Forwarded from 🎬 رسانه پردیسکتاب
پنجاه و پنجمین نشست نقد و بررسی کتاب
📕 خاک کارخانه
با حضور و سخنرانی :
شیوا خادمی(نویسنده)
دکتر سلمان سفیدچیان
علی قدیری(دبیر نشست)
🗓جمعه ۲۷ بهمنماه ۱۴۰۲
🕙ساعت ۱۰:۰۰ صبح
📌پردیس کتاب
🔻همزمان به صورت پخش زنده از اینستاگرام پردیسکتاب پخش میشود.
#جمعه_های_پردیس_کتاب #پردیس_کتاب
📕 خاک کارخانه
با حضور و سخنرانی :
شیوا خادمی(نویسنده)
دکتر سلمان سفیدچیان
علی قدیری(دبیر نشست)
🗓جمعه ۲۷ بهمنماه ۱۴۰۲
🕙ساعت ۱۰:۰۰ صبح
📌پردیس کتاب
🔻همزمان به صورت پخش زنده از اینستاگرام پردیسکتاب پخش میشود.
#جمعه_های_پردیس_کتاب #پردیس_کتاب
Forwarded from راهیانه
♦️لذت ِ عزت♦️
(به بهانهی رد شدنم در فرآیند جذب هیأت علمی)
▪️باورشان نمیشد. دور تا دور نشستهبودند. جلسهی رسمی جذب هیأت علمی. کافی بود سی درصد خودم نباشم. کافی بود سی درصد دروغ بگویم. از چشمهایشان معلوم بود که منتظر همان بازی همیشگی بودند. اما گفتم: «همین اول بگم که اومدم که راست بگم. راست ِ راست! میدونم که آدمها جلوی شما میشینن و دروغ میگن. چیزی رو که میخواین، میگن. شما هم میدونین که اونها دارن دروغ میگن. اما انگار راضی هستین به همین که دروغ بگن.» باور نکردند اما. تصمیمام را گرفته بودم: ذلیل نمیشوم.
▪️بیست سال پیش بود که به سمت علوم انسانی آمدم. تصمیماش آسان نبود. نه بریدن از شغل و نان و امنیت آن زمان ِ فنی خواندن و کار در هواپیمایی، نه به سربازی رفتن برای تکپسری که نخواست شریک ظلم ِ خریدن سربازی باشد. پس آنها که نداشتند چه؟ رها کردم و سربازی را رفتم و کنکور دادم و شروع کردم. از بهشتی. و بعد، دانشگاه عزیز تهران. و بعد فرنگ. کلاس به کلاس. رتبهی سوم کارشناسی و رتبه اول ارشد دانشگاه تهران بودن و کنار گذاشتن پذیرش قطعی از یکی از بهترین دانشگاههای فرانسه و نه گفتن به زندگی در سوییس و بازگشتن به ایران ِ عزیز. شش سال شهر به شهر و دانشگاه به دانشگاه و جلسه به جلسه «جذب» رفتن و حرفهای عجیب و غالبا نامرتبط و گاه تحقیرآمیز شنیدن به سودای آنکه صبر کنی و معلم باشی. تا برق ِ چشمهای بچهها را از شوق آموختن در کلاس ببینی. و چه دانشجویانی.. چه خاطراتی.. چه کلاسهای عزیزی..
▪️اما استاد شدن به چه قیمتی؟ به قیمت نفاق؟ به قیمت ِ تن دادن به آنچه به نادرستیاش باور داری؟ به ناحق کردن ِ حق؟ برای چه؟ برای «عضو محترم هیأت علمی دانشگاه ... » شدن؟ برای حقوق آخر ماه و وام و مزایا؟ نه! چه قیمت ِ پایینی!
▪️حالا چشم به چشمشان نشستهبودم. نمیدانستند که این راست گفتن، تصمیم دیروز و امروز نیست. این نلرزیدن صدا، این چشم در چشم گفتن ِ آنچه واقعاً هستی، آنچه واقعاً میاندیشی، سوغات ِ بیست و چند سال سفر است. سفر پر ماجرا. سفر ِ تصمیم. هر چه گفتند، بی کم و کاست، صادقانه پاسخ دادم. جلسهای که باید یک ساعت طول میکشید، سه ساعت طول کشید. و من تن به نفاق ندادم. ذرهای دروغ نگفتم. گفتم که این جلسات، این شیوهی برگزیدن، آدمها را تحقیر و حقیر میکند. آدمها را دروغگو کردهاست. از استاد ِ ترسخورده، از مدرس تحقیر شده و از سیاه و سفید ترسیده، چه توقعی داریم؟ که به بچهها امید بدهد؟ که به دانشجویان اعتماد به نفس ملی و فرهنگی بدهد؟
▪️از همان لحظه میدانستم که جوابشان چیست. میدانستم که زمانه، زمانهی نفاق است. که اگر نبود، حال ِ این جامعه این نبود. اما نخواستم که ذلیل باشم. آدمیزاد، نباید ذلیل شود. ذلیل هیچکس. ذلیل هیچ چیز. من، معلمم. پیشتر هم گفتهام که کلاس برایم چیز دیگری است. دلم برای کلاسهایم تنگ میشود. برای بچههایی که حقشان امید است. برای انگیزههایشان. برای برق چشمهایشان. اما معلم ِ ترسخورده، معلم ذلیل به درد هیچکس نمیخورد. شرمندهی تمام عزیزانی هستم که آرزویشان، دیدن من در قامت استاد دانشگاه بود. و چه زحمتها. و چه دینها که بر گردن دارم. اما مرا ببخشید. نیامدهام و نیاموختهام که ذلیل شوم. هرگز.
▪️نمیدانم که بر سر کلاسهای آغاز شدهی همین ترمم در دانشگاه خوارزمی چه میآید. تا لحظهای که در دانشگاه باشم، ثانیه ثانیهاش را قدر میدانم. بودن ِ این بچهها را. انگیزههایشان را. اما میدانم که این، پایان یک مسیر ِ بیست و چند ساله است. فصل ِ دیگری است. و زندگی، بزرگتر و فراختر از چیزی است که فکر میکنند. هر پایانی، آغازی است. سربلندم. و امیدوار. سلام بر آغاز...
«سرم به دنیی و عقبی فرو نمیآید
تبارکالله از این فتنهها که در سر ماست»...
