شبي سرشار از عشق داشته باشيد
پنجره اتاق خوابتان به روي ستارههاي 💥درخشان باز باشد
و با تماشاي انها به خواب شيرين و فردايي بدون دغدغه برويد✨⭐️🌟
اين ارزويه من است خواب شيرين و فردايي بدون دغدغه
بدون استرس
بدون ........🌺🌙🌎🌟⭐️
پنجره اتاق خوابتان به روي ستارههاي 💥درخشان باز باشد
و با تماشاي انها به خواب شيرين و فردايي بدون دغدغه برويد✨⭐️🌟
اين ارزويه من است خواب شيرين و فردايي بدون دغدغه
بدون استرس
بدون ........🌺🌙🌎🌟⭐️
در جامعه صنعتي و سرمايه داري
انسان زياد كار ميكند،
خوب و بيش از اندازه تغذيه ميكند،
خوب مياشامد
خوب نفس ميكشد،
خوب همخوابگي ميكند،(؟)
اما اينها به اين معنا نيستند كه خوشبخت زندگي ميكند.
انسان زياد كار ميكند،
خوب و بيش از اندازه تغذيه ميكند،
خوب مياشامد
خوب نفس ميكشد،
خوب همخوابگي ميكند،(؟)
اما اينها به اين معنا نيستند كه خوشبخت زندگي ميكند.
Forwarded from سياه مشق
شبنوشته:
#رابطه_ها_چه_زمانی_تمام_می_شوند؟
اغلبِ ما دوست نداریم تنهایی زندهگی کنیم و برای فرار از تنهایی، به سمتِ ایجادِ رابطه با کسی میرویم که بشود بخشی از زندهگی را با او به اشتراک گذاشت. حالا این پیوند میخواهد دوستی باشد یا زناشویی، فرقی نمیکند. هر چه باشد، مدتی از ارتباطمان که گذشت، برمیگردیم و به پشتِ سرمان نگاه میکنیم. و آن زمان، سوآلهای مهمی از خود خواهیم پرسید:
من چهقدر برای خودم زندهگی کردم؟ چندتا از آرزوهایی که داشتم، برآورده شد؟ کی از دنیا لذت بردم؟ آیا دوست یا همسرم، همانی ست که میخواستم؟ جایی که ایستادهام، همان جایی ست که استعداد و استحقاقاش را داشتم؟...
پاسخِ این سوآلات اغلب، آهِ بلندِ دریغمندانهای ست که در پیاش زمزمه میکنیم: «چه میخواستم و چه شد!»
.
وقتی ما در ارتباطِ با شخصِ دیگری قرار داریم که واردِ زندهگیمان شده، بالطبع با دنیای دیگری از آرزوها و آمالها و هدفها مواجهایم که الزامن با خواستهها و آرزوهای ما، یکسان نیست. ما از دنیا چیزی میخواستیم و او چیزِ دیگری. ما دیدگاهی داشتیم و او دیدگاهِ دیگری. پس طبیعی ست که بخشِ عمدهیی از این آمال و آرزوهایمان را فدا کرده باشیم تا به هدفِ بزرگتری برسیم: «آرامش».
توقع داشتیم که در یک اشتراک، اگر چشممان را روی خیلی چیزها میبندیم، روزی احساسِ پشیمانی نکنیم. پس چه اتفاقی میافتد که دو طرف، در بسیاری موارد، دچارِ پشیمانی میشوند؟ و این احساسِ پشیمانی، آیا دلیلِ محکمی برای جدایی خواهد بود؟
.
شک نباید داشت که ما هر جور زندهگی میکردیم و هر کسی را هم برمیگزیدیم، باز هم مواقعی پیش میآمد که حسِ ناآرامی و پشیمانی به ما دست میداد. و هر پیوندِ دیگری هم به جای رابطهی فعلیی ما برقرار بود، باز چیزهایی برای افسوس خوردن پیدا میشد. پس نمیتوان به هر علتی که پشیمانایم، دم از جدایی زد. اما من معتقدم در دو صورت، جدا شدن الزامی ست: [و این البته نظرِ شخصیی من است.]
یکی زمانی که برای شروع یا حفظِ رابطه، از استعدادمان دست کشیدهایم.
یکی زمانی که برای شروع یا حفظِ رابطه، ارزشهایمان را زیرِ پا گذاشتهایم.
.
اگر استعدادمان قربانی شود، اهداف و آرزوها و آیندهی ما از دست خواهد رفت.
اگر ارزشهایمان فدا شود، شخصیت و هویت و احترامِ ما بر بادِ فنا خواهد رفت.
باورم این است: در رابطهیی که نمیتوانیم به اهدافمان برسیم، آرزوهایمان قابلِ دسترسی نیست، آیندهی موردِ دلخواهمان را ندارد، شخصیتِ ما محترم شمرده نمیشود و هویتِ ما ارزشی ندارد، یک لحظه ماندن هم خطا ست.
چند سالی ست به این باور رسیدهام. نمیدانم!... شاید بعدها نظرم عوض شد.
.
.
.
