سپهرداد
664 subscribers
1.98K photos
304 videos
229 files
1.57K links
کانال تلگرام وبلاگ سپهرداد
haghighattalab.ir

راه ارتباطی:
@peyman_haghighattalab


peyman_hagh47@yahoo.com
Download Telegram
یک پدیده‌ای هست توی اندونزی که من اسمش را پلیس سرخود می‌گذارم. پارسال آن را در شهرهای دور از مرکز دیده بودم. اولین مواجه‌ام با این پلیس سرخودها خیلی عجیب بود. دم غروب رسیده بودیم به ملانگ. کاشف گرفته بود خوابیده بود. من کرم کشف جای جدید به جانم افتاده بود رفته بودم پیاده‌روی اطراف شهر. سر یک چهارراه دیدم یک نفر ایستاده وسط، دستش یک تابلوی چشمک‌زن گرفته و دارد ترافیک را کنترل می‌کند. اما لباسش به پلیس‌ها نمی‌خورد. با یک شلوارک و کلاه پره‌دار ساده داشت ترافیک را مدیریت می‌کرد. همان موقع فیلم گرفته بودم برای فقیه فرستاده بودم که این چی است داستانش. خیلی اظهار تاسف کرد و گفت که این یکی از نشانه‌های عقب ماندگی ما اندونزیایی‌هاست. گفتم بابا نگران نباش. ما خودمان هم چیزهای شرم‌انگیز زیادی داریم توی ایران. بعد برایم داستان پلیس سرخودها را گفت.
امسال توی شهر جاکارتا دارم خیلی می‌بینمش. این‌جوری است که همه‌جای اندونزی (یا حداقل بگویم جزیره‌ی ۱۶۰ میلیون نفری جاوا) شلوغ است. تمام خیابان‌ها و کوچه‌ها و جاده‌های بین‌شهری پر است از ماشین و موتور. پلیس خیلی کم است. اصلا پلیس راهنمایی رانندگی نمی‌بینی. خیلی تک و توک. توی نواحی مرکز شهرها شاید فقط. دوربین‌های هوشمند و این‌ها هم کم است. یک جاهایی چراغ قرمز هست. ولی خیلی جاها چراغ قرمز وجود خارجی ندارد. تقاطع‌های زیادی وجود دارد که به خاطر گردش به چپ و راست و راه مستقیم رفتن ماشین‌ها قفل می‌شود و ترافیک به وجود می‌آورد. توی این تقاطع‌ها معمولا یک اندونزیایی بی‌کار می‌ایستد و مشغول مدیریت ترافیک می‌شود. با دستش اشاره می‌دهد که ماشین‌های روبه‌رویی بایستند تا مثلا سمت چپی‌ها رد شوند. بعد به تشخیص خودش سمت چپی‌ها را متوقف می‌کند تا روبه‌رویی‌ها رد شوند. معمولا آدم‌های بیکاره‌ی اندونزیایی این کار را به عهده می‌گیرند و ساعت‌ها در یک چهارراه مشغول هدایت ترافیک ماشین‌ها و موتورها می‌شوند. ماشین‌ها به حرف این پلیس سرخودها گوش می‌دهند. هر از چند گاهی هم یک ترمز می‌کنند و پولی توی جیب این پلیس سرخود می‌گذارند که می‌شود حقوقش. مواردی هم پیش می‌آید که عجله دارد طرف. بوق می‌زند. پلیس سرخود برایش راه باز می‌کند و حق تقدم ایجاد می‌کند و پولش را می‌گیرد. ولی کلا اندونزیایی‌ها خیلی صلح‌طلبند. اصلا اصلا با حالت خشونت‌آمیزی که راننده‌ها توی ایران رانندگی می‌کنند رفتار نمی‌کنند. خیلی هم کم بوق می‌زنند. داداش فقیه تعریف می‌کرد که گاه این پلیس‌ سرخودها باعث ایجاد ترافیک بیشتر می‌شوند. چون آموزش خاصی ندیده‌اند که باید ترافیک را چطور روان کنند. اما در موارد خیلی زیادی هم راه باز‌کن هستند و تقاطع‌ها را از گره‌ خوردن نجات می‌دهند. گاه هم که مردم در طول روز به‌شان کم انعام داده باشند یکهو قاطی می‌کنند و از تمام ماشین طلب پول می‌کنند. اگر کسی بهش انعام ندهد با چوبی که دستش است به جان ماشین می‌افتد و ماشین را خط و خش می‌اندازد. یک مثالی هم فقیه در مورد مراجعه به پلیس در جاکارتا بهم گفت که خیلی خندیدم. گفت اگر در جاکارتا کسی از تو یک گاو بدزدد تو باید دو تا گاو به پلیس بدهی تا گاو خودت را برایت پیدا کند. بنابراین با این پلیس سرخودها نمی شود شوخی کرد که اگر قاطی کنند تو دستت جایی بند نیست.
از فقیه پرسیدم این پلیس سرخودها، سرقفلی چهارراه‌شان را ندارند؟ کسی جرئت دارد برود سر یک چهارراه و با یک پلیس سرخود دیگر رقابت کند؟ گفت نه. این‌ها خیلی بیکارند و این یک ذره درآمد پلیس سرخود بودن برای‌شان حکم مرگ و زندگی را دارد.
یکی از استادهای دانشگاه یوگیاکارتا (خودشان به این شهر تاریخی جاوا می‌گویند جوگجیا) هم یک مقاله در مورد این پلیس سرخودهای اندونزی نوشته است. برای خودشان پدیده‌ای هستند.

@sepehrdad_channel
👍12
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
پلیس سرخود شهر ملانگ در اندونزی!

@sepehrdad_channel
👍2
Yogyakarta community volunteering.pdf
1.4 MB
مقاله‌ی بررسی اثربخش بودن پلیس سرخودها سر تقاطع‌های شهر یوگیاکارتا!

@sepehrdad_chennel
👍2
به کودکانگی نوجوان‌های اندونزیایی توی بازار بزرگ بنتارو نگاه می‌کردم. پاساژ بزرگی که برای خودش پیست هاکی روی یخ هم داشت تا اهالی شهر تک فصل جاکارتا بتوانند طعم سرما را هم بچشند.
سبیل‌شان درآمده بود و اسب باتری داری که زیر یوغ‌شان بود متناسب با سن‌شان نبود. تو دلم اما به‌شان حسودیم شد. گفتم خوش‌به‌حال‌تان، رهبران‌تان به دنبال جنگ نیستند. دردسرها و فساد و کثافت‌کاری خودشان را دارند. اما حداقل جنگ را افتخار نمی‌دانند و ویرانی را راهی برای اثبات پیروزی. دایاسپورا و مهاجران‌تان هم برای‌تان فریاد و آرزوی جنگ و ویرانی سر نمی‌دهند.
باید هم ذهن‌تان رها و کودکانگی‌تان طولانی‌تر باشد…

