با سلام خدمت دوستان عزیز
برای اینکه شرایط لازم جهت ادامه روند ترجمهها و زیرنویسها فراهم بشه تصمیم گرفتم تا تعدادی از طرح هام رو برای فروش قرار بدم. پیشتر توضیحاتی هم درباره دو تا از کارها داخل کانال نوشته بودم که میتونید از اینجا و اینجا مرور کنید. پیشاپیش از دوستانی که با تهیه این آثار در برکت این مطالب شریک میشن صمیمانه سپاسگزارم.
برای کسب اطلاعات و سفارش با این آی دی تماس بگیرید.
@nimandoart
سپاس از همراهی شما عزیزان
برای اینکه شرایط لازم جهت ادامه روند ترجمهها و زیرنویسها فراهم بشه تصمیم گرفتم تا تعدادی از طرح هام رو برای فروش قرار بدم. پیشتر توضیحاتی هم درباره دو تا از کارها داخل کانال نوشته بودم که میتونید از اینجا و اینجا مرور کنید. پیشاپیش از دوستانی که با تهیه این آثار در برکت این مطالب شریک میشن صمیمانه سپاسگزارم.
برای کسب اطلاعات و سفارش با این آی دی تماس بگیرید.
@nimandoart
سپاس از همراهی شما عزیزان
🌀✨مطلبی که هر چند وقت یکباربخصوص در مواقع مواجهه با درد باید بهش رجوع کرد:
قیاس مری و جین
#روپرت اسپایرا
چطور چیزی که نامتناهی و بینهایت هست میتواند ظاهر فرمی محدود و فانی به خود بگیرد؟ در پاسخ به این سؤال دوست دارم از یک قیاس استفاده کنم. تصور کنید زنی به اسم مری همینجا در تیتینانو (شهری در ایتالیا) به خواب میرود. ضمیر مری یک کل یکپارچه است، مثل ضمیر همهی ما و مری خواب میبیند که زنی به اسم جین است که در خیابانهای نیویورک در حال قدم زدن است. ذهن مری در فطرت بینهایت و یکپارچه خودش به خواب رفته است و به جای آن تصور میکند که شکل محدودی از ذهن جین را به خود گرفته است. جین در حال قدم زدن در خیابانهای نیویورک است، مردم و ساختمانها و ماشینها را میبیند که از دید خود جین خارج از ذهن او وجود دارند....
🌀مطلب کامل را اینجا بخوانید
http://vrgl.ir/1Ndl9
قیاس مری و جین
#روپرت اسپایرا
چطور چیزی که نامتناهی و بینهایت هست میتواند ظاهر فرمی محدود و فانی به خود بگیرد؟ در پاسخ به این سؤال دوست دارم از یک قیاس استفاده کنم. تصور کنید زنی به اسم مری همینجا در تیتینانو (شهری در ایتالیا) به خواب میرود. ضمیر مری یک کل یکپارچه است، مثل ضمیر همهی ما و مری خواب میبیند که زنی به اسم جین است که در خیابانهای نیویورک در حال قدم زدن است. ذهن مری در فطرت بینهایت و یکپارچه خودش به خواب رفته است و به جای آن تصور میکند که شکل محدودی از ذهن جین را به خود گرفته است. جین در حال قدم زدن در خیابانهای نیویورک است، مردم و ساختمانها و ماشینها را میبیند که از دید خود جین خارج از ذهن او وجود دارند....
🌀مطلب کامل را اینجا بخوانید
http://vrgl.ir/1Ndl9
ویرگول
قیاس مری و جین
چطور چیزی که نامتناهی و بینهایت هست میتواند ظاهر فرمی محدود و فانی به خود بگیرد؟
تو چه کسی میتوانی باشی؟
"ما به چیزهای زیادی معتقدیم، فکر نمیکنم هیچ موجود دیگری روی کره زمین به حماقت انسان صحبت کند. اول اینکه ما اصلاً نمیدانیم چه هستیم، شما فکر میکنید که مشتی گوشت و خون و فکر هستید، شما متوجه نیستید که گوشت و خون و فکر و حرکت و همه این چیزها فقط تجلیاتی هستند که در شما رخ میدهند.
شما ادراککننده این چیزها هستید و بنابراین اگر شما میتوانید چیزی را درک و یا مشاهده کنید، نمیتوانید آن چیز باشید. نمیتوانید صرفاً آن چیز باشید این چیزها پدیدههایی هستند که در شما ظاهر میشوند، آن کسی که شاهد این چیزهاست چه کسی است؟ این سؤالی است که من میپرسم، این سؤالی زنده، سرراست و بلا واسطه است.
تو آنجا هستی و همهچیز را میبینی، تمام زبانها، باورها، فرافکنیها، زمان، گذشته، حال، آینده، روابط، تخیلات، فلسفه، مذهب، ایمان، بیایمانی، تمام این چیزها در مقابل تو هستند. ازآنجهت که تو مقدم بر آنها هستی، آنها را میشناسی، قبل از اینکه آنها بیایند تو وجود داشتی، تو داننده دانش و جهلی. چه کسی میتوانی باشی؟ بر روی این تأمل کن، روی آن کس که همهچیز را میبیند.
