https://t.me/selbsterkenntnis
نامه یک بانوی افغانی به آزار دهنده اش :
"
(( نامه ای به آزار دهنده ام))
سلام آقا،
نامت را نمی دانم اما شاید به خاطر داشته باشی که حدود یک هفته بعد از عید سعید فطر در بازارِ ده افغانان از کنارم گذشتی. شاید مرا به خاطر داشته باشی. من همان زن جوانی استم که با پیراهن سرخِ دست دوزی شده و پطلون سیاه کنار یک کراچی ترکاری ایستاده بود و چانه می زد. وقتی از کنارم گذشتی از باسنم چُندک گرفتی. من سرخ شدم. مرد پیری که ترکاری می فروخت متوجه شد اما چیزی نگفت. او شاید هر روز شاهد صحنه هایی شبیه این است. این اتفاق برای من چندین بار در پل باغ عمومی، لیسه مریم و یا ده افغانان افتاده است. دوستانم هم برایم تجربیات مشابهِ خود را قصه کرده اند. اما امروز من بیشتر خجالت کشیدم چون این پیرمرد متوجه شد. من به جای تو شرمیدم.
دنبالت دویدم و از بندِ دستت محکم گرفتم. ترسیده بودم و عرق به سرعت از پیشانی ام می ریخت، اما شروع به فریاد زدن کردم. » چرا اینطور کردی؟ چطور جرات کردی؟ آیا در خانه در مقابل اعضای خانواده ات هم این طور رفتار می کنی؟» تو در مقابل بلند تر فریاد زدی، مثل اینکه یک مسابقه باشد و هر که صدایش بلند تر بود ببرد. «دخترِ دیوانه! من هیچ کاری نکرده ام. تو ارزش این را نداری که من کاری کنم.»
هنوز هم می شرمیدم به دیگران بگویم چی کرده ای. تو شاید به خاطر داشته باشی که همه چگونه به ما می نگریستند. زنان دیگر به من می گفتند که آرام شوم و گپ را کلان نکنم چون فقط به آبروی خودم لطمه وارد می کنم، اما من تصمیم نداشتم خاموش باشم. به زودی چند نفر پولیس آمدند و ما را به حوزه بردند.
مرد قد بلندی که شاید افسر پولیس بود از من خواست برایش بگویم که چی اتفاقی افتاده. من برایش قصه کردم. تو دهانت را باز کردی تا چیزی بگویی، اما افسر فریاد زد: «تو چُپ باش!» بعد از چند لحظه او شروع به زدنِ تو کرد. تو روی زمین افتاده بودی و او با پاهای بزرگش که با بوتِ چرمیِ محکم پوشانده شده بود ترا لگد می زد. از ابرو هایش عرق می ریخت. او هم به اندازهی من عصبانی بود.
تو را دوباره ندیدم اما دوستی که همراهت بود مرا تا خانه دنبال کرد و همه راه آزارم داد. «چی شد دگه؟! کدام کار دگه خو نکد که ایقه زورت داد.» حرف های وقیح او را تا حال به خاطر دارم، اما آن روز بسیار خسته بودم و نمی توانستم برای بار دوم بجنگم...
