تفحص خویش
Photo
یک کلمه از حرفهای مرا باور نکنید
استاد بزرگ لائوتسه میگفت: هرچه بیشتر حرف بزنید کمتر میدانید و هرچه کمتر حرف بزنید بیشتر خواهید دانست. چرا؟ زیرا زمانی که حرف میزنید مشغول صحبت کردن از دنیا و چیزهای این جهانی هستید. چه چیز دیگری است که بخواهید دربارهاش حرف بزنید؟ و ازآنجاییکه دنیا حقیقتاً آنگونه که شما فکر میکنید وجود ندارد پس چیز زیادی نمیدانید. اما هرچه کمتر حرف بزنید به این معناست که به درون رفتن را آغاز کردهاید، به غوطهور شدن به درون همانجایی که حقیقت شماست. سپس شروع میکنید تا به خود حقیقیتان تبدیل شوید. آن اینگونه آغاز میشود، با گفتن اینکه «من هیچچیز نمیدانم».
قدم بعدی درک این نکته است که تو وجود داری (هستی). این تنها چیزی است که من از آن مطمئن هستم اینکه من وجود دارم. چه کسی وجود دارد؟ من وجود دارم، من هستم. خب این منی که به نظر میرسد وجود دارد چه کسی است؟ از کجا آمده؟ من نمیدانم. چه کسی نمیداند؟ من. ما به من برمیگردیم. بنابراین چیزی درون شما شروع میکند تا به شما بگوید که «من» مسئول تمام چیزهایی است که «من» باور دارد. من از کجا آمده؟ من چه کسی هستم؟ شما شروع به جستجوی منشأ «من» میکنید. شما محل منشأ را تائید نمیکنید. اینکه تائید کنیم منشأ آن آگاهی است درحالیکه آن را تجربه نکردهایم امری بیفایده است بهجای آن، کاری که باید انجام دهید دنبال کردن «من» تا منشأش است. چطور این کار را انجام دهید؟
با این پرسش از خودتان که «من چه کسی هستم؟» یا «من چه چیز هستم؟» مکث کنید و بار دیگر از خودتان بپرسید «من چه کسی هستم؟»
به این ترتیب شروع کنید تا بر روی خودتان کار کنید. کشف کنید که آیا چیزی که میگویم درست است یا نه. یک کلمه از حرفهای مرا باور نکنید. خودتان آن را امتحان کنید. نیاز نیست که جایی بروید. بلکه هرجایی که در خانه هستید زمان بیشتری را برای به عمقِ درون غوطه خوردن، تماشا کردن و مشاهده گری بگذارید. زمانی که افکار بالا میآیند فقط از خودتان بپرسید: «این افکار برای چه کسی آمدهاند؟ برای من. من به آنها فکر میکنم. من چه کسی هستم؟ منشأ این من چیست؟» دوستان عزیز همانطور که این کار را انجام میدهید میتوانم به شما اطمینان دهم که دیر یا زود یک تغییر شگفتانگیز در زندگیتان اتفاق خواهد افتاد و شما آزاد و رها خواهید شد.
#رابرت آدامز
استاد بزرگ لائوتسه میگفت: هرچه بیشتر حرف بزنید کمتر میدانید و هرچه کمتر حرف بزنید بیشتر خواهید دانست. چرا؟ زیرا زمانی که حرف میزنید مشغول صحبت کردن از دنیا و چیزهای این جهانی هستید. چه چیز دیگری است که بخواهید دربارهاش حرف بزنید؟ و ازآنجاییکه دنیا حقیقتاً آنگونه که شما فکر میکنید وجود ندارد پس چیز زیادی نمیدانید. اما هرچه کمتر حرف بزنید به این معناست که به درون رفتن را آغاز کردهاید، به غوطهور شدن به درون همانجایی که حقیقت شماست. سپس شروع میکنید تا به خود حقیقیتان تبدیل شوید. آن اینگونه آغاز میشود، با گفتن اینکه «من هیچچیز نمیدانم».