راهیانه|@raahiane|ایدهنوشتهای مهدی سلیمانیه
#دانشگاه|#از_رنجی_که_میبریم|#روشنا|#ما
(به بهانهی رد شدنم در فرآیند جذب هیأت علمی)
▪️باورشان نمیشد. دور تا دور نشستهبودند. جلسهی رسمی جذب هیأت علمی. کافی بود سی درصد خودم نباشم. کافی بود سی درصد دروغ بگویم. از چشمهایشان معلوم بود که منتظر همان بازی همیشگی بودند. اما گفتم: «همین اول بگم که اومدم که راست بگم. راست ِ راست! میدونم که آدمها جلوی شما میشینن و دروغ میگن. چیزی رو که میخواین، میگن. شما هم میدونین که اونها دارن دروغ میگن. اما انگار راضی هستین به همین که دروغ بگن.» باور نکردند اما. تصمیمام را گرفته بودم: ذلیل نمیشوم.
▪️بیست سال پیش بود که به سمت علوم انسانی آمدم. تصمیماش آسان نبود. نه بریدن از شغل و نان و امنیت آن زمان ِ فنی خواندن و کار در هواپیمایی، نه به سربازی رفتن برای تکپسری که نخواست شریک ظلم ِ خریدن سربازی باشد. پس آنها که نداشتند چه؟ رها کردم و سربازی را رفتم و کنکور دادم و شروع کردم. از بهشتی. و بعد، دانشگاه عزیز تهران. و بعد فرنگ. کلاس به کلاس. رتبهی سوم کارشناسی و رتبه اول ارشد دانشگاه تهران بودن و کنار گذاشتن پذیرش قطعی از یکی از بهترین دانشگاههای فرانسه و نه گفتن به زندگی در سوییس و بازگشتن به ایران ِ عزیز. شش سال شهر به شهر و دانشگاه به دانشگاه و جلسه به جلسه «جذب» رفتن و حرفهای عجیب و غالبا نامرتبط و گاه تحقیرآمیز شنیدن به سودای آنکه صبر کنی و معلم باشی. تا برق ِ چشمهای بچهها را از شوق آموختن در کلاس ببینی. و چه دانشجویانی.. چه خاطراتی.. چه کلاسهای عزیزی..
▪️اما استاد شدن به چه قیمتی؟ به قیمت نفاق؟ به قیمت ِ تن دادن به آنچه به نادرستیاش باور داری؟ به ناحق کردن ِ حق؟ برای چه؟ برای «عضو محترم هیأت علمی دانشگاه ... » شدن؟ برای حقوق آخر ماه و وام و مزایا؟ نه! چه قیمت ِ پایینی!
▪️حالا چشم به چشمشان نشستهبودم. نمیدانستند که این راست گفتن، تصمیم دیروز و امروز نیست. این نلرزیدن صدا، این چشم در چشم گفتن ِ آنچه واقعاً هستی، آنچه واقعاً میاندیشی، سوغات ِ بیست و چند سال سفر است. سفر پر ماجرا. سفر ِ تصمیم. هر چه گفتند، بی کم و کاست، صادقانه پاسخ دادم. جلسهای که باید یک ساعت طول میکشید، سه ساعت طول کشید. و من تن به نفاق ندادم. ذرهای دروغ نگفتم. گفتم که این جلسات، این شیوهی برگزیدن، آدمها را تحقیر و حقیر میکند. آدمها را دروغگو کردهاست. از استاد ِ ترسخورده، از مدرس تحقیر شده و از سیاه و سفید ترسیده، چه توقعی داریم؟ که به بچهها امید بدهد؟ که به دانشجویان اعتماد به نفس ملی و فرهنگی بدهد؟
▪️از همان لحظه میدانستم که جوابشان چیست. میدانستم که زمانه، زمانهی نفاق است. که اگر نبود، حال ِ این جامعه این نبود. اما نخواستم که ذلیل باشم. آدمیزاد، نباید ذلیل شود. ذلیل هیچکس. ذلیل هیچ چیز. من، معلمم. پیشتر هم گفتهام که کلاس برایم چیز دیگری است. دلم برای کلاسهایم تنگ میشود. برای بچههایی که حقشان امید است. برای انگیزههایشان. برای برق چشمهایشان. اما معلم ِ ترسخورده، معلم ذلیل به درد هیچکس نمیخورد. شرمندهی تمام عزیزانی هستم که آرزویشان، دیدن من در قامت استاد دانشگاه بود. و چه زحمتها. و چه دینها که بر گردن دارم. اما مرا ببخشید. نیامدهام و نیاموختهام که ذلیل شوم. هرگز.
▪️نمیدانم که بر سر کلاسهای آغاز شدهی همین ترمم در دانشگاه خوارزمی چه میآید. تا لحظهای که در دانشگاه باشم، ثانیه ثانیهاش را قدر میدانم. بودن ِ این بچهها را. انگیزههایشان را. اما میدانم که این، پایان یک مسیر ِ بیست و چند ساله است. فصل ِ دیگری است. و زندگی، بزرگتر و فراختر از چیزی است که فکر میکنند. هر پایانی، آغازی است. سربلندم. و امیدوار. سلام بر آغاز...
«سرم به دنیی و عقبی فرو نمیآید
تبارکالله از این فتنهها که در سر ماست»...
راهیانه|@raahiane|ایدهنوشتهای مهدی سلیمانیه
#دانشگاه|#از_رنجی_که_میبریم|#روشنا|#ما
Forwarded from راهیانه
♦️دایرهی کینه♦️
چطور تشنهی انتقام میشویم؟
▪️روز و هفته و ماه اول کار، میتواند جهنم باشد. کارمندهای قدیمیتر، با نگاههایشان خردت میکنند. کارهای بیهوده و نامرتبط به تو میسپارند. سر کارت میگذارند. اطلاعات بدیهی و مهم را به تو نمیگویند. در جمعهایشان راهت نمیدهند. دستت میاندازند. تکیهکلامشان تا ماهها «حالا تازه اومدی و گرمی»ست. که یعنی موقعیت دست پایینات را قبول کن. که یعنی سابقهی کار کردن در این اداره، همه چیز است. سرمایه است. چیزی که تو نداری. و کینه به دل میگیری. خشمت را نگه میداری تا سالی دیگر، تو دست بالا را در برابر کارمندی جدیدالورود داشتهباشی. نوبت توست که «ارباب» باشی: چرخهی ستم.
