Forwarded from راهیانه
♦️جادههای سوخته♦️
تحقیق و پژوهش: بنفشه سامگیس
▫️توضیح: این گزارش، ۲۵ خرداد ۱۴۰۲ در روزنامه اعتماد منتشر شد. دیروز دوستی درباره اهمیت و دادههای ارزشمند آن توضیح داد. خواندمش. و لال شدم. ...
باید به چنین روزنامهنگار شریفی، تبریک گفت که شش ماه از عمر و توان و جاناش را برای صدا بخشیدن به این رنج ِ هر روزه و ناشنیده، صرف کردهاست. نشان از آنکه ما، زمینگیر و ذلیل نمیشویم. هنوز زخمهای یکدیگر را کلمه میکنیم. دستمریزاد.
▪️بخشهایی از گزارش:
▫️شاگرد سوختبرها، نوجواناني هستند كه پاي شان به پدال گاز و ترمز نميرسد و قِلق جادههاي مرگ را بلد نيستند. شاگرد سوختبر بايد چند بار و چند ماه با يك سوختبر همراه شود و علاوه بر دريافت مزدي ناچيز، جغرافياي معبرهايي را از بر كند كه بويي از تعريف معمول «جاده» نبرده و ياد بگيرد چطور نيسان كمر خم كرده از سنگيني 2600 ليتر گازوييل را روي شيب كوه و شانههاي دره براند و بار را سالم به مقصد برساند و زنده برگردد. هر سوختبر، خرج حداقل دو خانواده را به عهده دارد...
▫️سال 1401 بهطور ميانگين هر هفته 4 نيسان سوختكش در جادههاي خروجي ايرانشهر منفجر شده است. وقتي خبر انفجار يك نيسان سوختكش به گوش مردم ايرانشهر ميرسد، همه ميدانند كه حكايت سوختن فقط دو نفر نيست؛ با سوختن يك سوختبر، حداقل 10 نفر نانآورشان را از دست ميدهند. بيمارستان خاتم در شهرستان ايرانشهر، بالاترين آمار جراحيهاي سوختگي، معلوليت، قطع عضو و فلج به دليل شدت سوختگي را در كشور دارد.
▫️تا شعاع 400 كيلومتر دورتر از ايرانشهر و تا مرز پاكستان، غير از 10 تخت سوختگي و 3 اتاق جراحي بيمارستان خاتم هيچ امكان و تجهيزاتي براي مداواي سوختبرهاي سوخته وجود ندارد. بيشترين جراحيهاي پلاستيك در بيمارستان خاتم، براي سوختبرهايي انجام ميشود كه حوالي شهرستان «سرباز» در انفجار و آتش نيسانشان سوختهاند.
▫️سيد محمد؛ پسر ارشد یدالله، عكسي از محمدحسين نشانم ميدهد؛ لباس بلوچي پوشيده و رو به دوربين ميخندد. محمدحسين تنها آدم سالم اين خانه بود. پدر، از سالها قبل عصا به دست شده بود و زانوهايش به زحمت خم ميشد، برادر بزرگتر، سالها سوختكشي ميكرد و دچار ناراحتي اعصاب شده بود. برادر دوم، بعد از 10 سال شاگردي سوختبرها، با نيسان خالي در جاده نيكشهر چپ كرد و عليل شد.
