This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Vickie . Robin
بعد از اینهمه هواشی و دردسر یک شب راحت بهترین چیزی هست که میتوان بهش پی برد
رابین پیراهنش را مرتب میکند یک شلوار لی یک کتاب ساده ی سفید و یک پیراهن مشکی ساده رویش پوشیده موهایش را کوتاهتر کرده و مرتب تر از همیشه هست وارد رستوران میشود روی میزی که رزرو کرده بود میشیند به قیمت ها خیره نگاه میکند و با استرس پاهایش را تکان میدهد دستش در جیبش با جعبه ی مخملی شکلی ور میرود ، انگشتانش با ریتمی ناهماهنگ روی میز میزند پیک مشروب را که سفارش داده بود میخورد و به در خیره میشود
او وارد میشود دختری که انگار از دل قصه ها بیرون آمده پرنسس زیبایی ها
رابین دهانش باز میماند و به در خیره میشود بزاق دهانش را قورت میدهد از جایش به ارامی بلند میشود دختر کوچک با موهای نارنجی نزدیکش میآید یک لباس تابستان لیمویی رنگی با گل های ریز صورتی پوشیده لبخند شیرینش آخرین تیر را به قلب رابین میزند
دختر با دیدن رابین که در شک هست دستانش را جلوی صورتش تکان میدهد رابین سر تکان میدهد و به خودش میآید
" ب..ببخشید"
🍓3❤1
پشت صندلی ویکی میرود و آن را به ارامی عقب میکشد و میگذارد ویکی بنشیند سمت صندلی خودش میرود و مینشیند
منو را در دستان ویکی میدهد و منتظر هست چیزی انتخاب کند کمی استیک گوشت و شراب سفارش میدهند غذا هت بعد از مدتی میرسد و آن را میخورد همانطور که درحال خوردن هستند رابین دست میکشد و به صندلی اش تکیه میدهد جعبه ی مخملی رنگ آبی ای را بیرون میاورد و بازش میکند یک حلقه ی نقره ای با نگین قرمزی در آن لب هایش را گاز میگیرد و پاهایش را روی زمین تکان میدهد
" عام.. "
همین زمزمه باعث میشود نظر ویکی سمت اون جلب شود
" من اصلا داخل اینجور چیز های احساساتی خوب نیستم "
متنی را بیرون میاورد و روی هوا تکان میدهد میخندد
" اینم ماه گذشته استیو و نانسی برایم نوشتن " کمی صندلی را عقب میکشد
" اما نمیخوام اونطوری خشک و خالی باشم خب اون من نیستم "
از جایش بلند میشود جلوتر میرود کنار ویکی زانو میزند کفش پای پشتی اش را در میاورد جعبه را باز میکند
" ویکی.. دختر رویا هایم .. حاضری تا آخرین نفس مرا همراهی کنی؟!"
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Nancy . Steve ; stency
همونجایی که قرار بود در سال های آینده همدیگر را ملاقات کنند نشستند ..در آلونک کوچک خانواده ی رابین ، زیباست نه ؟! بعد از مدت ها هنوز دوستی این وسط هست .. هنوز سر زدنی ، هنوز صحبت های زیبا. ولی چیزی اینجا بود که او دلش نمیخواست سنگینی ای که دردی را همیشه برایش تازه میکرددرد از دست دادن او . اکنون که تنها نشستند به اوج آن درد رسیده انگشتانش را در هم گریه میکند و فکش را صفت دنبال جمع بندی هست دنبال حرفی هست که بتواند بگویدچیزی که مدت ها پیش باید میگفت و خود را رها میکرد ولی این نزدیکی اینکه او کنارش هست و با خنده از خاطراتش تعریف میکند روزنه ی حرف هایش را بهم میریزد آن لب های شیرین و زیبا تکان میخورند.. به سرعت .اما آنقدر زیبا هستند که استیو چیزی از آن کلماتی که از بین آنها بیرون میآمد هیچی نمیفهمید ناگهان آنها ایستادند چشمان استیو بالا رفت و به چشمان نانسی
🔥3❤1
برخورد کرد " امم.. ببخشید"سر برگرداند و انگشت شصتش را روی لب های خیش کشید و پاهایش را به طور عصبی تکان میدادنانسی ارام نجوا میکند " استیو .." با شنیدن نامش سریع سر بر میگرداند و قلبش تند میتپد. لب های شیرین و کوچک نانسی دیگر بر روی لبهای اوست . گویی دنیارا به اون هدیه دادند دستانش را بالا میآورد و دور صورت کوچک نانسی حلقه میکند ..
