند استیو میخواهد ادامه دهد که انگشتان ادی روی لب هایش قرار میگیرد اورا ساکت میکند استیو به چشمانش نگاه میکند و بوسه ای روی دستش میزند ادی را در اغوش میگیرد دستانش را دور کمرش حلقه میکند و سرش را روی شانه اش پنهان میکند
" من .. فقط .. نمیدونم "
ادی ارام اورا فشار میدهد " هشش"
استیو ادی را فشار میدهد سرش را در گردنش فرو میبرد و اورا میبوید
" من فقط دوستت دارم . از تمام قلبم "
ادی دست در موهای کوتاه استیو میکند و بوسه ای روی شانه های استیو میزند " منم همینطور big boy
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Steve . Eddie ; steddie
(این خیلی فانتزیه اگه خوشتون نیومد ببخشیییید)
(این خیلی فانتزیه اگه خوشتون نیومد ببخشیییید)
در تاریکی و هپروت گم شده بود . نه جاناتان اونجا بود نه داستین و رابین
قدم هایش را برداشت و چوب ها زیر پاهای له میشدند صدای سکوت از هرچیزی ترسناک تر بود نور خودش را در وسعت جنگل پهن میکند و به اطراف نیم نگاهی میندازد تنها امیدش به وسایل در کیفش هست تفنگ بمب و..
زیادی سنگینه ولی برای امنیت لازم بود صدایی سریع از پشت سرش میاید سریع بر میگردد و نور را انجا میندازد
" جاناتان ؟ ... داستین؟"
ارام میگوید و کمی خم میشود باز از پشتست صدا میاید
" رابین ؟ ... این اصلا شوخی بامزه ای نیست . "
نور چراغ قوه قطع و وصل میشود چند بار روش میزند تا درست شود با قطع شدن نور آن خیابان انور تر قلبش میلرزد میداند چی در انتظارش هست دست در جیبش میکند و تیر تفنگش را در میاورد و آن را شارژ میکند با هر صدا میچرخد و منتظر هست شلیک کند سایه بلندی رویش میوفتد سریع بر میگردد و بدون معطلی شلیک میکند خون سریع پخش میشود صدای فریادی میاید چیزی همانند انسان . چشم باز میکند چیز یکه میبیند را نمیتواند باور کند
🔥4
" ا..ا..ادی؟"
با صدا زدن آن موجود چشمان نازک و خطی اش روبه اون میوفتد و کمی قرمز شده است دندون های نیشش را بیرون میندازد
" منم استیو ادی .. من.."
موجود بخاطر ضربه ای که خورده به حرفای استیو گوش نمیده دستانش که همانند خنجری شده رو بالا میآورد استیو که نمیخواهد به او اسیب برساند فحشی زیر لب میدهد و سریع میدود پنجه های ادی روی زمین کشیده میشود و شروع میکند به دویدن پشت استیو سرعتش از چیزی که استیو انتظار داشت بیشتر هست ناگهان سایه بالی را بالا میبیند و روی زمین میوفتد بر میگردد و خودش را روی زمین کشان کشان به سمت درخت بزرگی میبرد ادی بال های را ارام رها میکند و از آسمان پایین میاید همانطور که با بال روی اون سایه انداخته به اون حمله ور میشود گردنش را با فشار زیادی گاز میگیرم و خون اون را کاملا مینوشد
استیو به سختی صحبت میکند " ادی این منم! استیو !"
دست و پا میزند ولی این جواب نمیده کمی بعد کم کم به سوی بی هوش میرود
ادی که اکنون دیگر دستش درمان شده بود ارام میشود و جای زخم استیو را لیس میزند دستانی ک اکنون ناخن های بلند و سیه رنگی را دارد رو زخم میزارد مثل کودکی تازه با دنیا آشنا شده یعی میکند زخم را درمان کند
از جایش بلند میشود دورتر میرود در راه فرار استیو دنبال کوله ی استیو میگردد ، وقتی پیدایش میکند که حدود پانزده قدمی برداشته درونش دنبال چیزی برای بستن آن پیدا میکند.
به سمت استیو بر برمیگردد با آن ناخن های خیلی سخت هست با باند و وسایل این چنین کار کند با بدترین شکلی که ممکند هست گردن استیو را میبندد و ارام چیزی قر میزند و به صورت استی که بیهوش شده دست میکشد لیسی به گونه ی اون میزند اورا بلند میکند پرواز کنان سمت کلبه ی خرابه ای در جنگل میبرد که اکنون مخفیگاه اوست روی تخت خاکی و شکسته ای دراز میکشد و استیو را با بال هایش در اغوش میگیرد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Steve . Eddie ; steddie
داخل اون سرما تنها یک بوسه ی داغ میتواند دو زوج را از فکر سرما دور کند آدی جلو میرود خود را به لب های استیو میرساند و با وله تمام آن را میبوسد ، همیشه شیرینی این لب ها برای اون یه نفر شیرین هستند . هیچوقت قرار نیست از این خسته شود استیو آرام روی لبهای میخندد و کمر اورا میگیرد بلندش میکند صندلی را میزون میکند برای راحتی آدی اورا روی پاهایش میگذارد آدی با اون همکاری میکند و از جایش بلند میشود خود را روی پاهای اون مینشاند استیو خود را عقب میکشد " صبر کن آدی.."