▫️نگفتي به اين برادر جوونت كه سوختكشي خطر داره؟
«محمدحسين از 15 سالگي سوختكشي ميكرد. چند سال شاگرد راننده بود. براي صاحب بار كار ميكرد. دو سال بود خودش ماشين خريده بود. نيسان رو قسطي خريده بود. 180 ميليون تومن داده بود. 225 ميليون تومن بدهكار بود. از سوختكشي، هم قسط ماشين رو ميداد، هم خرج ما رو. ميدونستم خطر داره ولي چارهاي نبود. چطور بايد زنده ميمونديم؟»
▫️نحوه سوختكشي در این منطقه، گاهي تابع يك عامل عجيب است؛ ترس. جلوي مندي كنار حياط اسلام، راننده يك وانت مشغول جا دادن 4 دبه 70 ليتري گازوييل داخل اتاق سقفدار ماشينش بود. از رقم جريمه توقيف سوخت ميترسيد و ميگفت جريمه توقيف مشك براي هر ليتر 100 هزار تومان و جريمه توقيف دبه براي هر ليتر 120 هزار تومان است اما اغلب سوختبرها مشك ميبرند كه جريمه كمتر بدهند در حالي كه امنيت مشك خيلي كمتر است: «انگار با پاي خودت ميري كه بميري.»
▫️وريا درودي؛ جراح و رييس بيمارستان خاتم ايرانشهر است. پزشكي كه ساكن كرج است اما بعد از پايان طرحش در چابهار، از سال 1398، داوطلبانه به ايرانشهر آمد تا در خدمت اين مردم باشد. دكتر درودي از اين 3 سالي كه به مداواي سوختبرها مشغول بوده، هم تجربههاي منحصربهفردي دارد و هم مشاهداتي كه در هيچ نقطه ديگر از اين سرزمين نظير ندارد.
▫️وقتي به سمت قبرستان ميرفتيم، پسر كوچكي از پشت آغل بزها دويد سمت ما و چند قدم دورتر، ايستاد به تماشا. لباس بلوچي به تن كرده بود و موهاي سرش را تراشيده بودند. هوا خيلي روشن نبود ولي درخشش چشمهايش را از همين چند قدمي ميتوانستيم ببينيم. تماشاي غريبهها، شايد مهمترين تفريح كودكان كريمآباد بود در روستايي كه حتي يك وسيله بازي براي بچهها نديديم و كف زمين خاكي و پر از سنگريزهاش، حتي «گل كوچك» ممكن نبود.
+ پسرجون بزرگ شدي ميخواي چه كاره بشي؟
پسرك، شرمگين سر به زير مياندازد و دزديده ميخندد و انگشتان دستش را در هم گره ميزند. ... «معلم»
🔻گزارش کامل:
http://www.etemadnewspaper.ir/fa/Main/Detail/202090/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%D9%8A-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87
#از_رنجی_که_میبریم|#جامعه|#سیستان_و_بلوچسنان_عزیز_غریب
تحقیق و پژوهش: بنفشه سامگیس
▫️توضیح: این گزارش، ۲۵ خرداد ۱۴۰۲ در روزنامه اعتماد منتشر شد. دیروز دوستی درباره اهمیت و دادههای ارزشمند آن توضیح داد. خواندمش. و لال شدم. ...
باید به چنین روزنامهنگار شریفی، تبریک گفت که شش ماه از عمر و توان و جاناش را برای صدا بخشیدن به این رنج ِ هر روزه و ناشنیده، صرف کردهاست. نشان از آنکه ما، زمینگیر و ذلیل نمیشویم. هنوز زخمهای یکدیگر را کلمه میکنیم. دستمریزاد.
▪️بخشهایی از گزارش:
▫️شاگرد سوختبرها، نوجواناني هستند كه پاي شان به پدال گاز و ترمز نميرسد و قِلق جادههاي مرگ را بلد نيستند. شاگرد سوختبر بايد چند بار و چند ماه با يك سوختبر همراه شود و علاوه بر دريافت مزدي ناچيز، جغرافياي معبرهايي را از بر كند كه بويي از تعريف معمول «جاده» نبرده و ياد بگيرد چطور نيسان كمر خم كرده از سنگيني 2600 ليتر گازوييل را روي شيب كوه و شانههاي دره براند و بار را سالم به مقصد برساند و زنده برگردد. هر سوختبر، خرج حداقل دو خانواده را به عهده دارد...
