تفحص خویش
21.3K subscribers
2.1K photos
805 videos
37 files
365 links
ابتدای کانال:

| https://t.me/selfinquiry/5
Download Telegram
عدم مقاومت
زیرا اگر شما شاهد مبارزه باشید سپس کسی نمی‌ماند تا واکنش نشان دهد. ضعیف می‌شود. ایگو (نفس) بسیار ضعیف شده و به‌خودی‌خود فروکش می‌کند.
درست مانند زمانی که دوستی دارید و او مشغول صحبت کردن با شماست. او حرف میزند و حرف میزند و حرف میزند اما شما هیچ جوابی نمی‌دهید و فقط به او نگاه می‌کنید. چه اتفاقی میفتد؟ دوستتان راهش را کج می‌کند می‌رود و شما را ترک می‌کند. (صدای خنده)
همین اصل اینجا هم صادق است. زمانی که ایگوی شما می‌بیند که هیچ مقاومتی در کار نیست و کسی برای مبارزه باقی نمانده ضعیف و ضعیف و ضعیف و ضعیف می‌شود تا جایی که به‌طور کامل از بین می‌رود.
#رابرت آدامز
NON-RESISTANCE
Because if you become the witness to the fighting then there's nobody to react, it becomes weak. The ego becomes very weak and subsides by itself.
It's like when you have a friend, and your friend is talking to you, talking to you, talking to you, but you don't answer your friend, you just look at him. What's going to happen? Your friend will walk away and leave you alone. (laughter)
Same principle. When your ego sees that there’s no resistance, there’s nobody left to fight. It becomes weak, and weak, and weak and weak and weak until it dissipates entirely.
#Robert Adams, Collected Works, Ts 12
سؤال: چرا این‌طور به نظر می‌رسد که ما به‌طور طبیعی، خودمان را در قالب فردیت‌هایی جداگانه در نظر می‌گیریم.
#نیسارگاداتا: افکار شما درباره فردیت، حقیقتاً افکار خود شما نیستند بلکه همه‌ی آن‌ها افکار جمعی هستند.
این‌طور فکر می‌کنید که شما آن کسی هستید که این افکار را دارد اما درواقع افکار در آگاهی برمی‌خیزند.
همین‌طور که دانش معنوی ما رشد می‌کند، هم هویت شدگی‌مان با یک ذهن – بدنِ شخصی کاهش می‌یابد و آگاهی ما به آن آگاهی کیهانی گسترش می‌یابد.
نیروی زندگی به عمل کردنش ادامه می‌دهد اما اعمال و افکارش دیگر محدود به یک فرد نیستند و کل مظاهر هستی را شامل می‌شود.
مانند باد عمل می‌کند، باد فقط به سمت یک فرد بخصوص نمی‌وزد بلکه به همه‌چیز می‌وزد.
Q: Why is it that we naturally seem to think of ourselves as separate individuals?
Sri #Nisargadatta Maharaj:
Your thoughts about individuality are really not your own thoughts;
they are all collective thoughts.
You think that you are the one who has the thoughts;
in fact thoughts arise in consciousness.
As our spiritual knowledge grows,
our identification with an individual body-mind diminishes,
and our consciousness expands into universal consciousness.
The life force continues to act, but its thoughts and actions are no longer limited to an individual،They become the total manifestation
It is like the action of the wind
the wind doesn't blow for any particular individual, but for the total manifestation.
این شخص (فردیت) فقط پوسته‌ای است که تو را زندانی کرده، پوسته را بشکن.
#نیسارگاداتا

«میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز»
#حافظ
پرسشگر: خدا کامل است پس چرا دنیا را ناقص آفریده؟ یک اثر، نمایانگر ماهیت مؤلف خودش است اما گویا در این مورد صدق نمی‌کند.
باگوان: آیا تو چیزی جدا از خدا هستی که این سؤال را می‌پرسی؟ تا زمانی که خودت را این بدن در نظر می‌گیری دنیا را جدا از خودت می‌بینی. این نسبت به تو است که نقص به نظر می‌رسد. خدا کمال است و آثارش نیز کمال است اما تو به خاطر هم هویت شدگی اشتباه با بدن و نفس آن را ناقص می‌بینی.