قدم بعدی درک این نکته است که تو وجود داری (هستی). این تنها چیزی است که من از آن مطمئن هستم اینکه من وجود دارم. چه کسی وجود دارد؟ من وجود دارم، من هستم. خب این منی که به نظر میرسد وجود دارد چه کسی است؟ از کجا آمده؟ من نمیدانم. چه کسی نمیداند؟ من. ما به من برمیگردیم. بنابراین چیزی درون شما شروع میکند تا به شما بگوید که «من» مسئول تمام چیزهایی است که «من» باور دارد. من از کجا آمده؟ من چه کسی هستم؟ شما شروع به جستجوی منشأ «من» میکنید. شما محل منشأ را تائید نمیکنید. اینکه تائید کنیم منشأ آن آگاهی است درحالیکه آن را تجربه نکردهایم امری بیفایده است بهجای آن، کاری که باید انجام دهید دنبال کردن «من» تا منشأش است. چطور این کار را انجام دهید؟
با این پرسش از خودتان که «من چه کسی هستم؟» یا «من چه چیز هستم؟» مکث کنید و بار دیگر از خودتان بپرسید «من چه کسی هستم؟»
به این ترتیب شروع کنید تا بر روی خودتان کار کنید. کشف کنید که آیا چیزی که میگویم درست است یا نه. یک کلمه از حرفهای مرا باور نکنید. خودتان آن را امتحان کنید. نیاز نیست که جایی بروید. بلکه هرجایی که در خانه هستید زمان بیشتری را برای به عمقِ درون غوطه خوردن، تماشا کردن و مشاهده گری بگذارید. زمانی که افکار بالا میآیند فقط از خودتان بپرسید: «این افکار برای چه کسی آمدهاند؟ برای من. من به آنها فکر میکنم. من چه کسی هستم؟ منشأ این من چیست؟» دوستان عزیز همانطور که این کار را انجام میدهید میتوانم به شما اطمینان دهم که دیر یا زود یک تغییر شگفتانگیز در زندگیتان اتفاق خواهد افتاد و شما آزاد و رها خواهید شد.
#رابرت آدامز
#Robert Adams
Excerpt from: Satsang
Do not believe a word I say
The great sage Lao Tze said, ‘"The more you talk, the less you know. The less you say, the more you know." Why? Because when you talk you’re talking about the world and worldly things. What else do you talk about? And since the world doesn't really exist the way you think it does, then you don't know too much. But the less you say, it means you're beginning to go within, to dive deep within yourself, where your reality is. Then you begin to become your reality itself. That's how it begins, by saying "I know nothing.”
The next step is to realize that you exist. That's the only thing I'm sure about, that I exist. Who exists? I do. Well, who is this I that seems to exist? Where did it come from? I don't know. Who doesn't know? I. We're back to I. So something within you begins to tell you that I is responsible for everything I believe. Where did I come from? Who am I? You begin to search for the source of the I. You do not affirm where the source is. There is no use affirming the source is consciousness if you have not experienced it, but what you do is you follow the I to its source. How do you do this? By asking yourself "Who am I?" or "What am I?" Taking a pause and asking yourself again, "Who am I?"
Therefore begin to work on yourself. Find out if what I'm saying is true. Do not believe a word I say. Experiment on yourself. You do not have to go anywhere. Just where you are yourself at home, begin to spend more time diving within yourself, watching, witnessing. When thoughts pop up, simply ask yourself, "To whom do these thoughts come? To me. I think them. Who am I? What is the source of the I?" As you do this, my friends, I can assure you a marvelous change will take place in your life, sooner or later, and you will become free.
Excerpt from: Satsang
Do not believe a word I say
The great sage Lao Tze said, ‘"The more you talk, the less you know. The less you say, the more you know." Why? Because when you talk you’re talking about the world and worldly things. What else do you talk about? And since the world doesn't really exist the way you think it does, then you don't know too much. But the less you say, it means you're beginning to go within, to dive deep within yourself, where your reality is. Then you begin to become your reality itself. That's how it begins, by saying "I know nothing.”
The next step is to realize that you exist. That's the only thing I'm sure about, that I exist. Who exists? I do. Well, who is this I that seems to exist? Where did it come from? I don't know. Who doesn't know? I. We're back to I. So something within you begins to tell you that I is responsible for everything I believe. Where did I come from? Who am I? You begin to search for the source of the I. You do not affirm where the source is. There is no use affirming the source is consciousness if you have not experienced it, but what you do is you follow the I to its source. How do you do this? By asking yourself "Who am I?" or "What am I?" Taking a pause and asking yourself again, "Who am I?"
