خود-شناس(Selfknowledge)
159 subscribers
1.94K photos
314 videos
14 files
234 links
𝚝𝚑𝚎 𝚠𝚘𝚛𝚕𝚍 𝚊𝚏𝚝𝚎𝚛 𝚖𝚎
𝙽.𝙰
Download Telegram
تباهی که سال‌ها به خورد ما داده شده می‌کنیم از اجتماع و زندگی خشمگین و ناامید می‌شویم. آن گاه شروع می‌کنیم دانشی را که پذیرش کافی برای آن نیست، به همه افراد حتی آنانی که متوجه نمی‌شوند و نمی‌خواهند بشنوند منتقل کرده و این نشر دانش را وظیفه خود تلقی می‌کنیم. بهتر است بجای متقاعد کردن دیگران با خشم و جدال با آنان، با محبت به آنها کمک کنیم زیرا که هر فرد مسیر مناسب خویش را برای رسیدن به رشد و کمال طی می‌کند. خرد از محبت و همدلی برای ایجاد انگیزه در دیگران استفاده می‌کند، درحالیکه دانش معمولا از انتقاد برای تحقیر و بی ارزش کردن دیگران بهره می‌گیرد.
@selfknowledgee
نامهرباني_هاي خودم و انسانها وجودم را به گريه مي اندازد....😭

اي كاش مي شد همه را چون تو دوست مي داشتم.....😪

اي كاش عشق را مي توانستيم ضرب و تقسيم كنيم....😓

اي كاش، ميان ما انسانها فقط عشق مي بود


اي كاش ....

اي كاش.....

الهام از اين موزيك جاوداني👆👆
‏@selfknowledgee
موسیقی ابتدا وانتهای زبان است، همانطور که: احساسات ابتدا وانتهای عقل است. افسانه آغاز و پایان تاریخ است و عشق شروع وختم شعر.
گلوک / Christoph Willibald Gluck
اي كاش ...
قلم ميبودم
اي كاش، كتاب مي بودم
اي كاش، دفتر مي بودم
اي كاش، ورق مي بودم
اي كاش، اب و نان مي بودم
اي كاش، كيف، كفش و لباس مي بودم
جام مي بودم، جمع مي بودم ، شراب روح مي بودم
اي كاش ...
قلم ميبودم
اي كاش، كتاب مي بودم
اي كاش، دفتر مي بودم
اي كاش، ورق مي بودم
اي كاش، اب و نان مي بودم
اي كاش، كيف، كفش و لباس مي بودم
جام مي بودم، جمع مي بودم ، شراب روح مي بودم
ولي اي كاش، انسان (نادر) نمي بودم
اي كاش، نور مي بودم، روشنايي مي بودم
مثل ماه و خورشيد، درخشان مي بودم
مثل ابر گريان
مثل برف يخ و سرد
مثل باران خيس مي بودم
مثل طوفان خشمگين مي بودم
مثل رعد و برق وحشتناك مي بودم
ولي اي كاش انسان( نادر) نمي بودم
اي كاش، طبيعت مي بودم
هوا، زمين، زمان مي بودم
صدا مي بودم
رود مي بودم
دريا مي بودم ، مثل كوه بلند و بي همتا ميبودم
مثل جنگل سبز ميبودم
اي كاش اقيانوسي عظيم مي بودم
اي كاش موج مي بودم
درخت مي بودم
گل مي بودم
باغچه مي بودم
نسيم و عطر خوش باغچه و گل مي بودم
ولي اي كاش انسان( نادر) نمي بودم
اي كاش رنگ مي بودم
سبز و سفيد، تيره و روشن مي بودم
اي كاش، راه مي بودم، قدم مي بودم
بيابان و دشت و كوير مي بودم
اي كاش درنده ي در بيابان
چرنده ي در دشت ، خزنده ي در كوير مي بودم
اي كاش اسب سپيدي مي بودم
پرنده ي ازاد مي بودم
حتي طعمه ميبودم
ولي اي كاش انسان (نادر) نمي بودم
اي كاش زيبايي مي بودم
زلف مي بودم
چشم مي بودم
لب و سخن مي بودم
قلب مي بودم(؟)
نفس مي بودم، خون مي بودم در رگها
اي كاش درد مي بودم
دوا مي بودم.
اي كاش ادب و احترام مي بودم
معرفت مي بودم
دانش مي بودم
شعر مي بودم
شور مي بودم
ساز مي بودم
سوز مي بودم
بيت مي بودم
اي كاش ، اغاز و يا پايان مي بودم
اما اي كاش ، انسان(نادر) نمي بودم
اي كاش ، صلح و شادي مي بودم
صفا و صميميت، دوستي و مهرباني مي بودم
اي كاش ، عشق مي بودم
انسانيت مي بودم(؟)
عدالت و برابري، اسايش و امنيت مي بودم
اما اي كاش، انسان (نادر) نمي بودم
اي كاش زمان مي بودم
سال و ماه و روز و شب مي بودم
اي كاش، بهار، تابستان، پاييز و زمستان مي بودم
ثانيه و دقيقه مي بودم
اي كاش تاريخ و جغرافيا، گذشته و اينده مي بودم
اي كاش خيال مي بودم
رويا و خاطره مي بودم
تلخ و يا شيرين مي بودم
اي كاش، حروف مي بودم
الف مي بودم
ي مي بودم
اي كاش عدد مي بودم
١ مي بودم
صفر مميز صفر صفر صفر صفر صفر مي بودم
اما اي كاش، انسان ( نادر ) نمي بودم نمي شدم.
حال اي خالق من (يا من خالق تو)، اين همه زيبايي افريده اي
چرا مرا انسان؟؟؟
( كارنامه ي اعمال من تا به امروز)
ميخوام با پستچي پست كنم اون دنيا تا كه شايد جوابي برسه!!!!!!!