▪️چیزی شبیه به غلام حلقه به گوش بود. صدایش میکردند: «پسرْ خدمتی». پسرْ خدمتی سربازی بود که درست یکسال بعد، در همان ماهی به سربازی وارد میشد که «پدرْ خدمتی»اش، یکسال قبلش وارد شده بود. یعنی مثلاً سربازهایی که مهر پارسال وارد خدمت شدهبودند، مهر امسال، پسرخدمتیهایشان وارد میشدند. پسر خدمتی باید خودش را برای هزار و یک جور خفت و رنج آماده میکرد: باید ظرفها و لباسهای سرباز قدیمیتر را میشست. رختخوابش را منظم میکرد. پوتینهایش را واکس میزد. حتی به جایش نگهبانی میداد. سوء استفادههای بدتری هم بود. سربازهایی که این رنج را تحمل میکردند، کینهاش را در دلشان نگه میداشتند و منتظر میشدند تا خودشان یکسال بعد، در موقعیت پدرخدمتی، همین ستم را بر سرباز جدیدالورود دیگری تحمیل کنند: چرخهی ستم.
▪️از این مثالها فراوانند: تازه واردها، معمولاً سوژهی کاشت کینهاند. اساتید جوانی که در دانشگاه - دقت کنیم: «دانشگاه»؛ جایگاه دانش- اتاق کوچکتر، صندلی پرتتر، کارهای سختتر و ناامنی شغلی بیشتر را در برابر اساتید سابقهدارتر تحمل میکنند. دانشجویان سالپایینی که به دلیل سال پایینی بودن، زخم زبان میشنوند و طرد میشوند. هیچکدام از اینها در قانون رسمی نیامده. هیچکدام از اینها ابلاغیه و آییننامه ندارد. اینها ستمهای عادیشدهای بر اساس منطق «قدمت». بر اساس معیار سابقهی حضور. همین! نه هیچ شایستگی دیگر. چه بسا که آن سرباز جدیدالورود، آن کارمند تازه وارد، آن استاد جوان، هزار و یک بار از سرباز سابقهدارتر شایستهتر باشد. اما مسأله این نیست. این چرخهی ستم، میچرخد و آدمها را زخم میزند و زخم را به کینه تبدیل میکند و کینه را به نسل بعد و سال بعد و آدمهای بعدی منتقل میکند.
▪️جامعه، اینطور بیمار میشود: سرشار از کینه. تشنهی انتقام.
▪️چه باید کرد؟ باید این چرخههای ستم و کاشت کینه را شکست. نه آن روز نخست به آنها تن داد و نه بعدتر، در موقعیت فرادست، از امتیازاتش بهرهمند شد. آسان نیست. نه آن پذیرفتن نخست و نه آن پرهیز خودخواسته. هزینه دارد. اما مگر جز این است که آدمیزاد، به انتخاب ِ چگونگی و چرایی هزینه دادنهایش قد میکشد؟
راهیانه|ایدهنوشتهای مهدی سلیمانیه|@raahiane
#جامعه|#نقد_خویشتن
چطور تشنهی انتقام میشویم؟
▪️روز و هفته و ماه اول کار، میتواند جهنم باشد. کارمندهای قدیمیتر، با نگاههایشان خردت میکنند. کارهای بیهوده و نامرتبط به تو میسپارند. سر کارت میگذارند. اطلاعات بدیهی و مهم را به تو نمیگویند. در جمعهایشان راهت نمیدهند. دستت میاندازند. تکیهکلامشان تا ماهها «حالا تازه اومدی و گرمی»ست. که یعنی موقعیت دست پایینات را قبول کن. که یعنی سابقهی کار کردن در این اداره، همه چیز است. سرمایه است. چیزی که تو نداری. و کینه به دل میگیری. خشمت را نگه میداری تا سالی دیگر، تو دست بالا را در برابر کارمندی جدیدالورود داشتهباشی. نوبت توست که «ارباب» باشی: چرخهی ستم.
▪️چیزی شبیه به غلام حلقه به گوش بود. صدایش میکردند: «پسرْ خدمتی». پسرْ خدمتی سربازی بود که درست یکسال بعد، در همان ماهی به سربازی وارد میشد که «پدرْ خدمتی»اش، یکسال قبلش وارد شده بود. یعنی مثلاً سربازهایی که مهر پارسال وارد خدمت شدهبودند، مهر امسال، پسرخدمتیهایشان وارد میشدند. پسر خدمتی باید خودش را برای هزار و یک جور خفت و رنج آماده میکرد: باید ظرفها و لباسهای سرباز قدیمیتر را میشست. رختخوابش را منظم میکرد. پوتینهایش را واکس میزد. حتی به جایش نگهبانی میداد. سوء استفادههای بدتری هم بود. سربازهایی که این رنج را تحمل میکردند، کینهاش را در دلشان نگه میداشتند و منتظر میشدند تا خودشان یکسال بعد، در موقعیت پدرخدمتی، همین ستم را بر سرباز جدیدالورود دیگری تحمیل کنند: چرخهی ستم.
▪️از این مثالها فراوانند: تازه واردها، معمولاً سوژهی کاشت کینهاند. اساتید جوانی که در دانشگاه - دقت کنیم: «دانشگاه»؛ جایگاه دانش- اتاق کوچکتر، صندلی پرتتر، کارهای سختتر و ناامنی شغلی بیشتر را در برابر اساتید سابقهدارتر تحمل میکنند. دانشجویان سالپایینی که به دلیل سال پایینی بودن، زخم زبان میشنوند و طرد میشوند. هیچکدام از اینها در قانون رسمی نیامده. هیچکدام از اینها ابلاغیه و آییننامه ندارد. اینها ستمهای عادیشدهای بر اساس منطق «قدمت». بر اساس معیار سابقهی حضور. همین! نه هیچ شایستگی دیگر. چه بسا که آن سرباز جدیدالورود، آن کارمند تازه وارد، آن استاد جوان، هزار و یک بار از سرباز سابقهدارتر شایستهتر باشد. اما مسأله این نیست. این چرخهی ستم، میچرخد و آدمها را زخم میزند و زخم را به کینه تبدیل میکند و کینه را به نسل بعد و سال بعد و آدمهای بعدی منتقل میکند.
▪️جامعه، اینطور بیمار میشود: سرشار از کینه. تشنهی انتقام.
▪️چه باید کرد؟ باید این چرخههای ستم و کاشت کینه را شکست. نه آن روز نخست به آنها تن داد و نه بعدتر، در موقعیت فرادست، از امتیازاتش بهرهمند شد. آسان نیست. نه آن پذیرفتن نخست و نه آن پرهیز خودخواسته. هزینه دارد. اما مگر جز این است که آدمیزاد، به انتخاب ِ چگونگی و چرایی هزینه دادنهایش قد میکشد؟
راهیانه|ایدهنوشتهای مهدی سلیمانیه|@raahiane
#جامعه|#نقد_خویشتن
Forwarded from راهیانه
♦️کارگاه زبان زنانه♦️
(چرا فردای زنان و این جامعه، روشنتر است؟)
▪️شب است. داخل پرایدی که چند قدم آنطرفتر میایستد دیده نمیشود. به سمتش میروم. در عقب را باز میکنم و سلامی میکنم و مینشینم. راننده خانم است. حدود ۳۰ سالهای شاید. با نیمه روسری و سر و وضعی مرتب و طبقه متوسطی. صدای آهستهی جواب سلامش توجهم را جلب میکند: آن جلو، روی صندلی کنار راننده، دختر بچهای خوابیده. چهار یا پنج ساله. سرش را به انتهای کمربند ایمنی تکیه داده. با هر تکان ماشین، تکانکی میخورد اما خواب خواب است. صورت دخترک را نمیبینم. اما موهایش را از دو جا گیس کرده.