@sepehrdad_channel
👍19
Two months ago, I was in Iran. Because of the severe rising prices, public hashtag#protests had begun. In the days before my departure from Iran to Singapore, the protests intensified. The response of the hashtag#Iraniangovernment was the mass killing of protesting citizens. According to official statistics, within two days, around 6,000 Iranians were killed by security forces in the streets of different cities.
People had not yet recovered from the trauma of that massacre when Trump and Netanyahu began heavy attacks on different cities in Iran. Why did they attack? Because Iran is considered a political enemy of Israel, and when a government begins killing its own citizens, it signals weakness. The opportunity appeared to eliminate the weakened Iranian government.
At the same time, a large portion of the hashtag#Iraniandiaspora abroad was also calling for attacks on Iran. Many saw hashtag#war and foreign military intervention as the only way to free the Iranian people. In several countries, thousands of Iranians held demonstrations asking for attacks on their own country.
The leaders of the Islamic Republic themselves also seemed to welcome war. In Islamic mythology, martyrdom — being killed in the path of God and refusing to submit to coercion — is considered a virtue, a value Iran’s rulers frequently emphasize. From a Western perspective, the killing of Iran’s Supreme Leader early in a war might appear as a defeat. But within the ideological framework, such a death would represent the highest form of martyrdom and victory.
I do not know whether the current situation of the Iranian people has any precedent in history. On one side, there is a government that does not hesitate to kill its own people and even takes pride in dying for its ideology. On the other side, there is a diaspora that believes war on their country is the path to liberation. And there are hashtag#UnitedStates and hashtag#Israel, which show little hesitation in killing people in other countries to pursue their interests.
The killing of 168 schoolgirls in a school in Minab — one of the most remote and deprived regions of hashtag#Iran — is perhaps the most symbolic result of the current situation of the Iranian people. The cost of the war-seeking behavior of Iran’s leaders, the diaspora, and the United States and Israel is paid by people like these 168 schoolgirls.
I do not know what will happen next. When you live inside a catastrophe, larger catastrophes begin to lose their meaning. During the 12-day war between Iran and Israel, I was in Tehran with my family. Now I am in Singapore. The internet in Iran has been shut down, and making phone calls is only possible from inside Iran.
Being far from home under such circumstances is more painful. My only window of connection is news reports about bombs hitting neighborhoods of the city where I spent 34 years of my life, along with very brief daily calls from my family saying they are alive and that I should not worry — but how could anyone not worry in such a situation?
👍6
سپهرداد
Two months ago, I was in Iran. Because of the severe rising prices, public hashtag#protests had begun. In the days before my departure from Iran to Singapore, the protests intensified. The response of the hashtag#Iraniangovernment was the mass killing of protesting…
این را چند روز پیش توی لینکدینم نوشتم. به فارسی نوشتنم نمی‌آید. برای خودم این خیلی معنادار است که نمی‌توانم به فارسی چیزی بنویسم. تو بگو فحش و فضیحت و دری وری هم نمی‌توانم. خفه‌قان گرفته‌ام. لحظه به لحظه اخبار جنگ را دنبال می‌کنم و گرفتار احساسات گوناگونم. گاهی خشم، گاهی شرمندگی، گاه حسرت، گاه دلتنگی و سراسر تناقض.
دقیقا برای دو ماه دیگر بلیط برگشت‌مان به ایران را گرفته‌ام. نمی‌دانم که آن موقع هم پروازها به ایران لغو باشند یا نه. به هر کس می‌گویم یک جوری‌اش می‌شود. ماتیوش می‌گوید برای اروپا و شغل و دکترا اپلای کن. اروپا ولکام‌تر از سنگاپور است. بهش می‌گویم شک دارم. هم این است هم نیست. خوب نمی‌گردم. جست‌وجو نمی‌کنم. موقعیت‌ها را اپلای‌نکرده می‌بندم. چند تایی را هم به زور اپلای کردم‌ها. اما جوابی نمی‌دهند. چه کسی به یک ایرانی آواره شغل می‌دهد آخر؟ به جایش اخبار را لحظه به لحظه می‌خوانم. فیلم‌ها را می‌بینم و دلم از ویرانی پشت ویرانی فشرده می‌شود. تمام مکان‌هایی که می‌توانستم سر دست بگیرم و به‌شان به عنوان یک ایرانی افتخار کنم یکی یکی دارند نابود می‌شوند. پری‌شب‌ها به فرزان گفتم می‌ترسم وقتی برگردم ایران چند نفر از دوستانم را برای همیشه از دست داده باشم. دلم می‌خواهد برگردم ایران اصلا. دو هفته پیش که جاکارتا بودم برای فقیه وقوع جنگ را پیش‌بینی کرده بودم. گفت بود برنگرد ایران. با این اوصافی که می‌گویی اگر جنگ شروع شود پایانی نخواهد داشت. گفت اصلا بیا به اندونزی. خنده زده بودم. توی دلم گفته بودم ویران‌شده‌ی ایران هم از جاکارتای شما بهتر است. رییس‌جمهورشان یک کتاب دارد به اسم تناقض اندونزی. نظرات‌شان در مورد تناقضات کشور اندونزی و راه برون‌رفت از این تناقض‌ها را بیان کرده است. برای پروژه‌ی پایان‌ترم‌مان یک نگاه بهش انداخته بودم و به نظرم جلوی تناقض‌های ایران، اندونزی هیچ حرفی برای گفتن ندارد. آن‌چنان متناقض شده‌ایم ما ایرانی‌ها که اصلا نمی‌شود به برون‌رفت از این تناقض‌ها فکر کرد. تناقض ازین دهشتناک‌تر و عجیب‌تر که جمعیت بزرگی از ایرانیان راه رسیدن به رستگاری و صلح را جنگ بی‌پایان می‌دانند؟!
نمی‌دانم. نوشتنم نمی‌آید…
👍13
Forwarded from به نام ایران
🔴 کارزار جهانی برای توقف تجاوز به ایران

جمعی از فعالان مدنی کارزار جهانیِ Stop Iran War را راه‌اندازی کرده‌اند.

شما هم با امضای این کارزار جهانی از طریق این سایت با معترضان به تجاوز به ایران هم‌صدا شوید:
https://www.stopiranwar.org

لطفا لینک این کارزار جهانی را برای گروه‌ها و آشنایان غیرایرانی و ایرانی‌تان در سراسر جهان ارسال کنید.

#مراقبت_از_ایران

#به_نام_ایران
@benameiran404
👍7
بلال از هم‌مدرسه‌ای‌هاست. دانشجوی رشته‌ی MPA است. توی پلیس پاکستان کار می‌کند. بعد از شروع جنگ ایران و اسرائیل- آمریکا برداشته یک داشبورد ایجاد کرده و داده‌های مختلف از منابع گوناگون در مورد جنگ ایران و اسرائيل-آمریکا را جمع کرده. داده‌ها را از منابع مختلف جمع می‌کند، اگر دو سه تا منبع مختلف تاکیده کرده باشند آن را قطعی به شمار می‌آورد. بعضی داده‌ها را هم برآورد می‌کند. داشبوردش را به کمک claude ایجاد کرده:
https://sulehri.com/war-dashboard/new.html

برای من این کارش سه تا نکته داشت:
۱. تنها کشوری که در آن داده‌های خام به شکل قابل فرآوری در دسترس است آمریکا است، بعد از آن هم کشورهای توسعه‌یافته که آن‌ها هم مشکلات خاص خودشان را دارند. مثلا در مورد داده‌های آلمان تو باید حتما زبان آلمانی بلد باشی تا بتوانی به صورت کامل به داده‌های خام دسترسی پیدا کنی و بفهمی‌شان. در مورد اکثریت کشورهای دنیا داده‌ها پراکنده‌اند، قابل فرآوری نیستند. قبلا فکر می‌کردم این مشکل خاص ایران است. برای کارها مجبوری خبرها را به دقت بخوانی و از دل مصاحبه‌های گاه به گاه و پراکنده هی داده و عدد جمع کنی و همه‌شان هم متناقض و در هم و برهم. حالا فهمیده‌ام که این مشکل داده در بسیاری از کشورهای جهان است. فقط ابرشرکت‌های هوش مصنوعی و شبکه‌های اجتماعی هستند که داده‌ها را به صورت دقیق و همه‌جانبه دارند. بقیه مثل ایران‌اند. داده‌ها در حوزه‌های مختلف پراکنده و از منابع مختلف و ناهمگون است. چنین داشبوردهایی کمک می‌کند که داده‌های پراکنده و ناهمگون را جمع کنی و برداشت مستندتری داشته باشی.
رفیق دیگرم (فائز) که پروژه‌ی پایان‌ ترمش در مورد سرمایه‌گذاری‌های چین در اندونزی است هم این مشکل را داشت و داده‌های مختلف و پراکنده را در یک داشبورد جمع کرده تا تصویری مستندتر و یکپارچه‌تر ایجاد کند:
https://investment.faizkrisnadi.com/
حالا با کلاد ایجاد این گونه داشبوردها خیلی راحت شده است و به نظرم از مهارت‌هایی که دیگر باید هر دانشجویی در هر حوزه‌ای از مطالعات کسب کند ایجاد همین داشبوردهاست.
۲. هزینه‌ی جنگ برای ایران و اسرائیل و آمریکا:
این جنگ برای آمریکا در مجموع در پایان روز دوازدهم حدود ۱۷.۱ میلیارد دلار هزینه داشته است.
هزینه‌ی خسارتی که به زیرساخت‌های ایران وارد شده حدودا ۴۲.۴ میلیارد دلار است. هزینه‌ی موشک‌ها و تسلیحاتی که ایران استفاده کرده حدود ۲.۱ میلیارد دلار است.
خسارت اسرائيل در مورد زیرساخت‌هایش ۱۴.۲ میلیارد دلار بوده و هزینه‌ی تسلیحاتی که استفاده کرده ۸.۴ میلیارد دلار.
به عبارتی هزینه‌ای که ایران داده، از جیب زیرساخت‌ها بوده و این است که جنگ را برای مردم و نسل‌های آینده‌ی ایرانی‌ها دردناک می‌کند. یک درس دیگر هم دارم این ترم به اسم cost-benefit analysis که همه چیز را تبدیل به پول می‌کند و مبنای تصمیم‌گیری‌های کلان را سود و فایده‌ی پولی در نظر می‌گیرد. اگر هزینه‌ها از سود بیشتر شود پروژه نباید شروع شود و اگر هم شروع شده باید متوقف شود. حتی در مورد جنگ؟ نمی‌دانم.
۳. من نمی‌توانم همچه داشبوردی در مورد ایران بسازم. تبدیل کردن یک سری چیزها به عدد نوعی فاصله گرفتن و بی‌احساسات بودن می‌خواهد که از پسش برنمی‌آیم. حتی سک زدن داشبورد بلال برایم یک جوری بود.

