صداي گريه هاي واژه ها زيباست،،،، 🌱
رنگ صدايِ شبهايِ منتظر، زيباست🌾
سكوتِ جوشانِ چاهِ عشق، زيباست،،،،،🌱
نعره زنان به دنبال خود دويدن، زيباست،،،🌱
ملودي يه فريادهاي طبيعت، زيباست،،،،🌱
عمق زيبايي يه بوسه هاي كيهاني،
زيباست،،،،،،🌱
من هم نگرانت هستم،(مادر) زيباست،،،،🌱
دل به دل راه دارد_هايِ كيهاني، زيباست،،،🌱
از پدر تغزيه شدن و از مادر متولد شدن، زيباست،،🌱
و خدا را مغلوب كردن، زيباست،،🌱
منقرضِ، نسلهايِ فقط تا استخوان خوردهِ، زيباست،،،،🌱
خوابهاي زمستانيِ خرسهاي قطبي، زيباست،،،🌱
فرصت پنج ميليون ساليِ خورشيد زيباست،،، 🌱
خروج از منظومه يه شمسي زيباست،،،،🌱
آزادي از افكار زميني، زيباست،،،🌱
با ستاره ها همخوابگي كردن، زيباست،،،،،🌱
و همچنان صداي گريه هايِ واژه ها، زيباست ،،،،،،،🌱
صدايِ گريه هايِ واژه ها، زيباست،،،
زيباست ،،،،،،!
🌱
(نادر، المان، هامبورگ)
رنگ صدايِ شبهايِ منتظر، زيباست🌾
سكوتِ جوشانِ چاهِ عشق، زيباست،،،،،🌱
نعره زنان به دنبال خود دويدن، زيباست،،،🌱
ملودي يه فريادهاي طبيعت، زيباست،،،،🌱
عمق زيبايي يه بوسه هاي كيهاني،
زيباست،،،،،،🌱
من هم نگرانت هستم،(مادر) زيباست،،،،🌱
دل به دل راه دارد_هايِ كيهاني، زيباست،،،🌱
از پدر تغزيه شدن و از مادر متولد شدن، زيباست،،🌱
و خدا را مغلوب كردن، زيباست،،🌱
منقرضِ، نسلهايِ فقط تا استخوان خوردهِ، زيباست،،،،🌱
خوابهاي زمستانيِ خرسهاي قطبي، زيباست،،،🌱
فرصت پنج ميليون ساليِ خورشيد زيباست،،، 🌱
خروج از منظومه يه شمسي زيباست،،،،🌱
آزادي از افكار زميني، زيباست،،،🌱
با ستاره ها همخوابگي كردن، زيباست،،،،،🌱
و همچنان صداي گريه هايِ واژه ها، زيباست ،،،،،،،🌱
صدايِ گريه هايِ واژه ها، زيباست،،،
زيباست ،،،،،،!
🌱
(نادر، المان، هامبورگ)
خود-شناس(Selfknowledge)
صداي گريه هاي واژه ها زيباست،،،، 🌱 رنگ صدايِ شبهايِ منتظر، زيباست🌾 سكوتِ جوشانِ چاهِ عشق، زيباست،،،،،🌱 نعره زنان به دنبال خود دويدن، زيباست،،،🌱 ملودي يه فريادهاي طبيعت، زيباست،،،،🌱 عمق زيبايي…
صداي گريه هاي واژه ها زيباست،،،، 🌱
رنگ صدايِ شبهايِ منتظر، زيباست🌾
سكوتِ جوشانِ چاهِ عشق، زيباست،،،،،🌱
نعره زنان به دنبال خود دويدن، زيباست،،،🌱
رنگ صدايِ شبهايِ منتظر، زيباست🌾
سكوتِ جوشانِ چاهِ عشق، زيباست،،،،،🌱
نعره زنان به دنبال خود دويدن، زيباست،،،🌱
Forwarded from کیهانشناسی و کوانتوم
سحابی سر اسب، یکی از مشهورترین سحابیهای آسمان شب است. این سحابی را میتوانید مثل یک عارضهی ستونی شکل تاریک که وارد قسمتهای قرمز رنگ سحابی شده ببینید.سحابی سر اسب واقعا تاریک است چرا که ماهیت واقعی آن نیز ابری کدر از گرد و غبار است که جلوی نور سحابی نشری پشت خود را گرفته. درست مثل ابرهای موجود در جو زمین، ظاهر این ابر هم خیلی اتفاقی به این شکل در آمده و هزاران سال دیگر، قطعا ظاهر دیگری خواهد داشت. نور قرمز سحابی نشری بر اثر ملحق شدن الکترونهای آزاد با پروتونها برای تشکیل اتم هیدروژن بوجود میآید. در قسمت سمت چپ سحابی سر اسب، سحابی شعله دیده میشود. یک سحابی نارنجی رنگ که رگههایی از سحابیهای تاریک در آن دیده میشود. درست بین سحابی شعله و سحابی سر اسب، یک سحابی آبیرنگ بازتابی قرار دارد که نور ستارههای اطراف خود را منعکس میکند.