... من این نامه را نوشتم تا برایت بگویم که من هرگز نخواستم تو لت بخوری و تحقیر شوی، اما من از اینکه در مقابلت خاموش نبودم پشیمان نیستم. نوشتم تا برایت بگویم که من می دانم چی طرحی در ذهن داری. تو می خواهی مرا بترسانی، تهدید کنی، و در خانه حبس کنی. به نظرت خانه برای من جایی خوبیست چون آنجا نگهداری از کودکان و اطاعت از مردی که روزی شوهرم خواهد شد را خواهم آموخت. تو می خواهی که من از دنیای بیرون از خانه ام بترسم و هرگز راهم و جایم را در آن نیابم. تو می خواهی من به این باور برسم که یگانه جای امن و مناسب برای من خانه ام است. اما من برایت می نویسم که بگویم که جای من و هر زن دیگر در سرک های شهر ما، در مکاتب، در اکادمی پولیس، در پارلمان، در کابینه، در مسجد، در اتحادیه کارگران، در مبارزه، در مجلس سنا، و یا هر جای دیگری که بخواهیم است. نه تو، نه مرد یا زنی دیگر، نه طالبان، نه دولت، هیچ کدام این توانایی را ندارند که مرا مجبور به پذیرفتن طرز تفکری کنند که مرا کمتر از تو می پندارد و اعتماد به نفسم را از من سلب می کند. هیچ کس نمی تواند به من این دیدگاه را تحمیل کند که یگانه جای امن برای من آشپزخانه و اتاق خواب است و یا اینکه من توانایی دفاع از خودم را ندارم. زنان زیادی استند که در اتاقِ خواب توسط شوهران شان مورد تجاوز قرار می گیرند. زنان زیادی استند که در آشپزخانه بدن شان با سیخ های داغ کباب سوزانده می شود. بدون اعتماد به نفس هیچ جای دنیا برای من امن نیست.
من هر روز از خانه ام بیرون خواهم شد و با شجاعت روی سرک های شهر خودم قدم خواهم زد، نه بخاطر این که نیاز دارم بلکه به این دلیل که می توانم و آزار و اذیتِ تو این توانایی را از من نمی گیرد. من به خاطر قباحت تو دیگر احساس شرمندگی نخواهم کرد. من به خاطر حفظ «آبرو» دیگر خاموشی را به حق طلبی ترجیح نخواهم داد. این نامه را نوشتم تا بدانی که زنی با لباس سرخ، زنی که تو آزارش دادی، دوباره به بازار خواهد آمد.
با مقاومت،
زنی با پیراهنِ سرخ
@SaeedSedghiChannel
نامه یک بانوی افغانی به آزار دهنده اش :
"
(( نامه ای به آزار دهنده ام))
سلام آقا،
نامت را نمی دانم اما شاید به خاطر داشته باشی که حدود یک هفته بعد از عید سعید فطر در بازارِ ده افغانان از کنارم گذشتی. شاید مرا به خاطر داشته باشی. من همان زن جوانی استم که با پیراهن سرخِ دست دوزی شده و پطلون سیاه کنار یک کراچی ترکاری ایستاده بود و چانه می زد. وقتی از کنارم گذشتی از باسنم چُندک گرفتی. من سرخ شدم. مرد پیری که ترکاری می فروخت متوجه شد اما چیزی نگفت. او شاید هر روز شاهد صحنه هایی شبیه این است. این اتفاق برای من چندین بار در پل باغ عمومی، لیسه مریم و یا ده افغانان افتاده است. دوستانم هم برایم تجربیات مشابهِ خود را قصه کرده اند. اما امروز من بیشتر خجالت کشیدم چون این پیرمرد متوجه شد. من به جای تو شرمیدم.
دنبالت دویدم و از بندِ دستت محکم گرفتم. ترسیده بودم و عرق به سرعت از پیشانی ام می ریخت، اما شروع به فریاد زدن کردم. » چرا اینطور کردی؟ چطور جرات کردی؟ آیا در خانه در مقابل اعضای خانواده ات هم این طور رفتار می کنی؟» تو در مقابل بلند تر فریاد زدی، مثل اینکه یک مسابقه باشد و هر که صدایش بلند تر بود ببرد. «دخترِ دیوانه! من هیچ کاری نکرده ام. تو ارزش این را نداری که من کاری کنم.»
هنوز هم می شرمیدم به دیگران بگویم چی کرده ای. تو شاید به خاطر داشته باشی که همه چگونه به ما می نگریستند. زنان دیگر به من می گفتند که آرام شوم و گپ را کلان نکنم چون فقط به آبروی خودم لطمه وارد می کنم، اما من تصمیم نداشتم خاموش باشم. به زودی چند نفر پولیس آمدند و ما را به حوزه بردند.