من مشاهده گَرِ خوبي بودم،،،،،،،،، در زمين،،،
و همينطور شنونده_ي خوبي،،،،،
من حقايقِ_ گفتگوها را ديدم و شنيدم،،،،
انسانها را ديدم و شنيدم،
به خوب و بد_هايشان، نسيم ملائم، با طعمِ لبخند هديه كردم.
من زن_ ها را شنيدم و ديدم،،،،،
با مشاهده با انها گوييدم،،
به انها با مشاهده عشق ورزيدم،،،
من مشاهده كردم كه چطور به خون هم عشق مي_تازند،،،
و،،،،، مرد_ها را ديدم كه چطور به خونِ جسمِ مخالف بوسه مي_ريزند،،،،،
من مردها و زن_هايي ديدم و شنيدم؛ كه شتاب بوسه_هايشان غير قابل توصيف بود ،،،،،
من شنيدني_ها را عميق مي_شنيدم،،،
مرد_ هايي شنيدم كه مِلوديه زندگي مي_ساختند با سرمايه_يه مرگ،،،
مرد_هايي شنيدم كه ميگفتند؛ ما زنان زيادي خورده ايم و آشاميده ايم،،، ؛ و كافيِ_شان نبودند.
و زنان زيادي شنيدم كه ؛ فريب ليسيده بودند و ان هم با طعم نمك،،،،،،،
و،
من كودكان زيادي شنيدم كه خالقِ_شان را نه شنيده بودند و نه ديده بودند،،،،،،.
من كاوشگَرِ خوبي بودم در چاه گرانشيِ زمين،،،،
من خود را ديدم كه؛ او اخرين نسل قلم است،،،
ديدم خود را كه چطور در انزوا به طبيعت عشق مي_ورزد،،،
ديدم كه چطور براي زندگيه خويش با اَسب مرگ مي_تازد،،
و من شنيدم انسانهايي را كه در آرزويِ، مرگِ اسبِ_مرگ هستند،،،
و ميديدم كه چطور در آغوش مرگ شهوت_ بازي ميكنند،،،
روزي من خود را شنيدم كه ميگفت؛ سلولهاي بدنش متعلق به زادگاهش نيست،،،، بايد سفر كرد.
اري من مشاهده_گر و شنونده_يِ خوبي بودم ،،،،،
در،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛ شرق ديدم كه چطور هنوزم كه هنوزِ انسانها داد و ستد ميكنند،،،،،
آنجا ديدم و شنيدم انسانهاي خدا_ و شيطان_ سفت،،،،
من خود را در آنجا ديدم كه در اغوش مملكت شيطان به دنيا مي_امد،،،،،
من شيطان_سفت_پرستان را ديدم كه بوي خدا را به يدك مي كشند،،،
در آنجا ديدم كه چگونه و مبتدئ كتابِ پيغمبرانشان در آغوش خرد و علم شير مي مَكد،،،،