با پیشکش درودهای بیپایان: آرش خیرآبادی
شناسهی آرش خیرآبادی
@arashkheirabadi
سیاه مشق:
https://telegram.me/syahmashgh
#رابطه_ها_چه_زمانی_تمام_می_شوند؟
اغلبِ ما دوست نداریم تنهایی زندهگی کنیم و برای فرار از تنهایی، به سمتِ ایجادِ رابطه با کسی میرویم که بشود بخشی از زندهگی را با او به اشتراک گذاشت. حالا این پیوند میخواهد دوستی باشد یا زناشویی، فرقی نمیکند. هر چه باشد، مدتی از ارتباطمان که گذشت، برمیگردیم و به پشتِ سرمان نگاه میکنیم. و آن زمان، سوآلهای مهمی از خود خواهیم پرسید:
من چهقدر برای خودم زندهگی کردم؟ چندتا از آرزوهایی که داشتم، برآورده شد؟ کی از دنیا لذت بردم؟ آیا دوست یا همسرم، همانی ست که میخواستم؟ جایی که ایستادهام، همان جایی ست که استعداد و استحقاقاش را داشتم؟...
پاسخِ این سوآلات اغلب، آهِ بلندِ دریغمندانهای ست که در پیاش زمزمه میکنیم: «چه میخواستم و چه شد!»
.
وقتی ما در ارتباطِ با شخصِ دیگری قرار داریم که واردِ زندهگیمان شده، بالطبع با دنیای دیگری از آرزوها و آمالها و هدفها مواجهایم که الزامن با خواستهها و آرزوهای ما، یکسان نیست. ما از دنیا چیزی میخواستیم و او چیزِ دیگری. ما دیدگاهی داشتیم و او دیدگاهِ دیگری. پس طبیعی ست که بخشِ عمدهیی از این آمال و آرزوهایمان را فدا کرده باشیم تا به هدفِ بزرگتری برسیم: «آرامش».
توقع داشتیم که در یک اشتراک، اگر چشممان را روی خیلی چیزها میبندیم، روزی احساسِ پشیمانی نکنیم. پس چه اتفاقی میافتد که دو طرف، در بسیاری موارد، دچارِ پشیمانی میشوند؟ و این احساسِ پشیمانی، آیا دلیلِ محکمی برای جدایی خواهد بود؟
.
شک نباید داشت که ما هر جور زندهگی میکردیم و هر کسی را هم برمیگزیدیم، باز هم مواقعی پیش میآمد که حسِ ناآرامی و پشیمانی به ما دست میداد. و هر پیوندِ دیگری هم به جای رابطهی فعلیی ما برقرار بود، باز چیزهایی برای افسوس خوردن پیدا میشد. پس نمیتوان به هر علتی که پشیمانایم، دم از جدایی زد. اما من معتقدم در دو صورت، جدا شدن الزامی ست: [و این البته نظرِ شخصیی من است.]
یکی زمانی که برای شروع یا حفظِ رابطه، از استعدادمان دست کشیدهایم.
یکی زمانی که برای شروع یا حفظِ رابطه، ارزشهایمان را زیرِ پا گذاشتهایم.
.
اگر استعدادمان قربانی شود، اهداف و آرزوها و آیندهی ما از دست خواهد رفت.
اگر ارزشهایمان فدا شود، شخصیت و هویت و احترامِ ما بر بادِ فنا خواهد رفت.
باورم این است: در رابطهیی که نمیتوانیم به اهدافمان برسیم، آرزوهایمان قابلِ دسترسی نیست، آیندهی موردِ دلخواهمان را ندارد، شخصیتِ ما محترم شمرده نمیشود و هویتِ ما ارزشی ندارد، یک لحظه ماندن هم خطا ست.
چند سالی ست به این باور رسیدهام. نمیدانم!... شاید بعدها نظرم عوض شد.
.
.
.
با پیشکش درودهای بیپایان: آرش خیرآبادی
شناسهی آرش خیرآبادی
@arashkheirabadi
سیاه مشق:
https://telegram.me/syahmashgh
Forwarded from سياه مشق
شبنوشته:
#اقلیت_منطقی_یا_منطق_اکثریتی؟
«تجربهی همهپرسیی بریتانیا، نشان داد که ممکن است اکثریت هم اشتباه کنند.»
این جمله را شاید بارها از کسانی شنیده باشید که دورادور، اخبارِ بریتانیا را پی میگیرند. ولی واقعیت آن است که ما نمیتوانیم به درستی قضاوت کنیم چه تصمیمی درست است یا درست نیست؟
.
فرض را بر این بگیرید که ما شهروندِ انگلیسایم و طرفدارِ ماندنِ بریتانیا در اتحادیهی اروپا. از منظرِ ما، ماندنِ بریتانیا در اتحادیهی اروپا، امرِ مثبتی ست. ولی در اقلیتایم. همین اقلیت، تصور میکند که دیدگاهاش از اکثریت، صحیحتر است. و البته این فرض را هم در نظر بگیرید که واقعن حق با اقلیت است و برای صحّتِ افکارش، کلّی دلیل و مدرکِ منطقی و درست دارد. و اکثریت، تنها به واسطهی این که تعدادشان بیشتر است، توانستهاند حرفشان را به کُرسی بنشانند. در این صورت، حق با کدام طرف است؟
حق با منطقِ صحیحِ اقلیت است؟
یا حق با تعدادِ بیشترِ اکثریت است؟
.