پرسشگر: چرا خویش به‌ عنوان این دنیای محنت‌بار آشکار شده است؟
باگوان: به خاطر اینکه بتوانید آن را طلب کنید. چشمان شما نمی‌توانند خودشان را ببینند اما اگر آیینه‌ای جلوی آن‌ها قرار دهی آن‌ها همدیگر را می‌بینند. خلقت مانند همان آینه است. اول خودت را ببین و بعد تمامیت دنیا را به ‌عنوان آن خویش ببین.
#رامانا ماهارشی
V.: God is perfect. Why did he create the world imperfect? A work partakes of the nature of its author, but in this case it is not so.
B.: Are you something separate from God that you should ask this question? So long as you consider yourself the body, you see the world as external to you. It is to you that the imperfection appears. God is perfection and his work is also perfection, but you see it as imperfect because of your wrong identification with the body or the ego.
V.: Why did the Self manifest as this miserable world?
B.: In order that you might seek it. Your eyes cannot see themselves but if you hold a mirror in front of them they see themselves. Creation is the mirror. See yourself first and then see the whole world as the Self.
~ Teachings of Sri #Ramana Maharshi in his own words.
حتی این گفته که «من باید به هستی اعتماد کنم» هم ذهنی است. به این منی که می‌خواهد اعتماد کند باید بی‌اعتماد بود. این یک معما است. پیدا کن که این معما برای چه کسی است.
#موجی

“Even to say ‘ I must trust existence’ is mind. The ‘I’ who must trust , must itself, be mistrusted. It is a riddle. Find out for whom!”
#Mooji
تفحص خویش
Photo
برای مثال وقتی در دنیا گرفتار می‌شوید فقط از خودتان بپرسید: «این کیست که در این دنیا گرفتارشده؟» و صادقانه بگویید «من هستم» بعد جلوتر بروید و از خودتان بپرسید: «این من از کجا آمده؟» «این من چیست؟» «چطور به وجود آمده؟» «علتش چیست؟»
این من را دنبال کنید، در من ساکن شوید و به‌زودی به این نتیجه خواهید رسید که «من» وجود ندارد. خیلی زود به این نتیجه می‌رسید که شما فضای بی‌نهایت هستید؛ و به‌جای مشاهده عینیت‌های بیرونی در دنیا، فضایی را مشاهده خواهید کرد که این چیزها به نظر می‌رسد به آن چسبانده شده باشند.
درست مانند آن است که بچه کوچکی کتابی را برش می‌دهد. بچه کوچک تکه کاغذی برمی‌دارد و از داخل کتاب عکس خورشید را جدا می‌کند و به این کاغذ می‌چسباند. عکس درخت را می‌برد و به کاغذ می‌چسباند عکس مردی را می‌برد و به کاغذ می‌چسباند.
و این چیزها تبدیل به عینیت‌های بیرونی می‌شوند و بچه کوچک به این عینیت‌های خارجی علاقه‌مند می‌شود؛ اما این عینیت‌ها بدون آن کاغذ کجا خواهند بود؟ حقیقتِ آن عینیت‌های خارجی کاغذ است؛ و زمانی که کودک حوصله‌اش از بازی کردن با آن عینیت‌ها سر برود خورشید را می‌کند و جایش ماه می‌گذارد. ابرها را برمی‌دارد و به‌جایش ستارگان را می‌گذارد. مرد را برداشته و جایش یک زن می‌گذارد. درخت را برداشته و جایش سبزه و کوه می‌گذارد.
اما آیا کاغذ تغییر می‌کند؟ کاغذ همچنان همان است. همین مطلب در خصوص ما نیز صدق می‌کند. ما به نظر فانی می‌رسیم. از میان تجربه‌های گوناگونی در دنیا می‌گذریم. به نظر می‌رسد که آسمان، سیارات، ستارگان و سایر چیزها وجود داشته باشند اما من به شما میگویم که در حقیقت همه آن‌ها غیرحقیقی هستند و فقط آن فضا حقیقی است. فضا هرگز تغییر نمی‌کند اما همه‌ی چیزهای دیگر در تغییرند؛ بنابراین چطور چیزی که تغییر می‌کند می‌تواند حقیقی باشد.
#رابرت آدامز
When you get caught up in the world, for instance, simply ask yourself, "Who is it that's caught up in the world?" And be truthful, say, "I-am" and go further and ask yourself, "Where did the I come from? What is this I? How did it originate? What is its cause?"
Follow the I, abide in the I and you will soon come to the conclusion, that 'I' does not exist. You will soon come to the conclusion that you are infinite space. And instead of observing objects in the world. You will observe the space that the objects seem to be glued onto.