@sepehrdad_channel
👍6
هفت‌سین امسال را توی بالکن خانه‌مان گذاشتیم. سبزه‌مان چند روز پیش خراب شد.یار دوباره سبزه گذاشت. بار دوم سبزه‌ها به نشاط رسیدند. بار اول که گندیده بودند نومید شده بودم و به فال بد گرفته بودم. یار اما تسلیم نشد. هفت سین را چیدیم و سال قدیم را با جدید در تنهایی خودمان در بالکن خانه‌ی موقت‌مان در سنگاپور دست به دست کردیم. کنار آینه‌ی سفره، پازل ایران را گذاشتیم و موقع تحویل سال دست هم را گرفتیم آرزو کردیم که در سال جدید، صلح و آرامش سنگاپور در ایران هم برقرار شود و آرزو کردیم که یک ریگ از خاک ایران از دست نرود. شمار روزهایی که در سنگاپور خواهیم بود به شمارش افتاده است و من هر روز تعداد را می‌شمرم. تلاش کردیم با خانواده‌های‌مان از طریق اپلیکیشن‌های ایرانی تماس بگیریم. نشد. به تماس تلفنی انجامید (که آن هم صدا گنگ و مبهم بود) و فرستادن پیام‌های متنی و عکس از سفره‌های هفت‌سین‌مان. برای دادن این اطمینان که حال هر دوی‌مان خوب است و سنت را پاس داشته‌ایم. خواهرم از صدای بمباران‌ها و بوی دود و سوختگی در لحظه‌های سال جدید گفت. هیچ چیز نتوانستم در جواب بگویم...
👍9
نمی‌دانم چه شد که فقیه آن کلیپ را نشانم داد. توی جاکارتا یک بار که سوار ماشینش داشتیم از جنوب به شمال جاکارتا می‌رفتیم بهم گفته بود که اندونزیایی‌ها نگاه خوبی به ایرانی‌ها و شیعه‌ها ندارند. گفتم چرا؟ گفت واقعا نمی‌دانم. دقیقا لحظه‌ای که داشتم اندونزی را ترک می‌کردیم خبر حمله‌ی اسرائیل و آمریکا را خواندم و مو به تنم سیخ شد. موبایلم شارژ زیادی نداشت. ولی در لحظه تلاش کردم با خانه تماس بگیرم. هنوز اینترنت قطع نشده بود. مادرم در حیاط خانه‌مان بود. بابام هم پشت سرش ایستاده بود. صدای بمب می‌آمد. خواهرم هم بود. پیدا بود که در لحظه همه‌ چیز را رها کرده‌اند و از طبقه‌ی چهارم خودشان را رسانده‌اند به حیاط و پارکینگ خانه‌مان. جایی که به نظرشان امن‌تر آمده. تابستان هم که تهران بودم شب‌ها همین کار را می‌کردیم. من خوش‌خوابم. وسط جنگ و بمباران هم ساعت۱۱-۱۲ شب خوابم می‌برد. یکهو مادرم بیدارم می‌کرد می‌گفت پیمان دارند بمب می‌زنند. تابستان بود و برق نداشتیم و با پنجره‌های باز می‌خوابیدیم. شلیک‌های پدافند سرخه‌حصار را هم می‌شنیدیم و هم می‌دیدیم. مادرم می‌ترسید. بیدارم می‌کرد. می‌گفت برویم توی پارکینگ. این‌جا خطرناک است. بدو پشتی و روانداز را برمی‌داشتیم می‌رفتیم توی پارکینگ. صدای انفجارها می‌آمد. ساعتی یکی دو تا. شب آخر، قبل از صلح یادم است که صدای انفجارها زیادتر شده بود. در پارکینگ خانه‌مان از هر انفجار مثل تور دروازه‌ای که هی گل بخورد نواخته می‌شد. یک رفیقی داشتم که توی یکی ازین کشورهای اروپایی بود. آن زمان نمی‌دانم چطوری به اینستاگرام دسترسی پیدا کرده بودم. بعد دیده بودم که پیام‌های هشدار تخلیه‌ی اسرائیل را هم‌خوان می‌کرد و اظهار شادمانی می‌کرد که ایران در راه آزادی است. بهش گفته بودم به نظرت هشدار تخلیه ۲-۳ ساعت قبل از حمله برای یک آدم عادی اصلا معنا دارد؟ برداشته بود از اسرائیل دفاع کرده بود و قربان صدقه‌اش رفته بود که چه‌قدر انسان‌محور عمل می‌کند. نمی‌توانستم حالی‌اش کنم که آدم‌های عادی سال‌ها رنج می‌کشند تا یک سقف بالای‌سرشان درست کنند و این‌که به‌شان می‌گویی رها کنید بروید می‌خواهم له و لورده‌اش کنم خود مرگ است و بدترین آرزو برای یک هم‌وطن. این‌که هورا می‌کشی که اسرائیل دارد خانه‌ی آدم‌ها را خراب می‌کند پستی است. دیگر باهاش گپ نزدم. این جا توی سپهرداد هم عضو بود. وقتی جنگ تمام شد و اینترنت دوباره برقرار شد دیدم دمش را گذاشته روی کولش و از سپهرداد رفته.
اما این بار بدتر بود. صدای انفجارهای پی در پی را از ۸۰۰۰ کیلومتر دورتر و در زمینه‌ی تصویر بلوری شده‌ی ارتباط تصویری واتس‌اپ می‌شنیدم. مامانم گریه می‌کرد. گفت ولی ما خوبیم. وقتی به سنگاپور رسیدیم دیگر اینترنت در ایران قطع شده بود. هر دو سه شب صدای مادر و پدرم را می‌شنوم. می‌دانم که در هر صدای انفجار، در هر صدای بمب گریه می‌کند. تابستان که این کار را می‌کرد. من سعی می‌کردم بخوابم و واقعا هم می‌خوابیدم و او از هر صدای انفجار گریه می‌کرد. چند روز پیش که خبر حمله‌ی بی‌امان اسرائیل به جنگل سرخه‌حصار را می‌خواندم من هم گریه‌ام گرفت. توی دوران کرونا سرخه‌حصار پاتوق من شد. توی خیلی از مسیرهایش که توی استراوا ده‌ها نفر رفته و آمده بودند من خیلی اوقات از همه بیشتر تکرار کرده بودم و عنوانم شده بود کینگ مسیرهای سرخه‌حصار. سرخه‌حصار را شهردار تهران زاکانی جلوی چشمانم نابود. وقتی هزارها درخت سرخه‌حصار را روز به روز بریدند و پوست کندند و کامیون کامیون برداشتند بردند و به جایش هیچ نهالی ننشاندند و به عوضش آبیاری باقی درخت‌ها را هم متوقف کردند تا درخت‌های بیشتری بخشکند و بریده شوند. همه‌ی این‌ها را هر روز هر روز می‌دیدم و زورم نمی‌رسید کاری بکنم و فقط دل کندم رفتم. حالا بقایای همان تپه‌ها هم با بمباران‌های پی در پی نابود می‌شد. این بمباران‌ها دیگر خاک سرخه‌حصار را حداقل تا پایان عمر من غیرقابل کشت برای درخت می‌کند. دیگر هیچ گیاهی در آن تپه‌ها نخواهد رویید. آهوهای سرخه‌حصار کجا می‌رفتند از شر این بمباران‌ها؟ حالم از تمام کسانی که برای ایران جنگ خواستند به هم می‌خورد. جنگ بدترین مصیبت انسانی است. قرن بیستم و بیست‌ویکم شاهد پیشرفت‌های دیوانه‌وار بشریت در عرصه‌ی علم و فناوری بود. اما این پیشرفت‌ها عاقبت غم‌انگیزی داشته‌اند. تعداد جنگ‌‌ها افزایش پیدا کرده است و این‌که ایران هم همیشه سهمی بزرگ از جنگ‌های مدرن را دارد از آن خود می‌کند، ادبار و بدبختی است. بدترین رهبران، کسانی هستند که مردمان‌شان را به پست‌ترین حالت انسانی هدایت می‌کنند: جنگ.
