Forwarded from nader
Love At First Sight
Kylie Minogue- @mlienglish
وقتی انسانی دروغ میگوید بخشهایی از جهان را به قتل میرساند …
اینها انبوه های مرگ هستند که بشر به اشتباه زندگی می خواند
@selfknowledgee
اینها انبوه های مرگ هستند که بشر به اشتباه زندگی می خواند
@selfknowledgee
Forwarded from Ketabakhar کتابِ آخر
جهان، تنها زمانی رنگ زیبای صلح را به خود خواهد دید که "قدرت عشق" بر "عشق قدرت" غلبه کند.
Jimi Hendrix
Jimi Hendrix
اكثر انسانها حتی جسارت دور ريختن لباسهایی كه مدتهاست بدون استفاده در كمدهايشان آويخته شده را ندارند، بعد از آنها توقع داريم كه باورهای غلطی را كه قرنهاست در ذهنشان زنجير شده است به راحتی كنار بگذارند و دور بريزند. جهل ، نرمترين بالشیست كه بشر میتواند سر خود را بگذارد و آرام بخوابد.
@selfknowledgee
@selfknowledgee
Forwarded from My Metal Musics World
@MetalMusics
گروه Eclipse امریکایی ترکهای معروف evanesence را که تقریبا همه دوسشون دارن رو با پیانو اجرا کرده...
Bring me to life
My Immortal
Hello
گروه Eclipse امریکایی ترکهای معروف evanesence را که تقریبا همه دوسشون دارن رو با پیانو اجرا کرده...
Bring me to life
My Immortal
Hello
مسئله ایجاد دنیایی متفاوت نیست. مسئله تنها، ایجاد تویی متفاوت است. تو دنیای خودت هستی. پس اگر خودت تغییر کنی، دنیایت تغییر می کند.
اگر خودت تغییر نکنی، می توانی بروی کل دنیا را تغییر بدهی، اما در نهایت چیزی تغییر نخواهد کرد. تو همان دنیا را بارها و بارها ایجاد می کنی. تو دنیای خودت را به وجود می آوری.
دنیای تو، انعکاس خود توست.
اشو
🌟 @selfknowledgee
اگر خودت تغییر نکنی، می توانی بروی کل دنیا را تغییر بدهی، اما در نهایت چیزی تغییر نخواهد کرد. تو همان دنیا را بارها و بارها ایجاد می کنی. تو دنیای خودت را به وجود می آوری.
دنیای تو، انعکاس خود توست.
اشو
🌟 @selfknowledgee
موسیقی یکی از عجیبترین تجربیات انسانیست. به سختی میشود در مورد تاثیر یک موسیقی نافذ که به شدت انسان را تحت سلطه خود میگیرد، لغات رسا و شفافی را کنار هم گذاشت و به تشریح آن تجربه عجیب پرداخت. موسیقی را نمیشود حرف زد. موسیقی را باید تجربه کرد و زیست.
به واقع وسط آن حظ بینظیری که قادر است زمان را از دایره آگاهی انسان بیرون کند و حسی از خلا ایجاد کند، نمیشود به پرسش "الان چه حسی داری" پاسخی درخور پیدا کرد! گمان میکنم آنهایی که لذت ناب موسیقی را چشیده باشند، صدای انسانی دیگر در کنار موسیقی را به عنوان خوانندهی ترانه، مزاحم و اضافی مییابند(لااقل من اینطور فکر میکنم).
نیچه که به بدبینی و تلخاندیشی معروف بود، جایی نوشته بود:« زندگی بدون موسیقی اشتباه بزرگی بوده است». و حتا فیلسوف بدبینتری از نیچه، آرتور شوپنهاور درباره موسیقی که نابترین تجربه ذات هستی و پیام بیواسطه این تجربه مینامیدش، نوشته بود: «ارتباط نزدیکی که موسیقی با ذات واقعی چیزها دارد می تواند تبیین کننده این حقیقت باشد که هنگامی که موسیقی متناسب با هر گونه صحنه، فعالیت، محیط یا رویدادی نواخته می شود به نظر می رسد که پنهانی ترین معنای آن وجه بر ما مکشوف می گردد ...از این رو می توانیم همانطور که جهان را تجلی ذات هستی میدانیم ، تجلی و مظهر موسیقی نیز به حساب آوریم! موسیقی هر تصویر و صحنهای از جهان را به ناگاه با معنایی متعالی آشکار میسازد و البته هر چه والاتر باشد همسانی آن با روح باطنی و حقیقی پدیدهها بیشتر است».
قطعه زیر شاهکاری است از نوازنده نامی ویولنسل به نام آدم هُرست، از آلبوم Ritual که در سال 2009 منتشر شده است.
