𝒮
17 subscribers
4 photos
67 videos
57 links
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌ ‌𝖽𝖺𝗆𝗇 𝗁𝖾𝖺𝗋𝗍‌ ‌ ‌
🌚3
𝒮 pinned a video
شاید هم لوپین بخاطر انتظار رسیدن سیریوس میدونست که باید بعد از حمله دمنتور به هری شکلات بده تا حالش خوب بشه ..
انقدر مطالعه کرد تا از عشقش مراقبت کنه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌ ‌ྀི‌𝒮𝘸𝒂𝘯 𝗅𝗈𝗏𝖾 ‌ ‌
1
Draco's girl

ساکت، ولی سکوتشون از هزار تا فریاد سنگین‌تره.
نگاهشون یخ زده ، اما وقتی لبخند می‌زنن انگار یخ دنیا آب میشه.
یه غرور عجیبی تو رفتارشونه، نه از اون مدل خودخواهی‌ها، از اون غرورایی که بوی درد میده.
هیچ‌وقت خودشونو توضیح نمی‌دن، چون می‌دونن کسی نیست که واقعاً بفهمه‌شون.
یه رد عطر سرد ازشون می‌مونه، مثل بوی شب و بارون.
دستشونو نمی‌گیری، اما نمی‌تونی هم ولشون کنی.
با یه نگاهشون کلِ مغزت قفل می‌کنه.
انگار هزار تا راز توی دلشونه، ولی فقط به کسی نشونش می‌دن که خودش یه راز بزرگ باشه
نه مهربونن، نه سنگدل فقط واقعی‌ان.
واقعی تر از هر نفسی که میکشن
🍾2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌ ‌ྀི‌𝒮𝘸𝒂𝘯 𝗅𝗈𝗏𝖾 ‌ ‌
3
Forwarded from Blue witch (⋆ 𐙚 .)
اینو فوروارد کنید ، شخصیت مورد علاقتون رو از استرینجر تینگز بگید ، شیپی که وایبتون هست همراه یه سناریو ذهنی خودم از اون شیپ بهتون بدم
گیدوو


صبور باشید ؛ تو چنل جوین باشید خوشحالمون میکنید

اگر چنل پرایوته داخل بات لینک برامون بفرستید @rockgirlbot


لیمیت : تا زمانی که خط بخوره
اینو بگم که این " سناریو " ها یک دلنوشته یا تک پارتی از ذهن من هست
نویسنده یا همچین چیزی نیستم پس اگر خوشتون نیومد از همین الان معذرت میخوام🫶🏻
بعد از فور فهمیدم که اینو ذکر نکردم :
𝒮 pinned a photo
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Steve . Eddie
; Steddie
زیبایی تنها از آن اوست . در خیالاتی فرو می‌رود و تنها دو گوی سیه پوش را می‌بیند گوی های یکه مانند ستاره می‌درخشند ، گوی های پر مهر و عشق .
دستان سرد و زمختی را روی قلبش فشار میدهد و چشم میگشاید
نمیداند چگونه چطور . ولی از زمانی که آن را دیده اینطوری شده ، این حس را هیچوقت تجربه اش نکرده بود حتی زمانی که با دختر رویاهایش بود
هیچوقت اینگونه قلبش برایش نمی‌کنید یا اینکا هیچجوره نمی‌تواند اورا از ذهنش بیرون کند .
چطور شد که این حس را پیدا کرد ؟! اصلا این چه حسی هست عشق ؟! وابستگی ؟! یا چه ..
فقط میخواهد باری دیگر آن دو چشم را ببیند یا آن دو گوشت لطیف صورتی پایین چهره اش . بی شک اینبار تردید نمی‌کرد. آنقدر محکم آن هارا می‌بلعند که هیچوقت نتواند این حس را فراموش کند . اما اکنون آن گوشت لطیف خشک شده ، گوی سیاه برای همین ناپدید شده و تن لطیف یارش زیر یک خرمال(املاشو نمیدونم(: ) خاک دفن شده .
کاش قبل از رفتنش می‌توانست بگوید دوستش دارد . یکبار هم که شده مزه ی شیرین لب هایش را حس کند و دیگر ازش جدا نشود
- استیو و تصور کنید -
🔥4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Steve . Eddie
; Steddie
کاش می‌توانست جلوی دهانش را بگیرد و به اون چیزی نگوید . کاش می‌توانست برای لحظه ای هم که شده لال شود از این زمین و دنیا محو شود
کدام احمقی عاشق همجنس خودش می‌شود که او شده بود . و اینگونه اعتراف می‌کند.
دستانش پشت کمرش هست و قلنج هایش را می‌شکند پسر دیگر همانگونه به اون خیره شده لبخند ملیحی بر صورت دارد ارام زمزمه می‌کند " خب برای چی ما اینجاییم بیگ بوی ؟ "
دستش را پشت موهایش می‌برد و گردنش را میمالد کمی جابه جا می‌شود نمی‌تواند در چشمان سیاه او حتی برای لحظه ای نگاه کند نفس عمیق میکشد تا جربزه اش را بر گرداند ادی دستانش را بالا می‌آورد جلو چشمان اون بشکنی میزند " زنده ای ؟ الوو"
استیو بالا را نگاه می‌کند و با خنده اون استرس کم می‌شود شایدم خیلی بیشتر که دیگر توان حس کردنش را ندارد
لب باز میکند چیزی بگوید اما نمی‌داند چی بگوید " خب .."
نفسش را بیرون می‌دهد " چیز شکه کننده ایه من خودم میدونم ... فقط میخوام یکم عادی باهاش رفتار کنی باشه ؟"
🔥4
باهاش رفتار کنی باشه ؟"
ادی سر کج می‌کند و موهای بلندش شانه اش را کمی می‌پوشاند در چشمانش پر از سوال هست
استیو دستانش را از پشت گردنش بیرون میاورد و صاف می ایستد " من..من ازت خوشم میاد . "
ادی میخندد " خب همه از من خوششون میاد هرینگتون"
استیو بی حوصله دست به موهاش میکشد ".. خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو میکنی . هر لحظه در یادم هستی انقدر که میترسم تو چیزیت بشه ترس از دست دادن خانواده ام یا هرکس دیگری را نداشتم . "
به چشمان متعجب ادی نگاه می‌کند کلماتش لب را در بر میگرد " من دوستت دارم ادی مانسون ."
پسر خشکش زده قلبش تند میزند و گونه هایش کاملا سرخ شده ، نفسش بند آمده فقط با فردی که روبه رویش هست خیره شده و از شدت هیجان نمی‌داند چه بگوید ، چیکار کند .
استیو نجوا می‌کند " فقط فراموشش کن .."
قدمی عقب بر میدارد بر میگردد که برود
ادی دست دراز می‌کند بازویش را میگیرد و اورا سمت خودش بر میگرداند بدون هیچ معتلی ای خود را بالا میکشد و لب هایش را روی لب های او میکوبد بدن خود را به بدن تنومند تر خودش میچسباند
استیو متعجب دستانش در هواست دمیلرزند ، چشمانش گرد شده و قلبش بیشتر از قبل تند می‌تپد دقیقه ای طول می‌کشد به خود بازگردد مغزش فرمان دهد که چکار کند
دستی بالا می‌آورد و دور کمر پسر کوچک روبه رویش میپیچد اورا بیشتر به خود نزدیک می‌کند و بعد به دیوار میکوبد دست دیگرش را بالا می‌آورد و صورت نرم پسر را دست میکشد میان بوسه ادی به ارامی نجوا می‌کند " منم همینطور هرینگتون ."