👍10
فردای برگشتن‌مان از اندونزی به سنگاپور فقیه من را دید. کلیپ را که نشان داد خیلی حس عجیبی داشتم. یک کلیپ توی اینستاگرام بود. یک آخوند اندونزیایی داشت به سوال‌های شرعی جواب می‌داد. یک جوان اندونزیایی برگشته بود پرسیده بود حالا که ایران دارد با اسرائیل می‌جنگد ما باید برای کدام طرف ماجرا cheer بکشیم و هورا بگوییم. آخوند اندونزیایی هم برگشته بود که در این فقره دشمن ما اسرائیل است و حتی اگر کسانی که در دین بدعت آورده‌اند هم با آن‌ها بجنگند ما باید خوشحال باشیم و این حرف‌ها.
برایم چند تا کلمه‌ خیلی پررنگ شد: چیر کشیدن و هورا گفتن برای جنگ، شک در مسلمان بودن ایرانی‌ها و آن‌ها را بدعت‌آورندگان در دین نامیدن، دشمن دور دانستن اسرائیل.
توی دلم گفتم ببین ایران من دارد سنگ کی‌ها را به سینه می‌زند. این‌ها برای‌شان جنگ ایران و اسرائيل یک فان است. یک سرگرمی. انگار که بنشینند به تماشای بازی دو تا خروش جنگی و از این‌که خروس‌ها با نوک بال و پر هم را زخم و زیلی کنند لذت ببرند. این حس را بچه‌های پاکستانی هم‌کلاسی‌ام هم به من القا کردند. وقتی که می‌گفتند دم ایران گرم که دارد اسرائیل را می‌زند و وقتی من به‌شان تیکه می‌انداختم که اگر خیلی حرکت ایران را دوست دارید و واقعا از ایستادگی ایران جلوی اسرائیل و آمریکا لذت می‌برید خیلی ساده می‌توانید در هزینه‌ها شریک شوید. یک دانه از آن بمب هسته‌ای قشنگ‌های‌تان را که فقط برای هند و ترساندن هندی‌ها خرج می‌کنید بیندازید بالای سر دشمن ایران. اگر خیلی لذت می‌برید از حرکت‌های ایران، شما هم حرکت بزنید. نمی‌شود که فقط مردم ایران هزینه‌ها را بپردازند و شما عشق و حالش را بکنید. انگلیسی‌ام خوب نیست و نمی‌توانم مراتب نفرتم را در غالب واژه‌های درست به‌شان ابراز کنم و بگویم حالم ازین حالت شما به هم می‌خورد. عین ماست نگاه می‌کنند و یکی‌شان هم برگشت پررو پررو گفت ما به شما بمب‌ ساختن را یاد دادیم و خودتان استفاده نکردید. برای‌شان فان است. شما بجنگید ما برای‌تان دعا می‌کنیم. که دعا کردن‌شان را هم شک دارم. در انتهای بازی، ایرانی‌ها شیعیانی هستند که در دین بدعت گذاشته‌اند و اخ و تف‌اند و از اسلام واقعی بویی نبرده‌اند.
یک پسر عربستانیه توی رشته‌ی روابط بین‌الملل هم‌دوره‌ای‌مان است. بچه‌پولدار است. هر هفته آخر هفته‌ها هواپیما سوار می‌شود می‌رود عربستان دیدار خانواده‌اش و برمی‌گردد. فکر کنم هر هفته فقط ۳ هزار دلار هزینه‌ی رفت‌وآمدش دیدارهای خانوادگی‌اش است. عرب‌های پولدار خوشحال. چند روز پیش من را دیده می‌گوید چرا ایران این همه به کشورهای عربی حمله می‌کند؟ گفتم من چه بدانم. انگار من وزیر امور خارجه‌ی ایرانم و باید پاسخ بدهم. چند روز است توی راهرو و این طرف آن طرف که من را می‌بیند رویش را می‌کند آن طرف که چشم تو چشم نشود با من.
هر روز در هر ساعت خواندن هر خبر از ایران، یک سایه‌ی جدید روی صورت و چهره‌ام می‌اندازد. آن‌قدر تیره و تار شده‌ام که کسی نزدیکم نمی‌شود. بچه‌های هم‌دوره‌ای می‌دانند که به خاطر کشورم ناراحتم. یک سری‌ها هم درک خاصی ندارند. یک درس دارم که تویش همه‌ی هم‌گروهی‌هایم سنگاپوری‌اند. هر روز پیام می‌دهند که برای پروژه‌ی درس‌مان این کار را بکنیم و تو این کار را بکن. حوصله‌شان را ندارم. به نظرم احمقند. جلساتی را که می‌شود ۱۵ دقیقه‌ای جمع کرد ۳ساعت و نیم کش می‌دهند. توی جلسات‌شان من فقط میکروفون را باز می‌گذارم و می‌روم دنبال خواندن خبرها و با اعصاب خودم بازی بازی کردن. هی همه‌چیز را کش می‌آورند. نمره‌های گروهی این درسم پایین پایین شده است. اول‌ها تلاش می‌کردم وابدارم‌شان که دقیق باشند و کمتر حرف بزنند و کار را پیش ببریم. ازیک جایی به بعد دیدم نمی‌توانم قانع‌شان کنم. گفتم باشد هر چه می‌گویید درست است. بعد حوصله‌ام نمی‌کشید. کارهای محوله را به امان خدا رها می‌کردم. تقریبا بدترین تجربه‌ی کار گروهی طول زندگی ام بوده تا به این‌جا. هم‌گروه بودن با آدم‌هایی که هیچ چیز خاصی در مورد شرایط روحی روانی تو نمی‌فهمند و حتی ازت نمی‌پرسند که حالت چطور است.
👍10
رسانه‌های سنگاپور شروع کرده‌اند به ارائه‌ی تصویرهای بسیار منفی از ایران و ایرانیان. بعد از دو سال خیلی خوب چهارچوب‌بندی‌های‌شان را می‌فهمم. سنگاپور کشور آزادی نیست. رسانه کاملا در خدمت سیاست‌های دولت سنگاپور است. چند روز پیش خبری منتشر کرده بود که یک مرد ایرانی در یکی از دستشویی عمومی‌های سنگاپور به یک پسر ۱۵ ساله تجاوز کرده است. خیلی هم تاکید کرده بود که این مرد ایرانی بود. کاملا مشخص بود که چرا در چنین زمانی همچه خبری را منتشر کرده است. پیش‌بینی دولت‌مردان‌شان پیروزی اسرائیل و آمریکا است و به همین خاطر می‌خواهند در جهت روایت‌سازی مطلوب آن‌ها حرکت کنند. البته که برای‌شان این طرفداری پایدار نیست. اگر ببینند قدرت و پول از دستان آمریکا واسرائیل در حال خارج شدن است سریعا چهارچوب‌بندی‌های‌شان را تغییر می‌دهند و مطمئنم که ضد این کشورها می‌شوند. اما حالا طرفدارند. برای من غم‌انگیز گروه ایرانی‌های سنگاپور بود که ایرانی‌ها به هم پریده بودند و گفته بودند که چرا همچه کارهایی می‌کنید و این باعث می‌شود آبروی‌مان برود و رفتار دولت سنگاپور با ما تغییر کند و بردارید این کثافت‌کاری‌ها را یک جای دیگری مثل تایلند انجام بدهید که مجاز است و این حرف‌ها. یک سری هم به‌شان برخورده بود که چه ربطی به ایرانی بودن دارد و رفتار یک نفر نباید به یک ملیت تسری پیدا کند و این دو تا گروه فحش و فحش‌کشی کرده بودند. همه هم آدم‌های تحصیل‌کرده و پولدار. بی‌این‌که به چهارچوب‌بندی سنگاپوری‌ها و دلایل انتشار خبر در چنین زمانی فکر کنند. بیشتر ازین ناراحت شده بودم که ما ایرانی‌ها دیگر نمی‌توانیم با هم حرف بزنیم. تا هر چیزی می‌شود سریع سطح بحث می‌رسد به طرفداری از جمهوری اسلامی یا پهلوی و بعد هم سریع بحث می‌رسد به فحش‌های زیرشکمی و خواهر مادری.