Therefore begin to work on yourself. Find out if what I'm saying is true. Do not believe a word I say. Experiment on yourself. You do not have to go anywhere. Just where you are yourself at home, begin to spend more time diving within yourself, watching, witnessing. When thoughts pop up, simply ask yourself, "To whom do these thoughts come? To me. I think them. Who am I? What is the source of the I?" As you do this, my friends, I can assure you a marvelous change will take place in your life, sooner or later, and you will become free.
شما دو فکر دارید.
فکر شماره یک پدیدار و ناپدید میشود.
فکر شماره دو پدیدار و ناپدید میشود.
ولی آیا در هیچ زمانی آگاهی ناپدید میشود.
پس چه چیزی بین این دو فکر وجود دارد و حاضر است؟!
- آگاهی
پس، از دیدگاه فکر، این وقفه زمانی بین دو فکر چه مدت دوام میاورد؟
- فکر هیچچیز دراینباره نمیداند.
فکر هیچچیز دراینباره نمیداند، زیرا فقط چیزها هستند که میتوانند در افکار ظاهر شوند و ازآنجاییکه فکر نمیتواند چیزی در مورد فاصلهی بین افکار بداند، وجود آن را نفی میکند. درصورتیکه اگر وجود نداشت، ارتباطی بین افکار و همچنین استمرار تجربه موجود نبود.
بنابراین فاصلهی بین دو فکر در زمان رخ نمیدهد. زمان فقط در فکر موجود است. ازاینرو از دیدگاه فکر، فاصله بین دو فکر وجود ندارد. آنجا نه زمان وجود دارد و نه هیچچیزی.
خواب عمیق فاصله بین دو وضعیت رؤیا است و وضعیت رؤیا تنها متشکل از دو فکر (دو رشته فکر) هست. حال این فاصله چه مدت طول میکشد؟
- این موضوع در قالب زمان روی نمیدهد.
این موضوع در قالب زمان روی نمیدهد. فکر هیچچیز دراینباره نمیداند. به همین دلیل از دیدگاه فکر، تجربه غیرمادی خواب عمیق (که صرفاً فاصلهی بدونِ بعدِ بین دو تصویر یا دو فکر است) وجود ندارد، درست مانند فاصلهی بین دو فکر؛ اما بنا به تجربه شما، آگاهی مداوم و مستمر است. منظورم از تجربهی شما، تجربهی آگاهی است: من پیوسته هستم (بهطور دقیقتر)، من همیشه حاضر هستم. خواب عمیق چیزی نیست که در زمان رخ دهد. ابدیت است. آگاهی است.
#روپرت اسپایرا
فکر شماره یک پدیدار و ناپدید میشود.
فکر شماره دو پدیدار و ناپدید میشود.
ولی آیا در هیچ زمانی آگاهی ناپدید میشود.
پس چه چیزی بین این دو فکر وجود دارد و حاضر است؟!
- آگاهی
پس، از دیدگاه فکر، این وقفه زمانی بین دو فکر چه مدت دوام میاورد؟
- فکر هیچچیز دراینباره نمیداند.
فکر هیچچیز دراینباره نمیداند، زیرا فقط چیزها هستند که میتوانند در افکار ظاهر شوند و ازآنجاییکه فکر نمیتواند چیزی در مورد فاصلهی بین افکار بداند، وجود آن را نفی میکند. درصورتیکه اگر وجود نداشت، ارتباطی بین افکار و همچنین استمرار تجربه موجود نبود.
بنابراین فاصلهی بین دو فکر در زمان رخ نمیدهد. زمان فقط در فکر موجود است. ازاینرو از دیدگاه فکر، فاصله بین دو فکر وجود ندارد. آنجا نه زمان وجود دارد و نه هیچچیزی.
خواب عمیق فاصله بین دو وضعیت رؤیا است و وضعیت رؤیا تنها متشکل از دو فکر (دو رشته فکر) هست. حال این فاصله چه مدت طول میکشد؟
- این موضوع در قالب زمان روی نمیدهد.
