خود-شناس(Selfknowledge)
159 subscribers
1.94K photos
314 videos
14 files
234 links
𝚝𝚑𝚎 𝚠𝚘𝚛𝚕𝚍 𝚊𝚏𝚝𝚎𝚛 𝚖𝚎
𝙽.𝙰
Download Telegram
اگر ميخواهي زندگي را درك كني،
باور نكن هركسي را كه هر چه ميگويد يا مي نويسد،
بلكه خودت مشاهده و انديشه كن.
افراد بدبین و خوشبین هر دو برای جامعه مفید هستند. خوشبین هواپیما اختراع میکند و بدبین چتر نجات.
جورج برنارد شاو
تمدنهای پیشرفته ممکنه خیلی سورپرایز بشن وقتی بفهمن کیهانی با این همه ستاره و انرژی , زمینیها برای انرژی که زیر خاک مدفونه {نفت و گاز} یکدیگر را میکشند
"دیل دگرس تایسون "
خود-شناس(Selfknowledge)
Photo
شنیده شدن خبر های تروریستی و کشتار در دنیای امروژ امری عادی شده ...
یاد جملات "کارل ساگان" میافتم و عکس زیبای بالا منو به این نکته متوجه میسازه که ما اونقدرها هم متمدن و هوشمند نیستیم .
*حرفی نیست جز تاسف برای نوع بشر .
{ به باور من شاید هیچ برهانی درباره نابخردی غرور نوع بشر ، بهتر
از این تصویر دور از دنیای کوچکمان نباشد.}
موسيقي و عشق
تنها راه نجات ما از مشكلات روزمره
در موسيقي برقصيد و در عشق خدا شويد💐🌷🌹🌺🌸
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قانون طبيعت حيوانات
اون دوتا شيرها روسيه و امريكا هستند و اون گاوها هم در حال حاضر سوريه و عراق 🙈🙈🙈🙈🙈🙈🙈🙈
Forwarded from سياه مشق
شب‌نوشته:
#پوزش_سفیدکننده


وقتی ظرف می‌شویَم، فرصتِ مناسبی دارم که فکر کنم. یکی از بهترین جاهایی که می‌توانم افکارم را نظم و ترتیب دهم، جلوی سینکِ ظرف‌شویی ست. به همین دلیل هم، خیلی وقت‌ها ترجیح می‌دهم به جای آن که ظرف‌ها را در ماشین بگذارم، خودم تمیزشان کنم.

در سینکِ ظرف‌شویی، یک سبدِ فلزی دارم که جای ریختنِ تفاله‌های چای و مانده‌های غذاست. به این سبد و دریچه‌ی آبِ سینک، همیشه حساس‌ام که مبادا جِرمِ چای بگیرد و رنگ‌اش تیره شود. ولی خب!... آدم هر چه قدر هم مراقب باشد که تفاله‌های چای در سبد نماند و بلافاصله خالی‌اش کند، باز، بعد از مدتی جِرم خواهند گرفت.
چند شب پیش، متوجه شدم با همه‌ی مراقبت‌هایی که برای تمیز ماندنِ سبد و دریچه‌ی آبِ سینک به خرج می‌دهم، رنگ‌شان تیره و مایل به قهوه‌ای شده!... گواه بر این که تفاله‌های چای، حتا در همان چند ثانیه‌ای که توی سبد ریخته می‌شوند، کارِ خودشان را کرده‌اند!... از آن‌جا که جوش‌شیرین و سرکه نداشتم، علاج؛ مایع سفیدکننده بود!
تا جِرم‌ها گرفته شود، جلوی سینکِ ظرف‌شویی فرصتی پیدا کردم که فکر کنم. به ذهن‌ام رسید؛ یکی از افتخارات و خوش‌بختی‌های زنده‌گی‌ی من، داشتنِ پدر و مادری ست که هر دو، فرهنگِ عذرخواهی را بلدند و آن را به فرزندان‌شان نیز آموخته‌اند.
در طولِ زنده‌گی‌ام اگرچه در بسیاری از مشاجرات و بحث‌ها، حرفِ منطقی را گوش نکرده‌ام و حرفِ خودم را زدم، اگرچه اشتباهاتِ زیادی از من سر زده و خیلی جاها مقصرم، ولی خوش‌حال‌ام که هیچ وقت از عذرخواهی، احساسِ شرم نداشتم.