پری‌روزها به سرم زد که تاریخ جنگ ویتنام را بخوانم. چیزی نمی‌دانستم در مورد تاریخ‌شان. کتاب «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» فالاچی را پارسال با خودم آوردم سنگاپور. نخواندمش. فکر می‌کردم که احتمالا یک سفر برویم ویتنام. می‌خواستم بگذارم بعد از رفتن به ویتنام بخوانم و از ویتنام شناختم زیاد شود. می‌توانم ادعا کنم که بعد از دو سفر دو هفته‌ای به اندونزی شناختم به این حد رسیده است که یک «چای سبز در پل سرخ» طور در مورد اندونزی بنویسم. خواهم نوشت؟ خدا کند که بتوانم بنویسم. اما نشد که بروم ویتنام. کتاب فالاچی را هم نخواندم. ولی نشستم تاریخ جنگ ویتنام با آمریکا را خواندم. جنگی بسیار طولانی که آخرش هم آمریکا در آن شکست خورد. اما به هزینه‌ی نابود شدن ویتنام و البته که آمریکای آن زمان مسئولیت‌پذیرتر از ترامپ الان بود و بعد از جنگ برای توسعه به ویتنام کمک کرد، به خصوص بعد از عضویت ویتنام در کشورهای آسه‌آن. ولی ویتنام شکست نخورد. اما بزرگ‌ترین تفاوت برایم این بود که ویتنام شمالی حمایت کامل روسیه و چین را داشت و ویتنام جنوبی حمایت کامل آمریکا را. جنگ نیابتی بود. اما ایرانی که مشغول جنگ است حمایت هیچ کشوری را ندارد. تنهای تنها است. آن‌قدر تنها که باعث و بانی جنگش (گروه حماس و اقدامات ۷ اکتبر که سرآغاز جنگ شد) برگشته ازش خواسته به کشورهای عربی حمله نکند و فقط با آمریکا و اسرائیل بجنگد تا مبادا خاطر سران عرب و بقیه‌ی کشورهای جهان که میزبان دایاسپورای فلسطینی هستند بابت گرانی نفت و بنزین و گاز تلخ شود. آن‌قدر تنها که هنوز هم بعضی از فارغ‌التحصیلان دانشگاه شریفش توی گروه‌های‌شان بعد از هر بار بمباران تهران خوشحالی می‌کنند و تهش هم فاز مهندسی و توانمند بودن‌شان گل می‌کند و می‌گویند بازسازی ساخت پالایشگاه‌ها و نیروگاه‌ها دو سه ساله ممکن است و خیلی جدی خودشان هم باورشان می‌شود.
نمی‌دانم. این‌ها را همین‌جوری بی‌فکر نوشتم. برای این‌که رها شوم. از تحلیل کردن خوشم نمی‌آید. تحلیل‌ها از آینده حالم را بدتر می‌کنند. می‌دانم که خیلی‌های‌شان منطقی هستند. ولی چه فایده از این تحلیل‌ها وقتی به صلح و آرامش و تمام شدن جنگ ختم نمی‌شود؟!
👍17
ما ۴۰ روز از دنیای مجازی عقبیم و شاید ۴۰ سال از دنیای حقیقی عقب تر رفتیم.
👍13
بعد از چهل روز حس می‌کنم چراغ‌های ایران دارند یکی یکی روشن می‌شوند. توی این چهل روز بیشترش را فقط با پدر و مادر خودم و یار در ارتباط بودم. از طریق تلفن و فقط هم پرسیدن حال و احوال و مواظب باشید و این‌ها. از وسط‌ها حامد گفت با سروش پلاس یا بله می‌توانی تماس تصویری برقرار کنی. بله را نمی‌توانستم. وصل نمی‌شد. نمی‌دانم مشکل از سنگاپور بود یا از ایران. سروش پلاس را با والذاریات نصب کردیم. این جوری که از شماره‌ی مادر یار برای نصب استفاده کردیم و طی یکی از تلفن‌های بین‌المللی کد فعال‌سازی را گرفتیم. تماس گرفتن با سروش پلاس سخت بود. ساعت مشخصی را تعیین می‌کردیم. بعد ۲۰-۳۰ بار تماس می‌گرفتیم. این‌جوری هم بود که فقط ساعت ۷ صبح تا ۵ بعد از ظهر به وقت ایران کار می‌کرد. طی هر ۲۰ بار تماس یک بارش نتیجه می‌داد و تماس برقرار می‌شد. آن هم شانسی بود. احتمالش وجود داشت که تصویر برقرار شود اما صدا برقرار نباشد. یک بار ده دقیقه با بابا و مامانم داشتیم به زبان اشاره و پانتومیم صحبت می‌کردیم. تصویر کار می‌کرد. صدای ما هم می‌رفت، اما صدای آن‌ها نمی‌آمد. این جوری بود دیگر. بابا مامان‌ها هم از سانسور و زیر نظر بودن انگار می‌ترسیدند. همیشه می‌گفتند همه چیز امن و امان است و دروغ می‌گفتند. می‌دانستیم که دروغ می‌گویند. اما نمی دانستیم چه کار کنیم. کاری هم نمی‌شد کرد. جای امنی وجود نداشت. همه‌ی توصیه‌ها هم بیهوده بود. فیلم‌هایی که از انفجارهای توی جاده‌ها و بزرگراه‌ها و خیابان‌ها و کوچه‌ها می‌دیدیم نشان می‌داد که وقتی جنگ است جای امن وجود ندارد. با جانورهایی درافتاده بودیم که به هیچ اصلی از اصول بشریت و حتی حیوانیت قائل نبودند. آتش‌بس که شد مکالمه‌ی تصویری‌مان یکهو باکیفیت شد. هم صدا خوب شد هم تصویر دیگر بلوری و شطرنجی نبود. وقتی دو سه نفر از رفقا از تلگرام پیام دادند فهمیدم که چراغ‌های ایران دارد دوباره یکی یکی روشن می‌شود. همه‌شان با اینترنت‌های بسیار گران وصل شده بودند. برایم یک نشانه بود که دیگر در ایران اینترنت یک کالای فوق لاکچری خواهد شد. ۱۰۰ گیگ اینترنت در سنگاپور ماهانه ۱۰ دلار آب می‌خورد (با حقوق ماهانه حداقل ۳هزار دلاری) و در ایران ۱ گیگ اینترنت این روزها حدود ۱۵ دلار است. ۱۰۰ گیگ اینترنت می‌شود ۱۵۰۰ دلار. (با حقوق ماهانه حداقل حدودا ۱۵۰-۲۰۰ دلاری)! یعنی اگر کسی بخواهد اینترنتی در اندازه سنگاپور داشته باشد باید در ایران ۱۰ ماه کار کند و هیچی هم مصرف نکند. همه‌شان بهم گفتند چرا این مدت ساکت بودی و چیزی ننوشتی؟
چه چیز می‌توانستم بنویسم؟ هنوز هم سختم است بنویسم. هنوز کرختم. برای من به فارسی نوشتن همیشه کار آسانی بوده. البته خوب نوشتن همیشه کار سختی بوده. ولی در و بی‌در نوشتن همیشه برایم آسان بود. اما این چند هفته‌ی اخیر در و بی‌در نوشتن هم برایم سخت بود. سیر وقایع هم این قدر سریع بود که همیشه عقب می‌افتادم. اصلا نوشتن برایم بی‌معنا شده بود.