این موضوع در قالب زمان روی نمیدهد. فکر هیچچیز دراینباره نمیداند. به همین دلیل از دیدگاه فکر، تجربه غیرمادی خواب عمیق (که صرفاً فاصلهی بدونِ بعدِ بین دو تصویر یا دو فکر است) وجود ندارد، درست مانند فاصلهی بین دو فکر؛ اما بنا به تجربه شما، آگاهی مداوم و مستمر است. منظورم از تجربهی شما، تجربهی آگاهی است: من پیوسته هستم (بهطور دقیقتر)، من همیشه حاضر هستم. خواب عمیق چیزی نیست که در زمان رخ دهد. ابدیت است. آگاهی است.
#روپرت اسپایرا
You have two thoughts.
Thought number one appears, and disappears.
Thought number two appears and disappears.
But at no time is there the disappearance of Awareness.
So, what exists, or what is present between the two thoughts?
Q: “Awareness.”
So from the point of view of thought, how long does that gap between two thoughts last?
Q: “Thought knows nothing of it.”
Thought knows nothing of it, because all objects can only appear in thought. So thought cannot know anything about the gap in between thoughts; and therefore it says it is non-existent. But if it was non-existent, then there would be no connection between the thoughts. There would be no continuity to experience.
So, the duration between two thoughts doesn’t take place in time. Time is only in thought. So from thought’s point of view, the duration between two thoughts is non-existent; there is no time there, there is nothing there.
Deep sleep is the gap between two dream states; and the dream state is just two thoughts (or two series of thoughts). So how long does that gap last?
Q: “It’s not in time.”
It’s not in time. Thought knows nothing of it. That’s why the non-objective experience of deep sleep (which is simply the zero-dimensional gap between two images or thoughts) seems to be non-existent from the point of view of thought; just like the gap between two thoughts seems to be non-existent. But it is your experience that Awareness is continuous…, When I say ‘your experience’, I mean it is Awareness’ experience: I am Continuous (or more accurately) I am ever-present. Deep sleep is not something that lasts in time. It is eternity. It is awareness.
#Rupert Spira
Thought number one appears, and disappears.
Thought number two appears and disappears.
But at no time is there the disappearance of Awareness.
So, what exists, or what is present between the two thoughts?
Q: “Awareness.”
So from the point of view of thought, how long does that gap between two thoughts last?
Q: “Thought knows nothing of it.”
Thought knows nothing of it, because all objects can only appear in thought. So thought cannot know anything about the gap in between thoughts; and therefore it says it is non-existent. But if it was non-existent, then there would be no connection between the thoughts. There would be no continuity to experience.
So, the duration between two thoughts doesn’t take place in time. Time is only in thought. So from thought’s point of view, the duration between two thoughts is non-existent; there is no time there, there is nothing there.
Deep sleep is the gap between two dream states; and the dream state is just two thoughts (or two series of thoughts). So how long does that gap last?
Q: “It’s not in time.”
It’s not in time. Thought knows nothing of it. That’s why the non-objective experience of deep sleep (which is simply the zero-dimensional gap between two images or thoughts) seems to be non-existent from the point of view of thought; just like the gap between two thoughts seems to be non-existent. But it is your experience that Awareness is continuous…, When I say ‘your experience’, I mean it is Awareness’ experience: I am Continuous (or more accurately) I am ever-present. Deep sleep is not something that lasts in time. It is eternity. It is awareness.
#Rupert Spira
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آگاهی هرگز توسط افکار پوشیده نمیشود - #روپرت اسپایرا
تفحص خویش
Photo
"فَاَقِم وَجهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفَاً فِطرَتَ اللهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیها"
(پس روی سوی یگانگی نما که همان فطرت الهیست و خداوند مردمان را بر آن سِرشته است!)