It's like a little kid cuts out a book. A little kid gets a piece of paper. Cuts out a picture of the sun and pastes the sun on the paper. Cuts out a picture of a tree pastes in on the paper. Cuts out a picture of a man pastes it on the paper.
And they become objects. And the little kid is interested in the objects. But where would the objects be without the paper? The paper is the reality of the objects. And when the kids stopped playing with those objects he simply unpeels the sun and puts the moon in its place. Takes away the clouds and pastes up stars in its place. Takes away the man and puts a woman in its place. Takes away the tree and puts grass and mountains.
But did the paper change? The paper is still the same. And so it is with us. We appear to be mortals. Going through various experiences in the world. There appears to be a sky, planets, stars, others. But I say to you in truth that these are all false. Only the space is real. The space never changes and everything else does. Therefore how can anything that changes be real?
#Robert Adams, Collected Works, Ts 13
گفتگو با #آنامالای سوامی
باگوان (رامانا ماهارشی) یک بار داستانی تعریف کردند درباره مردی که می‌خواست سایه‌اش را در گودالی عمیق دفن کند. او گودال را حفر کرد و در وضعیتی ایستاد که سایه‌اش در کف گودال افتاده بود سپس سعی کرد تا با خاک رویش را بپوشاند. هر بار که مقداری خاک در گودال می‌ریخت سایه برروی آن ظاهر می‌شد و البته معلوم است که او هرگزموفق به دفن سایه‌اش نشد.
خیلی از افراد در هنگام مراقبه درست به همین طریق عمل می‌کنند. آن‌ها ذهن را واقعی در نظر گرفته و تلاش می‌کنند تا با آن بجنگند و آن را بکشند و همیشه هم شکست می‌خورند. این جنگ و نزاع علیه ذهن، فعالیت‌هایی ذهنی هستند که به‌جای اینکه ذهن را ضعیف کنند آن را قوی‌تر می‌کنند.
اگر می‌خواهی تا از شر ذهن خلاص شوی تنها کاری که باید انجام دهی این است که درک کنید که «آن (ذهن) من نیستم». این معرفت که «من آگاهی همیشه حاضر هستم» را پرورش دهید.
زمانی که این ادراک مستحکم شود، ذهنِ ناموجود دیگر شما را به دردسر نخواهد انداخت.
CONVERSATIONS WITH #ANNAMALAI SWAMI
Bhagavan once told a story about a man who wanted to bury his own shadow in a deep pit. He dug the pit and stood in such a position that his shadow was on the bottom of it. The man then tried to bury it by covering it with earth. Each time he threw some soil in the hole the shadow appeared on top of it. Of course, he never succeeded in burying the shadow.
Many people behave like this when they meditate. They take the mind to be real, try to fight it and kill it, and always fail. These fights against the mind are all mental activities which strengthen the mind instead of weakening it.
If you want to get rid of the mind, all you have to do is understand that it is 'not me’. Cultivate the awareness 'I am the immanent consciousness’.
When that understanding becomes firm, the non-existent mind will not trouble you.
Forwarded from من کیستم؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر شرایطی که برای تو اتفاق می‌افتد برای رشد تو ضروری است
آری به ذات پاك او و بالله و تالله که این قوم که درین مدرسه‌ها تحصیل می‌کنند، جهت آن می‌کنند که معید* شویم، مدرسه بگیریم... تحصیل علم جهت لقمه دنیوی چه می‌کنی؟ این رسن از بهر آن است که از این چَه برآیند، نه از بهر آنکه ازین چَه به چاه‌های دگر فروروند. در بند آن باش که بدانی که من کیم و چه جوهرم؟ و به چه آمدم و کجا می‌روم؟ و اصل من از کجاست؟ و این ساعت در چه ام؟ و روي به چه دارم؟
مقالات #شمس

* آن‌که درس را برای شاگردان تکرار کند
تفحص خویش
Photo
گفتگو با #آنامالای سوامی
صبح‌ها وقتی افکار ظاهر می‌شوند این نتیجه‌گیری همیشگی را نکن که: این منم، این‌ها افکار من هستند. در عوض رفت‌وآمد این افکار را بدون اینکه به‌هیچ‌وجه با آن‌ها هم هویت شوی مشاهده کن.