بله، امروز هفته‌ی دوازدهم کلاس‌ها هم تمام شد. امروز از پروژه‌ی پایانی دوره‌ی ارشدمان دفاع کردیم و همه‌ی ۷۰ نفر دوره جمع شدیم و عکس دسته‌جمعی گرفتیم و تمام. پروژه‌مان در مورد غذای مجانی برای کودکان و زنان حامله در اندونزی برای رفع مشکل کوتاه‌قدی بود. این‌که دولت‌شان دارد برای حدود ۵۵ میلیون نفر روزانه یک وعده‌ غذای مجانی تدارک می‌بیند. کارفرمای پروژه اس اند پی گلوبال بود که خیلی مشهور است و خوش‌نام و از آن شرکت مشاورها که توصیه‌هایش برای خیلی از کشورها و پولدارها معنادار است. پروژه به نرمی پیش رفت. این ترم به خاطر خبرهای ایران واقعا حال و حوصله‌ی کار کردن نداشتم. ولی افتان و خیزان پروژه را پیش بردیم. نه آن طور که دلم می‌خواست. در حدی که قابل قبول باشد. امروز هم ارائه‌ی پایانی‌اش را در حضور کارفرما و استاد داور برگزار کردیم و تمام. چون پروژه‌مان در مورد اندونزی بود فقیه برای‌مان لباس باتیک هماهنگ آورده بود. پوشیدیم. کلاه سوکارنویی هم سرمان گذاشتیم و دیگر خیلی اندونزیایی شدیم. استاد راهنمای‌مان هم دکتر اسکوفیاس بود که زنش اندونزیایی است. او هم بدون هماهنگی ما برداشته بود پیراهن باتیک پوشیده بود. یعنی توی جلسات رسمی همیشه این کار را می‌کند. هماهنگی ظاهری‌مان استاد داور و کارفرما را تحت تاثیر قرار داد و سوال‌های سختی نپرسیدند.
امروز روز فستیوال پروژه‌های پایانی بچه‌ها بود. هر ۴-۵ نفر از بچه‌ها توی یک گروه با یک کارفرمای خارج دانشگاه یک پروژه‌ی سیاست‌گذاری را کار کرده بودند و همه با هم توی اتاق‌ها و کلاس‌های مختلف با حضور داورهای بیرونی و کارفرماها ارائه می‌دادیم و دفاع می‌کردیم.
👍8
بعدش همه توی حیاط دانشگاه جمع شدیم و عکس یادگاری گرفتیم. شب که برگشتیم خانه خسته بودم. فقط نگاه کردم به عکس دسته جمعی. شمردم. حدود ۷۰ نفر بودیم. بعد چک کردم ببینم اسم چند نفرشان را می‌دانم. اسم بیش از نصف بچه‌ها را نمی‌دانستم. مخصوصا چینی‌ها و سنگاپوری‌ها را. هندی‌ها را تک به تک اسم‌شان را می‌دانستم. کمی احساس شرم کردم. حس کردم باید از فرصت استفاده می‌کردم و با این چینی‌ها بیشتر و بیشتر بر می‌خوردم. با سه چهار نفرشان هم‌گروه شده بودم و می‌شناختم‌شان. بقیه هم در حد سلام و علیک می‌شناختم. ولی اسم‌شان را یاد نگرفته بودم. یعنی که رابطه‌ی عمیق نساخته بودم. یکهو احساس کردم که یک فرصت از دستم رفته است. برگشتنی توی اتوبوس به یار گفتم حقیقتا بهترین‌های آسیا اینجا جمع شده بودند. بعد به این فکر کردم که چه‌قدر زندگی عجیب است. من اینجا چه می‌کنم؟ من ایرانی که کشورش زیر جنگ است و درصد زیادی از زیرساخت‌هایش نابود شده این جا تک و تنها با یارم میان این همه دانشجوی آسیایی چه می‌کنم؟
توی زندگی‌ام هر بار اتفاقی می‌افتد حس می‌کنم نتایج همیشه بر این اساس برای من به وجود آمده‌اند که در معرض‌شان قرار گرفته بودم. در جایگاه‌شان قرار گرفته بودم. در جغرافیای‌شان قرار گرفته بودم. انگار فقط در جایگاه و جغرفیای کار قرار گرفتن کافی بوده و هیچ تلاش دیگری لازم نبوده. اگر من در این جایگاه قرار نگرفته بودم هرگز نمی‌شد که با اس اند پی گلوبال کار کنم. به خودم و خواست خودم اگر بود شدنی نبود. اس اند پی گلوبال از بیرون اسم شاخصی است. اما به نظرم خودم آمد که کار خاصی نکردیم. پروژه‌ی سختی را پیش نبردیم. با همه‌ی حال‌خرابی‌ام کار خیلی راحت پیش رفت انگار. فقط چون در معرضش، در جایگاهش، در جغرافیایش قرار گرفته بودم. بعد رشته‌ی فکری‌ام کشید به ایران و جنگ با آمریکا: ایران ویران شد، اما شکست نخورد. ایران هم به خاطر جایگاهش و جغرافیایش شکست نخورد. برایم عجیب آمد. انگار همه چیز به جایگاه و جغرافیایی است که تو در آن قرار می‌گیری. حتی مخوف‌ترین و به روزترین تکنولوژی‌ها هم انگار جلوی جغرافیا کم می‌آورند. نمی‌دانم. مغزم دارد دوباره برای خودش زیادی فکر می‌کند. در و بی‌در. این چند وقته البته توی لینکدین سعی کردم کمی بنویسم و شرح وضعیت بدهم. حس کردم تصورات در مورد جنگ ایران و اتفاقاتی که برای ایران در این جنگ افتاده متفاوت است. حداقل در جامعه‌ی محدود مخاطبان غیرایرانی‌ام سعی کردم روایت بنویسم. ولی حتی دل و رمق آن‌جا نوشتن را هم نداشتم زیاد.
👍7
بعدش همه توی حیاط دانشگاه جمع شدیم و عکس یادگاری گرفتیم. شب که برگشتیم خانه خسته بودم. فقط نگاه کردم به عکس دسته جمعی. شمردم. حدود ۷۰ نفر بودیم. بعد چک کردم ببینم اسم چند نفرشان را می‌دانم. اسم نصف بچه‌ها را نمی‌دانستم. مخصوصا چینی‌ها و سنگاپوری‌ها را. هندی‌ها را تک به تک اسم‌شان را می‌دانستم. کمی احساس شرم کردم. حس کردم باید از فرصت استفاده می‌کردم و با این چینی‌ها بیشتر و بیشتر بر می‌خوردم. با سه چهار نفرشان هم‌گروه شده بودم و می‌شناختم‌شان. بقیه هم در حد سلام و علیک می‌شناختم. ولی اسم‌شان را یاد نگرفته بودم. یعنی که رابطه‌ی عمیق نساخته بودم. یکهو احساس کردم که یک فرصت از دستم رفته است. برگشتنی توی اتوبوس به یار گفتم حقیقتا بهترین‌های آسیا اینجا جمع شده بودند. بعد به این فکر کردم که چه‌قدر زندگی عجیب است. من اینجا چه می‌کنم؟ من ایرانی که کشورش زیر جنگ است و درصد زیادی از زیرساخت‌هایش نابود شده این جا تک و تنها با یارم میان این همه دانشجوی آسیایی چه می‌کنم؟
👍4
سپهرداد
بعدش همه توی حیاط دانشگاه جمع شدیم و عکس یادگاری گرفتیم. شب که برگشتیم خانه خسته بودم. فقط نگاه کردم به عکس دسته جمعی. شمردم. حدود ۷۰ نفر بودیم. بعد چک کردم ببینم اسم چند نفرشان را می‌دانم. اسم نصف بچه‌ها را نمی‌دانستم. مخصوصا چینی‌ها و سنگاپوری‌ها را. هندی‌ها…
این را هم احمد مبین که دانشجوی سابق مدرسه‌ی لی کوآن یو و کارشناس فعلی اس اند پی گلوبال بود امروز توی لینکدینش در مورد پروژه‌ی و ارائه‌ی امروز ما نوشته:

It was wonderful to be back in my alma mater, Lee Kuan Yew School of Public Policy of the National University of Singapore, this time representing S&P Global Market Intelligence as a client for one of the MPP final year student groups for their capstone policy analysis exercise (PAE) project.

The topic assigned to the students from our side was on Indonesia's recently introduced (and immediately controversial) free school meals program (Makan Bergizi Gratis). The group, comprised of smart and curious students Faqih Addien Al Haq, Kashif Nawaz, Moh. Hardiansyah Mashar and Peyman Haghighattalab , and advised by Prof Emmanuel Skoufias, looked at the school meals program from a macroeconomic perspective, gauging its financing, operational structure, and policy trade-offs, and analyzing the fiscal implications arising from it for the country over the medium term. It was also fitting that they wore the traditional Indonesian Batik for the occasion.

The Makan Bergizi Gratis program is ambitious: it aims to improve health and reduce poverty by providing meals to around 80 million students and expecting mothers by 2029. It is also costly, with an estimated expense of $20 billion per annum, roughly 11 percent of the central government spending in 2026 budget.

The presentation by the students was very insightful, and I wish them and all the PAE groups the best as they incorporate feedback received from the faculty and clients and finalize their report drafts.

It was a full-circle moment for me, as three years ago I was in a similar position, delivering my PAE presentation in the same room with my classmates. Time flies. Grateful for the LKYSPP experience.
👍4
ساده سازی تحلیلی یکی از عوامل اصلی شرایط امروز ایران هست. بعنوان مثال استدلالی که می‌گوید «هزینه تخریب زیرساخت در قیاس با فساد گسترده در کشور کمتر یا ناچیز است» مبتنی بر یک مغالطه‌ی هم‌ارزی کاذب (false equivalence) است، زیرا دو پدیده با ماهیت کاملاً متفاوت را هم‌تراز فرض می‌کند.
در ادبیات اقتصادی، فساد به‌عنوان نوعی «نشتی» در سیستم شناخته می‌شود؛ یعنی بخشی از منابع هدر می‌رود، اما ساختار تولید و امکان فعالیت اقتصادی همچنان برقرار است. شواهد تجربی نشان می‌دهد که حتی در شرایط فساد بالا، این پدیده معمولاً سالانه حدود ۲ تا ۵ درصد تولید ناخالص داخلی را کاهش می‌دهد و راه‌حل آن نیز در چارچوب اصلاحات نهادی و بهبود کارایی حکمرانی تعریف می‌شود. در مقابل، تخریب زیرساخت یک شوک مستقیم و بنیادی به ظرفیت تولید است. برآوردهای اولیه نشان می‌دهد که هزینه جایگزینی صنایع پتروشیمی و فولادِ آسیب‌دیده، بیش از ۱۰۰ میلیارد دلار، معادل حدود ۲۰ تا ۵۰ درصد تولید ناخالص داخلی، است و فرایند بازسازی آن دست‌کم ۸ تا ۱۰ سال زمان می‌برد.
مکانیزم اثر تخریب زیرساخت بسیار واضح است. وقتی زیرساخت‌های اقتصادی تخریب می‌شوند، ظرفیت تولید به‌طور مستقیم کاهش می‌یابد؛ کارخانه‌ها از کار می‌افتند یا با ظرفیت پایین کار می کنند، زنجیره‌های تأمین مختل می‌شود و صادرات کاهش می‌یابد. این کاهش تولید، درآمد بنگاه‌ها و دولت را کاهش می‌دهد و توان مالی برای بازسازی را محدود می‌کند. همزمان، به‌دلیل نبود زیرساخت و افزایش ریسک، سرمایه‌گذاری جدید متوقف می‌شود و پروژه‌های توسعه‌ای شکل نمی‌گیرند. نیروی کار بیکار می‌شود یا مهاجرت می‌کند و لذا سرمایه انسانی می تواند کاهش یابد، بنابراین حتی پس از بازسازی، بهره‌وری و ظرفیت تولید به‌سرعت بازنمی‌گردد. در نتیجه، اقتصاد نه تنها در کوتاه‌مدت کوچک‌تر می‌شود، بلکه سرعت رشد بلندمدت آن نیز کندتر می شود. داده‌های تجربی نشان می‌دهد در دوره بازسازی کشورهایی مانند عراق و سوریه، بین ۲۰ تا ۵۰ درصد درآمدهای بالقوه آینده از دست رفت. این به معنای یک «زیان تجمعی بین‌دوره‌ای» است: یعنی علاوه بر هزینه‌های مستقیم بازسازی، یک جریان طولانی از درآمدهای از دست‌رفته نیز به اقتصاد تحمیل می‌شود.
علاوه بر اثر مستقیم بر تولید، تخریب زیرساخت می تواند زمینه‌ساز فساد گسترده‌تر در آینده نیز شود. تجربه بازسازی عراق پس از جنگ دوم خلیج فارس نشان می دهد، وقتی منابع بازسازی محدود هستند و پروژه‌های بزرگ در اختیار نهادها یا شرکت‌های اندک قرار می‌گیرد، ضعف نظارت و شفافیت ایجاد می‌شود و فرصت سوءاستفاده افزایش می‌یابد. در این شرایط، افراد و سازمان‌ها می‌توانند رانت‌خواری کنند، قراردادها را پیچیده کنند و منابع موجود را به نفع خود مصادره نمایند. این چرخه باعث می‌شود ناکارآمدی و فساد از سطح جاری فراتر رود و خود مانعی برای رشد و بازسازی پایدار اقتصاد شود. به بیان ساده، تخریب زیرساخت نه تنها تولید و درآمد آینده را کاهش می‌دهد، بلکه محیطی برای افزایش فساد ایجاد می‌کند و یک چرخه معیوب به وجود می‌آورد که اصلاح آن بسیار دشوارتر و پرهزینه‌تر است.
بنابراین، قیاس فساد با تخریب زیرساخت، نادیده گرفتن تفاوت اساسی میان «کاهش کارایی در یک سیستم» و «نابودی بنیان‌های تولید» است. راه‌حل فساد، اصلاح و بازطراحی نهادهاست؛ اما تخریب زیرساخت، اقتصاد را وارد یک تله بازسازی طولانی، پرهزینه و همراه با کاهش پایدار رشد می‌کند. در نتیجه، چنین قیاسی یک خطای تحلیلی جدی است: برای حل یک مشکل قابل اصلاح، هزینه‌ای تحمیل می‌شود که هم بزرگ‌تر است، هم ماندگارتر، و هم از نظر توسعه‌ای به‌مراتب مخرب‌تر.