دموکراسی میگوید: «حق با اکثریت است؛ ولو اگر اشتباه کنند.»
اما منتقدانِ دموکراسی، میگویند رجوعِ به آرای تودهی مردم، همواره هم نتیجهی درستی نمیدهد. چون اگر قرار بود آرای اکثریت همیشه صحیح باشد، هرگز مسیح به صلیب کشیده نمیشد!... و میپرسند: چهطور امکان دارد که رأی یک فردِ بیسواد و ناآگاه با رأی یک انسان تحصیلکرده و آگاه، همارزش و برابر باشد؟
.
به باورِ من، ایراد از دموکراسی و ذاتِ «احترام به نظر اکثریت» آن نیست. ایراد از جامعهیی ست که ناآگاه است. در جامعهیی که ناآگاهی وجود داشته باشد، همواره احتمالِ اشتباه بودنِ نظرِ اکثریت میرود. برای آن که نتیجهی نظرِ اکثریت، همواره درست باشد، باید آگاهیی جامعه را بالا برد تا اکثریت، درست فکر کنند و تصمیم بگیرند.
یک جامعه در صورتی سعادتمند خواهد شد که آحادش آگاه باشند. و تنها زمانی یک جامعه آگاه میشود که برای همه، فرصتِ «دانستن» به یک اندازه فراهم باشد. همین هم هست که رسانهها را «رکن چهارم دموکراسی» میخوانند. چون وظیفهی آگاهیرسانی به مردم را رسانهها بر عهده دارند.
.
آنچه که ما «اشتباهِ دموکراتیک» در بریتانیا میخوانیم، تنها علتاش «اطلاعرسانیی بد به تودهها» ست؛ نه ایرادِ دموکراسی. اکثریتِ بریتانیاییها، از مزایای ماندن در اتحادیهی اروپا «آگاه» نبودند وگرنه انتخابِ درستی میکردند. یعنی رسانههای مخالفِ BrExit نتوانستند برای اکثریت، دلایلِ قانعکنندهای بیآورند که سودِ ماندن در اتحادیه، بیشتر از ترکِ آن خواهد بود. در نتیجه اگر کسی بخواهد از رأی بریتانیاییها انتقاد کند، باید رسانهها را مورد انتقاد قرار دهد –که نتوانستند وظیفهی آگاهیرسانیشان را درست انجام دهند- نه دموکراسی را. این البته نظرِ من است؛ شاید دیگران نظر و دلیلِ دیگری داشته باشند. اما به هر حال، معتقدم:
.
دموکراسی، همچنان بهترین شیوهی کشورداری ست؛ اما از آن مهمتر، «آگاهی» ست.
.
.
.
با پیشکش درودهای بیپایان: آرش خیرآبادی
شناسهی آرش خیرآبادی
@arashkheirabadi
سیاه مشق:
https://telegram.me/syahmashgh
#اقلیت_منطقی_یا_منطق_اکثریتی؟
«تجربهی همهپرسیی بریتانیا، نشان داد که ممکن است اکثریت هم اشتباه کنند.»
این جمله را شاید بارها از کسانی شنیده باشید که دورادور، اخبارِ بریتانیا را پی میگیرند. ولی واقعیت آن است که ما نمیتوانیم به درستی قضاوت کنیم چه تصمیمی درست است یا درست نیست؟
.
فرض را بر این بگیرید که ما شهروندِ انگلیسایم و طرفدارِ ماندنِ بریتانیا در اتحادیهی اروپا. از منظرِ ما، ماندنِ بریتانیا در اتحادیهی اروپا، امرِ مثبتی ست. ولی در اقلیتایم. همین اقلیت، تصور میکند که دیدگاهاش از اکثریت، صحیحتر است. و البته این فرض را هم در نظر بگیرید که واقعن حق با اقلیت است و برای صحّتِ افکارش، کلّی دلیل و مدرکِ منطقی و درست دارد. و اکثریت، تنها به واسطهی این که تعدادشان بیشتر است، توانستهاند حرفشان را به کُرسی بنشانند. در این صورت، حق با کدام طرف است؟
حق با منطقِ صحیحِ اقلیت است؟
یا حق با تعدادِ بیشترِ اکثریت است؟
.
دموکراسی میگوید: «حق با اکثریت است؛ ولو اگر اشتباه کنند.»
اما منتقدانِ دموکراسی، میگویند رجوعِ به آرای تودهی مردم، همواره هم نتیجهی درستی نمیدهد. چون اگر قرار بود آرای اکثریت همیشه صحیح باشد، هرگز مسیح به صلیب کشیده نمیشد!... و میپرسند: چهطور امکان دارد که رأی یک فردِ بیسواد و ناآگاه با رأی یک انسان تحصیلکرده و آگاه، همارزش و برابر باشد؟
.
به باورِ من، ایراد از دموکراسی و ذاتِ «احترام به نظر اکثریت» آن نیست. ایراد از جامعهیی ست که ناآگاه است. در جامعهیی که ناآگاهی وجود داشته باشد، همواره احتمالِ اشتباه بودنِ نظرِ اکثریت میرود. برای آن که نتیجهی نظرِ اکثریت، همواره درست باشد، باید آگاهیی جامعه را بالا برد تا اکثریت، درست فکر کنند و تصمیم بگیرند.