▫️سال 1401 بهطور ميانگين هر هفته 4 نيسان سوختكش در جادههاي خروجي ايرانشهر منفجر شده است. وقتي خبر انفجار يك نيسان سوختكش به گوش مردم ايرانشهر ميرسد، همه ميدانند كه حكايت سوختن فقط دو نفر نيست؛ با سوختن يك سوختبر، حداقل 10 نفر نانآورشان را از دست ميدهند. بيمارستان خاتم در شهرستان ايرانشهر، بالاترين آمار جراحيهاي سوختگي، معلوليت، قطع عضو و فلج به دليل شدت سوختگي را در كشور دارد.
▫️تا شعاع 400 كيلومتر دورتر از ايرانشهر و تا مرز پاكستان، غير از 10 تخت سوختگي و 3 اتاق جراحي بيمارستان خاتم هيچ امكان و تجهيزاتي براي مداواي سوختبرهاي سوخته وجود ندارد. بيشترين جراحيهاي پلاستيك در بيمارستان خاتم، براي سوختبرهايي انجام ميشود كه حوالي شهرستان «سرباز» در انفجار و آتش نيسانشان سوختهاند.
▫️سيد محمد؛ پسر ارشد یدالله، عكسي از محمدحسين نشانم ميدهد؛ لباس بلوچي پوشيده و رو به دوربين ميخندد. محمدحسين تنها آدم سالم اين خانه بود. پدر، از سالها قبل عصا به دست شده بود و زانوهايش به زحمت خم ميشد، برادر بزرگتر، سالها سوختكشي ميكرد و دچار ناراحتي اعصاب شده بود. برادر دوم، بعد از 10 سال شاگردي سوختبرها، با نيسان خالي در جاده نيكشهر چپ كرد و عليل شد.
▫️نگفتي به اين برادر جوونت كه سوختكشي خطر داره؟
«محمدحسين از 15 سالگي سوختكشي ميكرد. چند سال شاگرد راننده بود. براي صاحب بار كار ميكرد. دو سال بود خودش ماشين خريده بود. نيسان رو قسطي خريده بود. 180 ميليون تومن داده بود. 225 ميليون تومن بدهكار بود. از سوختكشي، هم قسط ماشين رو ميداد، هم خرج ما رو. ميدونستم خطر داره ولي چارهاي نبود. چطور بايد زنده ميمونديم؟»
▫️نحوه سوختكشي در این منطقه، گاهي تابع يك عامل عجيب است؛ ترس. جلوي مندي كنار حياط اسلام، راننده يك وانت مشغول جا دادن 4 دبه 70 ليتري گازوييل داخل اتاق سقفدار ماشينش بود. از رقم جريمه توقيف سوخت ميترسيد و ميگفت جريمه توقيف مشك براي هر ليتر 100 هزار تومان و جريمه توقيف دبه براي هر ليتر 120 هزار تومان است اما اغلب سوختبرها مشك ميبرند كه جريمه كمتر بدهند در حالي كه امنيت مشك خيلي كمتر است: «انگار با پاي خودت ميري كه بميري.»
▫️وريا درودي؛ جراح و رييس بيمارستان خاتم ايرانشهر است. پزشكي كه ساكن كرج است اما بعد از پايان طرحش در چابهار، از سال 1398، داوطلبانه به ايرانشهر آمد تا در خدمت اين مردم باشد. دكتر درودي از اين 3 سالي كه به مداواي سوختبرها مشغول بوده، هم تجربههاي منحصربهفردي دارد و هم مشاهداتي كه در هيچ نقطه ديگر از اين سرزمين نظير ندارد.
▫️وقتي به سمت قبرستان ميرفتيم، پسر كوچكي از پشت آغل بزها دويد سمت ما و چند قدم دورتر، ايستاد به تماشا. لباس بلوچي به تن كرده بود و موهاي سرش را تراشيده بودند. هوا خيلي روشن نبود ولي درخشش چشمهايش را از همين چند قدمي ميتوانستيم ببينيم. تماشاي غريبهها، شايد مهمترين تفريح كودكان كريمآباد بود در روستايي كه حتي يك وسيله بازي براي بچهها نديديم و كف زمين خاكي و پر از سنگريزهاش، حتي «گل كوچك» ممكن نبود.