▪️ماشین در سکوت ِ شب، آرام آرام در ترافیک همت میرود. راننده مسلط است. گوشی تلفن و نقشه را در یک دستش گرفته و با دست دیگر فرمان و دنده را همزمان استفاده میکند. کرایه را پرداخت میکنم و گوشی خاموش میشود. نفس راحتی میکشم که لااقل گذاشت پول پرداخت شود. خستهام. از صبح کلاس بودهام. چشمهایم آرامآرام در سکوت ماشین و حرکت کندش گرم میشود و چرتم میگیرد و سرم پایین میافتد.
▪️- «پس کی میریم دریاچه؟»
دارد سعی میکند آرام حرف بزند. انگار که حواسش باشد من در ماشینشان هستم و خوابم. صورتش را برده تا دو وجبی صورت مادرش. چقدر هم ناز است! شاید از زیباترین دختربچههایی که در زندگیام دیدهام. از آنها که نمیدانی چطور باید بهشان «نه» بگویی.
+ «نمیدونم. فعلن باید کارم رو بکنم. بعد حرف میزنیم».
لحن مادر اما انقدر منطقی و مقتدر است که من هم خودم را جمع میکنم.
- «بگو دیگه! بگو! میریم دریاچه؟»
+ «نه! نمیریم. اصلاً حالا که صبر نمیکنی، نمیریم!»
آرام میشود و به صندلی تکیه میدهد.
- «گشنهمه»
مادر همینطور که حواسش به جلو هست، خم میشود و قابلمه کوچک فلزی غذا را از جلوی پای صندلی دخترک برمیدارد و به دستش میدهد. او هم درش را برمیدارد و آرام آرام شروع به خوردن میکند. تمام که میشود، در ظرف را روی قابلمه میگذارد و به دست مادرش میدهد. قابلمه سر جایش برمیگردد.
▪️دخترک از داخل داشبورد، کتابی برمیدارد. نور موبایل را رویش میگیرد و میخواند:
- «آی ام هونگری»
مادر، بدون آنکه نگاهش کند میگوید:
+ «هانگری»! و تکرار میکند: «هانگری. یعنی گرسنه. بگو حالا؟»
دخترک همانطور که سرش پایین است، تکرار میکند: هانگری.
بعد انگشتش را روی نقاشی دیگر و متن دیگری میبرد و میخواند:
- «هی ایز .... [چند لحظه مکث] سای»
+ «بهت گفتم اس و اچ کنار هم چه صدایی میده؟»
- «ش... هی ایز شای»
+ «شای یعنی خجالتی. یعنی او خجالتی است.» و دنده را عوض میکند.
دخترک چند دقیقهای همینطور جملات را میخواند و مادر، اصلاح میکند و میپرسد. دخترک کتاب را میبندد: «این تموم شد. یکی دیگه میخری؟» مادر به نشان تأیید سر تکان میدهد. دوباره داشبورد را باز میکند، کتاب را با دقت داخلش میگذارد و تبلتی را از داخل داشبورد برمیدارد. انگشتهای کوچکش تند تند روی شکلهای صفحه تبلت میلغزند. یک ویديوی انگلیسی زبان را باز میکند و تبلت را به صورتش نزدیک میکند. غرق نگاه کردن ویديوی انگلیسیزبان میشود. نزدیک خانه شدهایم. اسنپ به کوچهمان میپیچد. من هنوز نگاهم به تبلت دخترک است. اما باید پیاده شوم. «همینجا؟» تشکر میکنم و پیاده میشوم.
▪️نه. فردای زنان، بهتر از امروز است. دخترک پنجسالهای که زبان میخواند و میداند و تکنولوژی میشناسد، مادر رانندهی اسنپی که علیرغم همهچیز، با چنگ و دندان میجنگد و با افتخار کار میکند و همزمان و دست به فرمان، معلم زبان نسل فرداست، فردای بهتر را میسازند. این نسل، این زنان، دیگر هرگز ذلیل نمیشوند. ذلیل هیچکس. ذلیل هیچچیز.
راهیانه|ایدهنوشتهای مهدی سلیمانیه|@raahiane
#روشنا|#جامعه|#زنان|#دیدن|#عرف|#قهرمان_ناپیدا
(چرا فردای زنان و این جامعه، روشنتر است؟)
▪️شب است. داخل پرایدی که چند قدم آنطرفتر میایستد دیده نمیشود. به سمتش میروم. در عقب را باز میکنم و سلامی میکنم و مینشینم. راننده خانم است. حدود ۳۰ سالهای شاید. با نیمه روسری و سر و وضعی مرتب و طبقه متوسطی. صدای آهستهی جواب سلامش توجهم را جلب میکند: آن جلو، روی صندلی کنار راننده، دختر بچهای خوابیده. چهار یا پنج ساله. سرش را به انتهای کمربند ایمنی تکیه داده. با هر تکان ماشین، تکانکی میخورد اما خواب خواب است. صورت دخترک را نمیبینم. اما موهایش را از دو جا گیس کرده.
▪️ماشین در سکوت ِ شب، آرام آرام در ترافیک همت میرود. راننده مسلط است. گوشی تلفن و نقشه را در یک دستش گرفته و با دست دیگر فرمان و دنده را همزمان استفاده میکند. کرایه را پرداخت میکنم و گوشی خاموش میشود. نفس راحتی میکشم که لااقل گذاشت پول پرداخت شود. خستهام. از صبح کلاس بودهام. چشمهایم آرامآرام در سکوت ماشین و حرکت کندش گرم میشود و چرتم میگیرد و سرم پایین میافتد.
▪️- «پس کی میریم دریاچه؟»
دارد سعی میکند آرام حرف بزند. انگار که حواسش باشد من در ماشینشان هستم و خوابم. صورتش را برده تا دو وجبی صورت مادرش. چقدر هم ناز است! شاید از زیباترین دختربچههایی که در زندگیام دیدهام. از آنها که نمیدانی چطور باید بهشان «نه» بگویی.