@persiancosmology
@persiancosmology
مخلوقیت وجودی و معدومیت فکری
(آرامش دوستدار فيلسوف و انديشمند ِ ساكن المان، كلن)
چرخش دوگانهی تاریخ باستان ما، که نوجوانیاش با نیروی فراگیر زرتشتی و هخامنشی آغاز میشود و اوج میگیرد، در تحولات و تموجات بعدی پس از یکهزاره فرو میشکند. تجدید حیات دینی بصورت اصلاح ـ مثلاً آنچه خسرو انوشیروان در تحققاش میکوشد ـ در حکم زدن شاخ و برگهای مزاحم و بدلی از اصلیست که بتدریج از تو کاسته و پوسیده است. برخلاف تفکر که باززاییاش پیدرپی بهرغم موانع و حتا برضد شکلهای سیطرهیافتهی آغازین تحقق میپذیرد و نه هرگز از وابستگی متفکران به همدیگر، زایندگی دینی برای زمانی دراز از تلاطم و التهاب یکنواخت روانی و بسیار شخصی یک تن عارض میشود، تا پس از تخمیر سکرآورش در او، دیگران را به معنای عموم از خود پر و سرمست کند. جزو ماهیت احوال هیجانی و عارضی مختص پیامبریست که به دیگران سرایت نماید، احساسات و عواطف آنها را برانگیزد و بدینگونه آنها را مبتلا سازد.
زایندگی دینی فقط در این واگیری همگانی میسر و تضمین میشود. نیاز مبرم پیامبران به عامهی مردم برای ایجاد زمینههای ملتهب روانی است تا اینان با سوز و گدازشان در میدان نفوذ خود جوانههای احتمالی فکر را از ریشه بسوزند. به این سبب هیجانپذیری روانی و خودافروزی احساسی در واقع نخستین شرط وجودی هر پیامبر و ضامن موفقیت درونی وی در انتقال احوال عارضیاش به دیگران و تهییج عاطفی و برافروختن احساسی آنهاست. از این لحاظ عرفا با پیامبران همخون و خویشاوندند. اما چون عرفا، برعکس پیامبران که رسالت خود را پس از نخستین بحرانهای درونیشان زیست و باور میکنند و باید بهعنوان رسول به مردم روی آورند، پیوسته در تفرد شهودی به وصال «معشوق» میرسند، یعنی ناگزیر باید از عموم و عوام روگردان بمانند و به معدودی خواص بسنده کنند، نمیتواند تصادفی بوده باشد که عرفا همیشه از خواص بودهاند و پیامبران عملاً از عامه. منتها برتری پیامبران بر عرفا از یک لحاظ غیرقابل انکار است و آن اینکه پیامبران قادرند عرفا را نیز مانند عوام شوریدهحال کنند و به خود بگروانند. با این شگرد هیجانی و به غایت مؤثر، که گواههای آن در اسلام فراواناند، تجانس و سنخیت عامی عارف را پیامبران نادانسته و ناخواسته برملاء مینمایند! به همین علت دینداران، از عارف و عامی، یکسره دستاموز و «پیرو» و مآلاً تشییعکنندهی مؤسسان دین هستند. یعنی هر کجا بخواهند یا بتوانند بروند، باید در پی مؤسسان دین بروند. در این سر بهراهی و سرسپردگی نه مجازند و نه قادر که حتا، دست کم درتئوری، گامی از راهی منحرف شوند که تا پایانش را پیامبران از همان آغاز نشان کردهاند و نشان دادهاند. بهخاطر هیچ «پیروی» خطور هم نمیکند که از راه زرتشت یا محمد یا هر پیامبر دیگر آنی پایبرپیچد.
پیامبران، بویژه در اسلام، کسانیاند که از میان «بندگان» و «مخلوقان» برای هدایت ناسوتی و لاهوتی آنها به «حکمت بالغه و مشیت مطلقهی الاهی» برگزیده میشوند و بیش از هر چیز میانجی برای پرستندگی بندگانند. هیچ «بنده و مخلوقی» نمیتواند این میانجیان را نادیده بگیرد و از آنها بینیاز باشد. بنیاد وجودی آدم دینی در مخلوقیت اوست برای عبودیت خدا به رهبری رسولان. برای آدم دینی همه چیز نهایتاً در مخلوقیت هست میشود. آدم دینی نمیتواند جز این احساس کند، جز این بخواهد و جز این ببیند. و این مخلوقیت بصورت «یاوری»، محور حیاتی و وجودی ایرانیان آریایی نیز بوده است که در ایرانیت اسلامی بهاطلاق رنگ بندگی سامی میگیرد. تمام شعرا، نویسندگان، مورخان، حکما و «فیلسوفان» اسلامی ما از این زاویهی تنگ و کج جهان را دیده و زیستهاند، چندانکه نگاه فرهنگی ما در این زاویه از شدت بهت و حیرت دیگر مات شده است، دیگر نمیبیند. نابینا میداند که نمیبیند، اما آدم مبهوت به بهتزدگی خود وقوف ندارد.