@Iran_Simorq
👍11
دانشگاه دو تا داستان از حافظ و فائز را توی سایت و شبکه‌های اجتماعی‌اش منتشر کرده. داستان حافظ در مورد کمک‌هایش به سیل‌زد‌ه‌های آچه است (جزیره‌ی غربی اندونزی که در اجرای احکام اسلام بسیار سخت‌گیر است و خودمختار است، اما خب جزء فقیرترین جزیره‌های اندونزی هم هست و نسبت به سیل هم بسیار آسیب‌پذیر. هر از چند گاهی باران‌های موسمی و تسونامی خانه و آشیانه‌ی اهالی آچه را از بین می‌برد.) و داستان فائز هم قصه‌ی عشق و عاشقی‌اش با دختر ویتنامی هم‌کلاسی‌مان نی. نی را اولین بار توی زمین بدمینتون جلوی خانه‌مان توی کالج گرین دیدم. با فائز بدمینتون بازی می‌کردند. بعد خیلی سریع کارشان پیش رفت. فائز پروژه‌ی درس پایتونش را به کمک نی به سرانجام رساند و حالا هم این‌طوری.
هفته‌ی پیش با امور آموزشی دانشگاه صحبت کردم. همین جوری ازین جلسه‌ها که چه خبر و چه می‌کنی و این‌ها؟ ترم اول و دوم بیشتر حمایتگر بودند و تقی به توقی می‌خورد خودشان ایمیل می‌فرستادند و حال خودم و خانواده را می‌پرسیدند و این‌که کمک می‌خواهی نمی‌خواهی. توی جنگ ۱۲ روزه هم تماس گرفته بودند که زنده‌ام یا نه. ترم آخر ازین خبرها نیست. نمی‌دانم به خاطر ترم آخر و رفتنی بودنم است یا اینکه دیگر خسته شدند ازین که ایران این همه بازی و ناپایداری دارد.
روز اول ورودم به این دانشگاه با ترور اسماعیل هنیه در تهران شروع شد و حالا روزهای آخر تحصیلم در این مدرسه با بسته شدن تنگه‌ی هرمز و فشار اقتصادی روی اکثریت کشورهایی که هم‌کلاسی‌هایم از آن‌جا آمده‌اند. روزهای اول جنگ ایران با من هم‌دردی می‌کردند. ازین که مردم بی‌گناه در ایران کشته می‌شوند ناراحت می‌شدند. این روزها اما زیاد حال و حوصله‌ام را ندارند. بستن تنگه‌ی هرمز همه چیزشان را بدجور به هم ریخته. فیلیپینی‌ها در حمل و نقل دچار مشکل شده‌اند. اندونزیایی‌ها برنامه‌ی توزیع غذای رایگان در مدارس‌شان دارد تعلیق می‌شود. هندی‌ها و بنگلادشی‌ها برای اجاق خانه‌های‌شان گاز ندارند و پاکستانی‌ها هم دولت‌شان دارد کم کم به حالت نیمه تعطیل درمی‌آید. بدبختی‌ها و فشارهای بسته شدن تنگه‌ی هرمز برای همین کشورهای بیچاره است. سنگاپوری‌ها اگر چیزی بگویند غر زدن است. بنزین‌شان گران شده. اما این قدر پول دارند و پول درمی‌آورند که برای شان مهم نیست. کاری نداریم. توی جلسه‌ی امور آموزشی غیرمستقیم به این اشاره دادم که حس می‌کنم به خاطر ایرانی بودم توی خیلی از موقعیت‌ها کنار گذاشته می‌شوم. درخواست‌های شغلی‌ام بررسی نمی‌شود. اپلای‌هایم به جایی نمی‌رسد. جوابم داده نمی‌شود. هنوز هم نمی‌دانم که واقعا تقصیر ملیتم است یا این‌که من اوورکوآلیفی هستم یا این‌که واقعا برای این شغل‌ها درست و درمان اپلای نمی‌کنم و شیوه‌ام اشتباه است. چیزی نگفتند. خواستم به‌شان بگویم دیروز کنفرانس خبری وزیر امنیت‌تان را هم گوش دادم. همان که گفته بود به خاطر حملات ایران به اسرائیل و کشورهای گلف ما تصمیم گرفته‌ایم اقدامات امنیتی‌مان را چندبرابر کنیم تا دامنه‌ی این جنگ به سنگاپور نرسد. خواستم بگویم کارتان خیلی درست است. اولا این که گلف نه و نه پرشین گلف. دوما هم این چهارچوب‌بندی که ایران به اسرائیل حمله کرده است اشتباه است و این طور چهارچوب‌بندی‌های‌تان واقعا حالم را بد می‌کند. آخری را نگفتم. دیدم کاره‌ای نیستند. اظهار هم‌دردی و این‌ها کردند فقط. یک جور محترمانه که دیگر این چیزها به ما ربطی ندارد. فقط برو که همین الان برای ما هم دردسری.
ببینیم چه می‌شود. به هر حال بازار و پول تعیین‌کننده‌ی مناسبات انتشار داستان‌ها و روایت‌ها هستند. تریبون‌ها به سادگی در اختیار قرار داده نمی شوند و آدم‌ها برای روایت داستان‌های‌شان فرصت برابر ندارند بازار هدف مدرسه‌ی لی کوآن یو هم بیشتر اندونزی است خب. کاری نداریم. من و حافظ و فائز یک هم‌خانه‌ای باحال دیگر هم داشتیم: شاه‌نور. همان که پسرش در یک سالگی مرد. دیروز خبر داد که دوباره بچه‌دار شده. این بار صاحب دختر شده. گفت دعا کنید این یکی برایم بماند. خواستم بگویم اسمش را بگذار بمانی. قدیم‌های ایران، دخترهایی که بعد از مرگ یکی دو تا بچه به دنیا می‌آمدند اسم‌شان می‌شد بمانی. گفتم حتما. ایشالا که زود بزرگ بشود.
این جوری‌ها دیگر.
👍10
در باره تنگه هرمز و اخذ عوارض

مباحث جاری در مورد تنگه هرمز و موضوع دریافت عوارض عبور از این تنگه استعداد این را دارد که با تبلیغاتی که دارد می شود و طرح مجلس و در صورت اصرار بر آن برای سالها به یک داستانی مثل غنی سازی و حق مسلم تبدیل شود و مقامات نتوانند از حرف خود عقب نشینی کنند و در نتیجه خسارات عظیمی به کشور وارد شود. چرا که:

1- در کنوانسیون حقوق دریاهای 1982 دریافت عوارض عبور ممنوع شده و ارائه خدماتی مثل بیمه و راهنمایی و ... هم اجباری نمی تواند باشد و تنها در صورت درخواست کشتی ها ممکن است.

2- در قانون مناطق دریایی ایران مورخ 1372 متعهد به "حق عبور بی ضرر" هستیم که در داخل تنگه ها به صورت "عبور بدون تعلیق" در می آید و ایران در بیانیه تفسیری خود در زمان امضای کنوانسیون 82 تحفظی در مورد "حق عبور ترانزیت" اعلام نکرده و در قانون مذکور هم متعرض آن نشده ایم.

3- کشور ساحلی دیگر تنگه یعنی عمان اعلام کرده که با دریافت عوارض مخالف است. بعلاوه حدود 170 کشور به شمول عمان و 5 کشور دیگر از 8 کشور خلیج فارس عضو کنوانسیون 82 هستند و متعهد به عدم دریافت عوارض.

4- خطوط رسمی تفکیک ترافیک دریایی TSSدر جنوب خط منصف تنگه هرمز، یعنی در آبهای سرزمینی عمان است و اساسا کشتی ها می توانند از آبهای سرزمینی ایران عبور نکنند که متعهد به پرداخت عوارض به ما باشند یا نباشند.

5- شورای امنیت در قطعنامه 2817 مختل کردن تردد در تنگه هرمز از جانب ایران را محکوم کرده و آنرا نقض صلح و امنیت بین المللی دانسته است. بر همین مبنا پیش نویس دوم بحرین از دادن مجوز به یک “ائتلاف بین المللی برای انجام ماموریت هایی با هدف دفاع از تردد آزاد در تنگه هرمز به هر وسیله لازم" صحبت کرده بود. فکر می کنم که وتو این پیش نویس توسط روسیه و چین بی ارتباط با تهدید تمدن ایران توسط ترامپ که در همان روز رای گیری مطرح شده بود، نبود.

6- مبالغی که به عنوان درآمد از محل عوارض تنگه مطرح می شود، افسانه سازی بی مبنا است. این مبلغ حتی بر مبنای یک دلار برای هر بشکه نفت از حدود 7 میلیارد دلار در سال تجاوز نمی کند و آن هم نصفش به عمان می رسد.

7- در صورت اصرار بر دریافت عوارض، راهی جز اعمال آن به ضرب موشک و پهپاد نخواهد بود و این خساراتی بر کشور تحمیل می کند که بسیار بیشتر از مبلغ دریافتی فرضی به عنوان عوارض است. ( تنش نظامی و امنیتی و تحریم شورای امنیت، اختلال در روابط با کشورها، بیمه بالا برای کشتی های عازم ایران، مشکل با کشورهای دوست مثل چین، هزینه های عملیاتی بالا و ...)

کوروش احمدی
https://t.me/covid_policy_dip
👍8