و،؛،:،؛،؛،؛،؛
من مغرب زمين را ديدم كه زيبا به نظر ميرسيد،،،
آنجا را بيشتر ديدم و شنيدم،،،،،..
مغرب_يان را ديدم كه ديگر به خون هم تشنه نمي_كشند،،،
در آنجا مشاهده كردم كه چگونه بِخوبي بي_خردي شان را مرمت ميكنند،،،، و كردند.
من در مغرب زمين زييدم، مُشاهيدم و شنيدم،،،،
ديدم كه مغرب_ييان خرد پيشه كردند،،،
شنيدم كه؛ خرد را عشق مي_ليسند،،،،

من مغرب زمين را ديدم كه وابسته به مشرق زمين بود،،،،.
من استقلالِ وابستگي_هاي چرخش زمين را ديدم،،،،،
در مغرب ديدم كه به خونِ بي خرديه مشرق كالاهاي ته مانده يِ علمي مي مالند،،،
انسانهايي در آنجا ديدم و شنيدم با عشق،،
عشقي كه آغشته به منطق وابستگي ميكرد،
چگونه عشق ورزيدن را هم در انجا مشاهده كردم،
عشقي كه اغشته به خون زرد چوبهِ_يه خرد و منطق بود.
در مغرب شنيدم كه مشرق_ييان در كوچ_اَند،،
ديدم در مغرب كه به چه زيبايي ازاديِ حيات دارند انسانها،،،،

و سرانجام، من خود را نيز در مغرب ،،،،،،،
مشاهده ،،
و ديدار كردم،،،،،، كه در حال يادگيري فلسفه ي چگونه زيبا زيستن بود.
(نادر)
زماني كودكي بودم روستايي، ساده و بي_آلايش🌾....
ان روزها دنيا پُر بود از، مهرباني، بخشندگي و آرامش🍁🌹....
ان روزها زندگاني رنگي دگر داشت🍂
وقت بازي در خرمن گاه_مان، شادي حد و مرزي نداشت🌱...
زماني كودكي بودم روستايي، ساده و بي_آلايش🌾....
ان روزها دنيا پُر بود از، مهرباني، بخشندگي و آرامش🍁🌹....
ان روزها زندگاني رنگي دگر داشت🍂
وقت بازي در خرمن گاه_مان، شادي حد و مرزي نداشت🌱...
خنده ها از ته دل و هم چون ستارگان درخشانتر... بودند.
عشق ورزيدن در انسانها تهي از زشتي و سياهي بود 💚..
منش ها ساده و انساني بودند💝..
گفتگوها ساده و انساني بودند💗...
در آن روزگاران، زمان و قانون هيچ مفهومي نداشتند🚦🕤...

مهر پدر و مادران قانون و زمان مان بودند
دين مان عشق ورزيدن بود❤️..
خداي🙏مان مهر_باني بود💝..
💥💥
رشد اقتصادي_مان در تعداد گاو و گوسفندهاي+=مان خلاصه مي_شد..

كسي، كس ديگر را استثمار نميكرد.
بزرگترين داد و ستد_مان فروش محصولات ناچيزي بود كه با عشق و علاقه كاشت و برداشت كرده بوديم بود.
حتي دلم براي تراكتور_مان هم تنگ شده
براي كشت و زراعت..🌱
براي كودكيه نادر خودم دلم تنگه....
آري، آن روزها زندگاني رنگي دگر داشت🍀🔥🔥🔥💥⭐️🌟....