مهم نیست که«فیلسوفان» فرهنگ اسلامی ما «عقل» را حتا به تأکید و وفور نیز ستوده باشند وما از فرط تیزهوشی ایرانیاسلامیمان، بازهم به تقلید یونانیان، به جوهریت عقل یعنی به «حیوان ناطق» در خودمان پی برده باشیم، انگار که مثلاً درانی شاخ کرگدن، برحسب اینکه ما شاخ را جوهری یا عرضی بنامیم، بیشتر یا کمتر خواهد گشت! قرنها پیش از آنکه اسلام از نطفهی سامی بسته شود و ما را به «رب علیم و حکیم» تسلیم نماید، خدای «ما ایرانیان آریایی» نفس «سروری و دانایی» بوده است. این سروری و دانایی در تب و تاب زیستی و پیامبری زرتشت برای نخستینبار در تاریخ ادیان به سرحد اطلاق و اشباع تجرید روحانی مییابد. از این حیث زرتشت را باید سردسته و پیشوای تاریخی پیامبران و مآلاً قویترین و خطرناکترین پیامبر تاریخ دانست. از این «دانایی» اوستایی به آن «علیم» قرآنی فروغلتیدن لااقل یعنی سقوط واژگونه کردن، به سر درافتادن!
اما مهم در اینجا برای ما چیز دیگر است. مهم این است که ما بفهمیم عقل جنس،
(آرامش دوستدار فيلسوف و انديشمند ِ ساكن المان، كلن)
چرخش دوگانهی تاریخ باستان ما، که نوجوانیاش با نیروی فراگیر زرتشتی و هخامنشی آغاز میشود و اوج میگیرد، در تحولات و تموجات بعدی پس از یکهزاره فرو میشکند. تجدید حیات دینی بصورت اصلاح ـ مثلاً آنچه خسرو انوشیروان در تحققاش میکوشد ـ در حکم زدن شاخ و برگهای مزاحم و بدلی از اصلیست که بتدریج از تو کاسته و پوسیده است. برخلاف تفکر که باززاییاش پیدرپی بهرغم موانع و حتا برضد شکلهای سیطرهیافتهی آغازین تحقق میپذیرد و نه هرگز از وابستگی متفکران به همدیگر، زایندگی دینی برای زمانی دراز از تلاطم و التهاب یکنواخت روانی و بسیار شخصی یک تن عارض میشود، تا پس از تخمیر سکرآورش در او، دیگران را به معنای عموم از خود پر و سرمست کند. جزو ماهیت احوال هیجانی و عارضی مختص پیامبریست که به دیگران سرایت نماید، احساسات و عواطف آنها را برانگیزد و بدینگونه آنها را مبتلا سازد.
زایندگی دینی فقط در این واگیری همگانی میسر و تضمین میشود. نیاز مبرم پیامبران به عامهی مردم برای ایجاد زمینههای ملتهب روانی است تا اینان با سوز و گدازشان در میدان نفوذ خود جوانههای احتمالی فکر را از ریشه بسوزند. به این سبب هیجانپذیری روانی و خودافروزی احساسی در واقع نخستین شرط وجودی هر پیامبر و ضامن موفقیت درونی وی در انتقال احوال عارضیاش به دیگران و تهییج عاطفی و برافروختن احساسی آنهاست. از این لحاظ عرفا با پیامبران همخون و خویشاوندند. اما چون عرفا، برعکس پیامبران که رسالت خود را پس از نخستین بحرانهای درونیشان زیست و باور میکنند و باید بهعنوان رسول به مردم روی آورند، پیوسته در تفرد شهودی به وصال «معشوق» میرسند، یعنی ناگزیر باید از عموم و عوام روگردان بمانند و به معدودی خواص بسنده کنند، نمیتواند تصادفی بوده باشد که عرفا همیشه از خواص بودهاند و پیامبران عملاً از عامه. منتها برتری پیامبران بر عرفا از یک لحاظ غیرقابل انکار است و آن اینکه پیامبران قادرند عرفا را نیز مانند عوام شوریدهحال کنند و به خود بگروانند. با این شگرد هیجانی و به غایت مؤثر، که گواههای آن در اسلام فراواناند، تجانس و سنخیت عامی عارف را پیامبران نادانسته و ناخواسته برملاء مینمایند! به همین علت دینداران، از عارف و عامی، یکسره دستاموز و «پیرو» و مآلاً تشییعکنندهی مؤسسان دین هستند. یعنی هر کجا بخواهند یا بتوانند بروند، باید در پی مؤسسان دین بروند. در این سر بهراهی و سرسپردگی نه مجازند و نه قادر که حتا، دست کم درتئوری، گامی از راهی منحرف شوند که تا پایانش را پیامبران از همان آغاز نشان کردهاند و نشان دادهاند. بهخاطر هیچ «پیروی» خطور هم نمیکند که از راه زرتشت یا محمد یا هر پیامبر دیگر آنی پایبرپیچد.