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Henry creel
شب و تاریکی و سکوت.
بهترین ترکیب برای یک آدم دلشکسته .
دخترک قدم هاشو داخل خیابون تاریک و یخ زده ی هاوکینز برمیدارد
سکوت باعث میشود که بیشتر از حد امکان خودخوری رو ادامه بدهد
در ذهنش پر از حرج و مرجِ .
شاید اون باید بهتر رفتار میکرد یا زیبا تر میبود؟
نمیداند شاید هم زیادی جدی گرفته بود
" ولی من همچین فکری نمیکنم "
دختر از جایش میپرد و با ترس به پشتش نگاه میکند مردی کت و شلوار پوش و خوش چهره ای کنارش هست قلب دختر تند میزند
مرد اروم بطری آبی به او تعارف میکند
" ببخشید ترسوندمت "
دختر کمی تردید میکند دستانش رو جلو دراز میکند بطری رو قبول میکند و کمی مینوشد سر تکان میدهد و ارام قدم بر میدارد مرد همراه اون میآید
" برای دختری به زیبایی تو تنها بودن داخل شب ، مخصوصا تنها خطرناکه "
کمی سر کج میکند و لبخند شیرینی میزند " هیولاها در کمینن "
❤1🔥1
دختر غیر ارادی میخندد و سر تکان میدهد " من بچه نیستم که از هیولاها بترسم "
مرد همراهش میخندد کلاهش را در میاورد دستی به موهای طلایی رنگش میکشد
" اوه درسته . ولی درکل نیاز به همراهی نداری ؟ "
دختر کمی دست به موهاش میکشد نمیتواند دروغ بگوید که مجذوب اون مرد نشده . با تکان سر همراهی اورا میپذیرد و در دل شب همراهش میشود
(عمو هنری دزدید بردت🤣🫶🏻)
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Henry creel
خشمش به شدت فوران میکند و فریاد میزند دستانش جونی میگیرد و مانند گوشتی پیچ میخورد و بالا میآید
" گفتم هیچ جا نمیری !"
صدایش دورگه میشود دخترک از ترس فرار میکند و لب پنجره ای میرود میخواهد خود را پایین بیندازد هرچه پیش میرود هنری عصبی تر میشود
" بیا پایین ! همین الان "
دختر عقب میرود میخواهد بپرد که هنری با همان دست گوشتی(نمیدونم چه اسمی بزارممم) سمت اون دراز میکند و اورا در آسمان و زمین میگیرد و به داخل بر میگرداند وقتی دختر را به داخل میآورد تمام لباس سفیدش قرمز شده چشمان هنری گرد میشود روی زانو هایش میوفتد چهار دست و پا سمت دخترکش میرود اورا روی زانو میکشد دستش را روی زخم بزرگی فشار میدهد چشمانش کاملا قرمز شده
" ببخشید ..ببخشید.."