یک جامعه در صورتی سعادتمند خواهد شد که آحادش آگاه باشند. و تنها زمانی یک جامعه آگاه میشود که برای همه، فرصتِ «دانستن» به یک اندازه فراهم باشد. همین هم هست که رسانهها را «رکن چهارم دموکراسی» میخوانند. چون وظیفهی آگاهیرسانی به مردم را رسانهها بر عهده دارند.
.
آنچه که ما «اشتباهِ دموکراتیک» در بریتانیا میخوانیم، تنها علتاش «اطلاعرسانیی بد به تودهها» ست؛ نه ایرادِ دموکراسی. اکثریتِ بریتانیاییها، از مزایای ماندن در اتحادیهی اروپا «آگاه» نبودند وگرنه انتخابِ درستی میکردند. یعنی رسانههای مخالفِ BrExit نتوانستند برای اکثریت، دلایلِ قانعکنندهای بیآورند که سودِ ماندن در اتحادیه، بیشتر از ترکِ آن خواهد بود. در نتیجه اگر کسی بخواهد از رأی بریتانیاییها انتقاد کند، باید رسانهها را مورد انتقاد قرار دهد –که نتوانستند وظیفهی آگاهیرسانیشان را درست انجام دهند- نه دموکراسی را. این البته نظرِ من است؛ شاید دیگران نظر و دلیلِ دیگری داشته باشند. اما به هر حال، معتقدم:
.
دموکراسی، همچنان بهترین شیوهی کشورداری ست؛ اما از آن مهمتر، «آگاهی» ست.
.
.
.
با پیشکش درودهای بیپایان: آرش خیرآبادی
شناسهی آرش خیرآبادی
@arashkheirabadi
سیاه مشق:
https://telegram.me/syahmashgh
Forwarded from سياه مشق
شبنوشته:
#آمدن_برای_نرفتن
تا حالا به آدمهایی که زیاد مسافرت میروند، دقت کردهاید؟
چمدانِ این مسافران، اغلب خیلی کوچک و جمع و جور است. چیزهایی که همراه دارند، مهماند و لازم. خُردهریزهای اضافه برنمیدارند. سبُک، سفر میکنند. برای سفر، برنامه دارند. چون میدانند که زمانِ اندکی را در سفراَند و باید از همین مدتِ کوتاه، بیشترین استفاده را ببَرند.
اما در عوض، آدمهایی که کم به مسافرت میروند، اغلب چمدانهای بزرگی دارند. کلّی لباس و اثاث، بار میکنند و به حدّی چیزهای غیرضروری برمیدارند که فکر میکنی میخواهند برای عمری، در سفر بمانند. اغلب، جاهایی میروند که زمانشان به هدر میرود؛ چون برنامهی مشخص و بلندمدتی نریختهاند. مدام خیال میکنند که «هنوز زمانِ کافی دارم!»
.
رابطهی میانِ دو نفر، خیلی شبیهِ مسافرت است.
وقتی آدمهای زیادی توی زندهگیمان باشند، کمکم متوجه میشویم که باید چه تصویری را از خود به نمایش بگذاریم؟ دیگر حرفهای گزافه و رفتارهای اضافه ازمان سر نمیزند. در کمترین زمان و موجزترین بیان، بیشترین اطلاعات را به طرف میدهیم. توقعِ ماندنِ طولانی هم از او نداریم. فقط چیزهای مهم در رابطهمان به جا میماند. رفتارها و گفتارها و پندارهایی که لازمهی نگه داشتنِ رابطه است.
.
وقتی آدمی، تجربهی کمی در ایجادِ ارتباط داشته باشد، اغلب، زیادی و پراکنده حرف میزند. موضوعاتی را به میان میکشد که بعدها برایاش ایجاد مشکل خواهند کرد. کارهایی میکند که برایاش پشیمانی به بار میآورد. برنامههایاش بیشتر یا ناتمام است یا اگر تمام شود، آن چیزی نیست که خودش میخواسته. اهمیتِ زمان را درک نمیکند. تصور دارد که برای هیچ کاری، دیر نیست. و درست همین تصورِ باطل، باعث میشود که از خیلی کارها غافل بماند.
.
ایرادی که در سفرهای زیاد و ارتباطاتِ متعدد هست، همه چیز عادی میشود. آدمی که دهها نفر در زندهگیاش بیآیند و بروند، دیگر شوقِ سفر را از دست میدهد. گرچه برنامه دارد، گرچه به همهی خواستههایاش میرسد، گرچه وقتاش به بطالت نمیْگذرد، ولی «لذتِ از خودِ سفر» یا «لذت از خودِ رابطه» در او میمیرد.
تنها حُسنی هم که در سفرهای کم و ارتباطاتِ محدود میتوان جُست، همین تازهگی و نو بودنها ست. آدمی که در طولِ زندهگیاش، فقط با یکی دو نفر رابطه داشته، گرچه شاید نتوانسته آن را به سرانجامِ خوشی برساند، ولی دستِ کم، از نفْسِ رابطه، لذت بُرده.