دین فطری تنها دین حقیقی و ریشه دار است. یگانه راه نجات نیز همین دین فطری است که از ازل در سِرشت و خمیر مایه ی وجود تو نهاده شده است. تو آنی، نه جز آن. برای برخورداری از آن هیچ سفر بیرونی لازم نیست بلکه تنها به سلوکی درونی نیاز است. دین های غیر فطری، دین های تقلیدی، دین های تلقینی، دین های اجباری، نه تنها دین نیستند بلکه ضد دین اند. دین که همان راه است چون دانه ای در وجود تو نهاده شده است. سِرشت و ذات تو، الهی است. همان فطرت خداست. نشانه اش یگانگی و وحدت است. صلح کل با تمامیت هستی است. و این فطرتِ زنده و آگاه، اصل تو و خمیر مایه وجودی توست. راهبرنده است و تمام دین در همین نهفته شده است. تو با آن شناخته می شوی. چه با آن آفریده شده ای. پس چیز اضافی نیست. دین های غیر فطری، دین های ذهنی که به زور تبلیغات استوار می شوند، چیزهای اضافی، من در آوردی، و تحمیلی اند. برای همین است که هیچگاه جواب نداده، و نمی دهند. زیرا بیگانه با وجود تو اَند. بدان هر چیزی که هماهنگ با فطرت الهی نباشد، ناسازگار با آن باشد، محکوم به شکست و نابودی است. زیرا فطرت، اصل و خمیرمایه هستی است. برای برخورداری از چنین فطرت نجات بخشی، باید غبار زدایی شود، باید حجابهای احساسی و ذهنی کنار روند، باید شرطی شدگی ها بشکنند و در یک کلام باید بیدار شد. و سلوک یعنی نیل به دین فطری، به فطرت پاک، به سِرشت الهی خویش، به نقدی که هست، و سلوک جز این معنایی ندارد. بدان که تمام انبیاء و اولیاء الهی آمده اند تا تو را با فطرت الهی ات آشنا کنند، نه جز آن. در آن بیرون چیز نجات بخشی نیست. همه نشانه است. و نجات حقیقی از درون تو بر می خیزد.
بر گرفته از مجموعه نکات قرآنی
مسعود ریاعی
@masoudriaei
(پس روی سوی یگانگی نما که همان فطرت الهیست و خداوند مردمان را بر آن سِرشته است!)
دین فطری تنها دین حقیقی و ریشه دار است. یگانه راه نجات نیز همین دین فطری است که از ازل در سِرشت و خمیر مایه ی وجود تو نهاده شده است. تو آنی، نه جز آن. برای برخورداری از آن هیچ سفر بیرونی لازم نیست بلکه تنها به سلوکی درونی نیاز است. دین های غیر فطری، دین های تقلیدی، دین های تلقینی، دین های اجباری، نه تنها دین نیستند بلکه ضد دین اند. دین که همان راه است چون دانه ای در وجود تو نهاده شده است. سِرشت و ذات تو، الهی است. همان فطرت خداست. نشانه اش یگانگی و وحدت است. صلح کل با تمامیت هستی است. و این فطرتِ زنده و آگاه، اصل تو و خمیر مایه وجودی توست. راهبرنده است و تمام دین در همین نهفته شده است. تو با آن شناخته می شوی. چه با آن آفریده شده ای. پس چیز اضافی نیست. دین های غیر فطری، دین های ذهنی که به زور تبلیغات استوار می شوند، چیزهای اضافی، من در آوردی، و تحمیلی اند. برای همین است که هیچگاه جواب نداده، و نمی دهند. زیرا بیگانه با وجود تو اَند. بدان هر چیزی که هماهنگ با فطرت الهی نباشد، ناسازگار با آن باشد، محکوم به شکست و نابودی است. زیرا فطرت، اصل و خمیرمایه هستی است. برای برخورداری از چنین فطرت نجات بخشی، باید غبار زدایی شود، باید حجابهای احساسی و ذهنی کنار روند، باید شرطی شدگی ها بشکنند و در یک کلام باید بیدار شد. و سلوک یعنی نیل به دین فطری، به فطرت پاک، به سِرشت الهی خویش، به نقدی که هست، و سلوک جز این معنایی ندارد. بدان که تمام انبیاء و اولیاء الهی آمده اند تا تو را با فطرت الهی ات آشنا کنند، نه جز آن. در آن بیرون چیز نجات بخشی نیست. همه نشانه است. و نجات حقیقی از درون تو بر می خیزد.
بر گرفته از مجموعه نکات قرآنی
مسعود ریاعی
@masoudriaei
تفحص خویش
Photo
نه این نه آن
«نمیتوانی اینطور در نظر بگیری که فقط همان چیزی که فکر میکنی باشی. عقیدهات درباره خودت هرروز و هرلحظه تغییر میکند. تصویر ذهنی که از خودت داری متغیرترین چیزی است که تاکنون داشتهای. این تصویر کاملاً آسیبپذیر است. فقدان یک عزیز، بیکار شدن یا یک توهین کافی است تا تصویری که از خودت داری و آن را خودت به حساب میاوری عمیقاً تغییر کند.