تا اينكه قانون و زمان بر من چيره شدند...
مرورِ خاطرات كودكي و انسانيم در نيمه شب پاييزي
[نادر]
@selfknowledgee
«کلمات وحشی‌اند، آزاد و بی مسئولیت و مهارنشدنی. آری، می‌توان در بندشان کرد، می‌توان تحت حروف الفبا به صف کشیدشان و به فرهنگ‌نامه‌ها تسلیم‌شان کرد. اما دیگر زنده نیستند.»
ویرجینیا وولف @ketabeakhar
دروغ، اغلب تنها مُبیّن این ترس است که مبادا حقیقت خُردت کند. دروغ انعکاس حقارت ماست، انعکاس گناه است.
فرانتس کافکا / گفتگو با کافکا / گوستاو یانوش
بوردیو بر این باور است که فقط زنان نیستند که در سیستم تسلط مردانه موجود مورد ظلم قرار می گیرند. امتیاز مردانه دامی ست که بهای آن استرس و تنش مداوم برای مرد است که هر لحظه مجبور به اثبات مردانگی خودش است.

مردانگی، بعنوان یک ایده آل دست نیافتنی که طبق آن همیشه مرد باید از نظر اجتماعی و جنسی (sexual) در عالی ترین حد باشد، موجب آسیب پذیری مرد می شود.

بوردیو، در توافق با تئوری اقتدار مردانه، معتقد است که اجتماع، زیر سلطه ی شکلی از مردانگی است که هم برای زنان بطور کلی و هم برای بسیاری از مردان، بعنوان اجتماعی سرکوب گر عمل می کند.

سلطه مردانه - پیر بوردیو - رحیم هاشمی

از طریق صفحه ی : از فلسفه تا بعد



https://telegram.me/SaeedSedghiChannel
«نسبت لوزادا» یکی از جالب‌ترین و البته تاثیرگذارترین مولفه‌های حاکم بر روابط مثبت و پویای انسانی است. این نسبت که به نام یکی از همکاران برزیلی مارتین سلیگمن در دانشگاه پنسیلوانیا(مارسل لوزادا) نام‌گذاری شده است، به این صورت خلاصه می‌شود: اگر نسبت جمله‌های مثبت به منفی 2/9 به 1 باشد(یعنی اگر به ازای تقریبا هر 3 جمله مثبت، 1 جمله منفی گفته شود) آن رابطه خواه رابطه عاشاقانه یا زناشویی یا والد-فرزندی یا استاد-شاگردی یا هر رابطه‌ی قابل تصور دیگری باشد، در جهت پویایی و ثبات و ایجاد رضایت پیش می‌رود و اگر این نسبت معکوس باشد(نسبت جمله‌های منفی به مثبت بیشتر باشد) رابطه در جهت تخریب و ایجاد عدم رضایت و شادمانی پیش خواهد رفت.

جان گاتمن (بزرگترین متخصص مسائل زناشویی و زوج‌درمانی به گمان من ) در مطالعات خود بر روی چندین زوج به همین مسئله رسید. او پی برد اگر در قبال هر 3 جمله منفی و انتقادآمیز و آزاردهنده، تنها یک جمله مثبت و حاکی از تایید و تحسین در رابطه داشته باشید، زندگی زناشویی شما در مسیر طلاق (چه قانونی و چه عاطفی) پیش خواهد رفت. او برای پویایی و رضایت بخش بودن زندگی زناشویی کمی فراتر از نسبت لوزادا رفت و از نسبت 5 به 1 صحبت کرد. در واقع برای یک زندگی زناشویی مثبت و لذت بخش، شما به نسبت 5 تحسین و تایید و جملات عاشقانه در قبال هر یک جمله انتقادی و منفی نیاز دارید.

به عبارتی با کمی دقت در مراودات انسانی می توانیم کیفیت یک رابطه را از طریق همین نسبت لوزادا حدس بزنیم و حتی تا حدودی آینده آن رابطه را پیش بینی بکنیم. گاهی به شدت باید مواظب کلمه‌ها و جمله‌هایی باشیم که از دهانمان خارج می‌شود. چرا که «حرف» اصلا ً و ابداً باد هوا نیست!


