خود-شناس(Selfknowledge)
159 subscribers
1.94K photos
314 videos
14 files
234 links
𝚝𝚑𝚎 𝚠𝚘𝚛𝚕𝚍 𝚊𝚏𝚝𝚎𝚛 𝚖𝚎
𝙽.𝙰
Download Telegram
فكر كردن يك مهارت است. این درست نیست که ما به صورت طبیعی و بدون آموزش و تمرين از موهبت تفکر صحیح و منطقی برخوردار شویم. از کسانی که ذهنشان آموزش ندیده نباید انتظار تفکر منطقی و صحیح داشت همانطور کسانی که هرگز تمرین و آموزش ندیده اند نمی توانند نجار، گلف باز یا پیانیست خوبی شوند.

- آلفرد ماندر -

برگردان: محمد ام.بی.

Thinking is skilled work. It is not true that we are naturally endowed with the ability to think clearly and logically — without learning how, or without practicing…. People with untrained minds should no more expect to think clearly and logically than people who have never learned and never practiced can expect to find themselves good carpenters, golfers or pianists

- Alfred Mander -

💡 #گفتاورد
🔶 #کارل_سیگن
🌟 @Iran_Atheist_agnostic
Forwarded from My Metal Musics World
@MetalMusics
Insomnium
One for Sorrow
متن اهنگ One For Sorrow دهمین ترک از آلبوم One For Sorrow 2011
تا فردا سعی میکنم ترجمه کنم و بذارم.


[Music & lyrics: Friman]

I am the last
The one who holds on past
Clinging on something we used to have

I am the last
The one who chose this path
To walk among the world of shadows

Always one for sorrow
Never one for love
Two souls destined to failure
Right from the start

It was always one for sorrow
Never one for love
Two souls set for departure
Before the nightfall

And here I stand
Devoid of faith, bereft of hope
Unable to break the walls around me

And here I stand
Shell of a man from past
Condemned to world of resentment

It took two to summon the thunder
One to bring down the rain
Two to torn all asunder
One to suffer the pain

Two to crush dreams and wonders
One to lose everything
All once beautiful and sacred
Nothing but in vain
My Metal Musics World
@MetalMusics Insomnium One for Sorrow متن اهنگ One For Sorrow دهمین ترک از آلبوم One For Sorrow 2011 تا فردا سعی میکنم ترجمه کنم و بذارم. [Music & lyrics: Friman] I am the last The one who holds on past Clinging on something we used to have I am the…
Ich bin der letzte
Derjenige, der an der Vergangenheit hält
Festhalten an etwas, das wir früher haben

Ich bin der letzte
Derjenige, der diesen Weg wählte
Um unter der Welt der Schatten zu gehen

Immer ein für Trauer
Nie eine für die Liebe
Zwei Seelen, die zum Scheitern bestimmt sind
Direkt von Anfang an

Es war immer eine für Trauer
Nie eine für die Liebe
Zwei Seelen für die Abfahrt
Vor Einbruch der Dunkelheit

Und hier stehe ich
Ohne glauben, beraubt der Hoffnung
Unfähig, die Mauern um mich herum zu brechen

Und hier stehe ich
Schale eines Mannes aus der Vergangenheit
Verurteilt zur Welt der Ressentiments

Es dauerte zwei, um den Donner zu beschwören
Ein, um den Regen zu stürzen
Zwei zu zerrissen alle asunder
Eine zu leiden, die Schmerzen

Zwei, um Träume und Wunder zu zerschlagen
Man verliert alles
Alle einmal schön und heilig
Nichts als vergeblich