برای اینکه بدانی چه کسی هستی ابتدا باید بدانی که چه نیستی. برای اینکه بدانی چه نیستی باید با دقت به خودت نگاه کنی و هر چیزی که با این واقعیتِ «من هستم» همراه نیست را رد کنی. باورهایی مثل «من از پدر مادرم در یک مکان و یکوقت خاص به دنیا آمدم و من الآن اینچنین و آنچنان هستم و فلان جا زندگی میکنم و با فلانی ازدواج کردم و پدر فلانی هستم و فلان جا کار میکنم» این چیزها اساسِ «من هستم» نیستند؛ اما همینطور که میبینید نگرش همیشگی ما «من این هستم و من آن هستم» است.
همیشه مصرانه من هستم را از اینوآن جدا کن. سعی کن تا بفهمی منظور از «بودن» چیست، بدون اینکه این یا آن باشی «فقط باش». همینکه این کار را شروع کنی همهی عادتها بر علیهش جبهه میگیرند و مبارزه با آنها گاهی خیلی سخت و طولانی میشود، اما درک شفاف و واضح خیلی میتواند کمک کند.
هرچه شفافتر در سطح ذهن درکش کنی (من این نیستم، من آن نیستم) زودتر میتوانی جستجویت را به پایان برسانی و به هستی نامحدودت پی ببری.«
#نیسارگاداتا
«نمیتوانی اینطور در نظر بگیری که فقط همان چیزی که فکر میکنی باشی. عقیدهات درباره خودت هرروز و هرلحظه تغییر میکند. تصویر ذهنی که از خودت داری متغیرترین چیزی است که تاکنون داشتهای. این تصویر کاملاً آسیبپذیر است. فقدان یک عزیز، بیکار شدن یا یک توهین کافی است تا تصویری که از خودت داری و آن را خودت به حساب میاوری عمیقاً تغییر کند.
برای اینکه بدانی چه کسی هستی ابتدا باید بدانی که چه نیستی. برای اینکه بدانی چه نیستی باید با دقت به خودت نگاه کنی و هر چیزی که با این واقعیتِ «من هستم» همراه نیست را رد کنی. باورهایی مثل «من از پدر مادرم در یک مکان و یکوقت خاص به دنیا آمدم و من الآن اینچنین و آنچنان هستم و فلان جا زندگی میکنم و با فلانی ازدواج کردم و پدر فلانی هستم و فلان جا کار میکنم» این چیزها اساسِ «من هستم» نیستند؛ اما همینطور که میبینید نگرش همیشگی ما «من این هستم و من آن هستم» است.
همیشه مصرانه من هستم را از اینوآن جدا کن. سعی کن تا بفهمی منظور از «بودن» چیست، بدون اینکه این یا آن باشی «فقط باش». همینکه این کار را شروع کنی همهی عادتها بر علیهش جبهه میگیرند و مبارزه با آنها گاهی خیلی سخت و طولانی میشود، اما درک شفاف و واضح خیلی میتواند کمک کند.
هرچه شفافتر در سطح ذهن درکش کنی (من این نیستم، من آن نیستم) زودتر میتوانی جستجویت را به پایان برسانی و به هستی نامحدودت پی ببری.«
#نیسارگاداتا
Sri #Nisargadatta Maharaj
Neti Neti
You cannot possibly say that you are what you think yourself to be! Your ideas about yourself change from day to day and from moment to moment. Your self-image is the most changeful thing you have. It is utterly vulnerable, at the mercy of a passer by. A bereavement, the loss of a job, an insult, and your image of yourself, which you call your person, changes deeply.
To know what you are you must first investigate and know what you are not. And to know what you are not you must watch yourself carefully, rejecting all that does not necessarily go with the basic fact: ‘I am’. The ideas: I am born at a given place, at a given time, from my parents and now I am so-and-so, living at, married to, father of, employed by, and so on, are not inherent in the sense ‘I am’. Our usual attitude is of ‘I am this’.
Separate consistently and perseveringly the ‘I am’ from ‘this’ or ‘that’, and try to feel what it means to be, just to be, without being ‘this’ or ‘that’. All our habits go against it and the task of fighting them is long and hard sometimes, but clear understanding helps a lot.
The clearer you understand that on the level of the mind you can be described in negative terms only, the quicker you will come to the end of your search and realise your limitless being.