+ «نمیدونم. فعلن باید کارم رو بکنم. بعد حرف میزنیم».
لحن مادر اما انقدر منطقی و مقتدر است که من هم خودم را جمع میکنم.
- «بگو دیگه! بگو! میریم دریاچه؟»
+ «نه! نمیریم. اصلاً حالا که صبر نمیکنی، نمیریم!»
آرام میشود و به صندلی تکیه میدهد.
- «گشنهمه»
مادر همینطور که حواسش به جلو هست، خم میشود و قابلمه کوچک فلزی غذا را از جلوی پای صندلی دخترک برمیدارد و به دستش میدهد. او هم درش را برمیدارد و آرام آرام شروع به خوردن میکند. تمام که میشود، در ظرف را روی قابلمه میگذارد و به دست مادرش میدهد. قابلمه سر جایش برمیگردد.
▪️دخترک از داخل داشبورد، کتابی برمیدارد. نور موبایل را رویش میگیرد و میخواند:
- «آی ام هونگری»
مادر، بدون آنکه نگاهش کند میگوید:
+ «هانگری»! و تکرار میکند: «هانگری. یعنی گرسنه. بگو حالا؟»
دخترک همانطور که سرش پایین است، تکرار میکند: هانگری.
بعد انگشتش را روی نقاشی دیگر و متن دیگری میبرد و میخواند:
- «هی ایز .... [چند لحظه مکث] سای»
+ «بهت گفتم اس و اچ کنار هم چه صدایی میده؟»
- «ش... هی ایز شای»
+ «شای یعنی خجالتی. یعنی او خجالتی است.» و دنده را عوض میکند.
دخترک چند دقیقهای همینطور جملات را میخواند و مادر، اصلاح میکند و میپرسد. دخترک کتاب را میبندد: «این تموم شد. یکی دیگه میخری؟» مادر به نشان تأیید سر تکان میدهد. دوباره داشبورد را باز میکند، کتاب را با دقت داخلش میگذارد و تبلتی را از داخل داشبورد برمیدارد. انگشتهای کوچکش تند تند روی شکلهای صفحه تبلت میلغزند. یک ویديوی انگلیسی زبان را باز میکند و تبلت را به صورتش نزدیک میکند. غرق نگاه کردن ویديوی انگلیسیزبان میشود. نزدیک خانه شدهایم. اسنپ به کوچهمان میپیچد. من هنوز نگاهم به تبلت دخترک است. اما باید پیاده شوم. «همینجا؟» تشکر میکنم و پیاده میشوم.
▪️نه. فردای زنان، بهتر از امروز است. دخترک پنجسالهای که زبان میخواند و میداند و تکنولوژی میشناسد، مادر رانندهی اسنپی که علیرغم همهچیز، با چنگ و دندان میجنگد و با افتخار کار میکند و همزمان و دست به فرمان، معلم زبان نسل فرداست، فردای بهتر را میسازند. این نسل، این زنان، دیگر هرگز ذلیل نمیشوند. ذلیل هیچکس. ذلیل هیچچیز.
راهیانه|ایدهنوشتهای مهدی سلیمانیه|@raahiane
#روشنا|#جامعه|#زنان|#دیدن|#عرف|#قهرمان_ناپیدا
Forwarded from راهیانه
♦️هیولا نشدن♦️
۱
آفتاب نزده. هوا هنوز تاریک است. برف میآید. بادش سوز بدی دارد. با سرعت دارم از پیادهرو به سمت کیوسک روزنامهفروشی میروم که تازه باز کرده تا چیز گرمی بخرم. هر که در خیابان است، تند تند قدم برمیدارد. همه برای کاری این ساعت گرگ و میش و سوز در خیاباناند: کارمندی که باید بدود تا ۷ به ادارهاش برسد، دانشجویی که کلاس اول وقت دارد، دانشآموزی که باید ۷.۵ به کلاسش برسد.. نگاهم به سر کوچهی پیش رو میافتد: پل باریکی روی جوب عریض بوده و تاکسی پژوی سبز رنگ، یک چرخش توی جوب افتاده. رانندهی مسناش که هفتاد و چند سالی دارد، پیاده شده و درمانده نگاه میکند. ماشینهایی که از آن سوی کوچه باریک آمدهاند و حتماً عجله دارند، این موقع صبح در کوچه گیر افتادهاند. نه راه پس و نه راه پیش. هوا انقدر سرد است که حتی تصور دست زدن به بدنه یخزده ماشین و زور زدن و بیرون کشیدنش کابوس است. بماند که همه این موقع صبح عجله دارند. یک مرد کارمندطور میانسال، کیف به دوش ایستاده و دارد زور میزند و رانننده را برای گاز دادن و ندادن راهنمایی میکند. زورش نمیرسد. پسر دانشآموز حدود ۱۵، ۱۶ سالهی کوله به دوشی به او میپیوندد و شروع به کمک میکند.
من اما میگذرم. خودخواهانه. حوصلهی کمک ندارم.به کیوسک میرسم و نسکافه را میخرم و همان مسیر را برمیگردم. ده دقیفهای طول کشیده. برف شدیدتر است. از دور میبینم که بعد از حدود ده دقیقه، چهار نفر شدهاند و زور میزنند. راننده گاز میدهد. تا برسم ماشین جهشی میکند و از جوب درمیآید. رانندهی مسن برایشان دست تکان میدهد و تشکری میکند. آنها هم دست تکان میدهند و دنبال کارشان میروند.
۲
برف تند شده. روی بالکن کافهای نشستهایم. بخاری از زیر میز گرممان میکند. خیابان شریعتی را نگاه میکنیم: مرد موتورسواری، کلاه ایمنی بر سر، پسرش را هم روی باک نشانده و کلاه ایمنی کوچکی هم بر سر پسرک است. بوق میزند و چراغ میدهد. انقدر مرتب و پشت سر هم که حواس رهگذرها هم جلب شده. خودش را به یک ماشین ال۹۰ سفید میرساند و اشاره میکند شیشه را پایین بدهد:
- عزیز یه چیزی روی سقفته. فک کنم موبایله!
راننده با تعجب تشکر میکند و موتوری میرود. راننده ماشین راهنما میزند و کنار میزند. گوشی موبایل را برمیدارد.
۳
شیر و عسل گرم را میگیرم.
- چقد میشه؟
+ قابل نداره داداش. ۸۵.
کارتخوان دور است. بستنیفروش نمیبیندش. مشغول بستنی ریختن برای دیگری است. کارت میکشم.
- عزیز کشیدم. ببین.