@selfknowledgee
(https://attach.fahares.com/wYhamKhDar1ozXVCa+WHJA==)
https://t.me/SaeedSedghiChannel
به واقع وسط آن حظ بینظیری که قادر است زمان را از دایره آگاهی انسان بیرون کند و حسی از خلا ایجاد کند، نمیشود به پرسش "الان چه حسی داری" پاسخی درخور پیدا کرد! گمان میکنم آنهایی که لذت ناب موسیقی را چشیده باشند، صدای انسانی دیگر در کنار موسیقی را به عنوان خوانندهی ترانه، مزاحم و اضافی مییابند(لااقل من اینطور فکر میکنم).
نیچه که به بدبینی و تلخاندیشی معروف بود، جایی نوشته بود:« زندگی بدون موسیقی اشتباه بزرگی بوده است». و حتا فیلسوف بدبینتری از نیچه، آرتور شوپنهاور درباره موسیقی که نابترین تجربه ذات هستی و پیام بیواسطه این تجربه مینامیدش، نوشته بود: «ارتباط نزدیکی که موسیقی با ذات واقعی چیزها دارد می تواند تبیین کننده این حقیقت باشد که هنگامی که موسیقی متناسب با هر گونه صحنه، فعالیت، محیط یا رویدادی نواخته می شود به نظر می رسد که پنهانی ترین معنای آن وجه بر ما مکشوف می گردد ...از این رو می توانیم همانطور که جهان را تجلی ذات هستی میدانیم ، تجلی و مظهر موسیقی نیز به حساب آوریم! موسیقی هر تصویر و صحنهای از جهان را به ناگاه با معنایی متعالی آشکار میسازد و البته هر چه والاتر باشد همسانی آن با روح باطنی و حقیقی پدیدهها بیشتر است».
قطعه زیر شاهکاری است از نوازنده نامی ویولنسل به نام آدم هُرست، از آلبوم Ritual که در سال 2009 منتشر شده است.
@selfknowledgee
(https://attach.fahares.com/wYhamKhDar1ozXVCa+WHJA==)
https://t.me/SaeedSedghiChannel
Telegram
attach 📎
خود-شناس(Selfknowledge)
Justin Hurwitz – City of Stars / May Finally Come True (feat. Ryan Gosling &..
موسيقى متن، فيلم "لا لا لند"
برنده ٦ جايزه ى اسكار.
به آهنگسازى "جاستين هرويتس"
برنده ٦ جايزه ى اسكار.
به آهنگسازى "جاستين هرويتس"
داستان فيلم.....
میا (اما استون) دختر جوانی مشتاق بازیگری است که در فاصلههای زمانی آزمونهای بازیگری خود به بازیگرها قهوه لاته میدهد. سباستین (رایان گاسلینگ) نیز یک نوازنده پیانو سبک جاز است که فعلاً با نواختن موسیقی در کافههای دلگیر سر میکند. میا و سباستین موقع رانندگی در یک بزرگراه شلوغ در لس آنجلس به هم برخورد میکنند و کارشان به مشاجره میکشد. چند ماه بعد در یک مهمانی آنها تصادفاً با هم رو به رو میشوند. ملاقات اولیه آنها گرچه پر از طعنه و کنایه به همدیگر است اما به وضوح چیز دیگری بینشان شکل گرفته است. اما آیا میتوان عشق و موفقیت برای آرزوهایی که هر دو سالها برایش زحمت کشیدند را با هم داشت؟
نحوه شکلگیری داستان ویرایش
دیمین شزل فیلمنامه لا لا لند را در دوران دانشگاه (دیمین شزل از هاروارد فارغالتحصیل شده است) با همکاری یکی از دوستانش نوشت. فیلمی سراسر رقص و آواز و امید و البته یک پایان تلخ که شزل قصد داشت به عنوان اولین فیلمش آن را بسازد. اما مشکلی وجود داشت: ساختن یک موزیکال عاشقانه توسط جوانی گمنام چیزی نبود که هالیوود آنرا قبول کند؛ بنابراین شزل ابتدا تصمیم گرفت بر اساس تجربیاتی که در دوران هنرستان موسیقی گذرانده فیلمنامهای بنویسد و آن را بسازد. نتیجه فیلم ویپلش شد که نامزد پنج جایزه اسکار شد و توانست سه جایزه را بدست آورد.