پیامبران، بویژه در اسلام، کسانیاند که از میان «بندگان» و «مخلوقان» برای هدایت ناسوتی و لاهوتی آنها به «حکمت بالغه و مشیت مطلقهی الاهی» برگزیده میشوند و بیش از هر چیز میانجی برای پرستندگی بندگانند. هیچ «بنده و مخلوقی» نمیتواند این میانجیان را نادیده بگیرد و از آنها بینیاز باشد. بنیاد وجودی آدم دینی در مخلوقیت اوست برای عبودیت خدا به رهبری رسولان. برای آدم دینی همه چیز نهایتاً در مخلوقیت هست میشود. آدم دینی نمیتواند جز این احساس کند، جز این بخواهد و جز این ببیند. و این مخلوقیت بصورت «یاوری»، محور حیاتی و وجودی ایرانیان آریایی نیز بوده است که در ایرانیت اسلامی بهاطلاق رنگ بندگی سامی میگیرد. تمام شعرا، نویسندگان، مورخان، حکما و «فیلسوفان» اسلامی ما از این زاویهی تنگ و کج جهان را دیده و زیستهاند، چندانکه نگاه فرهنگی ما در این زاویه از شدت بهت و حیرت دیگر مات شده است، دیگر نمیبیند. نابینا میداند که نمیبیند، اما آدم مبهوت به بهتزدگی خود وقوف ندارد.
مهم نیست که«فیلسوفان» فرهنگ اسلامی ما «عقل» را حتا به تأکید و وفور نیز ستوده باشند وما از فرط تیزهوشی ایرانیاسلامیمان، بازهم به تقلید یونانیان، به جوهریت عقل یعنی به «حیوان ناطق» در خودمان پی برده باشیم، انگار که مثلاً درانی شاخ کرگدن، برحسب اینکه ما شاخ را جوهری یا عرضی بنامیم، بیشتر یا کمتر خواهد گشت! قرنها پیش از آنکه اسلام از نطفهی سامی بسته شود و ما را به «رب علیم و حکیم» تسلیم نماید، خدای «ما ایرانیان آریایی» نفس «سروری و دانایی» بوده است. این سروری و دانایی در تب و تاب زیستی و پیامبری زرتشت برای نخستینبار در تاریخ ادیان به سرحد اطلاق و اشباع تجرید روحانی مییابد. از این حیث زرتشت را باید سردسته و پیشوای تاریخی پیامبران و مآلاً قویترین و خطرناکترین پیامبر تاریخ دانست. از این «دانایی» اوستایی به آن «علیم» قرآنی فروغلتیدن لااقل یعنی سقوط واژگونه کردن، به سر درافتادن!
اما مهم در اینجا برای ما چیز دیگر است. مهم این است که ما بفهمیم عقل جنس،
مایه و خمیره نیست تا بتوان آن را از جایی یا از کسی به امانت گرفت و زنهاردار آن شد. مهم این است که ما دریابیم عقل چگونه میتواند پدیدار گردد و خود را بسازد. پدیداری و کارسازی عقل را در وهلهی اول و همیشه در زورآزمایی آدمی با طبیعت میتوان دید. این زورآزمایی به هرسان ملاک بود و نبود عقل است تا زمانی و در شرایطی علمی شود، بیآنکه علمیشدن عقل شاخص انحصاری آن باشد. اما ذهنی که هستیاش را از نیستی بداند و مآلاً خودش و عقلش نیز طبعاً از همین نیستی برآمده باشند، چگونه میتواند با طبیعت درافتد تا خود را در نیروی علمیاش بیازماید؟ هیچ مفهوم و تصوری نیست که اصالتاً در بینش دینی ما از نیستی برنیامده باشد و بدان باز نگردد. در وهلهی اول و در رأس همهی مفاهیم آن دستهای قرار دارد که کلی است و در کلیت خود پدیدههای جزئی را توضیح میکند.
مولوی که هستی را آفرینش از نیستی میشناسد میگوید:
مُبدَِع آمد حق و مُبدَع آن بود
که برآرد فرعْ بیاصل و سند
چه کاری به تبع عطار آسانتر از این که محمد را محمل آفرینش بینگارد؟ هر قدر چنین پنداری بیشتر ضدیت عقل و دانش را برانگیزد خود را مؤیدتر میبیند. چه عقل و دانش یا فلسفه برای پندار دینی، اعم از پیامبری و عرفانیاش، نفس ضلالت است. از همین بینش دینی عرفانی است که سنایی میتواند در عقل چنین بنگرد:
برون کن طوق عقلانی، به سوی ذوق ایمان شو
چه باشد حکمت یونان به پیش ذوق ایمانی!
و عطار بگوید:
چو عقل فلسفی در علت افتاد
ز دین مصطفی بیدولت افتاد
ورای عقل ما را بارگاه است
ولیکن فلسفی یکچشم راه است
تا سرانجام مولوی که فرهنگ ما از هیبت عرفانیاش به خود میلرزد نهیب زند که:
فلسفی را زهره نی تا دم زند
دم زند دین حقش بر هم زند
با چنین تشخیصی، مولوی نه فقط به خطا نرفته، بلکه زور حق و قهر حاکمیت دینی را در فرهنگ ما به روشنی آفتاب نموده و تأیید کرده است! در فرهنگ ما جوانهی هر دانشی را نازاده به قهر همین «دین حق» همیشه لگدمال کردهاند. هیچگاه دانش نتوانسته است نزد ما بشکفد و ببالد تا با یارایی درونی در برابر بینش دینی بایستد. تک و توک استثناهایی که سر برنیاورده فرو کوفته شدهاند، مؤید همین قاعدهی عمومی در فرهنگ ما هستند. این یارایی و تاب را فقط نیروی دانش از درون میتواند ایجاد کند، نه با تزریق مایهی آن از بیرون. راهیافتن تاریخی و فرهنگی دانش به ما از نوع همین تزریق برونی بوده است.