مرد قد بلندی که شاید افسر پولیس بود از من خواست برایش بگویم که چی اتفاقی افتاده. من برایش قصه کردم. تو دهانت را باز کردی تا چیزی بگویی، اما افسر فریاد زد: «تو چُپ باش!» بعد از چند لحظه او شروع به زدنِ تو کرد. تو روی زمین افتاده بودی و او با پاهای بزرگش که با بوتِ چرمیِ محکم پوشانده شده بود ترا لگد می زد. از ابرو هایش عرق می ریخت. او هم به اندازهی من عصبانی بود.
تو را دوباره ندیدم اما دوستی که همراهت بود مرا تا خانه دنبال کرد و همه راه آزارم داد. «چی شد دگه؟! کدام کار دگه خو نکد که ایقه زورت داد.» حرف های وقیح او را تا حال به خاطر دارم، اما آن روز بسیار خسته بودم و نمی توانستم برای بار دوم بجنگم...
... من این نامه را نوشتم تا برایت بگویم که من هرگز نخواستم تو لت بخوری و تحقیر شوی، اما من از اینکه در مقابلت خاموش نبودم پشیمان نیستم. نوشتم تا برایت بگویم که من می دانم چی طرحی در ذهن داری. تو می خواهی مرا بترسانی، تهدید کنی، و در خانه حبس کنی. به نظرت خانه برای من جایی خوبیست چون آنجا نگهداری از کودکان و اطاعت از مردی که روزی شوهرم خواهد شد را خواهم آموخت. تو می خواهی که من از دنیای بیرون از خانه ام بترسم و هرگز راهم و جایم را در آن نیابم. تو می خواهی من به این باور برسم که یگانه جای امن و مناسب برای من خانه ام است. اما من برایت می نویسم که بگویم که جای من و هر زن دیگر در سرک های شهر ما، در مکاتب، در اکادمی پولیس، در پارلمان، در کابینه، در مسجد، در اتحادیه کارگران، در مبارزه، در مجلس سنا، و یا هر جای دیگری که بخواهیم است. نه تو، نه مرد یا زنی دیگر، نه طالبان، نه دولت، هیچ کدام این توانایی را ندارند که مرا مجبور به پذیرفتن طرز تفکری کنند که مرا کمتر از تو می پندارد و اعتماد به نفسم را از من سلب می کند. هیچ کس نمی تواند به من این دیدگاه را تحمیل کند که یگانه جای امن برای من آشپزخانه و اتاق خواب است و یا اینکه من توانایی دفاع از خودم را ندارم. زنان زیادی استند که در اتاقِ خواب توسط شوهران شان مورد تجاوز قرار می گیرند. زنان زیادی استند که در آشپزخانه بدن شان با سیخ های داغ کباب سوزانده می شود. بدون اعتماد به نفس هیچ جای دنیا برای من امن نیست.
من هر روز از خانه ام بیرون خواهم شد و با شجاعت روی سرک های شهر خودم قدم خواهم زد، نه بخاطر این که نیاز دارم بلکه به این دلیل که می توانم و آزار و اذیتِ تو این توانایی را از من نمی گیرد. من به خاطر قباحت تو دیگر احساس شرمندگی نخواهم کرد. من به خاطر حفظ «آبرو» دیگر خاموشی را به حق طلبی ترجیح نخواهم داد. این نامه را نوشتم تا بدانی که زنی با لباس سرخ، زنی که تو آزارش دادی، دوباره به بازار خواهد آمد.
با مقاومت،
زنی با پیراهنِ سرخ
@SaeedSedghiChannel
Telegram
Leela.Nur.Meditation
Selbsterkenntnis. Weg zu dir selbst
#حماقتِ خرافات
خيلي حماقته، خالقي را كه نميبينيم بپرستيم،
و ستاره ها را كه ميبينيم كشف و درك نكنيم.