Neti Neti
You cannot possibly say that you are what you think yourself to be! Your ideas about yourself change from day to day and from moment to moment. Your self-image is the most changeful thing you have. It is utterly vulnerable, at the mercy of a passer by. A bereavement, the loss of a job, an insult, and your image of yourself, which you call your person, changes deeply.
To know what you are you must first investigate and know what you are not. And to know what you are not you must watch yourself carefully, rejecting all that does not necessarily go with the basic fact: ‘I am’. The ideas: I am born at a given place, at a given time, from my parents and now I am so-and-so, living at, married to, father of, employed by, and so on, are not inherent in the sense ‘I am’. Our usual attitude is of ‘I am this’.
Separate consistently and perseveringly the ‘I am’ from ‘this’ or ‘that’, and try to feel what it means to be, just to be, without being ‘this’ or ‘that’. All our habits go against it and the task of fighting them is long and hard sometimes, but clear understanding helps a lot.
The clearer you understand that on the level of the mind you can be described in negative terms only, the quicker you will come to the end of your search and realise your limitless being.
دوستان عزیز برای ۱۰ روز مطلبی در کانال قرار نمیدم
در پناه حق
"این همه گفتیم لیک اندر بسیچ
بیعنایات خدا هیچیم هیچ
بی عنایات حق و خاصان حق
گر ملک باشد سیاهستش ورق
ای خدا ای فضل تو حاجت روا
با تو یاد هیچ کس نبود روا
قطرهٔ دانش که بخشیدی ز پیش
متصل گردان به دریاهای خویش"
#مولانا
لینک به ابتدای کانال
https://t.me/selfinquiry/5
در پناه حق
"این همه گفتیم لیک اندر بسیچ
بیعنایات خدا هیچیم هیچ
بی عنایات حق و خاصان حق
گر ملک باشد سیاهستش ورق
ای خدا ای فضل تو حاجت روا
با تو یاد هیچ کس نبود روا
قطرهٔ دانش که بخشیدی ز پیش
متصل گردان به دریاهای خویش"
#مولانا
لینک به ابتدای کانال
https://t.me/selfinquiry/5
Telegram
تفحص خویش
تفحص خویش - مطلب اول
" ذهن شامل افکار است. فکر «من» اولین فکری است که در ذهن برمیخیزد. زمانی که تفحص «من کیستم؟» مصرانه پیگیری شود، سایر افکار نابودشده و درنهایت خود این فکرِ «من» از بین میرود و فقط آن خویش متعالی واحد (چیزی که دویی در آن راه ندارد) را…
" ذهن شامل افکار است. فکر «من» اولین فکری است که در ذهن برمیخیزد. زمانی که تفحص «من کیستم؟» مصرانه پیگیری شود، سایر افکار نابودشده و درنهایت خود این فکرِ «من» از بین میرود و فقط آن خویش متعالی واحد (چیزی که دویی در آن راه ندارد) را…
در انتهایِ ویدئویِ آقای ذهن از موجی، فرد جستجوگر با کتابچهای آشنا میشه با عنوان دعوتی به رهایی که آقای ذهن خیلی تلاش میکنه تا فرد دستش به این کتاب نرسه و بعد که فردِ جستجوگر شروع به خوندن این کتاب میکنه، ذهن هر حیلهای که میزنه نمیتونه موفق بشه و در حین خوندن این کتاب هم درنهایت از بین میره. حالا فایل صوتی این کتاب با عنوان «دعوتی به رهایی بیداری فوری برای همگان» با صدای موجی ترجمه و زیرنویس شده و به امید خدا امشب آپلود میشه.
@selfinquiry
@selfinquiry
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دعوتی به رهایی- بیداری فوری برای همگان - #موجی
تفحص خویش
Photo
تصور کن که از سوراخ کلید داری نگاه میکنی و تمام آنچه ازآنجا میبینی این است که یک نفر توسط فرد دیگری کشته شده است.
