Forwarded from خود-شناس(Selfknowledge)
بعضي ها ميخورند، كه شب بتوانند خواب كنند
بعضي ها ميخورند، كه بتوانند كار كنند
بعضي ها ميخورند، كه خورده نشوند
بعضي ها ميخورند، كه تا فرزندانشان هم قادر بشوند بخورند
و بعضي ها ميخورند، تا كه بتوانند علت خورده شدن را كشف كنند.
(نaدeر)
https://telegram.me/selbsterkenntnis
بعضي ها ميخورند، كه بتوانند كار كنند
بعضي ها ميخورند، كه خورده نشوند
بعضي ها ميخورند، كه تا فرزندانشان هم قادر بشوند بخورند
و بعضي ها ميخورند، تا كه بتوانند علت خورده شدن را كشف كنند.
(نaدeر)
https://telegram.me/selbsterkenntnis
اگر در اسراییل بدنیا آمده باشید، به احتمال زیاد یهودی هستید
اگر در عربستان بدنیا آمده باشید، به احتمال زیاد مسلمانید
اگر در هند بدنیا آمده باشید، به احتمال زیاد هندو
اما اگر در امریکا بدنیا ماده باشید، به احتمال زیاد مسیحی هستید!
ایمان دینی شما از یک موجود الهی الهام گرفته نشده ،
حقیقتی ثابت و پایدار اینست که :
ایمان شما به زبان ساده تنها جبر جغرافیاست!
ریچارد داوکینز
اگر در عربستان بدنیا آمده باشید، به احتمال زیاد مسلمانید
اگر در هند بدنیا آمده باشید، به احتمال زیاد هندو
اما اگر در امریکا بدنیا ماده باشید، به احتمال زیاد مسیحی هستید!
ایمان دینی شما از یک موجود الهی الهام گرفته نشده ،
حقیقتی ثابت و پایدار اینست که :
ایمان شما به زبان ساده تنها جبر جغرافیاست!
ریچارد داوکینز
Forwarded from nader
یکی هست در محله ما،همه او را برای یک شب دوست دارند،حتی برایش آش نذری هم نمیبرند،او با کسی کاری ندارد.
خودش را می فروشد و نان شبش را میخرد.
حاج آقا میگوید:
باید از محله برود چون جوانان مسجدی را از راه بدر کرده،ولی چرا مسجدی ها با یک فاحشه از راه به در شدند ولی فاحشه با این همه مسجدی،به راه راست هدایت نشد؟
شاید فاحشه به کارش ایمان دارد
ومسجدی ها نه!!
✍صادق_هدایت
خودش را می فروشد و نان شبش را میخرد.
حاج آقا میگوید:
باید از محله برود چون جوانان مسجدی را از راه بدر کرده،ولی چرا مسجدی ها با یک فاحشه از راه به در شدند ولی فاحشه با این همه مسجدی،به راه راست هدایت نشد؟
شاید فاحشه به کارش ایمان دارد
ومسجدی ها نه!!
✍صادق_هدایت
Forwarded from کیهانشناسی و کوانتوم
کشف دو سیاره فراخورشیدی دیگر اینبار توسط محققان برزیلی
{تصویر کامپیوتری است}
{تصویر کامپیوتری است}
Forwarded from nader
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بفرماييد چايي با طعم شمع و موزيك😘👍👍👍👍
خود-شناس(Selfknowledge)
Photo
( كارنامه ي اعمال من تا به امروز)
ميخوام با پستچي پست كنم اون دنيا تا كه شايد جوابي برسه!!!!!!!
من مشاهده گَرِ خوبي بودم،،،،،،،،، در زمين،،،
و همينطور شنونده_ي خوبي،،،،،
من حقايقِ_ گفتگوها را ديدم و شنيدم،،،،
انسانها را ديدم و شنيدم،
به خوب و بد_هايشان، نسيم ملائم، با طعمِ لبخند هديه كردم.