خيلي حماقته،، به وجود و قدرت خدا و شيطان همزمان ايمان داشته باشيم،
اما نفهميم كه مورچه ها چ
خيلي حماقته، خالقي را كه نميبينيم بپرستيم،
و ستاره ها را كه ميبينيم كشف و درك نكنيم.
خيلي حماقته،، به وجود و قدرت خدا و شيطان همزمان ايمان داشته باشيم،
اما نفهميم كه مورچه ها چ
Forwarded from کانال علمی، آموزشی ویدوآل
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 آشنایی با پیشروترین دانشمند گمنام تاریخ
👇کیفیت بالا | ثبت نظر👇
http://vido.al/d/t4939
@vidoal | مغزتو شارژ کن
👇کیفیت بالا | ثبت نظر👇
http://vido.al/d/t4939
@vidoal | مغزتو شارژ کن
آشنایان طریقت عشق در دنیا اندک اند.
به همین دلیل است که مردم دنیا
در بیراهه های احساس بدبختی سرگردانند.
همه دوست دارند عشق را تجربه کنند،
همه دوست دارند عاشق باشند،
همه دوست دارند محبوب و معشوق باشند،
اما هیچ کس زحمتِ آموختنِ هنرِ عاشقی را
بر خود هموار نمی کند.
عاشقی، هنر بزرگی ست.
به همین دلیل است که مردم دنیا
در بیراهه های احساس بدبختی سرگردانند.
همه دوست دارند عشق را تجربه کنند،
همه دوست دارند عاشق باشند،
همه دوست دارند محبوب و معشوق باشند،
اما هیچ کس زحمتِ آموختنِ هنرِ عاشقی را
بر خود هموار نمی کند.
عاشقی، هنر بزرگی ست.
اي كاش ...
قلم ميبودم
اي كاش، كتاب مي بودم
اي كاش، دفتر مي بودم
اي كاش، ورق مي بودم
اي كاش، اب و نان مي بودم
اي كاش، كيف، كفش و لباس مي بودم
جام مي بودم، جمع مي بودم ، شراب روح مي بودم
ولي اي كاش، انسان (نادر) نمي بودم
اي كاش، نور مي بودم، روشنايي مي بودم
مثل ماه و خورشيد، درخشان مي بودم
مثل ابر گريان
مثل برف يخ و سرد
مثل باران خيس مي بودم
مثل طوفان خشمگين مي بودم
مثل رعد و برق وحشتناك مي بودم
ولي اي كاش انسان( نادر) نمي بودم
اي كاش، طبيعت مي بودم
هوا، زمين، زمان مي بودم
صدا مي بودم
رود مي بودم
دريا مي بودم ، مثل كوه بلند و بي همتا ميبودم
مثل جنگل سبز ميبودم
اي كاش اقيانوسي عظيم مي بودم
اي كاش موج مي بودم
درخت مي بودم
گل مي بودم
باغچه مي بودم
نسيم و عطر خوش باغچه و گل مي بودم
ولي اي كاش انسان( نادر) نمي بودم
اي كاش رنگ مي بودم
سبز و سفيد، تيره و روشن مي بودم
اي كاش، راه مي بودم، قدم مي بودم
بيابان و دشت و كوير مي بودم
اي كاش درنده ي در بيابان
چرنده ي در دشت ، خزنده ي در كوير مي بودم
اي كاش اسب سپيدي مي بودم
پرنده ي ازاد مي بودم
حتي طعمه ميبودم
ولي اي كاش انسان (نادر) نمي بودم
اي كاش زيبايي مي بودم
زلف مي بودم
چشم مي بودم
لب و سخن مي بودم
قلب مي بودم(؟)
نفس مي بودم، خون مي بودم در رگها
اي كاش درد مي بودم
دوا مي بودم.
