ايا درخت زيباتر است ؟! يا ما؟!
درخت در همه يه فصل ها زيباست.
ايا ما هم مي توانيم هميشه زيبا باشيم؟
اصلا مي توانيم زيبا بمانيم؟!
🌱🌱. @selfknowledgee
درخت در همه يه فصل ها زيباست.
ايا ما هم مي توانيم هميشه زيبا باشيم؟
اصلا مي توانيم زيبا بمانيم؟!
🌱🌱. @selfknowledgee
خود-شناس(Selfknowledge)
در زير باران رقصيدن و از زندگي لذت بردن ديوانگي نيست، همزمان گريستن و خنديدن سرگرداني نيست، دانستنِ، اينكه پول خوشبختي نمي آورد حماقت نيست، بخشيدن انسانهاي را كه كارهاي خوبي انجام ند
در زير باران رقصيدن و از زندگي لذت بردن ديوانگي نيست،
همزمان توانستنِ گريستن و خنديدن سرگرداني نيست،
دانستنِ، اينكه پول خوشبختي نمي آورد حماقت نيست،
بخشيدن انسانهاي را كه كارهاي خوبي انجام ندادن و پذيرفتن انها همانطور كه هستند از روي سادگي نيست،
با حيوانات صحبت كردن عجيب و غريب نيست،
به ستاره ها لبخند زدن و درختان را به آغوش كشيدن بچگي نيست،
زيباترين چيزها در دنيا را آدم نمي تواند توضيح دهد
نه بيشتر ببينيد و بشنويد، بلكه با قلب هايتان احساس كنيد.
💙⭐️☘🌱🌴
@selfknowledgee
همزمان توانستنِ گريستن و خنديدن سرگرداني نيست،
دانستنِ، اينكه پول خوشبختي نمي آورد حماقت نيست،
بخشيدن انسانهاي را كه كارهاي خوبي انجام ندادن و پذيرفتن انها همانطور كه هستند از روي سادگي نيست،
با حيوانات صحبت كردن عجيب و غريب نيست،
به ستاره ها لبخند زدن و درختان را به آغوش كشيدن بچگي نيست،
زيباترين چيزها در دنيا را آدم نمي تواند توضيح دهد
نه بيشتر ببينيد و بشنويد، بلكه با قلب هايتان احساس كنيد.
💙⭐️☘🌱🌴
@selfknowledgee
خود-شناس(Selfknowledge)
( لايه هاي زخميِ عشق) بي تو بودن در تنهايي هاي مزمن هيچ است بگذار تا تو...... شوم ،،، بگذار تا..... من.....بشوي،،،، عشق در لايه هاي زخمي خود، درونِ اين زندگي بي مفهوم تو را مي جويد،،،
( لايه هاي زخميِ عشق)
بي تو بودن در تنهايي هاي مزمن هيچ است☘
بگذار تا تو...... شوم ،،،☘
بگذار تا..... من.....بشوي،،،،🍁
عشق در لايه هاي زخمي خود، درونِ اين زندگي بي مفهوم تو را مي جويد،،،🍁
بگذار درون هم، .. براي هم.....از عشقِ سرشار از زندگيِ بامفهوم بميريم،،، !🌱
بگذار.... لايه هاي زخميِ اين عشق_ته مانده با تو جان دوباره بگيرد،،،،🌱
در اين دنياي پر دغدغه و مادي:
چه مفهومي بالا تر از تو ،،،🌱
تو يعني عشق،،،،،،🌱
عشق يعني اِنسانيت،،،🌱
انسانيت يعني دوستدار طبيعت و احترام به طبيعت،،،،،،🌱
بگذار به عنوان عشق از اين دنيا كوچ كنيم.🌱
اينها چكيده افكار من هستند،
بگذار باهم و درون هم اغاز و پايان شويم.
💙P💙
@selfknowledgee
بي تو بودن در تنهايي هاي مزمن هيچ است☘
بگذار تا تو...... شوم ،،،☘
بگذار تا..... من.....بشوي،،،،🍁
عشق در لايه هاي زخمي خود، درونِ اين زندگي بي مفهوم تو را مي جويد،،،🍁
بگذار درون هم، .. براي هم.....از عشقِ سرشار از زندگيِ بامفهوم بميريم،،، !🌱
بگذار.... لايه هاي زخميِ اين عشق_ته مانده با تو جان دوباره بگيرد،،،،🌱
در اين دنياي پر دغدغه و مادي:
چه مفهومي بالا تر از تو ،،،🌱
تو يعني عشق،،،،،،🌱
عشق يعني اِنسانيت،،،🌱
انسانيت يعني دوستدار طبيعت و احترام به طبيعت،،،،،،🌱
بگذار به عنوان عشق از اين دنيا كوچ كنيم.🌱
اينها چكيده افكار من هستند،
بگذار باهم و درون هم اغاز و پايان شويم.