تو از سوراخ کلید دیدی که یک مرد، زنی را به قتل رساند و تمام افکارت حول این موضوع میچرخد. ما دنیا را همینطور میبینیم از سوراخ کلید. ما فقط بخشی از تصویر را میبینیم اما اگر به جای نگاه کردن از سوراخ کلید، در را باز کنیم چطور؟ در این صورت سمت چپ را نگاه می کنی و میبینی که در زندگی قبل زن مرد را به قتل رسانده بود یعنی عکسش اتفاق افتاده بود. حال در این زندگی مرد زن را به قتل رسانده و حالا میفهمی که ماجرا از چه قرار بوده است. بعد به سمت دیگر نگاه میکنی و میبینی که آنها دوباره باهم هستند میخندند و اوقات خوشی دارند و بعد متوجه میشوی که نه کسی قتلی انجام داده و نه کسی به قتل رسیده و تمامش فقط یک بازی بوده. با باز کردن در تو تمام تصویر را میبینی اما تا زمانی که فقط از سوراخ کلید مشغول نگاه کردن هستی فقط بخش محدودی از چیزها را میبینی و بر اساس همان قضاوت میکنی.
به همین خاطر است که مدام گفته میشود قضاوت نکنید زیرا ما فقط به بخش محدودی از تصویر دسترسی داریم. تمام آنچه در زندگیتان میبینید تنها از همین سوراخ کلید است. زمانی که بیدار شوید در باز میشود همین. آنگاه دلیل تمام اتفاقات را متوجه میشوید و میفهمید که آنها از کجا آمدهاند. به همین خاطر است که اساتید معنوی آرام هستند و هرگز به چیزی واکنش نشان نمیدهند آنها تمام تصویر را میبینند. در برای آنها باز شده است.
#رابرت آدامز
تو از سوراخ کلید دیدی که یک مرد، زنی را به قتل رساند و تمام افکارت حول این موضوع میچرخد. ما دنیا را همینطور میبینیم از سوراخ کلید. ما فقط بخشی از تصویر را میبینیم اما اگر به جای نگاه کردن از سوراخ کلید، در را باز کنیم چطور؟ در این صورت سمت چپ را نگاه می کنی و میبینی که در زندگی قبل زن مرد را به قتل رسانده بود یعنی عکسش اتفاق افتاده بود. حال در این زندگی مرد زن را به قتل رسانده و حالا میفهمی که ماجرا از چه قرار بوده است. بعد به سمت دیگر نگاه میکنی و میبینی که آنها دوباره باهم هستند میخندند و اوقات خوشی دارند و بعد متوجه میشوی که نه کسی قتلی انجام داده و نه کسی به قتل رسیده و تمامش فقط یک بازی بوده. با باز کردن در تو تمام تصویر را میبینی اما تا زمانی که فقط از سوراخ کلید مشغول نگاه کردن هستی فقط بخش محدودی از چیزها را میبینی و بر اساس همان قضاوت میکنی.
به همین خاطر است که مدام گفته میشود قضاوت نکنید زیرا ما فقط به بخش محدودی از تصویر دسترسی داریم. تمام آنچه در زندگیتان میبینید تنها از همین سوراخ کلید است. زمانی که بیدار شوید در باز میشود همین. آنگاه دلیل تمام اتفاقات را متوجه میشوید و میفهمید که آنها از کجا آمدهاند. به همین خاطر است که اساتید معنوی آرام هستند و هرگز به چیزی واکنش نشان نمیدهند آنها تمام تصویر را میبینند. در برای آنها باز شده است.
#رابرت آدامز
Imagine you're looking through a keyhole and all you can see through the keyhole is someone being killed by someone else. You see a man killing a woman through the keyhole, and all of your concepts revolve around that. That's how we see the world, through a keyhole. We see a part of the picture. But let's say you open the door instead of looking through the keyhole. You would look to the left, and you would see perhaps in a previous life the woman killed the man. It's in reverse. Now in this life the man is killing the woman, and you would understand what's going on. Then you would go further. You would look to the right and you would see they're both together again, laughing and having a good time, and you would realize that no one killed and no one kills. It's all a game. You would see the complete picture. But as long as you only look through the keyhole you're going to see a limited view of things and you become judgmental. This is why we’re told not to judge, because we only get a limited picture. Everything that you see in your life is looking through a keyhole. When you awaken the door opens, that's all. You then understand why everything is happening, and where it comes from. This is the reason why Sages remain so calm and they never react to anything. Not because they don't care. They see the whole picture. The door has been opened for them.
#Robert Adams
#Robert Adams
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
الشيخ محمد متولي الشعراوي - هو الرزاق