من زن_ ها را شنيدم و ديدم،،،،،
با مشاهده با انها گوييدم،،
به انها با مشاهده عشق ورزيدم،،،
من مشاهده كردم كه چطور به خون هم عشق مي_تازند،،،
و،،،،، مرد_ها را ديدم كه چطور به خونِ جسمِ مخالف بوسه مي_ريزند،،،،،
من مردها و زن_هايي ديدم و شنيدم؛ كه شتاب بوسه_هايشان غير قابل توصيف بود ،،،،،
من شنيدني_ها را عميق مي_شنيدم،،،
مرد_ هايي شنيدم كه مِلوديه زندگي مي_ساختند با سرمايه_يه مرگ،،،
مرد_هايي شنيدم كه ميگفتند؛ ما زنان زيادي خورده ايم و آشاميده ايم،،، ؛ و كافيِ_شان نبودند.
و زنان زيادي شنيدم كه ؛ فريب ليسيده بودند و ان هم با طعم نمك،،،،،،،
و،
من كودكان زيادي شنيدم كه خالقِ_شان را نه شنيده بودند و نه ديده بودند،،،،،،.
من كاوشگَرِ خوبي بودم در چاه گرانشيِ زمين،،،،
من خود را ديدم كه؛ او اخرين نسل قلم است،،،
ديدم خود را كه چطور در انزوا به طبيعت عشق مي_ورزد،،،
ديدم كه چطور براي زندگيه خويش با اَسب مرگ مي_تازد،،
و من شنيدم انسانهايي را كه در آرزويِ، مرگِ اسبِ_مرگ هستند،،،
و ميديدم كه چطور در آغوش مرگ شهوت_ بازي ميكنند،،،
روزي من خود را شنيدم كه ميگفت؛ سلولهاي بدنش متعلق به زادگاهش نيست،،،، بايد سفر كرد.
اري من مشاهده_گر و شنونده_يِ خوبي بودم ،،،،،
در،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛ شرق ديدم كه چطور هنوزم كه هنوزِ انسانها داد و ستد ميكنند،،،،،
آنجا ديدم و شنيدم انسانهاي خدا_ و شيطان_ سفت،،،،
من خود را در آنجا ديدم كه در اغوش مملكت شيطان به دنيا مي_امد،،،،،
من شيطان_سفت_پرستان را ديدم كه بوي خدا را به يدك مي كشند،،،
در آنجا ديدم كه چگونه و مبتدئ كتابِ پيغمبرانشان در آغوش خرد و علم شير مي مَكد،،،،
و،؛،:،؛،؛،؛،؛
من مغرب زمين را ديدم كه زيبا به نظر ميرسيد،،،
آنجا را بيشتر ديدم و شنيدم،،،،،..
مغرب_يان را ديدم كه ديگر به خون هم تشنه نمي_كشند،،،
در آنجا مشاهده كردم كه چگونه بِخوبي بي_خردي شان را مرمت ميكنند،،،، و كردند.
من در مغرب زمين زييدم، مُشاهيدم و شنيدم،،،،
ديدم كه مغرب_ييان خرد پيشه كردند،،،
شنيدم كه؛ خرد را عشق مي_ليسند،،،،
من مغرب زمين را ديدم كه وابسته به مشرق زمين بود،،،،.
من استقلالِ وابستگي_هاي چرخش زمين را ديدم،،،،،
در مغرب ديدم كه به خونِ بي خرديه مشرق كالاهاي ته مانده يِ علمي مي مالند،،،
انسانهايي در آنجا ديدم و شنيدم با عشق،،
عشقي كه آغشته به منطق وابستگي ميكرد،
چگونه عشق ورزيدن را هم در انجا مشاهده كردم،
عشقي كه اغشته به خون زرد چوبهِ_يه خرد و منطق بود.
در مغرب شنيدم كه مشرق_ييان در كوچ_اَند،،
ديدم در مغرب كه به چه زيبايي ازاديِ حيات دارند انسانها،،،،
و سرانجام، من خود را نيز در مغرب ،،،،،،،
مشاهده ،،
و ديدار كردم،،،،،، كه در حال يادگيري فلسفه ي چگونه زيبا زيستن بود.
(نادر)
ميخوام با پستچي پست كنم اون دنيا تا كه شايد جوابي برسه!!!!!!!
من مشاهده گَرِ خوبي بودم،،،،،،،،، در زمين،،،
و همينطور شنونده_ي خوبي،،،،،
من حقايقِ_ گفتگوها را ديدم و شنيدم،،،،
انسانها را ديدم و شنيدم،
به خوب و بد_هايشان، نسيم ملائم، با طعمِ لبخند هديه كردم.