میا (اما استون) دختر جوانی مشتاق بازیگری است که در فاصلههای زمانی آزمونهای بازیگری خود به بازیگرها قهوه لاته میدهد. سباستین (رایان گاسلینگ) نیز یک نوازنده پیانو سبک جاز است که فعلاً با نواختن موسیقی در کافههای دلگیر سر میکند. میا و سباستین موقع رانندگی در یک بزرگراه شلوغ در لس آنجلس به هم برخورد میکنند و کارشان به مشاجره میکشد. چند ماه بعد در یک مهمانی آنها تصادفاً با هم رو به رو میشوند. ملاقات اولیه آنها گرچه پر از طعنه و کنایه به همدیگر است اما به وضوح چیز دیگری بینشان شکل گرفته است. اما آیا میتوان عشق و موفقیت برای آرزوهایی که هر دو سالها برایش زحمت کشیدند را با هم داشت؟
نحوه شکلگیری داستان ویرایش
دیمین شزل فیلمنامه لا لا لند را در دوران دانشگاه (دیمین شزل از هاروارد فارغالتحصیل شده است) با همکاری یکی از دوستانش نوشت. فیلمی سراسر رقص و آواز و امید و البته یک پایان تلخ که شزل قصد داشت به عنوان اولین فیلمش آن را بسازد. اما مشکلی وجود داشت: ساختن یک موزیکال عاشقانه توسط جوانی گمنام چیزی نبود که هالیوود آنرا قبول کند؛ بنابراین شزل ابتدا تصمیم گرفت بر اساس تجربیاتی که در دوران هنرستان موسیقی گذرانده فیلمنامهای بنویسد و آن را بسازد. نتیجه فیلم ویپلش شد که نامزد پنج جایزه اسکار شد و توانست سه جایزه را بدست آورد.
خود-شناس(Selfknowledge)
داستان فيلم..... میا (اما استون) دختر جوانی مشتاق بازیگری است که در فاصلههای زمانی آزمونهای بازیگری خود به بازیگرها قهوه لاته میدهد. سباستین (رایان گاسلینگ) نیز یک نوازنده پیانو سبک جاز است که فعلاً با نواختن موسیقی در کافههای دلگیر سر میکند. میا و سباستین…
داستان فيلم به الماني
Im Los Angeles der Gegenwart leben der Pianist Sebastian und die angehende Schauspielerin Mia. Sebastian verehrt Jazzlegenden wie Bud Powell und Thelonious Monk und träumt davon, seinen eigenen Jazzclub zu eröffnen. Sein Geld verdient er jedoch mit Gelegenheitsjobs als Keyboarder oder Restaurant-Pianist. Mia liebt das Kino und versucht in Hollywood Fuß zu fassen. Während sie sich erfolglos von Vorsprechen zu Vorsprechen hangelt, jobbt sie in einem Café auf dem Warner-Bros.-Studiogelände.
Sebastian und Mia begegnen sich über den Winter und Frühling dreimal, ehe sie sich Hals über Kopf bei einem nächtlichen Ausflug ins Planetarium ineinander verlieben. Beide ziehen zusammen in Sebastians Wohnung. Ihre Beziehung wird jedoch durch berufliche Enttäuschungen und Kompromisse auf eine harte Probe gestellt. Sebastian findet durch seinen High-School-Bekannten Keith Anschluss an eine Soul- und Jazzband namens The Messengers. Er ist zwar von deren Musik nicht vollumfänglich überzeugt und wegen Tourneen immer öfter von Mia getrennt, der Job als Keyboarder verschafft ihm aber finanzielle Sicherheit. Er plant deshalb, langfristig mit der Band zu touren, statt seinen Traum weiter zu verfolgen. Mia kritisiert nach einem Konzertbesuch diese Einstellung. Nachdem die Rollenangebote weiterhin ausbleiben, arbeitet sie, angespornt durch Sebastian, an ihrer eigenen semi-autobiografischen One-Woman-Show „So Long, Boulder City“.
Sebastian verpasst aufgrund eines Fotoshootings mit der Band Mias One-Woman-Show im Theater. Diese wird nur von einer Handvoll Interessierter besucht und im Anschluss von einigen Zuschauern sehr negativ besprochen. Daraufhin kommt es zum Zerwürfnis zwischen den beiden, und Mia zieht zurück zu ihren Eltern nach Boulder City im Bundesstaat Nevada. Als aufgrund Mias Theaterauftritt eine Agentin bei Sebastian anruft und Mia zu einem Vorsprechen einladen möchte, fährt Sebastian nach Boulder City. Er überredet Mia, nach Los Angeles zurückzukehren und diese Chance wahrzunehmen. Tatsächlich erhält Mia die ersehnte Filmhauptrolle, für die sie aber mehrere Monate in Paris leben müsste. Obwohl beide noch Gefühle füreinander hegen, verzichten Sebastian und Mia nach einem Jahr Beziehung einvernehmlich auf das private Glück.