💙P💙
@selfknowledgee
Forwarded from My Metal Musics World
@MetalMusics
Silence Again (Silence Pt. II)
😔😭
Falling leaves
In the silence again
Watching you drifting away
Incomplete story we are
دوباره سکوت...
بی هدف و مقصد دورشدن تو را تماشا میکنم ...
ماقصه نمی کاره هستیم...
We are walking through different paths.
داریم به تنهایی در میان مسیرهای مختلفی قدم مذاریم....
The paths saturated with sadness, with grief
مسیرهای اشباع شده از سوگ ، خفگی... از غم
Seeking, searching, bleeding
For the warmth of your fire
سراغ تو میگیرم... به دنبال تو میگردم.... افسرده و داغون... برای آتش و گرمای وجودت
Silent as the moon floating alone
In the abandoned skies
ساکت .. تنها شناور مثل ماه در اسمان رها شده...
Silent, as my cry as it blinds my eyes
Silent, as my heart
سکوت... مثله گریه هایی که چشمانم را کور کردند
سکوت... مثله قلبمممم...
Every time you go you go away
هر موقع که تو میری و .... میرییییی
😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
Silence Again (Silence Pt. II)
😔😭
Falling leaves
In the silence again
Watching you drifting away
Incomplete story we are
دوباره سکوت...
بی هدف و مقصد دورشدن تو را تماشا میکنم ...
ماقصه نمی کاره هستیم...
We are walking through different paths.
داریم به تنهایی در میان مسیرهای مختلفی قدم مذاریم....
The paths saturated with sadness, with grief
مسیرهای اشباع شده از سوگ ، خفگی... از غم
Seeking, searching, bleeding
For the warmth of your fire
سراغ تو میگیرم... به دنبال تو میگردم.... افسرده و داغون... برای آتش و گرمای وجودت
Silent as the moon floating alone
In the abandoned skies
ساکت .. تنها شناور مثل ماه در اسمان رها شده...
Silent, as my cry as it blinds my eyes
Silent, as my heart
سکوت... مثله گریه هایی که چشمانم را کور کردند
سکوت... مثله قلبمممم...
Every time you go you go away
هر موقع که تو میری و .... میرییییی
😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
۵ نشانه از تبدیل دانش شما به خرد
“خرد همان دانشی ست که به بخشی از وجود شخص تبدیل شده است” اوریسون سوئت ماردن
ما معمولا دوست نداریم اعتراف کنیم که در مورد چیزی اطلاع نداریم یا اینکه اطلاعاتمان اشتباه بوده اند و به همین دلیل، دانش در روان ما خود را بجای خرد جا میزند. بیایید با خودمان صادق باشیم، هر استادی یک روز شاگرد بوده است. از ابتدا ما همه چیز را نمیدانیم، هر چند که نفس ما دوست دارد این گونه بیاندیشد. اطلاعات صرفاَ حقایقی قابل ارجاع هستند تا اینکه توسط تجربه یا ارتقاء آگاهی مان به سطحی بالاتر، تبدیل به خرد شوند. مهم است که همیشه در مورد اینکه در چه نقطه ای از مسیرمان قرار داریم، آگاه وبا خود صادق باشیم. زیرا که این موضوع نه تنها ما را متواضع میکند، بلکه راهی ست که میتوانیم به نسخههای بهتر و یکپارچه تر از خود قدیمیمان مبدل شویم. در زیر ۵ نشانه ای آورده شده که مشخص میکند دانستههای شما درحال تبدیل شدن به خرد میباشند.
دانش
۱- اخلاقیات برای شما امری غریزی ست، بجای آنکه امری دشوار باشد.
“باورهای شما، شما را به انسان بهتری مبدل نمیکند، بلکه این رفتارهای شما هستند که از شما فرد بهتری میسازند.”
همه ما شخصی را میشناسیم که با وجود اینکه ادعا میکند مذهبی ست، اما رفتارش کاملا متضاد با مذهبی ست که از آن میآید. صحبت در مورد آنکه ما چقدر خوب، بخشنده، پذیرا، آگاه و توانا هستیم نشان این است که دانستههای ما هنوز تبدیل به خرد نشده اند. فرد خردمند نیازی به اعلام کردن ندارد که چقدر بزرگ و برجسته ست، بلکه به سادگی خردش در رفتارش هویداست. یک نشانه قطعی افرادی که با خرد بیشتری دست به عمل میزنند این است که همیشه راه متعالی تر را انتخاب میکنند. آنها مهربان، با عشق و همیشه درحال کمک به دیگران هستند و برای این کارها نه تلاش میکنند و نه فکر میکنند که باید به این شکل باشند، بلکه این رفتار غریزی آنهاست.
۲- آموزههای معنوی یا باورهایی که زمانی با وجودتان هماهنگ بودند، دیگر پرمعنا بنظر نمیرسند.