.
به باورِ من، دوستی، سفرِ کوتاه است و ازدواج، سفرِ بلند.
و فقط یکدسته از آدمها هستند که میتوانند در هر دوی این شرایط، موفق و خوشحال باشند:
اینها کسانیاند که اگر رابطهیی ایجاد میکنند، زیادهگویی و اضافهکاری و حاشیهروی ندارند. رفتار و گفتار و پندارشان، همه، مهم و لازم است. اما هیچ وقت هم، برای رفتن، عجله ندارند. تا آنجا که امکاناش هست، میخواهند مسافر بمانند. اینها کسانیاند که «برای رفتن، نیآمدهاند.»
.
مهم نیست با کسی دوست باشیم یا همسر؛ مهم این است که وقتمان با او تلف نشده. مهم این است که از اول برای نرفتن، آمدهایم؛ در این صورت، حتا اگر سفرِمان زود تمام شود، لذت بردهایم؛ ضرر نکردهایم.
.
.
.
با پیشکش درودهای بیپایان: آرش خیرآبادی
شناسهی آرش خیرآبادی
@arashkheirabadi
سیاه مشق:
https://telegram.me/syahmashgh
#آمدن_برای_نرفتن
تا حالا به آدمهایی که زیاد مسافرت میروند، دقت کردهاید؟
چمدانِ این مسافران، اغلب خیلی کوچک و جمع و جور است. چیزهایی که همراه دارند، مهماند و لازم. خُردهریزهای اضافه برنمیدارند. سبُک، سفر میکنند. برای سفر، برنامه دارند. چون میدانند که زمانِ اندکی را در سفراَند و باید از همین مدتِ کوتاه، بیشترین استفاده را ببَرند.
اما در عوض، آدمهایی که کم به مسافرت میروند، اغلب چمدانهای بزرگی دارند. کلّی لباس و اثاث، بار میکنند و به حدّی چیزهای غیرضروری برمیدارند که فکر میکنی میخواهند برای عمری، در سفر بمانند. اغلب، جاهایی میروند که زمانشان به هدر میرود؛ چون برنامهی مشخص و بلندمدتی نریختهاند. مدام خیال میکنند که «هنوز زمانِ کافی دارم!»
.
رابطهی میانِ دو نفر، خیلی شبیهِ مسافرت است.
وقتی آدمهای زیادی توی زندهگیمان باشند، کمکم متوجه میشویم که باید چه تصویری را از خود به نمایش بگذاریم؟ دیگر حرفهای گزافه و رفتارهای اضافه ازمان سر نمیزند. در کمترین زمان و موجزترین بیان، بیشترین اطلاعات را به طرف میدهیم. توقعِ ماندنِ طولانی هم از او نداریم. فقط چیزهای مهم در رابطهمان به جا میماند. رفتارها و گفتارها و پندارهایی که لازمهی نگه داشتنِ رابطه است.
.
وقتی آدمی، تجربهی کمی در ایجادِ ارتباط داشته باشد، اغلب، زیادی و پراکنده حرف میزند. موضوعاتی را به میان میکشد که بعدها برایاش ایجاد مشکل خواهند کرد. کارهایی میکند که برایاش پشیمانی به بار میآورد. برنامههایاش بیشتر یا ناتمام است یا اگر تمام شود، آن چیزی نیست که خودش میخواسته. اهمیتِ زمان را درک نمیکند. تصور دارد که برای هیچ کاری، دیر نیست. و درست همین تصورِ باطل، باعث میشود که از خیلی کارها غافل بماند.
.
ایرادی که در سفرهای زیاد و ارتباطاتِ متعدد هست، همه چیز عادی میشود. آدمی که دهها نفر در زندهگیاش بیآیند و بروند، دیگر شوقِ سفر را از دست میدهد. گرچه برنامه دارد، گرچه به همهی خواستههایاش میرسد، گرچه وقتاش به بطالت نمیْگذرد، ولی «لذتِ از خودِ سفر» یا «لذت از خودِ رابطه» در او میمیرد.
تنها حُسنی هم که در سفرهای کم و ارتباطاتِ محدود میتوان جُست، همین تازهگی و نو بودنها ست. آدمی که در طولِ زندهگیاش، فقط با یکی دو نفر رابطه داشته، گرچه شاید نتوانسته آن را به سرانجامِ خوشی برساند، ولی دستِ کم، از نفْسِ رابطه، لذت بُرده.
.
به باورِ من، دوستی، سفرِ کوتاه است و ازدواج، سفرِ بلند.
و فقط یکدسته از آدمها هستند که میتوانند در هر دوی این شرایط، موفق و خوشحال باشند:
اینها کسانیاند که اگر رابطهیی ایجاد میکنند، زیادهگویی و اضافهکاری و حاشیهروی ندارند. رفتار و گفتار و پندارشان، همه، مهم و لازم است. اما هیچ وقت هم، برای رفتن، عجله ندارند. تا آنجا که امکاناش هست، میخواهند مسافر بمانند. اینها کسانیاند که «برای رفتن، نیآمدهاند.»
.