+ پسرجون بزرگ شدي ميخواي چه كاره بشي؟
پسرك، شرمگين سر به زير مياندازد و دزديده ميخندد و انگشتان دستش را در هم گره ميزند. ... «معلم»
🔻گزارش کامل:
http://www.etemadnewspaper.ir/fa/Main/Detail/202090/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%D9%8A-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87
#از_رنجی_که_میبریم|#جامعه|#سیستان_و_بلوچسنان_عزیز_غریب
روزنامه اعتماد
جادههاي سوخته
تهیه این گزارش تحقیقی 6 ماه به درازا کشیدهاست
Forwarded from راهیانه
♦️منم که میدانم!♦️
▪️با دوست/برادر برزیلیام که شش سال است در بِرن زندگی میکند، بعد مدتها رفتهایم که قدمی بزنیم و دوستی تازه کنیم. پیشنهاد میدهد که برویم و مدرسهی بچههایش را ببینیم. محلهشان از محلات مهاجرپذیر برن است. حدود ۷۰ درصد مهاجر خارجی و سی درصد سوییسی. در راه مدرسه، توضیح میدهد که تا دو هفته پیش، میشد آزاده برویم داخل مدرسه. اما از دو هفته پیش مدرسه تصمیمات جدیدی گرفته: پدر و مادرها نمیتوانند داخل فضای مدرسه بشوند، نمیتوانند مستقیم به معلم بچهشان زنگ بزنند و باید فقط از طریق یک نرمافزار ِ مخصوص مدرسه، به معلم پیام بدهند. حتی نمیتوانند بچهها را خودشان تا داخل مدرسه همراهی کنند و باید آن طرف خیابان برسانند و بروند.
▪️میگویم:
- خب اینها تصمیمات خیلی مهمی هستند! اصلاً یک دفعه فضای ارتباطی معلم و بچهها و خانوادهها را تغییر میدهند و رسمی میکنند. چطور شد این تصمیمات را گرفتند؟ مشارکتی بود یا خودشان نشستند و تصمیم گرفتند؟
میگوید:
+ ظاهرش این است که مشارکتی است. جمع شدند و نظر خواستند و پدر و مادرها هم باید حرف میزدند. اما در واقعیت اتفاق دیگری میافتد: در یک کلاس حدوداً بیست نفره، سه نفر سوییسی هستند و باقی مهاجر. اما اتفاقی که در عمل میافتد این است که جلسات به زبان آلمانی ِ سوییسی برگزار میشود و خانوادههای مهاجر، حتی با حضور ِ مترجمشان هم اعتماد به نفس اظهار نظر و مشارکت ندارند. معمولاً همان سه خانوادهی سوییسی با اعتماد به نفس حرف میزنند و تصمیم، غالباً و در عمل با نظر آنها گرفته میشود. این را در غالب تصمیمها میشود دید.
▪️تجربهی معلم سال گذشتهی دخترش را تعریف کرد که با افتخار میگفته: این مسلمانها زنشان را در خانه کتک میزنند. من هم به پدر بچهها گفتم حق ندارد بعد از این به جلسهها بیاید. فقط و فقط مادرشان میتواند بیاید. بدون آنکه بداند آیا در این خانواده هم واقعاً چنین وضعیتی هست یا نه. یا جزییات و پیچیدگیهای فرهنگیشان را بداند. ذهنی استعمارگر قرن ِ نوزدهمی که خودش را متمدن میداند و فکر میکند میتواند از بالا و به شیوهی خودش، «دیگران غیرمتمدن» را متمدن کند.