” تلاش برای تعریف خودت درست مانند این است که بخواهی دندانهای خودت را گاز بگیری.” آلن واتس
آیا تابحال این تجربه را داشته اید که پس از ماهها به سراغ یک کتاب معنوی یا یک فیلم که قبلا مورد علاقه تان بوده است بروید و ببینید که محتوای آنها دیگر با وجود و افکارتان هماهنگ نیست ؟ نه به این معنا که با آن موافق نیستید بلکه به این مفهوم که دیگر آن احساس عمیقی که در شما برمیانگیخت را بوجود نمیآورد. در واقع این نشانه آن است که دانستههایی را که زمانی باید یاد میگرفتید در وجودتان تبدیل به خرد شده اند. ما همیشه درحال رشد و بالارفتن به سمت سطوح بالاتر آگاهی هستیم و آنچه در یک سطح برای ما معنادار بود، زمانی که از آن سطح بالاتر رویم ممکن است بی معنا و حتی تا حدودی متناقض بنظر برسد. وقتی که باوری که برای ما قابل درک بوده (باوری که دیگری به ما منتقل کرده بود و خودمان عمیقاَ آنرا درک نکرده بودیم) تبدیل به بخشی از وجود ما میشود، عملاَ درکش برای ما غیرممکن میشود. درست مانند جمله ای که در بالا آوردیم; هنگامیکه بجای آگاه شدن از خرد تبدیل به خرد میشوید، درک این موضوع که ادراک کننده قابل درک شدن نیست در ما بوجود میآید.
دانش
@selfknowledgee
۳– آنچه در گذشته قادر بود در شما یک واکنش عاطفی قوی ایجاد کند، دیگر نمیتواند چنین تاثیری داشته باشد. برای مثال چیزهایی که قبلاَ میتوانستند شما را خشمگین یا ناراحت کنند و بهم بریزند دیگر این قدرت را ندارند بلکه به موقعیتهایی تبدیل میگردند که نفس شما را کمرنگ تر و ضعیف تر میکنند. بنابراین اگر چنین چیزی را تجربه کردید، نمایانگر این است که شما رشد کرده اید و سطح خرد و آگاهی تان ارتقاء یافته است.
۴- دورههایی را تجربه میکنید که کاملا گیج و سردرگم هستید، در مورد اینکه چه کسی هستید و واقعاَ به چه چیزهایی باور دارید. اگر درکی که پیش از این از هویت خود داشتید شروع به تغییر و بهتر شدن کرده باشد، تجربه گیجی و سردرگمیمعمولا اتفاق میافتد. زمانی که وابستگیهای نفس شروع به ناپدید شدن میکنند و سکون و هیچ جای آنها را میگیرد، برای نفسی که تا قبل از این عادت داشته خود را با کمک آن وابستگیها تعریف و قضاوت کند کسالت آور و گیج کننده خواهد بود. خرد واقعی از هیچ برمیخیزد. بنابراین اگر احساس بی حوصلگی میکنید و نسبت به زندگی بی تفاوت شده اید، این نشانه دیگری مبنی بر این است که نفس بیش فعال شما ناامیدانه درحال جستجو برای انجام کاری ست. زمانی که وجود شما از این جایگاه سکون دست بعمل بزند، زندگی مسیر آرام و طبیعی خود را پی میگیرد.
خردمند
۵- شما دیگر تلاشی برای متقاعد کردن هیچ کس در مورد هیچ چیز نمیکنید.
“دانش صحبت میکند و خرد گوش میدهد.” جیمیهندریکس
زمانی که شروع به کشف دروغها، واقعیات پشت پرده و سیستمهای اعتقادی اش
“خرد همان دانشی ست که به بخشی از وجود شخص تبدیل شده است” اوریسون سوئت ماردن
ما معمولا دوست نداریم اعتراف کنیم که در مورد چیزی اطلاع نداریم یا اینکه اطلاعاتمان اشتباه بوده اند و به همین دلیل، دانش در روان ما خود را بجای خرد جا میزند. بیایید با خودمان صادق باشیم، هر استادی یک روز شاگرد بوده است. از ابتدا ما همه چیز را نمیدانیم، هر چند که نفس ما دوست دارد این گونه بیاندیشد. اطلاعات صرفاَ حقایقی قابل ارجاع هستند تا اینکه توسط تجربه یا ارتقاء آگاهی مان به سطحی بالاتر، تبدیل به خرد شوند. مهم است که همیشه در مورد اینکه در چه نقطه ای از مسیرمان قرار داریم، آگاه وبا خود صادق باشیم. زیرا که این موضوع نه تنها ما را متواضع میکند، بلکه راهی ست که میتوانیم به نسخههای بهتر و یکپارچه تر از خود قدیمیمان مبدل شویم. در زیر ۵ نشانه ای آورده شده که مشخص میکند دانستههای شما درحال تبدیل شدن به خرد میباشند.