مهم نیست با کسی دوست باشیم یا همسر؛ مهم این است که وقتمان با او تلف نشده. مهم این است که از اول برای نرفتن، آمدهایم؛ در این صورت، حتا اگر سفرِمان زود تمام شود، لذت بردهایم؛ ضرر نکردهایم.
.
.
.
با پیشکش درودهای بیپایان: آرش خیرآبادی
شناسهی آرش خیرآبادی
@arashkheirabadi
سیاه مشق:
https://telegram.me/syahmashgh
Forwarded from سياه مشق
شبنوشته:
#اقلیت_منطقی_یا_منطق_اکثریتی؟
«تجربهی همهپرسیی بریتانیا، نشان داد که ممکن است اکثریت هم اشتباه کنند.»
این جمله را شاید بارها از کسانی شنیده باشید که دورادور، اخبارِ بریتانیا را پی میگیرند. ولی واقعیت آن است که ما نمیتوانیم به درستی قضاوت کنیم چه تصمیمی درست است یا درست نیست؟
.
فرض را بر این بگیرید که ما شهروندِ انگلیسایم و طرفدارِ ماندنِ بریتانیا در اتحادیهی اروپا. از منظرِ ما، ماندنِ بریتانیا در اتحادیهی اروپا، امرِ مثبتی ست. ولی در اقلیتایم. همین اقلیت، تصور میکند که دیدگاهاش از اکثریت، صحیحتر است. و البته این فرض را هم در نظر بگیرید که واقعن حق با اقلیت است و برای صحّتِ افکارش، کلّی دلیل و مدرکِ منطقی و درست دارد. و اکثریت، تنها به واسطهی این که تعدادشان بیشتر است، توانستهاند حرفشان را به کُرسی بنشانند. در این صورت، حق با کدام طرف است؟
حق با منطقِ صحیحِ اقلیت است؟
یا حق با تعدادِ بیشترِ اکثریت است؟
.
دموکراسی میگوید: «حق با اکثریت است؛ ولو اگر اشتباه کنند.»
اما منتقدانِ دموکراسی، میگویند رجوعِ به آرای تودهی مردم، همواره هم نتیجهی درستی نمیدهد. چون اگر قرار بود آرای اکثریت همیشه صحیح باشد، هرگز مسیح به صلیب کشیده نمیشد!... و میپرسند: چهطور امکان دارد که رأی یک فردِ بیسواد و ناآگاه با رأی یک انسان تحصیلکرده و آگاه، همارزش و برابر باشد؟
.
به باورِ من، ایراد از دموکراسی و ذاتِ «احترام به نظر اکثریت» آن نیست. ایراد از جامعهیی ست که ناآگاه است. در جامعهیی که ناآگاهی وجود داشته باشد، همواره احتمالِ اشتباه بودنِ نظرِ اکثریت میرود. برای آن که نتیجهی نظرِ اکثریت، همواره درست باشد، باید آگاهیی جامعه را بالا برد تا اکثریت، درست فکر کنند و تصمیم بگیرند.
یک جامعه در صورتی سعادتمند خواهد شد که آحادش آگاه باشند. و تنها زمانی یک جامعه آگاه میشود که برای همه، فرصتِ «دانستن» به یک اندازه فراهم باشد. همین هم هست که رسانهها را «رکن چهارم دموکراسی» میخوانند. چون وظیفهی آگاهیرسانی به مردم را رسانهها بر عهده دارند.
.
آنچه که ما «اشتباهِ دموکراتیک» در بریتانیا میخوانیم، تنها علتاش «اطلاعرسانیی بد به تودهها» ست؛ نه ایرادِ دموکراسی. اکثریتِ بریتانیاییها، از مزایای ماندن در اتحادیهی اروپا «آگاه» نبودند وگرنه انتخابِ درستی میکردند. یعنی رسانههای مخالفِ BrExit نتوانستند برای اکثریت، دلایلِ قانعکنندهای بیآورند که سودِ ماندن در اتحادیه، بیشتر از ترکِ آن خواهد بود. در نتیجه اگر کسی بخواهد از رأی بریتانیاییها انتقاد کند، باید رسانهها را مورد انتقاد قرار دهد –که نتوانستند وظیفهی آگاهیرسانیشان را درست انجام دهند- نه دموکراسی را. این البته نظرِ من است؛ شاید دیگران نظر و دلیلِ دیگری داشته باشند. اما به هر حال، معتقدم:
.
دموکراسی، همچنان بهترین شیوهی کشورداری ست؛ اما از آن مهمتر، «آگاهی» ست.
.
.
.
با پیشکش درودهای بیپایان: آرش خیرآبادی
شناسهی آرش خیرآبادی
@arashkheirabadi
سیاه مشق:
https://telegram.me/syahmashgh
#اقلیت_منطقی_یا_منطق_اکثریتی؟
«تجربهی همهپرسیی بریتانیا، نشان داد که ممکن است اکثریت هم اشتباه کنند.»
این جمله را شاید بارها از کسانی شنیده باشید که دورادور، اخبارِ بریتانیا را پی میگیرند. ولی واقعیت آن است که ما نمیتوانیم به درستی قضاوت کنیم چه تصمیمی درست است یا درست نیست؟
.