اشکهایش را روی صورت دخترک نصفه جان در آغوشش میریزد اورا تکان میدهد
" منظوری نداشتم ببخشید .. "
پشت هم حرف هارا تکرار میکند و دستانش را روی زخم سینه دختر بیشتر فشار میدهد
" با من بمون .. لطفا عزیزم ببخشید "
اشک هایش بیشتر میشود و روی صورت دختر میریزد دختر نفس آخرش را میکشد هنری اورا به سینه میچسباند و فریاد غم را سر میدهد
❤1🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Billy . steve
او قرار نبود عاشق شود . حداقل نه به این زودی او قرار بود این چیز هارا تنها برا سرگرمی نگه دارد
پکی دیگری از سیگارش میگیرد و آن را پرت میکند از کنار ستون کمی خم میشود و داخل بستنی فروشی رو نگاه میکند فکش سفت میشود نگاهش را بین موهای خوش فرمش میبرد رنگی درخشانی دارند با انگشت شصتش بازی میکند ارام به پایین نگاه میکند بدنش ظریف نیست .. اما زیباست چشمانش همه جاری میکاود تا اینکه به دو چشم میرسد دو چشم قهوه ای رنگی که در همان لحظات اول دیدار قلب بیلی را در هم فشردن همانطور که به اون خیره شده سرش را روی ستون میدارد و لبخند میزند همه چی کاملا عادی بود تا اینکه اون پسر اورا میبیند
بیلی هول میکند و سعی میکند راه فراری پیدا کند نگاهش را میدزدد و به اطراف نگاه میکند با عجله قدمی بر میدارد میرود
❤1👍1🔥1
" بیلی ؟"
صدای عصبی و غضب آلودی از پشتش بیرون میآید بیلی چشمانش را در هم چین میدهد لحظه ای نمی ایستد در جمعیت فرو میرود ودلابه لای بقیه رد میشود و زیر لب به خودش فحش میدهد و از پله ها سریع پایین میرود
" احمق .. احمق "
ارام به سرش میزند و از پاساژ بیرون میپیچد با خشم سوار ماشینش میشود و روی فرمون ضربه میزند
" از این افتضاح تر؟ "
خود را در صندلی کمی پایین میکشد و فکر را صفت میکند میگوید نباید عاشق میشد اما مگر کسی میتواند از موهایش بگذرد ؟ میگیم میگذرد کسی میتواند از زیبایی اندامش بگذرد ؟ یا از بوی تنش ؟ از لبخند شیرینش ؟ از هرچه بگذرد از زیبایی دو گوی بلورین او هیچکس نمیتواند بگذرد دقیقا همام تیر آخری که در قلب بیلی فرود آمد ماشین را روشن میکند دنده را جابه جا میکند و سریع حرکت میکند
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Max . eleven
چشمانش را در خشم فرو میکند و به زوج روبه رویش خیره میشود، به پسرک لاغر مردنی و احمق نگاه میکند و گونه هایش را از داخل میجود
با انگشتانش بازی میکند و پاهایش را با خشم تکان میدهد
نگاهش را سمت دختر معصوم میبرد و چشمانش کمی نرم میشود
او همیشه میدانست که همچین زیبایی را قرار است پیدا کند
اما نمیدانست کی
کجا
و چگونه
اما مشکلی اینجا هست
چشمانش را پایین میدوزد و سرش را به دیوار کنارش تکیه میدهد
چطور قرار هست به دوست صمیمی اش بگوید دوستش دارد؟ نه یک دوست داشتن عادی. چطور قراررهست بگوید که زمانی که چشم باز میکند اورا میبیند تا زمانی که آنهارا میبندد
در رویاهایش تنها چیزی که آرزو میکند باشد اوست . تنها او نه هیچکس دیگر چطور به او بفهماند که تمام موسیقی های احساسی راجب اوست و تمام نوشته های دفتر خاطراتش که با اسم عشق ناشناس تمام میشود هم برای همان دختر احمق و بامزه ای هست که همیشه در کنارش هست
یا چطور میتواند بگوید اورا در خواب بوسیده؟!
🔥4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Mike . Will ; byler
پسر را میان دستانش نگه میدارد. اروم اورا روی زمین مینشاند. دستانش را بالا میآورد و صورت اورا سریع بررسی میکند تند تند خون صورت اورا پاک میکند اما این خونریزی بند نمیآید دستانش میلرزد صدایش هم میلرزد
" خوبی مایک؟.. مایک؟"
صدایی از پسر دیگر نمیآید. ویل دستانش را سریع تر روی صورتش مایک میکشد کم کم چشمانش خسته و خیس میشد " مایک... مایک یچیزی بگو "
مایک ارام دستی بالا میآورد و روی مچ دست های ویل میدارد آنهارا از صورتش بر میدارد " ویل ؟"..