▪️به سیلاس میگویم: میبینی؟ در جهان نابرابر و ناعادلانه، با ذهنهای استعمارزده و متکبر، نمیشود به ناگهان، مدرسهی برابر و شهر عادلانه ساخت.
راهیانه|ایدهنوشتهای مهدی سلیمانیه|@raahiane
#جامعه|#مدرسه|#آموزش|#آنسوی_حیرت|#سفر|#جامعه_شناسی_سفری
▪️با دوست/برادر برزیلیام که شش سال است در بِرن زندگی میکند، بعد مدتها رفتهایم که قدمی بزنیم و دوستی تازه کنیم. پیشنهاد میدهد که برویم و مدرسهی بچههایش را ببینیم. محلهشان از محلات مهاجرپذیر برن است. حدود ۷۰ درصد مهاجر خارجی و سی درصد سوییسی. در راه مدرسه، توضیح میدهد که تا دو هفته پیش، میشد آزاده برویم داخل مدرسه. اما از دو هفته پیش مدرسه تصمیمات جدیدی گرفته: پدر و مادرها نمیتوانند داخل فضای مدرسه بشوند، نمیتوانند مستقیم به معلم بچهشان زنگ بزنند و باید فقط از طریق یک نرمافزار ِ مخصوص مدرسه، به معلم پیام بدهند. حتی نمیتوانند بچهها را خودشان تا داخل مدرسه همراهی کنند و باید آن طرف خیابان برسانند و بروند.
▪️میگویم:
- خب اینها تصمیمات خیلی مهمی هستند! اصلاً یک دفعه فضای ارتباطی معلم و بچهها و خانوادهها را تغییر میدهند و رسمی میکنند. چطور شد این تصمیمات را گرفتند؟ مشارکتی بود یا خودشان نشستند و تصمیم گرفتند؟
میگوید:
+ ظاهرش این است که مشارکتی است. جمع شدند و نظر خواستند و پدر و مادرها هم باید حرف میزدند. اما در واقعیت اتفاق دیگری میافتد: در یک کلاس حدوداً بیست نفره، سه نفر سوییسی هستند و باقی مهاجر. اما اتفاقی که در عمل میافتد این است که جلسات به زبان آلمانی ِ سوییسی برگزار میشود و خانوادههای مهاجر، حتی با حضور ِ مترجمشان هم اعتماد به نفس اظهار نظر و مشارکت ندارند. معمولاً همان سه خانوادهی سوییسی با اعتماد به نفس حرف میزنند و تصمیم، غالباً و در عمل با نظر آنها گرفته میشود. این را در غالب تصمیمها میشود دید.
▪️تجربهی معلم سال گذشتهی دخترش را تعریف کرد که با افتخار میگفته: این مسلمانها زنشان را در خانه کتک میزنند. من هم به پدر بچهها گفتم حق ندارد بعد از این به جلسهها بیاید. فقط و فقط مادرشان میتواند بیاید. بدون آنکه بداند آیا در این خانواده هم واقعاً چنین وضعیتی هست یا نه. یا جزییات و پیچیدگیهای فرهنگیشان را بداند. ذهنی استعمارگر قرن ِ نوزدهمی که خودش را متمدن میداند و فکر میکند میتواند از بالا و به شیوهی خودش، «دیگران غیرمتمدن» را متمدن کند.
▪️به سیلاس میگویم: میبینی؟ در جهان نابرابر و ناعادلانه، با ذهنهای استعمارزده و متکبر، نمیشود به ناگهان، مدرسهی برابر و شهر عادلانه ساخت.
راهیانه|ایدهنوشتهای مهدی سلیمانیه|@raahiane
#جامعه|#مدرسه|#آموزش|#آنسوی_حیرت|#سفر|#جامعه_شناسی_سفری
Forwarded from 🎬 رسانه پردیسکتاب
پنجاه و پنجمین نشست نقد و بررسی کتاب
📕 خاک کارخانه
با حضور و سخنرانی :
شیوا خادمی(نویسنده)
دکتر سلمان سفیدچیان
علی قدیری(دبیر نشست)
🗓جمعه ۲۷ بهمنماه ۱۴۰۲
🕙ساعت ۱۰:۰۰ صبح
📌پردیس کتاب
🔻همزمان به صورت پخش زنده از اینستاگرام پردیسکتاب پخش میشود.