https://telegram.me/SaeedSedghiChannel
@selfknowledgee👇👇👇👇👇👇👇👇👇

بی لباس به دنیا آمده ایم و بی لباس هم از دنیا می رویم،حال در این میان،دین،روی ژنوم هیچ بشری جهش نیافته است و نخواهد یافت،اگر زاده ی لندن بودم مسیحی می شدم،اگر دهلی زاده بودم بودایی می شدم،مسلمان و یهود و زرتشت و صد هزار گرایش هم روش،باز بی لباسی و کرم های خاکی سهم من از مرگ بود و نیچه را هیچ کس نگفت از کجا آمده است تا بگوید به کجا می رود.آرتور گایتون،فیزیولوژیست بزرگ که زیر و بم و خرد و کلان سیستم های حیاتی روی زمین را کاوش کرده است،می گوید:«همه ی تلاش های موجودات در طول زندگی در پی کسب غذاست»،هر موجودی روشی برای به دست آوردن غذایش پیشه می کند،از تک یاختگان کهن گرفته تا بی مهرگان دریازی و انسان فرزانه،اما پست ترین روش کسب غذا را انسان فرزانه در پیش گرفته است،و آن شیوه ای است به اسم «فریب دادن»،عده ای شیاد پیدا شده اند که از این احساس ذاتی بشری که همواره در پی رفع نیازهایش افتاده است سوء استفاده کرده اند و برای اینکه غذای خودشان را تامین کنند،انسان های بی گناه دیگری را به این پنداره انداخته اند که شما باید برای دنیای دیگری غذا تهیه کنید!،و انسان ها از ترس اینکه در دنیایی دیگر از بی غذایی نمیرند،تن به خواسته های بی شرمانه ای داده اند. این تارهای چسبناک عنکوبت دین است که لاروهای انسانی را به خود می چسباند و اگر کشته ی چسبناکی و زهراگینی اش نشوند،زنده به گورش خواهند شد و داغ اثر تازیانه ی این تارهای چسبناک بر روی لطافت تفکرشان خواهد نشست.آری،بی لباس به دنیا آمده ایم و بی لباس هم از دنیا می رویم،وقتی ته چاهی خشک در وسط کویری بایر گیر کرده باشی و پایت شکسته باشد و تشنگی ات در کمین،نه ملیتت مهم است،نه گرایش سیاسی ات،نه مذهبت،نه اینکه آسمان چه رنگ است،نه اینکه خوراک مورد پسندت چیست،نه اینکه بارسلونا قهرمان است یا پرسپولیس،نه هیچ و صد هیچ بی هیچ.در آن ناامیدی،نه خدا به کمکت خواهد آمد،نه هم حزبی هایت،نه مخالفانت،نه هم تیمی هایت،نه هم سفرگانت،نه عشق بازی هایت،نه همه ی نمازها و توبه هایی که برای خدایت گزارده ای،نه اینکه آتئیست هستی یا آگنوستیک،دموکرات هستی یا سکولار و نچرالیست هر گرایش فکری و جهان بینی دیگر.هرچه که باشی و نباشی،در ته آن چاه،فقط و فقط یک طناب به کارت خواهد آمد و یک بشر بالای چاه،که معلوم نیست،اسرائیلی است یا فلسطینی،آمریکایی است یا ژاپنی،قطبی است یا حاره ای،بد حجاب است یا با حجاب یا نیمه حجاب،زبان هم به کار نخواهد آمد وقتی او عبری بگوید و تو عربی،وقتی او فارسی بگوید و تو انگلیسی،وقتی او آلمانی بگوید و تو فرانسوی،هرچه که در این میان باشد و نباشد،آن طناب تنها و تنها به واسطه ی یک «آوا» کمک حال تو خواهد بود...آوای ناله هایی که شامپانزه های جنگل های آفریقا هم در آن با تو مشترکند،آوای درونت،آوای بی لباسی ات،و من در این میان،گند می زنم به حال همه ی «فاحشگان مغزی » که لباس های رنگی به تن کرده اند و دم از اشرفیت ها و اکبریت ها و سرانجام ؛«یگانگی ها» می زنند و چشم خود را بر لخت ِ ادراکشان بسته اند و "پای کمیاب ترین نارون های روی زمین فقه می خوانند"...

از Myosote

🌟 @Iran_Atheist_agnostic