برای ما نیز، نظیر سراسر دنیای قدیمِ همجوار ما، آشنایی با دانش نخست مستقیماً از طریق هلنیسم و سپس برای بار دوم قرنها پس از پایان این دوره بطور غیرمستقیم صورت میگیرد، اینبار در پندار و فضای اسلامیشدهی ایران. این آشنایی که از آغاز برونی بوده و میماند، هرگز نمیتواند با وجود رویینتنی و ستبری دینیمان به درون ما راه یابد. به همین جهت دروغ و فریب بزرگ این است که ما به خود بباورانیم حتا در دورهی باستان نیز به سبب داشتن ارتباط با یونانیان نسبت فکری با آنها داشتهایم، و دروغ و فریب بزرگتر این است که چون از میراث پراکنده و به همهجا سرایتکردهی هلنیسم پارههای مخدوشی نیز به ما رسیده است مدعی شویم از گهوارهی اسلام راهی «فکری و فلسفی» به جهان یونانی باز کردهایم. چنین معجزهای فقط از عهدهی اسلام میتوانسته است برآید که با نخستین اعجازش ملتی را که ما زمانی بودهایم عمدتاً در مدتی کوتاه به امت تبدیل میکند! اسلام که به علت رشد کودکانهی هیولاوار و نظام دولتی مفلوجش، به گفتهی ژرف و پرمعنای یاکوب بورکهارت سریعترین یا کوتاهترین دین تاریخ و مفلوکترین دولت از نظر مبانی حقوقیست، معجزه فراوان داشته است و دارد! یکی از آنها این است که هرقدر اسلام در ما عجینتر گشته، ما با عرب دشمنتر و با اسلام دوستتر شدهایم.ي
براي درك بيشتر يك بار ديگر خواندم.
پيشنهاد ميكنم شما هم يك بار ديگه بخوانيد،
بخوانيم تا نسل انسانيتر باشيم براي اينده انسانيت
شب و روزتان خوش
مولوی که هستی را آفرینش از نیستی میشناسد میگوید:
مُبدَِع آمد حق و مُبدَع آن بود
که برآرد فرعْ بیاصل و سند
چه کاری به تبع عطار آسانتر از این که محمد را محمل آفرینش بینگارد؟ هر قدر چنین پنداری بیشتر ضدیت عقل و دانش را برانگیزد خود را مؤیدتر میبیند. چه عقل و دانش یا فلسفه برای پندار دینی، اعم از پیامبری و عرفانیاش، نفس ضلالت است. از همین بینش دینی عرفانی است که سنایی میتواند در عقل چنین بنگرد:
برون کن طوق عقلانی، به سوی ذوق ایمان شو
چه باشد حکمت یونان به پیش ذوق ایمانی!
و عطار بگوید:
چو عقل فلسفی در علت افتاد
ز دین مصطفی بیدولت افتاد
ورای عقل ما را بارگاه است
ولیکن فلسفی یکچشم راه است
تا سرانجام مولوی که فرهنگ ما از هیبت عرفانیاش به خود میلرزد نهیب زند که:
فلسفی را زهره نی تا دم زند
دم زند دین حقش بر هم زند
با چنین تشخیصی، مولوی نه فقط به خطا نرفته، بلکه زور حق و قهر حاکمیت دینی را در فرهنگ ما به روشنی آفتاب نموده و تأیید کرده است! در فرهنگ ما جوانهی هر دانشی را نازاده به قهر همین «دین حق» همیشه لگدمال کردهاند. هیچگاه دانش نتوانسته است نزد ما بشکفد و ببالد تا با یارایی درونی در برابر بینش دینی بایستد. تک و توک استثناهایی که سر برنیاورده فرو کوفته شدهاند، مؤید همین قاعدهی عمومی در فرهنگ ما هستند. این یارایی و تاب را فقط نیروی دانش از درون میتواند ایجاد کند، نه با تزریق مایهی آن از بیرون. راهیافتن تاریخی و فرهنگی دانش به ما از نوع همین تزریق برونی بوده است.