#جمعه_های_پردیس_کتاب #پردیس_کتاب
📕 خاک کارخانه
با حضور و سخنرانی :
شیوا خادمی(نویسنده)
دکتر سلمان سفیدچیان
علی قدیری(دبیر نشست)
🗓جمعه ۲۷ بهمنماه ۱۴۰۲
🕙ساعت ۱۰:۰۰ صبح
📌پردیس کتاب
🔻همزمان به صورت پخش زنده از اینستاگرام پردیسکتاب پخش میشود.
#جمعه_های_پردیس_کتاب #پردیس_کتاب
Forwarded from راهیانه
♦️لذت ِ عزت♦️
(به بهانهی رد شدنم در فرآیند جذب هیأت علمی)
▪️باورشان نمیشد. دور تا دور نشستهبودند. جلسهی رسمی جذب هیأت علمی. کافی بود سی درصد خودم نباشم. کافی بود سی درصد دروغ بگویم. از چشمهایشان معلوم بود که منتظر همان بازی همیشگی بودند. اما گفتم: «همین اول بگم که اومدم که راست بگم. راست ِ راست! میدونم که آدمها جلوی شما میشینن و دروغ میگن. چیزی رو که میخواین، میگن. شما هم میدونین که اونها دارن دروغ میگن. اما انگار راضی هستین به همین که دروغ بگن.» باور نکردند اما. تصمیمام را گرفته بودم: ذلیل نمیشوم.
▪️بیست سال پیش بود که به سمت علوم انسانی آمدم. تصمیماش آسان نبود. نه بریدن از شغل و نان و امنیت آن زمان ِ فنی خواندن و کار در هواپیمایی، نه به سربازی رفتن برای تکپسری که نخواست شریک ظلم ِ خریدن سربازی باشد. پس آنها که نداشتند چه؟ رها کردم و سربازی را رفتم و کنکور دادم و شروع کردم. از بهشتی. و بعد، دانشگاه عزیز تهران. و بعد فرنگ. کلاس به کلاس. رتبهی سوم کارشناسی و رتبه اول ارشد دانشگاه تهران بودن و کنار گذاشتن پذیرش قطعی از یکی از بهترین دانشگاههای فرانسه و نه گفتن به زندگی در سوییس و بازگشتن به ایران ِ عزیز. شش سال شهر به شهر و دانشگاه به دانشگاه و جلسه به جلسه «جذب» رفتن و حرفهای عجیب و غالبا نامرتبط و گاه تحقیرآمیز شنیدن به سودای آنکه صبر کنی و معلم باشی. تا برق ِ چشمهای بچهها را از شوق آموختن در کلاس ببینی. و چه دانشجویانی.. چه خاطراتی.. چه کلاسهای عزیزی..
▪️اما استاد شدن به چه قیمتی؟ به قیمت نفاق؟ به قیمت ِ تن دادن به آنچه به نادرستیاش باور داری؟ به ناحق کردن ِ حق؟ برای چه؟ برای «عضو محترم هیأت علمی دانشگاه ... » شدن؟ برای حقوق آخر ماه و وام و مزایا؟ نه! چه قیمت ِ پایینی!