میخندد و موهای پسر را جمع میکند و پشت سرش میبرد میخندد " میخوای همیشه اینطوری بی حواس مرا ببوسی ؟! "
آدی میخندد " دهنت را ببند هرینگتون. تو از این خوشت میاد "
استیو " من از چیزهای دیگه - .."
🔥3❤1😈1
صدای ضربه ای محکم روی داشبورد ماشین میآید ادی بر میگردد و استی سر خم میکند پسر کوچک و فرفری ای روی داشبورد میکوبد و فریاد میزند " میدونستم ! میدونستم ! برای همین با رابین قرار نزاشتی !"
آدی خود را جابه جا میکند و روی صندلی کنار میشوند سیگارش را روشن میکند
استیو که عصبی شده دست به صورتش میکشت " لعنت بهت داستی-بان"
آدی پنجره را پایین میآورد ته سیگارش را بیر ن میریزد همانطور که خود را به ندونستن میزند صحبت میکند " چیو میدونستی؟ "
داستین سمت پنجره میآید " من همه چیو دیدم نمیتونید انکار کنید حتی مایک هم دید "
به مایک که از سمت خانه ی آنها میآید اشاره میکند " مگر نه مایک؟"
مایک گیج و مبهوت به اون نگاه میکند "ها؟"
آدی میخندد و پک دیگری از سیگارش میزند و به استیو که عصبی هست نگاه میکند
استیو ماشین را روشن میکند " جیسز (Jesus ) داستین . فقط بشینید تو ماشین ."
داستین ادامه میدهد " ثابتش میکنم "
استیو داخل دوتا چشمای آدی نگاه میکند و با خنده اون میخندد " ما حتی نمیدونیم چیو میگی"
ادامه سناریو بالایی
❤1😈1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Steve . Eddie ; steddie
تاکنون هیچوقت به این فکر نکرده بود که چیش با بقیه فرق میکنه که انقدر جدا از بقیه است . هیچوقت تصور این را نکرده بود برای چه ؟ ولی همیشه میداتسا یک چیز درونش هست که با همهی آدم های اطرافش فرق دارد اما اکنون شاید به جوابش رسیده باشد طوری که این پسر قلبش را به تپش مینداخت شاید جوابش بود هیچوقت نمیخواست جای شخص دیگری یا شبیه آن باشد اما اکنون به طرز کاملا آشکاری دارد خودش را مقایسه میکند اسم اون دختر هیچگاه از زبان اون نمیافتاد همین باعث میشد قلب این پسر له شود " نانسی زیباست " ، "نانسی مهربان هست" و.. فقط نانسی ..چرا چشمان اون هیچوقت آدی را نمیدید؟ چرا هیچوقت از او اینگونه با احساس تعریف نمیکرد؟ اکنون که دقایق آخری هست که میتواند خدافظی کند تمام اینها از چشمانش رد میشود بزاق دهانش را قورت میدهد " استیو .." پسر برمیگردد و به او نگاه میکند لبخندی میزند و سعی میکند عادی باشد به لب های پسر نگاه میکند و چند بار پلک میزند و بعد به چشمانش باری دیگر نگاه میکند در دلش
🔥4
فریاد میزند " دوستت دارم" اما به زبان نمیآورد در خیالش اورا میبوسد و هیچوقت قدمی بر نمیدارد در رویاهایش اورا از آن خود میکند و هیچگاه به اتفاق افتادن این باور نداردادامه سناریو بالایی-
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Steve . Eddie ; steddie
-ادیت و دیدم خوشم اومد (متن ها با ادیت یکی نیست)
صدای در میآید چیزی به شدت به در میکوبد. ادی نگاهی میچرخاند و پاکت سیگارش را روشن روی میز میگذارد از جایش بلند میشود به سمت در میرود آن را باز میکند با دیدن استیو مان در سریع چشم میچرخاند و سریع در را میبندد استیو سریع جلو میآید و دستانش را روی در نگه میدارد نمیگذارد در را ببندد
استیو با صدای لرزون صحبت میکند " ببین. من متاسفم اد ."
اد چیزی نمیگوید و با خشم با در فشار میآورد
استیو " من اشتباه بزرگی کردم خیلی بزرگ .. من متاسفم "
پاهایش درد میکشد آن را عقب میکشد در روی صورتش بسته میشود چشمانش را میبندد و سر شرا به در آهنی میکوبد مدتی میگذرد منتظررمیماند تا ببیند ادی چی میگوید وقتی صدایی نمیآید ادامه میدهد
" ادی "
فریاد میزند
" هنوز اینجام... "
نفسش را رها میکند و چشم میچرخاند
" من اشتباه کردم . بدترین اشتباه را . من ترسیدم باشه ؟ من ترسیدم که بگویم دوستت دارم . من ترسیدم که این را جلوی همه اعتراف کنم "
🔥4❤1
استیو نفس را بیرون میدهد " من آماده نبودم اد .. من ..من .. اشتباه کردم ببخشید."