به نظرم، هر اشتباهی که از ما سر می‌زند، در طرفِ مقابل‌مان حقّی را ایجاد می‌کند: «حقّ شنیدنِ عذرخواهی». و در صورتی که تقصیر از جانبِ ما باشد، خودبه‌خود، مسوولیتی بر عهده‌مان قرار می‌گیرد: «مسوولیتِ ابرازِ شرم‌ساری».
در یک نزاعِ دو طرفه، هیچ قاضی‌یی بهتر از خودِ انسان نیست که بتواند مقصر را تشخیص دهد. و از آن‌جا که معتقدم در هر نزاعی، «هر نزاعی»، هر دو طرف درصدی مقصرند، خواه‌ناخواه عذرخواهی مسوولیتی دوطرفه ست.

مشکلِ من تا مدت‌ها این بود –و حتا گاهی هنوز هم هست- که منتظر می‌ماندم تا طرفِ دیگر دعوا به اشتباه‌اش پی ببرد و عذر بخواهد. همین انتظار، می‌گذاشت تا سهمِ اشتباهات‌ام در دلِ طرفِ مقابل، زمان مناسبی داشته که رسوب کند و کم‌کم ذهن‌اش از من جِرم بگیرد. درست مثل این که بگذاری تفاله‌های چای از شب تا صبح، در سبدِ فلزی‌ی سینکِ ظرف‌شویی‌ات بمانَد.
ذهن و قلبِ آدم‌ها، هرچه قدر هم سخت و نشکن باشد، حتا اگر فلزی باشد مثلِ آن سبد، حتا فلزی‌تر از سینکِ ظرف‌شویی، باز هم در معرضِ گرفتنِ جِرمِ کدورت است. و تنها علاج‌اش این است تا چیزی باعثِ کدر شدن‌اش می‌شود، با یک مایعِ جِرم‌گیرِ عالی و سفیدکننده‌ی بی‌ضرر مثلِ «عذرخواهی» بلافاصله تمیز و براق‌اش کنیم.

شاید گاهی غرور نگذارد پوزش بخواهیم. ولی بالشخصه معتقدم آرامش و لذتی که بعد از عذرخواهی به آدم دست می‌دهد، از لذتِ غرور خیلی لذیذتر است.

به خودم که آمدم، دیدم مایعِ سفیدکننده کارِ خودش را کرده سبد و سینک، مثلِ روزِ اول، می‌درخشند. این کدورت‌ها و جِرم‌ها را زدودم، حالا نوبتِ آن بود که کدورتِ چندتایی قلبِ جرم‌گرفته را نیز از دوستان‌ام، با یک عذرخواهی ساده و کوچک، می‌گرفتم. پس بلافاصله، دست به کار شدم.
.
.
.
با پیش‌کش درودهای بی‌پایان: آرش خیرآبادی

شناسه‌ی آرش خیرآبادی
@arashkheirabadi
سیاه مشق:
https://telegram.me/syahmashgh
دو دانشمند با تحقیق روی ۲.۵ میلیون ستاره موجود در راه شیری ادعا کردن ۲۳۴ عدد از انها شبیه منظومه ما و احتمالا دارای حیات هستند !!!
Forwarded from سياه مشق
شب‌نوشته:
#توقع_تآتر_از_شامپانزه_ها


سال‌ها بود که تآتر را در حاشیه‌ی زنده‌گی‌ام نگه داشته بودم. هرگز به آن، از منظرِ یک فعالیتِ روزانه‌ی مستمر، نگاه نکردم و هیچ‌وقت نخواستم به معنای واقعی‌ی کلمه، تآتریست باشم. هنوز هم البته خود را تآتریست نمی‌دانم.
دو، سه سال پیش و به صورتی کاملن ناخواسته، تآتر از حاشیه‌ی زنده‌گی‌ام به متن اصلی آمد. اطلاعاتم درباره‌ی آن، مثلِ امروز، اندک بود و همان اندک هم، وابسته به سابقه‌ای می‌شد که از سال 1361 تا آن روز، داشتم. که روی هم رفته، شامل سی و یک سال تجربه و مطالعه‌ی جسته و گریخته‌ی نمایشی می‌گشت. تآتر، برای‌ام یک هنر بود که شاید در بهترین حالت، درآمدی از آن کسب می‌کردم. و هرگز نه می‌خواستم و نه برنامه‌ای داشتم که متنِ زنده‌گی‌ام را با فلسفه‌اش آغشته سازم.