با تعجب صورتم را نگاه میکند. اصلاً سمت کارتخوان هم نمیرود. میگوید:
+ دیگه چی؟ سندی داداش. سندی! برو!
۴
همهاینها را همین دو روز اخیر دیدهام. فشارهای اقتصادی مچالهمان کرده. فشارهای اجتماعی و سیاسی و ناکارآییها و فسادها و حرف زور، کمر مردم را خم کرده. اما همچنان، در همین روزهای پرفشار و کمرشکن، بسیاری از این مردم، هنوز هم دست هم را رها نمیکنند. یاری میدهند. اعتماد میکنند. نه. ما هیولا نشدهایم. همدیگر را نمیدریم. کاری که اگر هم میکردیم، غریب نبود. اگر در این روزهای خفه، این جامعه هنوز هم روشنی میسازد، فردایش، در بهاری که بالاخره، هر چه دیر و دور خواهد رسید، ما پیش خواهیم رفت. خوب خواهیم شد. خواهیم درخشید. ..
عکس را ۷ بهمن ۱۴۰۲ پایینتر از میدان ولیعصر گرفتم. دست به دعا شدن و نمازخواندن ِ این میوهفروش دورهگرد را. با بغض. نمیشود برای این دستها، برای این امیدها، برای این زلال بودنها و یاری دادنها، برای این مردم ِ ماه نجنگید و گذاشت و گذشت. نمیشود.
راهیانه|ایدهنوشتهای مهدی سلیمانیه|@raahiane
#روشنا|#جامعه|#از_رنجی_که_میبریم
۱
آفتاب نزده. هوا هنوز تاریک است. برف میآید. بادش سوز بدی دارد. با سرعت دارم از پیادهرو به سمت کیوسک روزنامهفروشی میروم که تازه باز کرده تا چیز گرمی بخرم. هر که در خیابان است، تند تند قدم برمیدارد. همه برای کاری این ساعت گرگ و میش و سوز در خیاباناند: کارمندی که باید بدود تا ۷ به ادارهاش برسد، دانشجویی که کلاس اول وقت دارد، دانشآموزی که باید ۷.۵ به کلاسش برسد.. نگاهم به سر کوچهی پیش رو میافتد: پل باریکی روی جوب عریض بوده و تاکسی پژوی سبز رنگ، یک چرخش توی جوب افتاده. رانندهی مسناش که هفتاد و چند سالی دارد، پیاده شده و درمانده نگاه میکند. ماشینهایی که از آن سوی کوچه باریک آمدهاند و حتماً عجله دارند، این موقع صبح در کوچه گیر افتادهاند. نه راه پس و نه راه پیش. هوا انقدر سرد است که حتی تصور دست زدن به بدنه یخزده ماشین و زور زدن و بیرون کشیدنش کابوس است. بماند که همه این موقع صبح عجله دارند. یک مرد کارمندطور میانسال، کیف به دوش ایستاده و دارد زور میزند و رانننده را برای گاز دادن و ندادن راهنمایی میکند. زورش نمیرسد. پسر دانشآموز حدود ۱۵، ۱۶ سالهی کوله به دوشی به او میپیوندد و شروع به کمک میکند.
من اما میگذرم. خودخواهانه. حوصلهی کمک ندارم.به کیوسک میرسم و نسکافه را میخرم و همان مسیر را برمیگردم. ده دقیفهای طول کشیده. برف شدیدتر است. از دور میبینم که بعد از حدود ده دقیقه، چهار نفر شدهاند و زور میزنند. راننده گاز میدهد. تا برسم ماشین جهشی میکند و از جوب درمیآید. رانندهی مسن برایشان دست تکان میدهد و تشکری میکند. آنها هم دست تکان میدهند و دنبال کارشان میروند.
۲
برف تند شده. روی بالکن کافهای نشستهایم. بخاری از زیر میز گرممان میکند. خیابان شریعتی را نگاه میکنیم: مرد موتورسواری، کلاه ایمنی بر سر، پسرش را هم روی باک نشانده و کلاه ایمنی کوچکی هم بر سر پسرک است. بوق میزند و چراغ میدهد. انقدر مرتب و پشت سر هم که حواس رهگذرها هم جلب شده. خودش را به یک ماشین ال۹۰ سفید میرساند و اشاره میکند شیشه را پایین بدهد:
- عزیز یه چیزی روی سقفته. فک کنم موبایله!
راننده با تعجب تشکر میکند و موتوری میرود. راننده ماشین راهنما میزند و کنار میزند. گوشی موبایل را برمیدارد.
۳
شیر و عسل گرم را میگیرم.
- چقد میشه؟
+ قابل نداره داداش. ۸۵.
کارتخوان دور است. بستنیفروش نمیبیندش. مشغول بستنی ریختن برای دیگری است. کارت میکشم.
- عزیز کشیدم. ببین.
با تعجب صورتم را نگاه میکند. اصلاً سمت کارتخوان هم نمیرود. میگوید:
+ دیگه چی؟ سندی داداش. سندی! برو!
۴
همهاینها را همین دو روز اخیر دیدهام. فشارهای اقتصادی مچالهمان کرده. فشارهای اجتماعی و سیاسی و ناکارآییها و فسادها و حرف زور، کمر مردم را خم کرده. اما همچنان، در همین روزهای پرفشار و کمرشکن، بسیاری از این مردم، هنوز هم دست هم را رها نمیکنند. یاری میدهند. اعتماد میکنند. نه. ما هیولا نشدهایم. همدیگر را نمیدریم. کاری که اگر هم میکردیم، غریب نبود. اگر در این روزهای خفه، این جامعه هنوز هم روشنی میسازد، فردایش، در بهاری که بالاخره، هر چه دیر و دور خواهد رسید، ما پیش خواهیم رفت. خوب خواهیم شد. خواهیم درخشید. ..
عکس را ۷ بهمن ۱۴۰۲ پایینتر از میدان ولیعصر گرفتم. دست به دعا شدن و نمازخواندن ِ این میوهفروش دورهگرد را. با بغض. نمیشود برای این دستها، برای این امیدها، برای این زلال بودنها و یاری دادنها، برای این مردم ِ ماه نجنگید و گذاشت و گذشت. نمیشود.
راهیانه|ایدهنوشتهای مهدی سلیمانیه|@raahiane
#روشنا|#جامعه|#از_رنجی_که_میبریم
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
.از انتشاراتِ خوشفکرِ اطراف و از خانم شیوا خادمی بابتِ زحمتِ پُربرکتی که برای تولّدِ کتابِ دلنشینِ "خاک کارخانه" تقبّل کردند؛ سپاسگزارم.