Fünf Jahre später ist aus Mia eine bekannte und vielbeschäftigte Filmschauspielerin geworden, die mit Ehemann und Kleinkind in New York lebt. Die Familie verbringt Zeit in Los Angeles. Als Mia und ihr Gatte eines Abends ausgehen, gelangen sie durch Zufall in den Jazzclub, den Sebastian in der Zwischenzeit unter dem Namen „Seb’s“ eröffnet hat, wie es ihm Mia einst vorgeschlagen hatte. Beide nehmen einander wahr, woraufhin Sebastian ein gemeinsames Musikstück aus der Zeit ihrer Beziehung am Klavier anstimmt. In einer Traumsequenz wird gezeigt, wie eine gemeinsame Zukunft der beiden hätte aussehen können. Wehmütig beschließt Mia mit ihrem Mann, den Club zu verlassen. Kurz vor dem Ausgang begegnen sich ein letztes Mal Sebastians und Mias Blicke, und sie lächeln einander zu.
Im Los Angeles der Gegenwart leben der Pianist Sebastian und die angehende Schauspielerin Mia. Sebastian verehrt Jazzlegenden wie Bud Powell und Thelonious Monk und träumt davon, seinen eigenen Jazzclub zu eröffnen. Sein Geld verdient er jedoch mit Gelegenheitsjobs als Keyboarder oder Restaurant-Pianist. Mia liebt das Kino und versucht in Hollywood Fuß zu fassen. Während sie sich erfolglos von Vorsprechen zu Vorsprechen hangelt, jobbt sie in einem Café auf dem Warner-Bros.-Studiogelände.
Sebastian und Mia begegnen sich über den Winter und Frühling dreimal, ehe sie sich Hals über Kopf bei einem nächtlichen Ausflug ins Planetarium ineinander verlieben. Beide ziehen zusammen in Sebastians Wohnung. Ihre Beziehung wird jedoch durch berufliche Enttäuschungen und Kompromisse auf eine harte Probe gestellt. Sebastian findet durch seinen High-School-Bekannten Keith Anschluss an eine Soul- und Jazzband namens The Messengers. Er ist zwar von deren Musik nicht vollumfänglich überzeugt und wegen Tourneen immer öfter von Mia getrennt, der Job als Keyboarder verschafft ihm aber finanzielle Sicherheit. Er plant deshalb, langfristig mit der Band zu touren, statt seinen Traum weiter zu verfolgen. Mia kritisiert nach einem Konzertbesuch diese Einstellung. Nachdem die Rollenangebote weiterhin ausbleiben, arbeitet sie, angespornt durch Sebastian, an ihrer eigenen semi-autobiografischen One-Woman-Show „So Long, Boulder City“.
Sebastian verpasst aufgrund eines Fotoshootings mit der Band Mias One-Woman-Show im Theater. Diese wird nur von einer Handvoll Interessierter besucht und im Anschluss von einigen Zuschauern sehr negativ besprochen. Daraufhin kommt es zum Zerwürfnis zwischen den beiden, und Mia zieht zurück zu ihren Eltern nach Boulder City im Bundesstaat Nevada. Als aufgrund Mias Theaterauftritt eine Agentin bei Sebastian anruft und Mia zu einem Vorsprechen einladen möchte, fährt Sebastian nach Boulder City. Er überredet Mia, nach Los Angeles zurückzukehren und diese Chance wahrzunehmen. Tatsächlich erhält Mia die ersehnte Filmhauptrolle, für die sie aber mehrere Monate in Paris leben müsste. Obwohl beide noch Gefühle füreinander hegen, verzichten Sebastian und Mia nach einem Jahr Beziehung einvernehmlich auf das private Glück.
Fünf Jahre später ist aus Mia eine bekannte und vielbeschäftigte Filmschauspielerin geworden, die mit Ehemann und Kleinkind in New York lebt. Die Familie verbringt Zeit in Los Angeles. Als Mia und ihr Gatte eines Abends ausgehen, gelangen sie durch Zufall in den Jazzclub, den Sebastian in der Zwischenzeit unter dem Namen „Seb’s“ eröffnet hat, wie es ihm Mia einst vorgeschlagen hatte. Beide nehmen einander wahr, woraufhin Sebastian ein gemeinsames Musikstück aus der Zeit ihrer Beziehung am Klavier anstimmt. In einer Traumsequenz wird gezeigt, wie eine gemeinsame Zukunft der beiden hätte aussehen können. Wehmütig beschließt Mia mit ihrem Mann, den Club zu verlassen. Kurz vor dem Ausgang begegnen sich ein letztes Mal Sebastians und Mias Blicke, und sie lächeln einander zu.
Forwarded from nader
In the major industrial countries, sometimes is the loneliness a kind of meditation.
@selfknowledgee
@selfknowledgee