Auf Deutsch
ترجمه به الماني
براي من عشق و همدردي يك دينِ همگاني و كلي قلمداد ميكنند.
براي آن آدم نيازي به معبد يا كليسا نداره،
نيازي نيست به يك_مرتبه بي وقفه يه كسي را بپرستيم.
اگر ادم سعي كنه فقط يك جوهر انسان باشد, با يك ...
خود-شناس(Selfknowledge)
براي من عشق و همدردي يك دينِ همگاني و كلي قلمداد ميكنند. براي آن آدم نيازي به معبد يا كليسا نداره، نيازي نيست به يك_مرتبه بي وقفه يه كسي را بپرستيم. اگر ادم سعي كنه فقط يك جوهر انسان باشد, با يك ...
براي من عشق و همدردي يك دينِ همگاني و كلي قلمداد ميكنند.
براي آن آدم نيازي به معبد يا كليسا نداره،
نيازي نيست به يك_مرتبه بي وقفه يه كسي را بپرستيم.
اگر ادم سعي كنه فقط يك جوهر انسان باشد, با يك قلب گرم و لبخند,به همين راحتي اين كافي است.

دالاي لاما
قسمتي از كتاب هنر بودن
اثر#اريك فروم
بخش مخفي و بخش اگاه انسان
كتاب "هنر بودن" از اريك فروم
👇👇👇👇
تفكر و احساسات فرد در اطراف هدفهاي اصيل زندگي وي...
قرار بود ٣ سال بيشتر زنده نماند. ولي امروز ٧٥ ساله شد. البرت انيشتن قرن ما ستفان هاوكينگ
امروز يكي از جنايتكاران ما عمرش و داد به نابغه قرن ما
https://t.me/selbsterkenntnis

نامه یک بانوی افغانی به آزار دهنده اش :

"
(( نامه ای به آزار دهنده ام))


سلام آقا،

نامت را نمی دانم اما شاید به خاطر داشته باشی که حدود یک هفته بعد از عید سعید فطر در بازارِ ده افغانان از کنارم گذشتی. شاید مرا به خاطر داشته باشی. من همان زن جوانی استم که با پیراهن سرخِ دست دوزی شده و پطلون سیاه کنار یک کراچی ترکاری ایستاده بود و چانه می زد. وقتی از کنارم گذشتی از باسنم چُندک گرفتی. من سرخ شدم. مرد پیری که ترکاری می فروخت متوجه شد اما چیزی نگفت. او شاید هر روز شاهد صحنه هایی شبیه این است. این اتفاق برای من چندین بار در پل باغ عمومی، لیسه مریم و یا ده افغانان افتاده است. دوستانم هم برایم تجربیات مشابهِ خود را قصه کرده اند. اما امروز من بیشتر خجالت کشیدم چون این پیرمرد متوجه شد. من به جای تو شرمیدم.

دنبالت دویدم و از بندِ دستت محکم گرفتم. ترسیده بودم و عرق به سرعت از پیشانی ام می ریخت، اما شروع به فریاد زدن کردم. » چرا اینطور کردی؟ چطور جرات کردی؟ آیا در خانه در مقابل اعضای خانواده ات هم این طور رفتار می کنی؟» تو در مقابل بلند تر فریاد زدی، مثل اینکه یک مسابقه باشد و هر که صدایش بلند تر بود ببرد. «دخترِ دیوانه! من هیچ کاری نکرده ام. تو ارزش این را نداری که من کاری کنم.»

هنوز هم می شرمیدم به دیگران بگویم چی کرده ای. تو شاید به خاطر داشته باشی که همه چگونه به ما می نگریستند. زنان دیگر به من می گفتند که آرام شوم و گپ را کلان نکنم چون فقط به آبروی خودم لطمه وارد می کنم، اما من تصمیم نداشتم خاموش باشم. به زودی چند نفر پولیس آمدند و ما را به حوزه بردند.

مرد قد بلندی که شاید افسر پولیس بود از من خواست برایش بگویم که چی اتفاقی افتاده. من برایش قصه کردم. تو دهانت را باز کردی تا چیزی بگویی، اما افسر فریاد زد: «تو چُپ باش!» بعد از چند لحظه او شروع به زدنِ تو کرد. تو روی زمین افتاده بودی و او با پاهای بزرگش که با بوتِ چرمیِ محکم پوشانده شده بود ترا لگد می زد. از ابرو هایش عرق می ریخت. او هم به اندازه‌ی من عصبانی بود.