برای ما نیز، نظیر سراسر دنیای قدیمِ همجوار ما، آشنایی با دانش نخست مستقیماً از طریق هلنیسم و سپس برای بار دوم قرنها پس از پایان این دوره بطور غیرمستقیم صورت میگیرد، اینبار در پندار و فضای اسلامیشدهی ایران. این آشنایی که از آغاز برونی بوده و میماند، هرگز نمیتواند با وجود رویینتنی و ستبری دینیمان به درون ما راه یابد. به همین جهت دروغ و فریب بزرگ این است که ما به خود بباورانیم حتا در دورهی باستان نیز به سبب داشتن ارتباط با یونانیان نسبت فکری با آنها داشتهایم، و دروغ و فریب بزرگتر این است که چون از میراث پراکنده و به همهجا سرایتکردهی هلنیسم پارههای مخدوشی نیز به ما رسیده است مدعی شویم از گهوارهی اسلام راهی «فکری و فلسفی» به جهان یونانی باز کردهایم. چنین معجزهای فقط از عهدهی اسلام میتوانسته است برآید که با نخستین اعجازش ملتی را که ما زمانی بودهایم عمدتاً در مدتی کوتاه به امت تبدیل میکند! اسلام که به علت رشد کودکانهی هیولاوار و نظام دولتی مفلوجش، به گفتهی ژرف و پرمعنای یاکوب بورکهارت سریعترین یا کوتاهترین دین تاریخ و مفلوکترین دولت از نظر مبانی حقوقیست، معجزه فراوان داشته است و دارد! یکی از آنها این است که هرقدر اسلام در ما عجینتر گشته، ما با عرب دشمنتر و با اسلام دوستتر شدهایم.ي
براي درك بيشتر يك بار ديگر خواندم.
پيشنهاد ميكنم شما هم يك بار ديگه بخوانيد،
بخوانيم تا نسل انسانيتر باشيم براي اينده انسانيت
شب و روزتان خوش
به او که زندگی در برابرش، "خودکشی" کرد
نامت صادق است؛ هدایتی از قبله و قبیله ی صداقت. صداقتی که در این جهان گرگ صفت خو کرده با دروغ و نامردمی، چندان بیگانه و ناشناخته است که کسانی چون تو را دقیقا به همین جرم راستگو بودن به محکمه ی سخیف و سبک عقل های پوسیده یشان می کشانند. بر تو انگ می زنند و با ذهن کوچک خودشان داوری می کنند.
آری، همه ی این زمان و زمانه و آدم هایش همین هستند؛ یا باید بازی بز و گرگ را آموخت و هم رنگ سفیدی برق دندان طمع و سرخی خون طعمه های جماعت شد و یا عمری در این جهان فحش خورده و به تاریکی خو کرده زیست. جهانی که عاری از عنصر زندگی است.
آری، این جهان پیش از تو مرده بود؛ تویی که سده ها از سرزمینت و مردمانش و فرهنگ به تاراج رفته ی آن جلو بودی، پیشی گرفتی، فهمیدی ماجرا چیست، حقیقت کجاست.
صادق! تو نخواستی در پستوی تاریک خانه ی جهان نهان باشی. همه ی این جهان پستویی تاریک و تار است. همه ی این جهان به درد الفت یافته، یک شب مخوف است.
با بوف کورت، این قلم نوشت و تراوش ذهن اعصار زیستن آدمی، چه می خواستی بگویی؟! شاید باید در سکوتی ژرف فرو رفت و به دور از هر تفسیر و تعبیر و تاویل ادبی و فلسفی و زیباشناسی به تو و زندگیت و جاودانه هایت، نگریست. سکوتی سرشار از ندانستن ها در عین دانستن ها...
🌟 @Iran_Atheist_agnostic
نوجوان بودم که آن را خواندم، سنی نداشتم اما معتادی شدم که انگار بلوغ جنسی و جسمی آن موقع را فراموش کردم تا بیشتر به بلوغ فکری برسم و در بی فکری محض، بفهمم تو چه می گویی.
زندگی؟ زندگی، پیش از مرگ فیزیکی تو، در سلاخ خانه ی مغزهای جلادان آدم نما و آدم های جلاد صفت، بارها خودکشی شده بود. کدام زندگی؟ می گویند تو "خودکشی" کردی! از چه چیز؟ برای چه؟ به کجا؟ می گویم: این زندگی سده هاست که خودکشی شده است.
می گویی: "در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح را در تاریکی می خورد" می گویم: زخم زندگی و زندگی زخمی سال ها و بارهاست که چرکین و نمکین می شود و خود خوری می کند!
من و ما سال ها و عمرها باید از لاشه ی متعفن این زندگی ِ خودکشی شده فرار کنیم و به دنیای زنده و پر از حرف و سکوت "بوف کور و توپ مرواری، فوائد گیاه خواری و رباعیات و ترانه های خیام و نیرنگستان و سگ ولگرد و ده ها نوشته و مقاله و ترجمه های تو" پناه ببریم و قرار بگیریم.
سوگند به صداقتت، هدایت! من و تو و ما، به گریه آورترین شکل ممکن تنهاییم؛ چیزی شبیه همان "آهوی تنها"ی نقاشی هایت...
سروش سکوت
https://telegram.me/Iran_Atheist_agnostic
نامت صادق است؛ هدایتی از قبله و قبیله ی صداقت. صداقتی که در این جهان گرگ صفت خو کرده با دروغ و نامردمی، چندان بیگانه و ناشناخته است که کسانی چون تو را دقیقا به همین جرم راستگو بودن به محکمه ی سخیف و سبک عقل های پوسیده یشان می کشانند. بر تو انگ می زنند و با ذهن کوچک خودشان داوری می کنند.