فرض را بر این بگیرید که ما شهروندِ انگلیسایم و طرفدارِ ماندنِ بریتانیا در اتحادیهی اروپا. از منظرِ ما، ماندنِ بریتانیا در اتحادیهی اروپا، امرِ مثبتی ست. ولی در اقلیتایم. همین اقلیت، تصور میکند که دیدگاهاش از اکثریت، صحیحتر است. و البته این فرض را هم در نظر بگیرید که واقعن حق با اقلیت است و برای صحّتِ افکارش، کلّی دلیل و مدرکِ منطقی و درست دارد. و اکثریت، تنها به واسطهی این که تعدادشان بیشتر است، توانستهاند حرفشان را به کُرسی بنشانند. در این صورت، حق با کدام طرف است؟
حق با منطقِ صحیحِ اقلیت است؟
یا حق با تعدادِ بیشترِ اکثریت است؟
.
دموکراسی میگوید: «حق با اکثریت است؛ ولو اگر اشتباه کنند.»
اما منتقدانِ دموکراسی، میگویند رجوعِ به آرای تودهی مردم، همواره هم نتیجهی درستی نمیدهد. چون اگر قرار بود آرای اکثریت همیشه صحیح باشد، هرگز مسیح به صلیب کشیده نمیشد!... و میپرسند: چهطور امکان دارد که رأی یک فردِ بیسواد و ناآگاه با رأی یک انسان تحصیلکرده و آگاه، همارزش و برابر باشد؟
.
به باورِ من، ایراد از دموکراسی و ذاتِ «احترام به نظر اکثریت» آن نیست. ایراد از جامعهیی ست که ناآگاه است. در جامعهیی که ناآگاهی وجود داشته باشد، همواره احتمالِ اشتباه بودنِ نظرِ اکثریت میرود. برای آن که نتیجهی نظرِ اکثریت، همواره درست باشد، باید آگاهیی جامعه را بالا برد تا اکثریت، درست فکر کنند و تصمیم بگیرند.
یک جامعه در صورتی سعادتمند خواهد شد که آحادش آگاه باشند. و تنها زمانی یک جامعه آگاه میشود که برای همه، فرصتِ «دانستن» به یک اندازه فراهم باشد. همین هم هست که رسانهها را «رکن چهارم دموکراسی» میخوانند. چون وظیفهی آگاهیرسانی به مردم را رسانهها بر عهده دارند.
.
آنچه که ما «اشتباهِ دموکراتیک» در بریتانیا میخوانیم، تنها علتاش «اطلاعرسانیی بد به تودهها» ست؛ نه ایرادِ دموکراسی. اکثریتِ بریتانیاییها، از مزایای ماندن در اتحادیهی اروپا «آگاه» نبودند وگرنه انتخابِ درستی میکردند. یعنی رسانههای مخالفِ BrExit نتوانستند برای اکثریت، دلایلِ قانعکنندهای بیآورند که سودِ ماندن در اتحادیه، بیشتر از ترکِ آن خواهد بود. در نتیجه اگر کسی بخواهد از رأی بریتانیاییها انتقاد کند، باید رسانهها را مورد انتقاد قرار دهد –که نتوانستند وظیفهی آگاهیرسانیشان را درست انجام دهند- نه دموکراسی را. این البته نظرِ من است؛ شاید دیگران نظر و دلیلِ دیگری داشته باشند. اما به هر حال، معتقدم:
.
دموکراسی، همچنان بهترین شیوهی کشورداری ست؛ اما از آن مهمتر، «آگاهی» ست.
.
.
.
با پیشکش درودهای بیپایان: آرش خیرآبادی
شناسهی آرش خیرآبادی
@arashkheirabadi
سیاه مشق:
https://telegram.me/syahmashgh
امروز معلم مان در حين درس خطاب به ما يك جمله بي نظير و تأثير گذار گفت (به الماني)
Ich darf nicht dumm sterben.
من، اجازه ندارم احمق بميرم.
پس تا ميتوانم كنكاش و مطالعه ميكنم.
Ich darf nicht dumm sterben.
من، اجازه ندارم احمق بميرم.
پس تا ميتوانم كنكاش و مطالعه ميكنم.
💢💢💢11 نشانه زیر خط فهم بودن!
بر اساس محاسبه یک اقتصاددان در تهران خانواده های دارای درآمد کمتر از 2 میلیون و 300هزار تومان زیر خط فقرند. اما آیا جامعه شناسی هم پیدا میشود جرات کند، خط فهم را تعیین کند و تعداد کسانی که زیرخط فهم هستند را نیز اندازه گیری کند؟ براستی مشکل ما خط فهم است یا خط فقر؟
می توان 11 نشانه زیرخط فهم بودن در نظر گرفت:
🔘 وقتی من سوار ماشین 50 میلیونی هستم اما ته مانده سیگارم را به بیرون پرت می کنم زیر خط فهمم.
🔘 وقتی به راحتی و قبل از دست کم یک بار مقایسه بر اساس اعداد و ارقام خود را (ایرانیان) باهوش تر از تمام ملل می دانم زیر خط فهمم.