از دو سال پیش به این طرف، کم‌کم شرایط تغییر کرد. سن و سال‌ام نیز به مرزی رسید که هر مردی نیاز به تغییراتِ بنیادین در افکار و شخصیت‌اش دارد؛ چهل ساله‌گی.
اولین تغییرِ بزرگی که در افکارم ایجاد شد، تبدیلِ عشق به شفقت بود. درست همان چیزی که میگل دو اونامونو در کتابِ دردِ جاودانه‌گی اشاره می‌کند. به این معنا که علاقه‌ام به آدم‌ها، از حالتِ حسِ تملک‌جویی، به هم‌زادپنداری و هم‌دردی بدل گشت. دیگر کسی را برای خودم دوست نداشتم. هر کسی را برای خودش دوست داشتم. و این تحول بزرگی بود که می‌توانست به راحتی، مرا به انزوا بکشاند.

دومین مرحله‌ی تغییر، شناخت و تفکیک حق و اخلاق بود. متوجه شدم که برخی از کارها اگرچه ممکن است حق ما باشد، ولی الزامن اخلاقی نیست. و به عکس؛ برخی از چیزها که اخلاقی ست، حقی را به‌وجود نمی‌آورد. باید بلد می‌شدم که چه‌طور بینِ حق و اخلاق، تناسبی ایجاد کنم.

سومین مرحله، شناختِ غرایزم بود. شاید این مهم‌ترین و اساسی‌ترین بخش از تغییراتِ رفتار و افکارم باشد. چرا که دریافتم یک انسان، پیش از هر چیز، حیوان است و حیوانات بر مبنای سه غریزه‌ی «تمایزخواهی»، «قدرت‌طلبی» و «جفت‌جویی» است که رفتارهای اجتماعی‌شان را شکل می‌دهند. همان اعتقادی که ریچارد شکنر در کتابِ نظریه‌ی اجرا مطرح می‌کند.
انسان، پیش از انسانیت‌اش، حیوان است و هر کس فطرتن در اجتماع، می‌خواهد از بقیه متمایز باشد [شهرت] و مرز و قلم‌روی خودش را حفظ کند [قدرت] و طبعن، موردِ توجه جنسِ مخالف قرار گیرد [جنسیت]. تنها فرقِ انسان با حیوانات در این است که انسان، عنصرِ کنترل‌کننده‌ای به نامِ «آگاهی» دارد که می‌تواند بر همه‌ی این غرایز، مدیریت داشته باشد. واین، آن رمزی ست که سببِ تغییرِ رفتارِ ما می‌شود.

تآتر به من آموخت که آگاهی، رابطه‌ی مستقیمی با مطالعه، اخلاق و حق دارد. و ما هر چه مطالعه‌ی بیش‌تری داشته باشیم، هرچه اخلاقی‌تر عمل کنیم و هر چه حقوقِ خود و دیگران را بیش‌تر رعایت نماییم، آگاهی‌ی افزون‌تری خواهیم داشت. تآتر به من آموخت که شهرت‌طلبی، قدرت‌طلبی و شهوت‌طلبی نه تنها بد نیست، که باید باشد. متنها با آگاهی، آن را می‌توان مدیریت کرد.

پذیرفتنِ این واقعیت که «انسان، حیوان است»، می‌تواند آرامش بزرگی به زنده‌گی‌مان بدهد. چرا که در آن صورت، بسیاری از بداخلاقی‌ها و ناحق‌هایی که آدم‌های اطراف ازشان سر می‌زند، تعبیر به رفتار غریزی‌شان خواهد شد. و البته پذیرفتنِ این واقعیت که «انسان، حیوانی آگاه است» نیز آرامش‌بخش است. چون در آن صورت، ما از هر کسی به اندازه‌ی آگاهی‌یی که دارد توقع داریم.

تآتر به من آموخت از حسادتِ حسود ناراحت نشوم. از حق‌خوری‌ها، دروغ‌ها، ستم‌ها و زیرآب‌زدن‌های‌شان دیگر به جوش نیآیم. بل‌که تنها بپذیرم این دسته آدم‌ها، «آگاهی» ندارند تا بتوانند غرایز خود را کنترل کنند. این آدم‌ها، بر مبنای غرایز حیوانی‌شان عمل می‌کنند و مرکزی برای مدیریتِ رفتارهای غریزی‌شان نیست تا بخواهد از حیوانات، متفاوت‌شان نماید.
در چنین شرایطی، هر آدم، اول یک شامپانزه است که اگر مطالعه نکند، اخلاقیات را نشناسد و حق را از ناحق تشخیص ندهد، هم‌چنان در مرحله‌ی شامپانزه‌گی خواهد ماند. و طبیعتن هیچ‌کس از یک شامپانزه توقع ندارد که برای پاسخ‌گویی به غریزه‌ی شهرت، قدرت و شهوت‌اش، مانندِ انسان عمل کند. و درست همان‌قدر که ما از رفتارهای غریزی‌ی یک شامپانزه ناراحت می‌شویم، می‌توانیم از دروغ، حق‌خوری، جنگ، حسادت و خلاصه، همه‌ی بداخلاقی‌های ناآگاهانه و غریزی‌ی این‌ها هم دل‌خور باشیم.