دانش
۱- اخلاقیات برای شما امری غریزی ست، بجای آنکه امری دشوار باشد.
“باورهای شما، شما را به انسان بهتری مبدل نمیکند، بلکه این رفتارهای شما هستند که از شما فرد بهتری میسازند.”
همه ما شخصی را میشناسیم که با وجود اینکه ادعا میکند مذهبی ست، اما رفتارش کاملا متضاد با مذهبی ست که از آن میآید. صحبت در مورد آنکه ما چقدر خوب، بخشنده، پذیرا، آگاه و توانا هستیم نشان این است که دانستههای ما هنوز تبدیل به خرد نشده اند. فرد خردمند نیازی به اعلام کردن ندارد که چقدر بزرگ و برجسته ست، بلکه به سادگی خردش در رفتارش هویداست. یک نشانه قطعی افرادی که با خرد بیشتری دست به عمل میزنند این است که همیشه راه متعالی تر را انتخاب میکنند. آنها مهربان، با عشق و همیشه درحال کمک به دیگران هستند و برای این کارها نه تلاش میکنند و نه فکر میکنند که باید به این شکل باشند، بلکه این رفتار غریزی آنهاست.
۲- آموزههای معنوی یا باورهایی که زمانی با وجودتان هماهنگ بودند، دیگر پرمعنا بنظر نمیرسند.
” تلاش برای تعریف خودت درست مانند این است که بخواهی دندانهای خودت را گاز بگیری.” آلن واتس
آیا تابحال این تجربه را داشته اید که پس از ماهها به سراغ یک کتاب معنوی یا یک فیلم که قبلا مورد علاقه تان بوده است بروید و ببینید که محتوای آنها دیگر با وجود و افکارتان هماهنگ نیست ؟ نه به این معنا که با آن موافق نیستید بلکه به این مفهوم که دیگر آن احساس عمیقی که در شما برمیانگیخت را بوجود نمیآورد. در واقع این نشانه آن است که دانستههایی را که زمانی باید یاد میگرفتید در وجودتان تبدیل به خرد شده اند. ما همیشه درحال رشد و بالارفتن به سمت سطوح بالاتر آگاهی هستیم و آنچه در یک سطح برای ما معنادار بود، زمانی که از آن سطح بالاتر رویم ممکن است بی معنا و حتی تا حدودی متناقض بنظر برسد. وقتی که باوری که برای ما قابل درک بوده (باوری که دیگری به ما منتقل کرده بود و خودمان عمیقاَ آنرا درک نکرده بودیم) تبدیل به بخشی از وجود ما میشود، عملاَ درکش برای ما غیرممکن میشود. درست مانند جمله ای که در بالا آوردیم; هنگامیکه بجای آگاه شدن از خرد تبدیل به خرد میشوید، درک این موضوع که ادراک کننده قابل درک شدن نیست در ما بوجود میآید.
دانش
@selfknowledgee
۳– آنچه در گذشته قادر بود در شما یک واکنش عاطفی قوی ایجاد کند، دیگر نمیتواند چنین تاثیری داشته باشد. برای مثال چیزهایی که قبلاَ میتوانستند شما را خشمگین یا ناراحت کنند و بهم بریزند دیگر این قدرت را ندارند بلکه به موقعیتهایی تبدیل میگردند که نفس شما را کمرنگ تر و ضعیف تر میکنند. بنابراین اگر چنین چیزی را تجربه کردید، نمایانگر این است که شما رشد کرده اید و سطح خرد و آگاهی تان ارتقاء یافته است.
۴- دورههایی را تجربه میکنید که کاملا گیج و سردرگم هستید، در مورد اینکه چه کسی هستید و واقعاَ به چه چیزهایی باور دارید. اگر درکی که پیش از این از هویت خود داشتید شروع به تغییر و بهتر شدن کرده باشد، تجربه گیجی و سردرگمیمعمولا اتفاق میافتد. زمانی که وابستگیهای نفس شروع به ناپدید شدن میکنند و سکون و هیچ جای آنها را میگیرد، برای نفسی که تا قبل از این عادت داشته خود را با کمک آن وابستگیها تعریف و قضاوت کند کسالت آور و گیج کننده خواهد بود. خرد واقعی از هیچ برمیخیزد. بنابراین اگر احساس بی حوصلگی میکنید و نسبت به زندگی بی تفاوت شده اید، این نشانه دیگری مبنی بر این است که نفس بیش فعال شما ناامیدانه درحال جستجو برای انجام کاری ست. زمانی که وجود شما از این جایگاه سکون دست بعمل بزند، زندگی مسیر آرام و طبیعی خود را پی میگیرد.
خردمند
۵- شما دیگر تلاشی برای متقاعد کردن هیچ کس در مورد هیچ چیز نمیکنید.