آری، همه ی این زمان و زمانه و آدم هایش همین هستند؛ یا باید بازی بز و گرگ را آموخت و هم رنگ سفیدی برق دندان طمع و سرخی خون طعمه های جماعت شد و یا عمری در این جهان فحش خورده و به تاریکی خو کرده زیست. جهانی که عاری از عنصر زندگی است.
آری، این جهان پیش از تو مرده بود؛ تویی که سده ها از سرزمینت و مردمانش و فرهنگ به تاراج رفته ی آن جلو بودی، پیشی گرفتی، فهمیدی ماجرا چیست، حقیقت کجاست.
صادق! تو نخواستی در پستوی تاریک خانه ی جهان نهان باشی. همه ی این جهان پستویی تاریک و تار است. همه ی این جهان به درد الفت یافته، یک شب مخوف است.
با بوف کورت، این قلم نوشت و تراوش ذهن اعصار زیستن آدمی، چه می خواستی بگویی؟! شاید باید در سکوتی ژرف فرو رفت و به دور از هر تفسیر و تعبیر و تاویل ادبی و فلسفی و زیباشناسی به تو و زندگیت و جاودانه هایت، نگریست. سکوتی سرشار از ندانستن ها در عین دانستن ها...
🌟 @Iran_Atheist_agnostic
نوجوان بودم که آن را خواندم، سنی نداشتم اما معتادی شدم که انگار بلوغ جنسی و جسمی آن موقع را فراموش کردم تا بیشتر به بلوغ فکری برسم و در بی فکری محض، بفهمم تو چه می گویی.
زندگی؟ زندگی، پیش از مرگ فیزیکی تو، در سلاخ خانه ی مغزهای جلادان آدم نما و آدم های جلاد صفت، بارها خودکشی شده بود. کدام زندگی؟ می گویند تو "خودکشی" کردی! از چه چیز؟ برای چه؟ به کجا؟ می گویم: این زندگی سده هاست که خودکشی شده است.
می گویی: "در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح را در تاریکی می خورد" می گویم: زخم زندگی و زندگی زخمی سال ها و بارهاست که چرکین و نمکین می شود و خود خوری می کند!
من و ما سال ها و عمرها باید از لاشه ی متعفن این زندگی ِ خودکشی شده فرار کنیم و به دنیای زنده و پر از حرف و سکوت "بوف کور و توپ مرواری، فوائد گیاه خواری و رباعیات و ترانه های خیام و نیرنگستان و سگ ولگرد و ده ها نوشته و مقاله و ترجمه های تو" پناه ببریم و قرار بگیریم.
سوگند به صداقتت، هدایت! من و تو و ما، به گریه آورترین شکل ممکن تنهاییم؛ چیزی شبیه همان "آهوی تنها"ی نقاشی هایت...
سروش سکوت
https://telegram.me/Iran_Atheist_agnostic
Telegram
کانون آگنوستیک ها و آتئیست های ایران
کانال تلگرام پیچ کانون آگنوستیک ها و آتئیست های ایران در فیسبوک
فیسبوک: facebook.com/Iran.Atheist.agnostic
توییتر: twitter.com/kanoon_atheists
"ذهنت را باز و فکر کن، ریسک تفکر را به جان بخر
اینگونه شادی، حقیقت، زیبایی و آگاهی بیشتری به سمت تو می آید."
فیسبوک: facebook.com/Iran.Atheist.agnostic
توییتر: twitter.com/kanoon_atheists
"ذهنت را باز و فکر کن، ریسک تفکر را به جان بخر
اینگونه شادی، حقیقت، زیبایی و آگاهی بیشتری به سمت تو می آید."
شاید بهتر باشه قبل از این که بخواییم پدر یا مادر خوبی باشیم ، یه قدم به عقب برداریم و زن و شوهر خوبی باشیم . زناشویی نابسامان و دارای مشکلات زیاد ، حتما فضاهای لازم برای رشد مناسب فرزندان رو مختل میکنه .
ولی کار به همین جا هم ختم نمیشه . شاید لازم باشه برای زناشویی خوب ، باز هم یه قدم عقب تر برداریم و انسان های نسبتا سالمی باشیم . خانم یا آقایی که از حداقل سلامتی روانی برخوردار نیست ، حتما نمیتونه همسر مناسبی برای شریک زندگیش باشه .
اگر مشکلات قابل توجهی در خودتون می بینین ( در حدی که علایم بارزی از مشکل وجود داره و کارکردهای فردی و اجتماعی و شغلی تون رو تحت تاثیر قرار میده ) قبل از ازدواج یا در حین ازدواج ، به دنبال حل اونها باشین . انسان افسرده ، انسان مضطرب ، انسان پرخاشگر و ... اگر هم بخواد ، توان زندگی آروم و متناسب با نیازها رو نداره و حتما نمیتونه همسر مناسبی و البته پدر یا مادر خوبی باشه .
دو باور بسیار غلط و خطرناک هم در ارتباط با این دو موضوع وجود داشته و داره :
1. ازدواج کن ، حالت بهتر میشه !
2. بچه بیار ، زندگی تون سر و سامون میگیره !