از پردیس کتاب بابتِ ورود به عرصهی ادبیاتِ سازمان و مدیریت، بینهایت ممنونم.
در نشستِ ۲۷ بهمن افتخار داشتم تا از شیرینیها و دلبریهای این کتاب حرف بزنم. از دوباتن کمک گرفتم تا نشان دهم کدام حلقهی مفقوده در ادبیات مدیریت، توسط این کتاب، هدف گرفته شد.
نگاهم به این کتاب را در سه محور به اشتراک گذاشتم:
یک- دلبستهگی و هویتیابی
دو- معنابخشی و انگیزش درونی
سه- درهمتنیدهگیِ زندهگی و کار
فیلم این سخنرانی در برشهای مختلفی تقدیمتان میشود.
از پردیس کتاب بابتِ ورود به عرصهی ادبیاتِ سازمان و مدیریت، بینهایت ممنونم.
در نشستِ ۲۷ بهمن افتخار داشتم تا از شیرینیها و دلبریهای این کتاب حرف بزنم. از دوباتن کمک گرفتم تا نشان دهم کدام حلقهی مفقوده در ادبیات مدیریت، توسط این کتاب، هدف گرفته شد.
نگاهم به این کتاب را در سه محور به اشتراک گذاشتم:
یک- دلبستهگی و هویتیابی
دو- معنابخشی و انگیزش درونی
سه- درهمتنیدهگیِ زندهگی و کار
فیلم این سخنرانی در برشهای مختلفی تقدیمتان میشود.
Forwarded from شرق دور
🔹تعرض جامعه به خودش
✍مصطفی مهرآیین
۱. واتسلاو هاول در کتاب "قدرت بی قدرتان" در وصف حکومت های توتالیتر معتقد است این حکومتها چون در همان آغاز همه نیروهای سیاسی مخالف را از بین می برند مجبورند در مرحله بعد به زندگی روزمره مردم تجاوز کنند و با در اختیار گرفتن ابعاد متفاوت زندگی روزمره مردم بر آنها اعمال قدرت کنند. هاول معتقد است در اینجا سیاست تبدیل به منازعه میان دو برداشت مختلف از زندگی می شود : زندگی در دایره حقیقت یا زندگی در دایره ریا و دروغ و سکوت. به باور هاول، رژیم های توتالیتر زندگی روزمره مردم را تبدیل به زندگی در ریا و دروغ و سکوت می کنند.
۲. از اینرو، هاول معتقد است قدرت اصلی یک نظام توتالیتر سربازان و اسلحه ها و باتوم های آن رژیم نیستند. برعکس، قدرت اصلی این نظام های سیاسی مردمی هستند که به زندگی در دایره ریا و دروغ ادامه می دهند. به باور هاول، قدرت واقعی یک نظام سیاسی توتالیتر ریشه در جامعه ای دارد که از اخلاق دل بریده است و در دایره ریا و دروغ زندگی می کنند و به جامعه خود تعرض و تجاوز می کنند.
۳.به باور هاول، در این وضعیت مهمترین خطری که نظام توتالیتر از آن می ترسد مردمانی هستند که به دفاع از حقیقت می پردازند و با صداقت و شجاعت از دروغ فاصله می گیرند. از این رو، هاول معتقد است یگانه نقطه شروع برای رسیدن به یک سرنوشت محترمانه تر خود انسان ها هستند. انسانهای صادقی که نشان می دهند پادشاه لخت است!
۴. واتسلاو هاول چنین نتیجه میگیرد: «حالا که کار سیاسی و ریختن به خیابانها هزینه دارد و شاید ناممکن باشد، قدم به عرصه پیشا_سیاسی بگذارید و با زیستن در دایره حقیقت، رژیم را از قدرتمندترین سلاحش، دروغ، محروم بکنید. رژیم در واقع بنایی است ساخته شده بر ستونهای دروغ، و این بنا تا زمانی دوام خواهد آورد که مردم حاضر باشند زیر سقف دروغ زندگی کنند. من اصلا اعتقاد ندارم که فقط کسانی که فعال سیاسیاند و علیه رژیم و ساختارهای سیاسیاش میجنگند شایسته ستایش ما هستند. من برای این افراد ارزش بسیاری قایلم *اما کسان دیگری هم هستند که شایسته ستایشند.اینها کسانی هستند که تصمیم گرفتهاند از این پس در هیچ حرکتی که در آن رگهای از دروغ و ناراستی باشد شرکت نکنند. من از شما که از کار سیاسی پرمخاطره بیمناکید فقط یک درخواست دارم*: *قد راست کنید و به فردیت خودتان عزت و کرامت بیشتری ببخشید و به حقیقت خدمت کنید تا رژیم دروغ فرو ریزد.*»
@mostafamehraeen
@Iransharghedoor
✍مصطفی مهرآیین
۱. واتسلاو هاول در کتاب "قدرت بی قدرتان" در وصف حکومت های توتالیتر معتقد است این حکومتها چون در همان آغاز همه نیروهای سیاسی مخالف را از بین می برند مجبورند در مرحله بعد به زندگی روزمره مردم تجاوز کنند و با در اختیار گرفتن ابعاد متفاوت زندگی روزمره مردم بر آنها اعمال قدرت کنند. هاول معتقد است در اینجا سیاست تبدیل به منازعه میان دو برداشت مختلف از زندگی می شود : زندگی در دایره حقیقت یا زندگی در دایره ریا و دروغ و سکوت. به باور هاول، رژیم های توتالیتر زندگی روزمره مردم را تبدیل به زندگی در ریا و دروغ و سکوت می کنند.
۲. از اینرو، هاول معتقد است قدرت اصلی یک نظام توتالیتر سربازان و اسلحه ها و باتوم های آن رژیم نیستند. برعکس، قدرت اصلی این نظام های سیاسی مردمی هستند که به زندگی در دایره ریا و دروغ ادامه می دهند. به باور هاول، قدرت واقعی یک نظام سیاسی توتالیتر ریشه در جامعه ای دارد که از اخلاق دل بریده است و در دایره ریا و دروغ زندگی می کنند و به جامعه خود تعرض و تجاوز می کنند.
۳.به باور هاول، در این وضعیت مهمترین خطری که نظام توتالیتر از آن می ترسد مردمانی هستند که به دفاع از حقیقت می پردازند و با صداقت و شجاعت از دروغ فاصله می گیرند. از این رو، هاول معتقد است یگانه نقطه شروع برای رسیدن به یک سرنوشت محترمانه تر خود انسان ها هستند. انسانهای صادقی که نشان می دهند پادشاه لخت است!