اي كاش ادب و احترام مي بودم
معرفت مي بودم
دانش مي بودم
شعر مي بودم
شور مي بودم
ساز مي بودم
سوز مي بودم
بيت مي بودم
اي كاش ، اغاز و يا پايان مي بودم
اما اي كاش ، انسان(نادر) نمي بودم
اي كاش ، صلح و شادي مي بودم
صفا و صميميت، دوستي و مهرباني مي بودم
اي كاش ، عشق مي بودم
انسانيت مي بودم(؟)
عدالت و برابري، اسايش و امنيت مي بودم
اما اي كاش، انسان (نادر) نمي بودم
اي كاش زمان مي بودم
سال و ماه و روز و شب مي بودم
اي كاش، بهار، تابستان، پاييز و زمستان مي بودم
ثانيه و دقيقه مي بودم
اي كاش تاريخ و جغرافيا، گذشته و اينده مي بودم
اي كاش خيال مي بودم
رويا و خاطره مي بودم
تلخ و يا شيرين مي بودم
اي كاش، حروف مي بودم
الف مي بودم
ي مي بودم
اي كاش عدد مي بودم
١ مي بودم
صفر مميز صفر صفر صفر صفر صفر مي بودم
اما اي كاش، انسان ( نادر ) نمي بودم نمي شدم.
حال اي خالق من (يا من خالق تو)، اين همه زيبايي افريده اي
چرا مرا انسان؟؟؟
قلم ميبودم
اي كاش، كتاب مي بودم
اي كاش، دفتر مي بودم
اي كاش، ورق مي بودم
اي كاش، اب و نان مي بودم
اي كاش، كيف، كفش و لباس مي بودم
جام مي بودم، جمع مي بودم ، شراب روح مي بودم
ولي اي كاش، انسان (نادر) نمي بودم
اي كاش، نور مي بودم، روشنايي مي بودم
مثل ماه و خورشيد، درخشان مي بودم
مثل ابر گريان
مثل برف يخ و سرد
مثل باران خيس مي بودم
مثل طوفان خشمگين مي بودم
مثل رعد و برق وحشتناك مي بودم
ولي اي كاش انسان( نادر) نمي بودم
اي كاش، طبيعت مي بودم
هوا، زمين، زمان مي بودم
صدا مي بودم
رود مي بودم
دريا مي بودم ، مثل كوه بلند و بي همتا ميبودم
مثل جنگل سبز ميبودم
اي كاش اقيانوسي عظيم مي بودم
اي كاش موج مي بودم
درخت مي بودم
گل مي بودم
باغچه مي بودم
نسيم و عطر خوش باغچه و گل مي بودم
ولي اي كاش انسان( نادر) نمي بودم
اي كاش رنگ مي بودم
سبز و سفيد، تيره و روشن مي بودم
اي كاش، راه مي بودم، قدم مي بودم
بيابان و دشت و كوير مي بودم
اي كاش درنده ي در بيابان
چرنده ي در دشت ، خزنده ي در كوير مي بودم
اي كاش اسب سپيدي مي بودم
پرنده ي ازاد مي بودم
حتي طعمه ميبودم
ولي اي كاش انسان (نادر) نمي بودم
اي كاش زيبايي مي بودم
زلف مي بودم
چشم مي بودم
لب و سخن مي بودم
قلب مي بودم(؟)
نفس مي بودم، خون مي بودم در رگها
اي كاش درد مي بودم
دوا مي بودم.