“دانش صحبت میکند و خرد گوش میدهد.” جیمیهندریکس
زمانی که شروع به کشف دروغها، واقعیات پشت پرده و سیستمهای اعتقادی اش
تباهی که سالها به خورد ما داده شده میکنیم از اجتماع و زندگی خشمگین و ناامید میشویم. آن گاه شروع میکنیم دانشی را که پذیرش کافی برای آن نیست، به همه افراد حتی آنانی که متوجه نمیشوند و نمیخواهند بشنوند منتقل کرده و این نشر دانش را وظیفه خود تلقی میکنیم. بهتر است بجای متقاعد کردن دیگران با خشم و جدال با آنان، با محبت به آنها کمک کنیم زیرا که هر فرد مسیر مناسب خویش را برای رسیدن به رشد و کمال طی میکند. خرد از محبت و همدلی برای ایجاد انگیزه در دیگران استفاده میکند، درحالیکه دانش معمولا از انتقاد برای تحقیر و بی ارزش کردن دیگران بهره میگیرد.
@selfknowledgee
@selfknowledgee
نامهرباني_هاي خودم و انسانها وجودم را به گريه مي اندازد....😭
اي كاش مي شد همه را چون تو دوست مي داشتم.....😪
اي كاش عشق را مي توانستيم ضرب و تقسيم كنيم....😓
اي كاش، ميان ما انسانها فقط عشق مي بود
اي كاش ....
اي كاش.....
الهام از اين موزيك جاوداني👆👆
@selfknowledgee
اي كاش مي شد همه را چون تو دوست مي داشتم.....😪
اي كاش عشق را مي توانستيم ضرب و تقسيم كنيم....😓
اي كاش، ميان ما انسانها فقط عشق مي بود
اي كاش ....
اي كاش.....
الهام از اين موزيك جاوداني👆👆
@selfknowledgee
Forwarded from Ketabakhar کتابِ آخر
موسیقی ابتدا وانتهای زبان است، همانطور که: احساسات ابتدا وانتهای عقل است. افسانه آغاز و پایان تاریخ است و عشق شروع وختم شعر.
گلوک / Christoph Willibald Gluck
گلوک / Christoph Willibald Gluck
Forwarded from خود-شناس(Selfknowledge)
اي كاش ...
قلم ميبودم
اي كاش، كتاب مي بودم
اي كاش، دفتر مي بودم
اي كاش، ورق مي بودم
اي كاش، اب و نان مي بودم
اي كاش، كيف، كفش و لباس مي بودم
جام مي بودم، جمع مي بودم ، شراب روح مي بودم
قلم ميبودم
اي كاش، كتاب مي بودم
اي كاش، دفتر مي بودم
اي كاش، ورق مي بودم
اي كاش، اب و نان مي بودم
اي كاش، كيف، كفش و لباس مي بودم
جام مي بودم، جمع مي بودم ، شراب روح مي بودم
Forwarded from خود-شناس(Selfknowledge)
اي كاش ...
قلم ميبودم
اي كاش، كتاب مي بودم
اي كاش، دفتر مي بودم
اي كاش، ورق مي بودم
اي كاش، اب و نان مي بودم
اي كاش، كيف، كفش و لباس مي بودم
جام مي بودم، جمع مي بودم ، شراب روح مي بودم
ولي اي كاش، انسان (نادر) نمي بودم
اي كاش، نور مي بودم، روشنايي مي بودم
مثل ماه و خورشيد، درخشان مي بودم
مثل ابر گريان
مثل برف يخ و سرد
مثل باران خيس مي بودم
مثل طوفان خشمگين مي بودم
مثل رعد و برق وحشتناك مي بودم
ولي اي كاش انسان( نادر) نمي بودم
اي كاش، طبيعت مي بودم
هوا، زمين، زمان مي بودم
صدا مي بودم
رود مي بودم
دريا مي بودم ، مثل كوه بلند و بي همتا ميبودم
مثل جنگل سبز ميبودم
اي كاش اقيانوسي عظيم مي بودم
اي كاش موج مي بودم
درخت مي بودم
گل مي بودم
باغچه مي بودم
نسيم و عطر خوش باغچه و گل مي بودم
ولي اي كاش انسان( نادر) نمي بودم
اي كاش رنگ مي بودم
سبز و سفيد، تيره و روشن مي بودم
اي كاش، راه مي بودم، قدم مي بودم
بيابان و دشت و كوير مي بودم
اي كاش درنده ي در بيابان
چرنده ي در دشت ، خزنده ي در كوير مي بودم
اي كاش اسب سپيدي مي بودم
پرنده ي ازاد مي بودم
حتي طعمه ميبودم
ولي اي كاش انسان (نادر) نمي بودم
اي كاش زيبايي مي بودم
زلف مي بودم
چشم مي بودم
لب و سخن مي بودم
قلب مي بودم(؟)
نفس مي بودم، خون مي بودم در رگها
اي كاش درد مي بودم
دوا مي بودم.