۴. واتسلاو هاول چنین نتیجه میگیرد: «حالا که کار سیاسی و ریختن به خیابانها هزینه دارد و شاید ناممکن باشد، قدم به عرصه پیشا_سیاسی بگذارید و با زیستن در دایره حقیقت، رژیم را از قدرتمندترین سلاحش، دروغ، محروم بکنید. رژیم در واقع بنایی است ساخته شده بر ستونهای دروغ، و این بنا تا زمانی دوام خواهد آورد که مردم حاضر باشند زیر سقف دروغ زندگی کنند. من اصلا اعتقاد ندارم که فقط کسانی که فعال سیاسیاند و علیه رژیم و ساختارهای سیاسیاش میجنگند شایسته ستایش ما هستند. من برای این افراد ارزش بسیاری قایلم *اما کسان دیگری هم هستند که شایسته ستایشند.اینها کسانی هستند که تصمیم گرفتهاند از این پس در هیچ حرکتی که در آن رگهای از دروغ و ناراستی باشد شرکت نکنند. من از شما که از کار سیاسی پرمخاطره بیمناکید فقط یک درخواست دارم*: *قد راست کنید و به فردیت خودتان عزت و کرامت بیشتری ببخشید و به حقیقت خدمت کنید تا رژیم دروغ فرو ریزد.*»
@mostafamehraeen
@Iransharghedoor
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
موضوعِ این برش:
هویتیابی با سازمان و پروندهی بازِ آن
از انتشاراتِ خوشفکرِ اطراف و از خانم شیوا خادمی بابتِ زحمتِ پُربرکتی که برای تولّدِ کتابِ دلنشینِ "خاک کارخانه" تقبّل کردند؛ سپاسگزارم.
از پردیس کتاب بابتِ ورود به عرصهی ادبیاتِ سازمان و مدیریت، بینهایت ممنونم.
در نشستِ ۲۷ بهمن افتخار داشتم تا از شیرینیها و دلبریهای این کتاب حرف بزنم. از دوباتن کمک گرفتم تا نشان دهم کدام حلقهی مفقوده در ادبیات مدیریت، توسط این کتاب، هدف گرفته شد.
نگاهم به این کتاب را در سه محور به اشتراک گذاشتم:
یک- دلبستهگی و هویتیابی
دو- معنابخشی و انگیزش درونی
سه- درهمتنیدهگیِ زندهگی و کار
فیلم این سخنرانی در برشهای مختلفی تقدیمتان میشود.
هویتیابی با سازمان و پروندهی بازِ آن
از انتشاراتِ خوشفکرِ اطراف و از خانم شیوا خادمی بابتِ زحمتِ پُربرکتی که برای تولّدِ کتابِ دلنشینِ "خاک کارخانه" تقبّل کردند؛ سپاسگزارم.
از پردیس کتاب بابتِ ورود به عرصهی ادبیاتِ سازمان و مدیریت، بینهایت ممنونم.
در نشستِ ۲۷ بهمن افتخار داشتم تا از شیرینیها و دلبریهای این کتاب حرف بزنم. از دوباتن کمک گرفتم تا نشان دهم کدام حلقهی مفقوده در ادبیات مدیریت، توسط این کتاب، هدف گرفته شد.
نگاهم به این کتاب را در سه محور به اشتراک گذاشتم:
یک- دلبستهگی و هویتیابی
دو- معنابخشی و انگیزش درونی
سه- درهمتنیدهگیِ زندهگی و کار
فیلم این سخنرانی در برشهای مختلفی تقدیمتان میشود.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
برشِ آخر:
چگونه معنا و انگیزهی درونی را بازیابی کنیم؟
از انتشاراتِ خوشفکرِ اطراف و از خانم شیوا خادمی بابتِ زحمتِ پُربرکتی که برای تولّدِ کتابِ دلنشینِ "خاک کارخانه" تقبّل کردند؛ سپاسگزارم.
از پردیس کتاب بابتِ ورود به عرصهی ادبیاتِ سازمان و مدیریت، بینهایت ممنونم.
در نشستِ ۲۷ بهمن افتخار داشتم تا از شیرینیها و دلبریهای این کتاب حرف بزنم. از دوباتن کمک گرفتم تا نشان دهم کدام حلقهی مفقوده در ادبیات مدیریت، توسط این کتاب، هدف گرفته شد.
نگاهم به این کتاب را در سه محور به اشتراک گذاشتم:
یک- دلبستهگی و هویتیابی
دو- معنابخشی و انگیزش درونی
سه- درهمتنیدهگیِ زندهگی و کار
چگونه معنا و انگیزهی درونی را بازیابی کنیم؟
از انتشاراتِ خوشفکرِ اطراف و از خانم شیوا خادمی بابتِ زحمتِ پُربرکتی که برای تولّدِ کتابِ دلنشینِ "خاک کارخانه" تقبّل کردند؛ سپاسگزارم.
از پردیس کتاب بابتِ ورود به عرصهی ادبیاتِ سازمان و مدیریت، بینهایت ممنونم.
در نشستِ ۲۷ بهمن افتخار داشتم تا از شیرینیها و دلبریهای این کتاب حرف بزنم. از دوباتن کمک گرفتم تا نشان دهم کدام حلقهی مفقوده در ادبیات مدیریت، توسط این کتاب، هدف گرفته شد.
نگاهم به این کتاب را در سه محور به اشتراک گذاشتم:
یک- دلبستهگی و هویتیابی
دو- معنابخشی و انگیزش درونی
سه- درهمتنیدهگیِ زندهگی و کار
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
.
بازخوردی میگیریم که به نظر میرسد محترمانه و محتاطانه به ما داده شده امّا واکنشی احساسی و افراطی میدهیم که خودمان هم متعجّب میشویم. چرا؟
شاید پایِ داستانسازی در میان باشد.
انگار داستانی که ذهنمان میسازد جایگزینِ بازخوردِ اصلی میشود.
چرا داستان میسازیم؟
در این سه دقیقه میگویم چگونه با تفکیکِ داستان از بازخورد، بازخوردگیرندهی بهتری شویم.
#داگلاس_استون
#شیلا_هین
بازخوردی میگیریم که به نظر میرسد محترمانه و محتاطانه به ما داده شده امّا واکنشی احساسی و افراطی میدهیم که خودمان هم متعجّب میشویم. چرا؟
شاید پایِ داستانسازی در میان باشد.
انگار داستانی که ذهنمان میسازد جایگزینِ بازخوردِ اصلی میشود.
چرا داستان میسازیم؟
در این سه دقیقه میگویم چگونه با تفکیکِ داستان از بازخورد، بازخوردگیرندهی بهتری شویم.
#داگلاس_استون
#شیلا_هین