تا جایی که من فهمیدم ازدواج دوای هیچ درد روانی ای نیست و بچه دار شدن هم هیچ وقت هیچ زندگی مشترکی رو به طور بلند مدت ، اصلاح نکرده و تغییر نداده .
شاید بدبیاری بزرگ انسان در طول تاریخ این بوده که تغییر بیرون ، هیچ گاه تغییرات با دوام درونی رو به بار نیاورده ! ازدواج کردن و بچه دار شدن برای حل مشکلات مختلف ، ظلم بزرگیه ، هم به دیگری و هم به خودمون .
https://telegram.me/SaeedSedghiChannel
ولی کار به همین جا هم ختم نمیشه . شاید لازم باشه برای زناشویی خوب ، باز هم یه قدم عقب تر برداریم و انسان های نسبتا سالمی باشیم . خانم یا آقایی که از حداقل سلامتی روانی برخوردار نیست ، حتما نمیتونه همسر مناسبی برای شریک زندگیش باشه .
اگر مشکلات قابل توجهی در خودتون می بینین ( در حدی که علایم بارزی از مشکل وجود داره و کارکردهای فردی و اجتماعی و شغلی تون رو تحت تاثیر قرار میده ) قبل از ازدواج یا در حین ازدواج ، به دنبال حل اونها باشین . انسان افسرده ، انسان مضطرب ، انسان پرخاشگر و ... اگر هم بخواد ، توان زندگی آروم و متناسب با نیازها رو نداره و حتما نمیتونه همسر مناسبی و البته پدر یا مادر خوبی باشه .
دو باور بسیار غلط و خطرناک هم در ارتباط با این دو موضوع وجود داشته و داره :
1. ازدواج کن ، حالت بهتر میشه !
2. بچه بیار ، زندگی تون سر و سامون میگیره !
تا جایی که من فهمیدم ازدواج دوای هیچ درد روانی ای نیست و بچه دار شدن هم هیچ وقت هیچ زندگی مشترکی رو به طور بلند مدت ، اصلاح نکرده و تغییر نداده .
شاید بدبیاری بزرگ انسان در طول تاریخ این بوده که تغییر بیرون ، هیچ گاه تغییرات با دوام درونی رو به بار نیاورده ! ازدواج کردن و بچه دار شدن برای حل مشکلات مختلف ، ظلم بزرگیه ، هم به دیگری و هم به خودمون .
https://telegram.me/SaeedSedghiChannel
☝️چند نفر را در این عکس میشناسید؟
اگر فقط ۴ نفر راشناختید، شما فقط در دنیا هستید!
اگر ۸ نفر را شناختید، شما نسبتا در جریان اوضاع جهان هستید!
اگر ۱۲ نفر را شناختید، شما اهل مطالعه هستید!
اگر ۱۶ نفر را شناختید، شما آدم بافرهنگ و کتابخوان هستید!
اگر ۲۰ نفر را شناختید، خیلی با فرهنگ و کتابخوان هستید!
اگر ۲۵ نفر و بالاتر را شناختید، احتمالا دارای کتابفروشی بودهاید!!
اگر فقط ۴ نفر راشناختید، شما فقط در دنیا هستید!
اگر ۸ نفر را شناختید، شما نسبتا در جریان اوضاع جهان هستید!
اگر ۱۲ نفر را شناختید، شما اهل مطالعه هستید!
اگر ۱۶ نفر را شناختید، شما آدم بافرهنگ و کتابخوان هستید!
اگر ۲۰ نفر را شناختید، خیلی با فرهنگ و کتابخوان هستید!
اگر ۲۵ نفر و بالاتر را شناختید، احتمالا دارای کتابفروشی بودهاید!!
Forwarded from کانون آگنوستیک ها و آتئیست های ایران
فكر كردن يك مهارت است. این درست نیست که ما به صورت طبیعی و بدون آموزش و تمرين از موهبت تفکر صحیح و منطقی برخوردار شویم. از کسانی که ذهنشان آموزش ندیده نباید انتظار تفکر منطقی و صحیح داشت همانطور کسانی که هرگز تمرین و آموزش ندیده اند نمی توانند نجار، گلف باز یا پیانیست خوبی شوند.
- آلفرد ماندر -
برگردان: محمد ام.بی.
Thinking is skilled work. It is not true that we are naturally endowed with the ability to think clearly and logically — without learning how, or without practicing…. People with untrained minds should no more expect to think clearly and logically than people who have never learned and never practiced can expect to find themselves good carpenters, golfers or pianists
- Alfred Mander -
💡 #گفتاورد
🔶 #کارل_سیگن
🌟 @Iran_Atheist_agnostic
- آلفرد ماندر -
برگردان: محمد ام.بی.
Thinking is skilled work. It is not true that we are naturally endowed with the ability to think clearly and logically — without learning how, or without practicing…. People with untrained minds should no more expect to think clearly and logically than people who have never learned and never practiced can expect to find themselves good carpenters, golfers or pianists
- Alfred Mander -
💡 #گفتاورد
🔶 #کارل_سیگن
🌟 @Iran_Atheist_agnostic