من زن_ ها را شنيدم و ديدم،،،،،
با مشاهده با انها گوييدم،،
به انها با مشاهده عشق ورزيدم،،،
من مشاهده كردم كه چطور به خون هم عشق مي_تازند،،،
و،،،،، مرد_ها را ديدم كه چطور به خونِ جسمِ مخالف بوسه مي_ريزند،،،،،
من مردها و زن_هايي ديدم و شنيدم؛ كه شتاب بوسه_هايشان غير قابل توصيف بود ،،،،،
من شنيدني_ها را عميق مي_شنيدم،،،
مرد_ هايي شنيدم كه مِلوديه زندگي مي_ساختند با سرمايه_يه مرگ،،،
مرد_هايي شنيدم كه ميگفتند؛ ما زنان زيادي خورده ايم و آشاميده ايم،،، ؛ و كافيِ_شان نبودند.
و زنان زيادي شنيدم كه ؛ فريب ليسيده بودند و ان هم با طعم نمك،،،،،،،
و،
من كودكان زيادي شنيدم كه خالقِ_شان را نه شنيده بودند و نه ديده بودند،،،،،،.
من كاوشگَرِ خوبي بودم در چاه گرانشيِ زمين،،،،
من خود را ديدم كه؛ او اخرين نسل قلم است،،،
ديدم خود را كه چطور در انزوا به طبيعت عشق مي_ورزد،،،
ديدم كه چطور براي زندگيه خويش با اَسب مرگ مي_تازد،،
و من شنيدم انسانهايي را كه در آرزويِ، مرگِ اسبِ_مرگ هستند،،،
و ميديدم كه چطور در آغوش مرگ شهوت_ بازي ميكنند،،،
روزي من خود را شنيدم كه ميگفت؛ سلولهاي بدنش متعلق به زادگاهش نيست،،،، بايد سفر كرد.
اري من مشاهده_گر و شنونده_يِ خوبي بودم ،،،،،
در،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛ شرق ديدم كه چطور هنوزم كه هنوزِ انسانها داد و ستد ميكنند،،،،،
آنجا ديدم و شنيدم انسانهاي خدا_ و شيطان_ سفت،،،،
من خود را در آنجا ديدم كه در اغوش مملكت شيطان به دنيا مي_امد،،،،،
من شيطان_سفت_پرستان را ديدم كه بوي خدا را به يدك مي كشند،،،
در آنجا ديدم كه چگونه و مبتدئ كتابِ پيغمبرانشان در آغوش خرد و علم شير مي مَكد،،،،
و،؛،:،؛،؛،؛،؛
من مغرب زمين را ديدم كه زيبا به نظر ميرسيد،،،
آنجا را بيشتر ديدم و شنيدم،،،،،..
مغرب_يان را ديدم كه ديگر به خون هم تشنه نمي_كشند،،،
در آنجا مشاهده كردم كه چگونه بِخوبي بي_خردي شان را مرمت ميكنند،،،، و كردند.
من در مغرب زمين زييدم، مُشاهيدم و شنيدم،،،،
ديدم كه مغرب_ييان خرد پيشه كردند،،،
شنيدم كه؛ خرد را عشق مي_ليسند،،،،
من مغرب زمين را ديدم كه وابسته به مشرق زمين بود،،،،.
من استقلالِ وابستگي_هاي چرخش زمين را ديدم،،،،،
در مغرب ديدم كه به خونِ بي خرديه مشرق كالاهاي ته مانده يِ علمي مي مالند،،،
انسانهايي در آنجا ديدم و شنيدم با عشق،،
عشقي كه آغشته به منطق وابستگي ميكرد،
چگونه عشق ورزيدن را هم در انجا مشاهده كردم،
عشقي كه اغشته به خون زرد چوبهِ_يه خرد و منطق بود.
در مغرب شنيدم كه مشرق_ييان در كوچ_اَند،،
ديدم در مغرب كه به چه زيبايي ازاديِ حيات دارند انسانها،،،،
و سرانجام، من خود را نيز در مغرب ،،،،،،،
مشاهده ،،
و ديدار كردم،،،،،، كه در حال يادگيري فلسفه ي چگونه زيبا زيستن بود.
(نادر)