اگر بتوانی که در برابر این ضربات افکار که هرکدامشان ادعا می‌کنند که مال تو هستند ایستادگی کنی به یک نتیجه‌گیری فوق‌العاده خواهی رسید: کشف خواهی کرد که تو آن آگاهی هستی که در آن این افکار پدیدار و ناپدید می‌شوند. کشف خواهی کرد که این چیزی که ذهن نام دارد تنها زمانی وجود دارد که به افکار اجازه داده می‌شود تا آزادانه عمل کنند؛ مانند طنابی که به‌اشتباه مار پنداشته می‌شود به این نتیجه خواهی رسید که ذهن فقط توهمی است که به‌واسطه جهل و سوءتفاهم ظاهرشده است.
شما به تجربیاتی نیاز دارید تا متوجه شوید چیزی که به شما میگویم درست است. اگر از این «من» جعلی که تمام عمر ادعا می‌کند که این افکار مال من است خسته شده‌اید می‌توانید این تجربه را داشته باشد.
آگاه باشید که شما آن آگاهی هستید. افکاری که می‌آیند و می‌روند را ببینید. باتجربه مستقیم به این نتیجه می‌رسید که شما خودِ آگاهی هستید و نه محتویات زودگذر آن.
ابرها در آسمان می‌آیند و می‌روند اما این ظاهر شدن و از بین رفتن ابرها بر آسمان تأثیر نمی‌گذارند.
ماهیت حقیقی تو مانند آسمان است، مانند آن فضا. فقط همانند آسمان باقی بمان و اجازه بده تا ابرهای افکار بیایند و بروند. اگر این نگرش بی‌تفاوت بودن نسبت به ذهن را پرورش دهی، به‌تدریج هم هویت شدن با آن ها را متوقف خواهی کرد.
CONVERSATIONS WITH #ANNAMALAI SWAMI

When the mind appears every morning don't jump to the usual conclusion, ‘This is me; these thoughts are mine'.
Instead, watch these thoughts come and go without identifying with them in any way.
If you can resist the impulse to claim each and every thought as your own, you will come to a startling conclusion: you will discover that you are the consciousness in which the thoughts appear and disappear. You will discover that this thing called mind only exists when thoughts are allowed to run free. Like the snake which appears in the rope, you will discover that the mind is only an illusion which appears through ignorance or misperception.
You want some experience which will convince you that what I am saying is true. You can have that experience if you give up your life-long habit of inventing an 'I' which claims all thoughts as mine'.
Be conscious of yourself as consciousness alone, watch all the thoughts come and go. Come to the conclusion, by direct experience, that you are really consciousness itself, not its ephemeral contents.
Clouds come and go in the sky but the appearance and disappearance of the clouds don't affect the sky.
Your real nature is like the sky, like space. Just remain like the sky and let thought-clouds come and go. If you cultivate this attitude of indifference towards the mind, gradually you will cease to identify yourself with it.
مسئله مهمی که اکهارت بیشتر به آن تصریح می‌کند و ابن عربی کمتر، این است که چون ذات خدا و ذات نفس* هر دو آزاد، بینام، بی تعین و بی‌صورت‌اند به یک معنی می‌توان گفت که نیستی (nothingness) اند؛ البته آن عدم و نیستی که فوق وجود است نه دون وجود.. لذا می‌توان با توسع در این قاعده که «در اعدام تمایزی نیست»، نتیجه گرفت که بین ذات بی تعین خدا و ذات بی تعین نفس تمایزی نیست.
لذا به اعتقاد اکهارت: در خصوص ذات نفس می‌توان گفت هیچ نیست مگر خدا. «در اینجا ذات خدا ذات من است و ذات من ذات خداست.» خدا از ازل در ذات نفس حاضر بوده است. در اینجا، یافتن خود و یافتن خدا یک چیز است. لذا خدا را تنها زمانی می‌توانیم ادراک کنیم که به وحدت برسیم. اکهارت آن‌چنان بر وحدت و یگانگی ذات نفس و ذات خدا پای می‌فشرد که برخی ازجمله یونگ روان‌شناس سوئیسی، معتقدند که برای اکهارت خدا و نفس دو کلمه مترادف‌اند.
از متن کتاب «وحدت وجود به روایت ابن عربی و مایستر اکهارت»
قاسم #کاکایی
*نفس در این متن مترادف با معنی «خویش» است و نه نفس به معنی ایگو.

@selfinquiry