اي كاش ادب و احترام مي بودم
معرفت مي بودم
دانش مي بودم
شعر مي بودم
شور مي بودم
ساز مي بودم
سوز مي بودم
بيت مي بودم
اي كاش ، اغاز و يا پايان مي بودم
اما اي كاش ، انسان(نادر) نمي بودم
اي كاش ، صلح و شادي مي بودم
صفا و صميميت، دوستي و مهرباني مي بودم
اي كاش ، عشق مي بودم
انسانيت مي بودم(؟)
عدالت و برابري، اسايش و امنيت مي بودم
اما اي كاش، انسان (نادر) نمي بودم
اي كاش زمان مي بودم
سال و ماه و روز و شب مي بودم
اي كاش، بهار، تابستان، پاييز و زمستان مي بودم
ثانيه و دقيقه مي بودم
اي كاش تاريخ و جغرافيا، گذشته و اينده مي بودم
اي كاش خيال مي بودم
رويا و خاطره مي بودم
تلخ و يا شيرين مي بودم
اي كاش، حروف مي بودم
الف مي بودم
ي مي بودم
اي كاش عدد مي بودم
١ مي بودم
صفر مميز صفر صفر صفر صفر صفر مي بودم
اما اي كاش، انسان ( نادر ) نمي بودم نمي شدم.
حال اي خالق من (يا من خالق تو)، اين همه زيبايي افريده اي
چرا مرا انسان؟؟؟
قلم ميبودم
اي كاش، كتاب مي بودم
اي كاش، دفتر مي بودم
اي كاش، ورق مي بودم
اي كاش، اب و نان مي بودم
اي كاش، كيف، كفش و لباس مي بودم
جام مي بودم، جمع مي بودم ، شراب روح مي بودم
ولي اي كاش، انسان (نادر) نمي بودم
اي كاش، نور مي بودم، روشنايي مي بودم
مثل ماه و خورشيد، درخشان مي بودم
مثل ابر گريان
مثل برف يخ و سرد
مثل باران خيس مي بودم
مثل طوفان خشمگين مي بودم
مثل رعد و برق وحشتناك مي بودم
ولي اي كاش انسان( نادر) نمي بودم
اي كاش، طبيعت مي بودم
هوا، زمين، زمان مي بودم
صدا مي بودم
رود مي بودم
دريا مي بودم ، مثل كوه بلند و بي همتا ميبودم
مثل جنگل سبز ميبودم
اي كاش اقيانوسي عظيم مي بودم
اي كاش موج مي بودم
درخت مي بودم
گل مي بودم
باغچه مي بودم
نسيم و عطر خوش باغچه و گل مي بودم
ولي اي كاش انسان( نادر) نمي بودم
اي كاش رنگ مي بودم
سبز و سفيد، تيره و روشن مي بودم
اي كاش، راه مي بودم، قدم مي بودم
بيابان و دشت و كوير مي بودم
اي كاش درنده ي در بيابان
چرنده ي در دشت ، خزنده ي در كوير مي بودم
اي كاش اسب سپيدي مي بودم
پرنده ي ازاد مي بودم
حتي طعمه ميبودم
ولي اي كاش انسان (نادر) نمي بودم
اي كاش زيبايي مي بودم
زلف مي بودم
چشم مي بودم
لب و سخن مي بودم
قلب مي بودم(؟)
نفس مي بودم، خون مي بودم در رگها
اي كاش درد مي بودم
دوا مي بودم.
اي كاش ادب و احترام مي بودم
معرفت مي بودم
دانش مي بودم
شعر مي بودم
شور مي بودم
ساز مي بودم
سوز مي بودم
بيت مي بودم
اي كاش ، اغاز و يا پايان مي بودم
اما اي كاش ، انسان(نادر) نمي بودم
اي كاش ، صلح و شادي مي بودم
صفا و صميميت، دوستي و مهرباني مي بودم
اي كاش ، عشق مي بودم
انسانيت مي بودم(؟)
عدالت و برابري، اسايش و امنيت مي بودم
اما اي كاش، انسان (نادر) نمي بودم
اي كاش زمان مي بودم
سال و ماه و روز و شب مي بودم
اي كاش، بهار، تابستان، پاييز و زمستان مي بودم
ثانيه و دقيقه مي بودم
اي كاش تاريخ و جغرافيا، گذشته و اينده مي بودم
اي كاش خيال مي بودم
رويا و خاطره مي بودم
تلخ و يا شيرين مي بودم
اي كاش، حروف مي بودم
الف مي بودم
ي مي بودم
اي كاش عدد مي بودم
١ مي بودم
صفر مميز صفر صفر صفر صفر صفر مي بودم
اما اي كاش، انسان ( نادر ) نمي بودم نمي شدم.