این ادامه سناریو بالایی هست تو یکی جا نشد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Steve . Eddie ؛ steddie
لب های پسر به سرعت تکان میخورد کلمات از آن خارج می‌شدند اما تنها چیزی که استیو میشنید چند کلمه ی بی ارزش بود .
اون فقط به لب های اون فکر می‌کرد، به نرم بودنش . دیگر داست از این موضوع "نانسی ، رابطه گذشته اش" خسته میشد و همچنین از این خسته میشد که این پسر هیچوقت نمیفهمید که مشکل او نانسی یا اون رابطه مزخرفش نیست .
دستانش را روی شانه ادی می‌گذارد و این کار باعث می‌شود ادی ساکت شود و به اون نگاه کند استیو در چشمانش توله سگی پسر روبه رویش خیره شده و لب باز میکند " مشکل ..مشکل اصلا این نیست "
ادی دست به سینه میشه " پس چیه ؟"
استی نگاهش را رو کل صورت زیبای روبه رویش میچرخاند و دستانش را بر میدارد و عقب میرود " هیچی بیا ادامه بدیم ." ادی بازویش را میگیرد و عقب میکشد ابرو و بالا میندازد " بگو ."
استیو که خوب لجبازی اورا می‌شناخت هوفی میکشد و کوتاه میاید " مشکل تویی !"
ادی چشم ریز می‌کند بازو استیو را رها میکند و به خودش اشاره می‌کند "من ؟"
استیو سر تکان میدهد و تمام چیز های یکه در دلش هست را بیرون میریزدوبا سرعت صحبت می‌کند " اره تو ! ، از اون زمانی که با کله وارد زندگی ام شدی
🔥4
مشکلاتی که هیچوقت نداشتم شروع شد !
فکر کردن به تو اون چشمات و موهات... ‌‌ اصلا هرچی که مربوط به تو هست مشکلمه ! تو دقیقا بزرگترین عذاب زندگی من هستی . هیچجوره از زندگی ام ، از روحم از ذهنم بیرون نمی‌روی . تو شدی عذاب تمام لحظاتی که در تنهایی سپری می‌کنم . مشکل خود تو هستی !"
استیو ارام می‌شود ادی اخمی می‌کند و عقب می‌رود و از او دور می‌شود که برود ولی با همان قدم اول می ایستد
استیو اروم تر صحبت می‌کند " تمام تنهایی ام شده فکر کردن به تو ، به بودن با تو ، که داشتن تمام تو . که بتوانم روزی فریاد بزنم که برای من هستی ."
ادی بر میگردد نگاهش را در نگاه استیو گره می‌کند استیو میخواهد ادامه دهد که انگشتان ادی روی لب هایش قرار می‌گیرد اورا ساکت می‌کند استیو به چشمانش نگاه می‌کند و بوسه ای روی دستش میزند ادی را در اغوش میگیرد دستانش را دور کمرش حلقه می‌کند و سرش را روی شانه اش پنهان می‌کند
" من .. فقط .. نمیدونم "
ادی ارام اورا فشار میدهد " هشش"
استیو ادی را فشار میدهد سرش را در گردنش فرو می‌برد و اورا می‌بوید
" من فقط دوستت دارم . از تمام قلبم "
ادی دست در موهای کوتاه استیو می‌کند و بوسه ای روی شانه های استیو میزند " منم همینطور big boy
ادامه سناریو بالاییه