نمی‌دانم در آینده چه طرزِ فکری خواهم داشت؟... ولی فعلن –درست یا اشتباه- بر این باورم. و باورِ فعلی‌ام را مدیونِ تآتر هستم.
.
.
.
با پیش‌کش درودهای بی‌پایان: آرش خیرآبادی

شناسه‌ی آرش خیرآبادی
@arashkheirabadi
سیاه مشق:
https://telegram.me/syahmashgh
زندگيم را دوست دارم ، با تمام دردهاي فلسفي اش
با تمام درد هاي عميق ش
زندگي كردن در دل ادمها زيباست ولي پايدار نيست.(؟)

حيات و انسان سوال برانگيز ترين مسئله روزمرگي من
❤1
خود-شناس(Selfknowledge)
Photo
لحظات خوش در روزمرگي تعين كننده هستند، به راحتي از كنارشون رد نشويم.

امشب شراب را اموختم ....

و گيتار را با روحم نوشيدم........

يار نبود كنارم ولي فكر يار چرا....

عشق من در همه حال نيست عميق..

دوريِ يار سوال است عجيب

حال كه ميدانم اسرار حيات در چيست!

در تلاطم هاي عشق بمانم، سخت كوشش طلبم از دل ، جان و روح
زماني كودكي بودم روستايي، ساده و بي_آلايش🌾....
ان روزها دنيا پُر بود از، مهرباني، بخشندگي و آرامش🍁🌹....
ان روزها زندگاني رنگي دگر داشت🍂
وقت بازي در خرمن گاه_مان، شادي بي حد و مرز نداشت🌱...
خود-شناس(Selfknowledge)
زماني كودكي بودم روستايي، ساده و بي_آلايش🌾.... ان روزها دنيا پُر بود از، مهرباني، بخشندگي و آرامش🍁🌹.... ان روزها زندگاني رنگي دگر داشت🍂 وقت بازي در خرمن گاه_مان، شادي بي حد و مرز نداشت🌱...
زماني كودكي بودم روستايي، ساده و بي_آلايش🌾....
ان روزها دنيا پُر بود از، مهرباني، بخشندگي و آرامش🍁🌹....
ان روزها زندگاني رنگي دگر داشت🍂
وقت بازي در خرمن گاه_مان، شادي بي حد و مرز نداشت🌱...
خنده ها از ته دل و هم چون ستارگان درخشانتر... بودند.
عشق ورزيدن در انسانها تهي از زشتي و سياهي بود 💚..
منش ها ساده و انساني بود💝..
گفتگوها ساده و انساني بود💗...
در آن روزگاران، زمان و قانون هيچ مفهومي نداشتند🚦🕤...

مهر پدر و مادران قانون و زمان مان بودند
دين مان عشق ورزيدن بود❤️..
خداي🙏مان مهر_باني بود💝..
💥💥
رشد اقتصادي_مان در تعداد گاو و گوسفندهاي+=مان خلاصه مي_شد..

كسي، كس ديگر را استثمار نميكرد.
بزرگترين داد و ستد_مان فروش محصولات ناچيزي بود كه با عشق و علاقه كاشت و برداشت كرده بوديم بود.
حتي دلم براي تراكتور_مان هم تنگ شده
براي كشت و زراعت..🌱
براي كودكيه نادر خودم دلم تنگه....
آري، آن روزها زندگاني رنگي دگر داشت🍀🔥🔥🔥💥⭐️🌟....

تا اينكه قانون و زمان بر من چيره شدند...
مرورِ خاطرات كودكي و انسانيم در نيمه شب پاييزي
[نادر]
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سفر 10 میلیون سال نوری!

سال نوری: مدت زمانی است که نور با سرعت تقریبی 300 هزار کیلومتر بر ثانیه در مدت زمان یک سال طی می‌کند.

هرکدام از تصاویر 10 برابر کوچک‌تر از تصویر قبلی‌شان هستند!


@Mehbaang
Audio
اي قوم به حج رفته كجاييد......!؟