▪️حالا چشم به چشمشان نشستهبودم. نمیدانستند که این راست گفتن، تصمیم دیروز و امروز نیست. این نلرزیدن صدا، این چشم در چشم گفتن ِ آنچه واقعاً هستی، آنچه واقعاً میاندیشی، سوغات ِ بیست و چند سال سفر است. سفر پر ماجرا. سفر ِ تصمیم. هر چه گفتند، بی کم و کاست، صادقانه پاسخ دادم. جلسهای که باید یک ساعت طول میکشید، سه ساعت طول کشید. و من تن به نفاق ندادم. ذرهای دروغ نگفتم. گفتم که این جلسات، این شیوهی برگزیدن، آدمها را تحقیر و حقیر میکند. آدمها را دروغگو کردهاست. از استاد ِ ترسخورده، از مدرس تحقیر شده و از سیاه و سفید ترسیده، چه توقعی داریم؟ که به بچهها امید بدهد؟ که به دانشجویان اعتماد به نفس ملی و فرهنگی بدهد؟
▪️از همان لحظه میدانستم که جوابشان چیست. میدانستم که زمانه، زمانهی نفاق است. که اگر نبود، حال ِ این جامعه این نبود. اما نخواستم که ذلیل باشم. آدمیزاد، نباید ذلیل شود. ذلیل هیچکس. ذلیل هیچ چیز. من، معلمم. پیشتر هم گفتهام که کلاس برایم چیز دیگری است. دلم برای کلاسهایم تنگ میشود. برای بچههایی که حقشان امید است. برای انگیزههایشان. برای برق چشمهایشان. اما معلم ِ ترسخورده، معلم ذلیل به درد هیچکس نمیخورد. شرمندهی تمام عزیزانی هستم که آرزویشان، دیدن من در قامت استاد دانشگاه بود. و چه زحمتها. و چه دینها که بر گردن دارم. اما مرا ببخشید. نیامدهام و نیاموختهام که ذلیل شوم. هرگز.
▪️نمیدانم که بر سر کلاسهای آغاز شدهی همین ترمم در دانشگاه خوارزمی چه میآید. تا لحظهای که در دانشگاه باشم، ثانیه ثانیهاش را قدر میدانم. بودن ِ این بچهها را. انگیزههایشان را. اما میدانم که این، پایان یک مسیر ِ بیست و چند ساله است. فصل ِ دیگری است. و زندگی، بزرگتر و فراختر از چیزی است که فکر میکنند. هر پایانی، آغازی است. سربلندم. و امیدوار. سلام بر آغاز...
«سرم به دنیی و عقبی فرو نمیآید
تبارکالله از این فتنهها که در سر ماست»...
راهیانه|@raahiane|ایدهنوشتهای مهدی سلیمانیه
#دانشگاه|#از_رنجی_که_میبریم|#روشنا|#ما
(به بهانهی رد شدنم در فرآیند جذب هیأت علمی)
▪️باورشان نمیشد. دور تا دور نشستهبودند. جلسهی رسمی جذب هیأت علمی. کافی بود سی درصد خودم نباشم. کافی بود سی درصد دروغ بگویم. از چشمهایشان معلوم بود که منتظر همان بازی همیشگی بودند. اما گفتم: «همین اول بگم که اومدم که راست بگم. راست ِ راست! میدونم که آدمها جلوی شما میشینن و دروغ میگن. چیزی رو که میخواین، میگن. شما هم میدونین که اونها دارن دروغ میگن. اما انگار راضی هستین به همین که دروغ بگن.» باور نکردند اما. تصمیمام را گرفته بودم: ذلیل نمیشوم.