🔥4
با صدای بیجانی زمزمه میکند وی دستانش را میگیرد " خودمم مایک ."
مایک چیزی نمیگوید به جلو کمی خم میشود فاصله ی بینشان را کاملا میبندد. لبهایش را روی لب های پسر روبه رویش میدارد و آروم اورا میبوسد ویل در شک فرو میرود دستاش تند تر میلرزد و قلبش به شدت میتپد چشمانش گرد شده مایک ارام عقب میآید و چشمانش را به ارامی باز میکند در چشمان بیل خیره میشود ، مچ دست ویل را رها میکند . دستش را به ارامی بالا میآورد و صورت ویل را نوازش میکند اشک گونه هایش را پاک میکند و آروم میخندد " تو خیلی بامزه ای " ویل با تعجی به اون نگاه میکند نمیداند چیکار کند قلبش تند میزند مایک همچنان میخندد آروم دوباره لب های ویل را میبوسد این شوکی میشود که ویل از اون هپروت بیرون بیاید آروم دستاشو بالا میآورد و مایک رو کمی هل میده اما نه برای دور کردنش مایک بیخیال خونریزی صورتش شده و به بوسیدن ویل ادامه میدهد دستش را پایین سر میدهد اورا میگیرد و نزدیک میکشد
❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Steve . Janthan
جاناتان پسری که با تمام وجودم ازش متنفرم ..
خب الان دوست پسرم
اینطوری صحبت کردن راجبش واقعا خنده داره
اصلا نمیخوام توضیح بدم که چطور شد یا چی . آخه اصلا نمیدونم .
فقط یک روز دوباره اون رو دیدم . اون مثل دفعات قبل نبود یکمی فرق داشت ..
یکم بهش حسادت کردم به اطرافیانش .. کسای یکه میتونن باهاش صمیمی باشن خودم و انکار کردم .. خیلی انکار کردم
تا رسید به شب آتش بازی ، اکثر بچه ها اونجا بودند و با شادی درونی اینکار را میکردند اونجا دیدمش برای اولن بار هم که شده کمی موهایش را تغییر داده بود آرزو میکردم بیشتر این کار را کند ، نفسم سنگین بود سعی میکردم کم توجهی بکنم ازش دوری کنم کلی کار . اما آخر نشد غرور خودمو شکوندم و جلو رفتم مثل ی احمق ها صحبت کردم و اونم با یک خنده ی شیرین پاسخم را داد
🍓2
همانجا شد که یک دل نه صد دل عاشقش شدم . عاشق اون بخند بامزه گونه های نرمش چشمای خطی اش و موهایی که بوی گل بابونه میدادند من واقعا عاشق این مرد شدم . خیلی گذشت . مدت ها بود ما بیرون رفتیم گشتیم و خندیدیم مثل دوتا دوست تا اینکه در همچین روزی یک سال پیش در پشت بام مدرسه عزیزمان مست مست مرا بوسید .
قلبم میلرزید، هم خوشحال بودم هم گیج
نمیدانستم واکنشی بعد از بوسه چیه پس فقط کاری کردم تموم نشه ..
میخندد و دست به موهایش میکشد
و خب الان یک سال گذشته یکسال عالی با تو .. عزیز ترین دارایی من ، این بهترین سال تمام عمرم بود . نمیدانستم چطور یا چه چیزی بیشتر از همه چی خوشحالت میکند ولی خب مدیدم تو از لحظات خوب و به یاد موندنی و خاص فیلم میگیری منم همین کار و کردم
جاناتان
جاناتان با تشویق دوستان و خانواده اش از خجالت
میخندد و در آغوش استیو پنهان میشود
🍓2