🔘 وقتی به فرزندم اجازه نمی دهم که باورهای مرا به چالش بکشد، زیر خط فهمم.
🔘 وقتی زمانی که صرف دیدن «تکرار» سریالی که دیشب نگاه گرده ام از زمانی که برای خواندن کتاب های عمیق و تحلیل های کارشناسانه روزنامه می گذارم، بیشتر است، زیرخط فهمم
🔘 وقتی حاضرم برای یک پیتزا به همراه نوشابه و سیب زمینی و سالادش 20 هزار تومان بدهم اما برای خرید یک کتاب 15 هزارتومانی دل درد می گیرم، زیر خط فهمم.
🔘 وقتی ارزش طلا، ساعت و لباسی که به همراه دارم بیشتر از مجموع قیمت کتاب هاییست که در ذهن دارم، زیر خط فهمم.
🔘 وقتی معیشت دیگران برای من مهم نیست و بخشی از مالم را برای نجات زندگی همسایه، همشهری و هم سرزمینم اختصاص نمی دهم زیرخط فهمم.
🔘 وقتی تاریخ نمی خوانم یا نمی دانم و تاریخ را دوباره و بلکه چندباره تکرار می کنم، زیرخط فهمم.
🔘 وقتی نیم ساعت درباره نحوه لباس پوشیدن خواننده زن یک برنامه تلویزیونی گفتگو میکنم اما حاضر نیستم نیم ساعت خلوت و تفکر کنم زیر خط فهمم.
🔘 وقتی پارتی بازی، رانت خواهی، کم کاری، کم فروشی، خیانت در امانت و رشوه را راه ثروتمند شدن می دانم و تلاش، کوشش، عرق ریختن، شرافت، وجدان را به سخره می گیرم، زیرخط فهمم
🔘 وقتی محاسبه عقلایی فایده-هزینه، برنامه ریزی و آینده نگری را به هیچ می انگارم و «در لحظه» تصمیم می گیرم و بدون حساب و کتاب (عشقی-کشکی) عمل می کنم، زیر خط فهمم.
خلاصه کلام: از زیر خط فهم بیرون بیاییم تا از زیر خط فقر بودن نجات پیدا کنیم!
بر اساس محاسبه یک اقتصاددان در تهران خانواده های دارای درآمد کمتر از 2 میلیون و 300هزار تومان زیر خط فقرند. اما آیا جامعه شناسی هم پیدا میشود جرات کند، خط فهم را تعیین کند و تعداد کسانی که زیرخط فهم هستند را نیز اندازه گیری کند؟ براستی مشکل ما خط فهم است یا خط فقر؟
می توان 11 نشانه زیرخط فهم بودن در نظر گرفت:
🔘 وقتی من سوار ماشین 50 میلیونی هستم اما ته مانده سیگارم را به بیرون پرت می کنم زیر خط فهمم.
🔘 وقتی به راحتی و قبل از دست کم یک بار مقایسه بر اساس اعداد و ارقام خود را (ایرانیان) باهوش تر از تمام ملل می دانم زیر خط فهمم.
🔘 وقتی به فرزندم اجازه نمی دهم که باورهای مرا به چالش بکشد، زیر خط فهمم.
🔘 وقتی زمانی که صرف دیدن «تکرار» سریالی که دیشب نگاه گرده ام از زمانی که برای خواندن کتاب های عمیق و تحلیل های کارشناسانه روزنامه می گذارم، بیشتر است، زیرخط فهمم
🔘 وقتی حاضرم برای یک پیتزا به همراه نوشابه و سیب زمینی و سالادش 20 هزار تومان بدهم اما برای خرید یک کتاب 15 هزارتومانی دل درد می گیرم، زیر خط فهمم.
🔘 وقتی ارزش طلا، ساعت و لباسی که به همراه دارم بیشتر از مجموع قیمت کتاب هاییست که در ذهن دارم، زیر خط فهمم.
🔘 وقتی معیشت دیگران برای من مهم نیست و بخشی از مالم را برای نجات زندگی همسایه، همشهری و هم سرزمینم اختصاص نمی دهم زیرخط فهمم.
🔘 وقتی تاریخ نمی خوانم یا نمی دانم و تاریخ را دوباره و بلکه چندباره تکرار می کنم، زیرخط فهمم.
🔘 وقتی نیم ساعت درباره نحوه لباس پوشیدن خواننده زن یک برنامه تلویزیونی گفتگو میکنم اما حاضر نیستم نیم ساعت خلوت و تفکر کنم زیر خط فهمم.
🔘 وقتی پارتی بازی، رانت خواهی، کم کاری، کم فروشی، خیانت در امانت و رشوه را راه ثروتمند شدن می دانم و تلاش، کوشش، عرق ریختن، شرافت، وجدان را به سخره می گیرم، زیرخط فهمم
🔘 وقتی محاسبه عقلایی فایده-هزینه، برنامه ریزی و آینده نگری را به هیچ می انگارم و «در لحظه» تصمیم می گیرم و بدون حساب و کتاب (عشقی-کشکی) عمل می کنم، زیر خط فهمم.
خلاصه کلام: از زیر خط فهم بیرون بیاییم تا از زیر خط فقر بودن نجات پیدا کنیم!