حال اي خالق من (يا من خالق تو)، اين همه زيبايي افريده اي
چرا مرا انسان؟؟؟
Forwarded from خود-شناس(Selfknowledge)
( كارنامه ي اعمال من تا به امروز)
ميخوام با پستچي پست كنم اون دنيا تا كه شايد جوابي برسه!!!!!!!
من مشاهده گَرِ خوبي بودم،،،،،،،،، در زمين،،،
و همينطور شنونده_ي خوبي،،،،،
من حقايقِ_ گفتگوها را ديدم و شنيدم،،،،
انسانها را ديدم و شنيدم،
به خوب و بد_هايشان، نسيم ملائم، با طعمِ لبخند هديه كردم.
من زن_ ها را شنيدم و ديدم،،،،،
با مشاهده با انها گوييدم،،
به انها با مشاهده عشق ورزيدم،،،
من مشاهده كردم كه چطور به خون هم عشق مي_تازند،،،
و،،،،، مرد_ها را ديدم كه چطور به خونِ جسمِ مخالف بوسه مي_ريزند،،،،،
من مردها و زن_هايي ديدم و شنيدم؛ كه شتاب بوسه_هايشان غير قابل توصيف بود ،،،،،
من شنيدني_ها را عميق مي_شنيدم،،،
مرد_ هايي شنيدم كه مِلوديه زندگي مي_ساختند با سرمايه_يه مرگ،،،
مرد_هايي شنيدم كه ميگفتند؛ ما زنان زيادي خورده ايم و آشاميده ايم،،، ؛ و كافيِ_شان نبودند.
و زنان زيادي شنيدم كه ؛ فريب ليسيده بودند و ان هم با طعم نمك،،،،،،،
و،
من كودكان زيادي شنيدم كه خالقِ_شان را نه شنيده بودند و نه ديده بودند،،،،،،.
من كاوشگَرِ خوبي بودم در چاه گرانشيِ زمين،،،،
من خود را ديدم كه؛ او اخرين نسل قلم است،،،
ديدم خود را كه چطور در انزوا به طبيعت عشق مي_ورزد،،،
ديدم كه چطور براي زندگيه خويش با اَسب مرگ مي_تازد،،
و من شنيدم انسانهايي را كه در آرزويِ، مرگِ اسبِ_مرگ هستند،،،
و ميديدم كه چطور در آغوش مرگ شهوت_ بازي ميكنند،،،
روزي من خود را شنيدم كه ميگفت؛ سلولهاي بدنش متعلق به زادگاهش نيست،،،، بايد سفر كرد.
اري من مشاهده_گر و شنونده_يِ خوبي بودم ،،،،،
در،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛ شرق ديدم كه چطور هنوزم كه هنوزِ انسانها داد و ستد ميكنند،،،،،
آنجا ديدم و شنيدم انسانهاي خدا_ و شيطان_ سفت،،،،
من خود را در آنجا ديدم كه در اغوش مملكت شيطان به دنيا مي_امد،،،،،
من شيطان_سفت_پرستان را ديدم كه بوي خدا را به يدك مي كشند،،،
در آنجا ديدم كه چگونه و مبتدئ كتابِ پيغمبرانشان در آغوش خرد و علم شير مي مَكد،،،،
و،؛،:،؛،؛،؛،؛
من مغرب زمين را ديدم كه زيبا به نظر ميرسيد،،،
آنجا را بيشتر ديدم و شنيدم،،،،،..
مغرب_يان را ديدم كه ديگر به خون هم تشنه نمي_كشند،،،
در آنجا مشاهده كردم كه چگونه بِخوبي بي_خردي شان را مرمت ميكنند،،،، و كردند.
من در مغرب زمين زييدم، مُشاهيدم و شنيدم،،،،
ديدم كه مغرب_ييان خرد پيشه كردند،،،
شنيدم كه؛ خرد را عشق مي_ليسند،،،،
من مغرب زمين را ديدم كه وابسته به مشرق زمين بود،،،،.
من استقلالِ وابستگي_هاي چرخش زمين را ديدم،،،،،
در مغرب ديدم كه به خونِ بي خرديه مشرق كالاهاي ته مانده يِ علمي مي مالند،،،
انسانهايي در آنجا ديدم و شنيدم با عشق،،
عشقي كه آغشته به منطق وابستگي ميكرد،
چگونه عشق ورزيدن را هم در انجا مشاهده كردم،
عشقي كه اغشته به خون زرد چوبهِ_يه خرد و منطق بود.
در مغرب شنيدم كه مشرق_ييان در كوچ_اَند،،
ديدم در مغرب كه به چه زيبايي ازاديِ حيات دارند انسانها،،،،
و سرانجام، من خود را نيز در مغرب ،،،،،،،
مشاهده ،،
و ديدار كردم،،،،،، كه در حال يادگيري فلسفه ي چگونه زيبا زيستن بود.