ادی پشت در سیگارش را روشن میکند و چشم میچرخان"برو پی کارت "
استیو " دوستت دارم "
ادی " برو"
استیو به در میکوبد و عقب میرود چشم میچرخاند و سمت ماشینش میرود گلی که خریده بود رل روی زمین میندازد
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Steve . Eddie ; steddie
اون بدترین کار و کرده بود .
بوسیدن یک شخص بدون حرف و در مستی خودش یک مشکل اینکه اون شخص همجنس خود باشد مشکل بزرگتری هست
گونه هایش رنگ گرفته دست به صورتش میکشد دستانش میلرزد ، اینکه اون الان انقدر بهش نزدیکه . سعی میکنم روی تعمیر تمرکز کند اما نمیتواند . نفس هایش سنگین هست و به سختی اون پیج را در داخل صفت میکند تمرکز کردن روی این موضوع وقتی که استیو انقدر بهش نزدیک نشسته خیلی سخت تر از چیزی هست که خیال میکرد
همش آن صحنه بوسه بر ذهنش نقش بسته . بدتر از این اتفاق این هست که استیو هیچ واکنشی به این نداشت فقط انجا ایستاد و به اون خیره شد . قبل اینکه بخواهد واکنشی نشان بدهد هم داستین اومد و آنهارا برای کاری صدا زد . بعد از آن هم بارها و بارها تنها بودند اما او باز هیچ واکنشی نداشت
استیو از پشت دستش را جلو میآورد و دور دستان ادی میپیچد
استیو آرام زمزمه میکند " میلرزی "
ادی بر میگرد نگاهی به صورت استیو که اکنون نزدیک تر هست میندازد و صورتش را سمت کار بر میگرداند و یکم صرفه میکند بعد از آن اتفاق اولین باررهست که استیو با اون صحبت کرده سعی میکنن
🔥4❤1
خود را کنترل کند اما قلبش به شدن تند میتپد
" چیزی نیست .."
استیو سریعرپاسخ میدهد " میدونم که هست "
ادی چیزی نمیگوید و دست اورا پس میزند و خود پیچ را صفت میکند و دستش را عقب میکشد میخواهد بلند شود اما استیو نمیگذارد استیو دستانش را روی ران های اون فشار میدهد تا بنشیند
ادی " چیکار میکنی "
استیو " تا کسی متوجه مان نشده باید تو همین حالا صحبت کنیم ."
ادی نفس را بیرون میدهد و به کار بر میگردد و با چیزی الکی ور میرود
استیو که پر از چرا ها و چیز های نپرسیده هست لب از لب باز میکند و مهم ترین سوال را میپرسد " چرا من را بوسیدی؟"
ادی بدن بزرگش را منقبض میکند و. با سیمی الکی ور میرود دنبال جواب هست اما چیزی یا جواب درستی به ذهنش نمیرسد
استیو عصبی میشود " جواب سوالمو بده
ادی اولین چیزی که به ذهنش میرسد را میگوید " خودت چی فکر میکنی ."
استیو چشم میچرخاند صورتش سرخ هست از اینکه تمام جزئیات را به یاد دارد خجالت میکشد تمام اون لحظه را در ذهنش میرور میکند داشت با او راجب نقشه اش صحبت میکردند که به صورت تصادفی اورا بوسید. البته استیو هیچوقت نمیخواهد قبول کند که این تصادفی بوده . هیچوقت نمیکند. طوری که رو اون خم شده بود در فکر فرو میرود و چیزی که از ذهنش میگذرد را به زبان میآورد " دوستم داری ؟"
ادی که خود را درگیر نشان میدهد قلبش تیر میکشد و سیم هارا میکشد و آنهارا نزدیک میکند جرقه ای میزند واکنشی نشان نمیدهد
استیو میخندد " تو داری ؟"
ادی چشم میچرخاند و باز با سیم ور میرود وقتی صدای بلندی تولید میشود آرام زمزمه میکند " بله"
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Steve . Eddie ; steddie
سکوت تاریکی را در بر میگیرد و ادی بخشی از این تاریکی هست یه نبرد کوچک دیگر ایجاد شد و با اون موجود عجیب این نبرد ها و اینها هر سری بیشتر ادی پر صدارو ساکت میکند ."
گوشه ای نشسته و گیتار عزیزش را در آغوش گرفته برای اولین بار بعد از اینهمه اتفاق عجیب هست که او تنها و ساکت یجا نشسته. استیو نم نم سمت اون میرود و تیکه سنگی را هول میدهد در کنارش به ارامی مینشیند و چیزی نمیگوید در سکوت به آسمان خیره میشود
فاصله بینشان شاید اندازه یک نفس باشد
کمی میخندد و تکه سنگی را پرت میکند " ساکتی "
ادی نفسش را بیرون میدهد " من همیشه اونقدر که مردم میگویند پر سر و صدا نیستم
🔥5❤1