اي كاش ادب و احترام مي بودم
معرفت مي بودم
دانش مي بودم
شعر مي بودم
شور مي بودم
ساز مي بودم
سوز مي بودم
بيت مي بودم
اي كاش ، اغاز و يا پايان مي بودم
اما اي كاش ، انسان(نادر) نمي بودم
اي كاش ، صلح و شادي مي بودم
صفا و صميميت، دوستي و مهرباني مي بودم
اي كاش ، عشق مي بودم
انسانيت مي بودم(؟)
عدالت و برابري، اسايش و امنيت مي بودم
اما اي كاش، انسان (نادر) نمي بودم
اي كاش زمان مي بودم
سال و ماه و روز و شب مي بودم
اي كاش، بهار، تابستان، پاييز و زمستان مي بودم
ثانيه و دقيقه مي بودم
اي كاش تاريخ و جغرافيا، گذشته و اينده مي بودم
اي كاش خيال مي بودم
رويا و خاطره مي بودم
تلخ و يا شيرين مي بودم
اي كاش، حروف مي بودم
الف مي بودم
ي مي بودم
اي كاش عدد مي بودم
١ مي بودم
صفر مميز صفر صفر صفر صفر صفر مي بودم
اما اي كاش، انسان ( نادر ) نمي بودم نمي شدم.
حال اي خالق من (يا من خالق تو)، اين همه زيبايي افريده اي
چرا مرا انسان؟؟؟
Forwarded from مِهبانگ ، دکتر علی نیری Mehbang
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«روند شکلگیری سطح ماه»
ماه در ادبیات ما نماد زیبایی روی یار است در حالیکه وقتی با تلکسکوپ به آن نگاه کنید نماد آبلهگونی است!
@Mehbaang
ماه در ادبیات ما نماد زیبایی روی یار است در حالیکه وقتی با تلکسکوپ به آن نگاه کنید نماد آبلهگونی است!
@Mehbaang
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#Anygivenday home is where the heart is🌷P.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نفهم به دنيا آمدن عيب نيست،
اما نفهم از دنيا رفتن عيب نسل سوزي ست.
اما نفهم از دنيا رفتن عيب نسل سوزي ست.
Forwarded from nader
دردِ من اين است كه؛
عده يه كمي در اين دنيا خوشبختند،
عده يه كمي فقط عشق_ورزند،
درد من اين است كه؛
عده يه كمي در اين دنيا خوشبختند،
عده يه كمي فقط عشق_ورزند،
درد من اين است كه؛
Forwarded from nader
دردِ من اين است كه؛
عده يه كمي در اين دنيا خوشبختند،
عده يه كمي فقط عشق_ورزند،
درد من اين است كه؛
اَقليت ها به اَكثريت ها حاكمند،
و همان أقليت ها در تصورات خود (كه فقط تصور ميكنند) كه خوشبختند از اين كه حيات را به مسخره گرفتند، تا به اَكثريت ها ثابت كنند، خدايي شما را افريده تا ما پيامش را به شما ديكته كنيم.✡✝☪☸
دردي كه من از روز توليد خود به يدك ميكشم، دردي_ست كه فقط با أبرار آلات خرد مي توان توصيف داد،.،.،.،،.، 💥
درد من اين است كه؛
من دردي بودم در تصورات و روياهاي پدر كه به دنيا امده، و همچنان درد مي آموزد.💔
اي انسان رام شو تا باهم به ملكوت اين هستي دست يابيم،💥
اي انسان، درد تو درد من هم هست.💙
💙💙💙💙💙💙💙💙
عده يه كمي در اين دنيا خوشبختند،
عده يه كمي فقط عشق_ورزند،
درد من اين است كه؛
اَقليت ها به اَكثريت ها حاكمند،
و همان أقليت ها در تصورات خود (كه فقط تصور ميكنند) كه خوشبختند از اين كه حيات را به مسخره گرفتند، تا به اَكثريت ها ثابت كنند، خدايي شما را افريده تا ما پيامش را به شما ديكته كنيم.✡✝☪☸
دردي كه من از روز توليد خود به يدك ميكشم، دردي_ست كه فقط با أبرار آلات خرد مي توان توصيف داد،.،.،.،،.، 💥
درد من اين است كه؛
من دردي بودم در تصورات و روياهاي پدر كه به دنيا امده، و همچنان درد مي آموزد.💔
اي انسان رام شو تا باهم به ملكوت اين هستي دست يابيم،💥
اي انسان، درد تو درد من هم هست.💙
💙💙💙💙💙💙💙💙
Forwarded from گاهنوشتهها | سعید صدقی
مارکس وسط مراکز خريد ... بنگ بنگ !