▪️بیست سال پیش بود که به سمت علوم انسانی آمدم. تصمیماش آسان نبود. نه بریدن از شغل و نان و امنیت آن زمان ِ فنی خواندن و کار در هواپیمایی، نه به سربازی رفتن برای تکپسری که نخواست شریک ظلم ِ خریدن سربازی باشد. پس آنها که نداشتند چه؟ رها کردم و سربازی را رفتم و کنکور دادم و شروع کردم. از بهشتی. و بعد، دانشگاه عزیز تهران. و بعد فرنگ. کلاس به کلاس. رتبهی سوم کارشناسی و رتبه اول ارشد دانشگاه تهران بودن و کنار گذاشتن پذیرش قطعی از یکی از بهترین دانشگاههای فرانسه و نه گفتن به زندگی در سوییس و بازگشتن به ایران ِ عزیز. شش سال شهر به شهر و دانشگاه به دانشگاه و جلسه به جلسه «جذب» رفتن و حرفهای عجیب و غالبا نامرتبط و گاه تحقیرآمیز شنیدن به سودای آنکه صبر کنی و معلم باشی. تا برق ِ چشمهای بچهها را از شوق آموختن در کلاس ببینی. و چه دانشجویانی.. چه خاطراتی.. چه کلاسهای عزیزی..
▪️اما استاد شدن به چه قیمتی؟ به قیمت نفاق؟ به قیمت ِ تن دادن به آنچه به نادرستیاش باور داری؟ به ناحق کردن ِ حق؟ برای چه؟ برای «عضو محترم هیأت علمی دانشگاه ... » شدن؟ برای حقوق آخر ماه و وام و مزایا؟ نه! چه قیمت ِ پایینی!
▪️حالا چشم به چشمشان نشستهبودم. نمیدانستند که این راست گفتن، تصمیم دیروز و امروز نیست. این نلرزیدن صدا، این چشم در چشم گفتن ِ آنچه واقعاً هستی، آنچه واقعاً میاندیشی، سوغات ِ بیست و چند سال سفر است. سفر پر ماجرا. سفر ِ تصمیم. هر چه گفتند، بی کم و کاست، صادقانه پاسخ دادم. جلسهای که باید یک ساعت طول میکشید، سه ساعت طول کشید. و من تن به نفاق ندادم. ذرهای دروغ نگفتم. گفتم که این جلسات، این شیوهی برگزیدن، آدمها را تحقیر و حقیر میکند. آدمها را دروغگو کردهاست. از استاد ِ ترسخورده، از مدرس تحقیر شده و از سیاه و سفید ترسیده، چه توقعی داریم؟ که به بچهها امید بدهد؟ که به دانشجویان اعتماد به نفس ملی و فرهنگی بدهد؟
▪️از همان لحظه میدانستم که جوابشان چیست. میدانستم که زمانه، زمانهی نفاق است. که اگر نبود، حال ِ این جامعه این نبود. اما نخواستم که ذلیل باشم. آدمیزاد، نباید ذلیل شود. ذلیل هیچکس. ذلیل هیچ چیز. من، معلمم. پیشتر هم گفتهام که کلاس برایم چیز دیگری است. دلم برای کلاسهایم تنگ میشود. برای بچههایی که حقشان امید است. برای انگیزههایشان. برای برق چشمهایشان. اما معلم ِ ترسخورده، معلم ذلیل به درد هیچکس نمیخورد. شرمندهی تمام عزیزانی هستم که آرزویشان، دیدن من در قامت استاد دانشگاه بود. و چه زحمتها. و چه دینها که بر گردن دارم. اما مرا ببخشید. نیامدهام و نیاموختهام که ذلیل شوم. هرگز.
▪️نمیدانم که بر سر کلاسهای آغاز شدهی همین ترمم در دانشگاه خوارزمی چه میآید. تا لحظهای که در دانشگاه باشم، ثانیه ثانیهاش را قدر میدانم. بودن ِ این بچهها را. انگیزههایشان را. اما میدانم که این، پایان یک مسیر ِ بیست و چند ساله است. فصل ِ دیگری است. و زندگی، بزرگتر و فراختر از چیزی است که فکر میکنند. هر پایانی، آغازی است. سربلندم. و امیدوار. سلام بر آغاز...
«سرم به دنیی و عقبی فرو نمیآید
تبارکالله از این فتنهها که در سر ماست»...
راهیانه|@raahiane|ایدهنوشتهای مهدی سلیمانیه
#دانشگاه|#از_رنجی_که_میبریم|#روشنا|#ما