(نادر)
ميخوام با پستچي پست كنم اون دنيا تا كه شايد جوابي برسه!!!!!!!
من مشاهده گَرِ خوبي بودم،،،،،،،،، در زمين،،،
و همينطور شنونده_ي خوبي،،،،،
من حقايقِ_ گفتگوها را ديدم و شنيدم،،،،
انسانها را ديدم و شنيدم،
به خوب و بد_هايشان، نسيم ملائم، با طعمِ لبخند هديه كردم.
من زن_ ها را شنيدم و ديدم،،،،،
با مشاهده با انها گوييدم،،
به انها با مشاهده عشق ورزيدم،،،
من مشاهده كردم كه چطور به خون هم عشق مي_تازند،،،
و،،،،، مرد_ها را ديدم كه چطور به خونِ جسمِ مخالف بوسه مي_ريزند،،،،،
من مردها و زن_هايي ديدم و شنيدم؛ كه شتاب بوسه_هايشان غير قابل توصيف بود ،،،،،
من شنيدني_ها را عميق مي_شنيدم،،،
مرد_ هايي شنيدم كه مِلوديه زندگي مي_ساختند با سرمايه_يه مرگ،،،
مرد_هايي شنيدم كه ميگفتند؛ ما زنان زيادي خورده ايم و آشاميده ايم،،، ؛ و كافيِ_شان نبودند.
و زنان زيادي شنيدم كه ؛ فريب ليسيده بودند و ان هم با طعم نمك،،،،،،،
و،
من كودكان زيادي شنيدم كه خالقِ_شان را نه شنيده بودند و نه ديده بودند،،،،،،.
من كاوشگَرِ خوبي بودم در چاه گرانشيِ زمين،،،،
من خود را ديدم كه؛ او اخرين نسل قلم است،،،
ديدم خود را كه چطور در انزوا به طبيعت عشق مي_ورزد،،،
ديدم كه چطور براي زندگيه خويش با اَسب مرگ مي_تازد،،
و من شنيدم انسانهايي را كه در آرزويِ، مرگِ اسبِ_مرگ هستند،،،
و ميديدم كه چطور در آغوش مرگ شهوت_ بازي ميكنند،،،
روزي من خود را شنيدم كه ميگفت؛ سلولهاي بدنش متعلق به زادگاهش نيست،،،، بايد سفر كرد.
اري من مشاهده_گر و شنونده_يِ خوبي بودم ،،،،،
در،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛ شرق ديدم كه چطور هنوزم كه هنوزِ انسانها داد و ستد ميكنند،،،،،
آنجا ديدم و شنيدم انسانهاي خدا_ و شيطان_ سفت،،،،
من خود را در آنجا ديدم كه در اغوش مملكت شيطان به دنيا مي_امد،،،،،
من شيطان_سفت_پرستان را ديدم كه بوي خدا را به يدك مي كشند،،،
در آنجا ديدم كه چگونه و مبتدئ كتابِ پيغمبرانشان در آغوش خرد و علم شير مي مَكد،،،،
و،؛،:،؛،؛،؛،؛
من مغرب زمين را ديدم كه زيبا به نظر ميرسيد،،،
آنجا را بيشتر ديدم و شنيدم،،،،،..
مغرب_يان را ديدم كه ديگر به خون هم تشنه نمي_كشند،،،
در آنجا مشاهده كردم كه چگونه بِخوبي بي_خردي شان را مرمت ميكنند،،،، و كردند.
من در مغرب زمين زييدم، مُشاهيدم و شنيدم،،،،
ديدم كه مغرب_ييان خرد پيشه كردند،،،
شنيدم كه؛ خرد را عشق مي_ليسند،،،،
من مغرب زمين را ديدم كه وابسته به مشرق زمين بود،،،،.
من استقلالِ وابستگي_هاي چرخش زمين را ديدم،،،،،
در مغرب ديدم كه به خونِ بي خرديه مشرق كالاهاي ته مانده يِ علمي مي مالند،،،
انسانهايي در آنجا ديدم و شنيدم با عشق،،
عشقي كه آغشته به منطق وابستگي ميكرد،
چگونه عشق ورزيدن را هم در انجا مشاهده كردم،
عشقي كه اغشته به خون زرد چوبهِ_يه خرد و منطق بود.
در مغرب شنيدم كه مشرق_ييان در كوچ_اَند،،
ديدم در مغرب كه به چه زيبايي ازاديِ حيات دارند انسانها،،،،
و سرانجام، من خود را نيز در مغرب ،،،،،،،
مشاهده ،،
و ديدار كردم،،،،،، كه در حال يادگيري فلسفه ي چگونه زيبا زيستن بود.
(نادر)