گاهي با خودم خيال مي کنم اگر کارل مارکس وسط يکي از مراکز خريد و پاساژهاي فعلي مي ايستاد و اين "توحش عجيب مصرف" را تماشا مي کرد ، اگر گوشه اي مي ايستاد و فوج فوج زن و مردي را نگاه مي کرد که از سر و کول هم بالا مي روند و براي بيشتر و بيشتر و بيشتر مصرف کردن با هم مسابقه مي گذارند و هر کسي حجم بيشتري از مصرف را داشت با فيس و افاده ديگري را نگاه مي کرد که يعني "بعله من از تو بالاترم " ، چند تير توي شقيقه ي خودش خالي مي کرد ؟!يعني با اين از خود بيگانه گي و ميل سيري ناپذير خريدن و از خود چيزي ساختن باب ميل ديگري ، از اين شوق ديوانه وار مصرف کردن به هر قیمتی که شده ، چه به روز خودش می آورد ؟
من گرايش سوسياليستي ندارم ولي مارکس را وسط پاساژها و مراکز خريد و مغازه ها و وسط جمعيت "خريد کننده - تلنبار کننده" اي که گاهي مجال مصرف خريدهايشان را هم پيدا نمي کنند و اگر ازشان بپرسي :"براي چه مي خري ؟ " همين طور هاج و واج مي ماند که " اين ديگه چه سوال مسخره ايه ؟ دارم ، مي خرم. تا چشت در آد ! " ، خوب مي فهمم و درک می کنم !
مارکس حق داشت که لغو آزادي را وسط سرمايه داري هشدار بدهد . شايد زياد مرادش "لغو آزادي به لحاظ روان شناختي اش " نبود و نگاهش جنبه ي اجتماعي مي گرفت ، ولي اگر کمي دور و بر خودمان را و اصلا چرا راه دور ، خودمان را ،برانداز کنيم مي توانيم ببينم چطور ميان اين شهوت مصرف گرايي ، گم شده ايم و اختيارمان از دستان خودمان در رفته و براي سازگاري با نظام ارزشهايي که نمي دانيم از کجا آمده اند و چطور دارند ما را مي گردانند و مي چرخانند ( البته مواظب بيماري "توهم توطئه" هم باشيد که مطلق منظورم نزديک به اين ايده هاي پارانويايي نيست ! ) ، داريم جان مي کنيم و تلاش مي کنيم و هيچ وقت هم سيراب نمي شويم !
به واقع شايد گاهي وقتها بد نباشد بپرسيم : چه انگيزه اي ترغيب مان مي کند به عنوان مثال وقتي لباس کافي اي داريم ، دوباره لباس تازه اي بخريم و روي هم انبار کنيم ؟ چه عاملي مجبورمان مي کند آنقدر وسيله توي خانه مان بار کنيم که فضا براي راه رفتن هم به زور گيرمان بيايد ؟
من مطلق مشکلي با راحت تر کردن زندگي و تجملي کردن آن ( در معناي زيبا کردنش ) ندارم . منتها همه حرفم اين است : چقدر از شوق مصرفمان عقلاني ست ؟ چقدرش حاصل انتخاب آگاهانه و شخصي خود ماست ؟ چقدرش را براي گدايي تحسين و تشويق اين و آن به خودمان تحميل مي کنيم ؟ چه وقت از اين ترغيب و تحسين احساس آرامشي ماندگار گيرمان آمده ؟ و اساسا ً تحسيني که متوجه لباس و کفش و دکوراسيون منزل مان است چه ربطي به خودمان و وجود انساني مان دارد ؟
من وسط پاساژها و مراکز خريد ، ميان آن همه جمعيت رنگارنگ ، به شدت احساس تنهايي ام مي شود ... شما را نمي دانم !