تو را دوباره ندیدم اما دوستی که همراهت بود مرا تا خانه دنبال کرد و همه راه آزارم داد. «چی شد دگه؟! کدام کار دگه خو نکد که ایقه زورت داد.» حرف های وقیح او را تا حال به خاطر دارم، اما آن روز بسیار خسته بودم و نمی توانستم برای بار دوم بجنگم...
... من این نامه را نوشتم تا برایت بگویم که من هرگز نخواستم تو لت بخوری و تحقیر شوی، اما من از اینکه در مقابلت خاموش نبودم پشیمان نیستم. نوشتم تا برایت بگویم که من می دانم چی طرحی در ذهن داری. تو می خواهی مرا بترسانی، تهدید کنی، و در خانه حبس کنی. به نظرت خانه برای من جایی خوبیست چون آنجا نگهداری از کودکان و اطاعت از مردی که روزی شوهرم خواهد شد را خواهم آموخت. تو می خواهی که من از دنیای بیرون از خانه ام بترسم و هرگز راهم و جایم را در آن نیابم. تو می خواهی من به این باور برسم که یگانه جای امن و مناسب برای من خانه ام است. اما من برایت می نویسم که بگویم که جای من و هر زن دیگر در سرک های شهر ما، در مکاتب، در اکادمی پولیس، در پارلمان، در کابینه، در مسجد، در اتحادیه کارگران، در مبارزه، در مجلس سنا، و یا هر جای دیگری که بخواهیم است. نه تو، نه مرد یا زنی دیگر، نه طالبان، نه دولت، هیچ کدام این توانایی را ندارند که مرا مجبور به پذیرفتن طرز تفکری کنند که مرا کمتر از تو می پندارد و اعتماد به نفسم را از من سلب می کند. هیچ کس نمی تواند به من این دیدگاه را تحمیل کند که یگانه جای امن برای من آشپزخانه و اتاق خواب است و یا اینکه من توانایی دفاع از خودم را ندارم. زنان زیادی استند که در اتاقِ خواب توسط شوهران شان مورد تجاوز قرار می گیرند. زنان زیادی استند که در آشپزخانه بدن شان با سیخ های داغ کباب سوزانده می شود. بدون اعتماد به نفس هیچ جای دنیا برای من امن نیست.

من هر روز از خانه ام بیرون خواهم شد و با شجاعت روی سرک های شهر خودم قدم خواهم زد، نه بخاطر این که نیاز دارم بلکه به این دلیل که می توانم و آزار و اذیتِ تو این توانایی را از من نمی گیرد. من به خاطر قباحت تو دیگر احساس شرمندگی نخواهم کرد. من به خاطر حفظ «آبرو» دیگر خاموشی را به حق طلبی ترجیح نخواهم داد. این نامه را نوشتم تا بدانی که زنی با لباس سرخ، زنی که تو آزارش دادی، دوباره به بازار خواهد آمد.

با مقاومت،

زنی با پیراهنِ سرخ

@SaeedSedghiChannel
#حماقتِ خرافات

خيلي حماقته، خالقي را كه نميبينيم بپرستيم،

و ستاره ها را كه ميبينيم كشف و درك نكنيم.

خيلي حماقته،، به وجود و قدرت خدا و شيطان همزمان ايمان داشته باشيم،
اما نفهميم كه مورچه ها چ
Forwarded from کانال علمی، آموزشی ویدوآل
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 آشنایی با پیشرو‌ترین دانشمند گمنام تاریخ

👇کیفیت بالا | ثبت نظر👇
http://vido.al/d/t4939

@vidoal | مغزتو شارژ کن