https://telegram.me/SaeedSedghiChannel
گاهي با خودم خيال مي کنم اگر کارل مارکس وسط يکي از مراکز خريد و پاساژهاي فعلي مي ايستاد و اين "توحش عجيب مصرف" را تماشا مي کرد ، اگر گوشه اي مي ايستاد و فوج فوج زن و مردي را نگاه مي کرد که از سر و کول هم بالا مي روند و براي بيشتر و بيشتر و بيشتر مصرف کردن با هم مسابقه مي گذارند و هر کسي حجم بيشتري از مصرف را داشت با فيس و افاده ديگري را نگاه مي کرد که يعني "بعله من از تو بالاترم " ، چند تير توي شقيقه ي خودش خالي مي کرد ؟!يعني با اين از خود بيگانه گي و ميل سيري ناپذير خريدن و از خود چيزي ساختن باب ميل ديگري ، از اين شوق ديوانه وار مصرف کردن به هر قیمتی که شده ، چه به روز خودش می آورد ؟
من گرايش سوسياليستي ندارم ولي مارکس را وسط پاساژها و مراکز خريد و مغازه ها و وسط جمعيت "خريد کننده - تلنبار کننده" اي که گاهي مجال مصرف خريدهايشان را هم پيدا نمي کنند و اگر ازشان بپرسي :"براي چه مي خري ؟ " همين طور هاج و واج مي ماند که " اين ديگه چه سوال مسخره ايه ؟ دارم ، مي خرم. تا چشت در آد ! " ، خوب مي فهمم و درک می کنم !
مارکس حق داشت که لغو آزادي را وسط سرمايه داري هشدار بدهد . شايد زياد مرادش "لغو آزادي به لحاظ روان شناختي اش " نبود و نگاهش جنبه ي اجتماعي مي گرفت ، ولي اگر کمي دور و بر خودمان را و اصلا چرا راه دور ، خودمان را ،برانداز کنيم مي توانيم ببينم چطور ميان اين شهوت مصرف گرايي ، گم شده ايم و اختيارمان از دستان خودمان در رفته و براي سازگاري با نظام ارزشهايي که نمي دانيم از کجا آمده اند و چطور دارند ما را مي گردانند و مي چرخانند ( البته مواظب بيماري "توهم توطئه" هم باشيد که مطلق منظورم نزديک به اين ايده هاي پارانويايي نيست ! ) ، داريم جان مي کنيم و تلاش مي کنيم و هيچ وقت هم سيراب نمي شويم !
به واقع شايد گاهي وقتها بد نباشد بپرسيم : چه انگيزه اي ترغيب مان مي کند به عنوان مثال وقتي لباس کافي اي داريم ، دوباره لباس تازه اي بخريم و روي هم انبار کنيم ؟ چه عاملي مجبورمان مي کند آنقدر وسيله توي خانه مان بار کنيم که فضا براي راه رفتن هم به زور گيرمان بيايد ؟
من مطلق مشکلي با راحت تر کردن زندگي و تجملي کردن آن ( در معناي زيبا کردنش ) ندارم . منتها همه حرفم اين است : چقدر از شوق مصرفمان عقلاني ست ؟ چقدرش حاصل انتخاب آگاهانه و شخصي خود ماست ؟ چقدرش را براي گدايي تحسين و تشويق اين و آن به خودمان تحميل مي کنيم ؟ چه وقت از اين ترغيب و تحسين احساس آرامشي ماندگار گيرمان آمده ؟ و اساسا ً تحسيني که متوجه لباس و کفش و دکوراسيون منزل مان است چه ربطي به خودمان و وجود انساني مان دارد ؟
من وسط پاساژها و مراکز خريد ، ميان آن همه جمعيت رنگارنگ ، به شدت احساس تنهايي ام مي شود ... شما را نمي دانم !
https://telegram.me/SaeedSedghiChannel
Forwarded from مِهبانگ ، دکتر علی نیری Mehbang
@Mehbaang_iran2.1.mp4
71.9 MB