من گفتهام حتی بعضی افکار و احساسات خیلی ظریف هستند تا این حد که قابل شناسایی نیستند، آنها هیچ مفهومی برای ارائه ندارند. آنها نیز همچنین پیش روی تو هستند. تو آنها را درک میکنی. تو چه کسی میتوانی باشی؟"
#موجی
"ما به چیزهای زیادی معتقدیم، فکر نمیکنم هیچ موجود دیگری روی کره زمین به حماقت انسان صحبت کند. اول اینکه ما اصلاً نمیدانیم چه هستیم، شما فکر میکنید که مشتی گوشت و خون و فکر هستید، شما متوجه نیستید که گوشت و خون و فکر و حرکت و همه این چیزها فقط تجلیاتی هستند که در شما رخ میدهند.
شما ادراککننده این چیزها هستید و بنابراین اگر شما میتوانید چیزی را درک و یا مشاهده کنید، نمیتوانید آن چیز باشید. نمیتوانید صرفاً آن چیز باشید این چیزها پدیدههایی هستند که در شما ظاهر میشوند، آن کسی که شاهد این چیزهاست چه کسی است؟ این سؤالی است که من میپرسم، این سؤالی زنده، سرراست و بلا واسطه است.
تو آنجا هستی و همهچیز را میبینی، تمام زبانها، باورها، فرافکنیها، زمان، گذشته، حال، آینده، روابط، تخیلات، فلسفه، مذهب، ایمان، بیایمانی، تمام این چیزها در مقابل تو هستند. ازآنجهت که تو مقدم بر آنها هستی، آنها را میشناسی، قبل از اینکه آنها بیایند تو وجود داشتی، تو داننده دانش و جهلی. چه کسی میتوانی باشی؟ بر روی این تأمل کن، روی آن کس که همهچیز را میبیند.
من گفتهام حتی بعضی افکار و احساسات خیلی ظریف هستند تا این حد که قابل شناسایی نیستند، آنها هیچ مفهومی برای ارائه ندارند. آنها نیز همچنین پیش روی تو هستند. تو آنها را درک میکنی. تو چه کسی میتوانی باشی؟"
#موجی
Sri #Mooji
Who can you be?
We are believing so many things, I don't think any other creature on the planet speak as much stupidness as human beings, it is true. First of all we don't know what we are, you think you are flesh and blood and thought, and you don't realize that flesh and blood and thought and movement and All of these things, are just manifestations occurring in You,
You are the perceiver of them and therefore if you can perceive or observe something, you cannot be that thing. Exclusively you cannot be this thing, it is a phenomenon appearing in You, who are you who witness it? This is the question I am asking, this is a more alive question, but this is a direct and immediate question...
You are there, you're seeing everything, all the languages all the ideas, projection, time, past, present, future, relationship, imagination, philosophy, religion, belief, disbelief, all of these things are in front of You, you know them because you are prior to them, you existed before they came, you are the knower of knowledge and the knower also of ignorance. Who could you be? Reflect on this, that which sees everything.
I've been saying, even some thoughts, some sensations are so subtle, they cannot be labelled, they have no concepts to carry them. Still they are in front of You. You perceive them. Who can you be?
Who can you be?
We are believing so many things, I don't think any other creature on the planet speak as much stupidness as human beings, it is true. First of all we don't know what we are, you think you are flesh and blood and thought, and you don't realize that flesh and blood and thought and movement and All of these things, are just manifestations occurring in You,
You are the perceiver of them and therefore if you can perceive or observe something, you cannot be that thing. Exclusively you cannot be this thing, it is a phenomenon appearing in You, who are you who witness it? This is the question I am asking, this is a more alive question, but this is a direct and immediate question...
You are there, you're seeing everything, all the languages all the ideas, projection, time, past, present, future, relationship, imagination, philosophy, religion, belief, disbelief, all of these things are in front of You, you know them because you are prior to them, you existed before they came, you are the knower of knowledge and the knower also of ignorance. Who could you be? Reflect on this, that which sees everything.
I've been saying, even some thoughts, some sensations are so subtle, they cannot be labelled, they have no concepts to carry them. Still they are in front of You. You perceive them. Who can you be?
بدون مراجعه به یک فکر، تصویر یا احساس تو چیستی؟
این سؤال موجب یک شکاف لحظهای در ذهن میشود. در آن شکاف ساکن شو..
تو در آنجا چیستی؟
بهعنوان آن وجودِ خاموش باقی بمان
#آدياشانتی
' What are you without referring to a single thought, image, or emotion? The question causes a momentary gap in the mind. Abide in that gap. What are you there?
Abide as that wordless being. '
#Adyashanti
این سؤال موجب یک شکاف لحظهای در ذهن میشود. در آن شکاف ساکن شو..
تو در آنجا چیستی؟
بهعنوان آن وجودِ خاموش باقی بمان
#آدياشانتی
' What are you without referring to a single thought, image, or emotion? The question causes a momentary gap in the mind. Abide in that gap. What are you there?
Abide as that wordless being. '
#Adyashanti
هست یا بود
حسِ هستن یا بودن
به دنیای فیزیکی تعلق ندارد.
و چیزی ورای دنیای فیزیکی را
با ذهن و حس نمیشود فهمید
چرا که ذهن و احساسات
به دنیای جسم تعلق دارند.
بهترین راه برای تجربه بودن
و ورای بودن
با نَفَس کشیدن تجربه میشود،
اما بی اینکه
«فکر» کنی که «تو»
اینکار را انجام میدهی.
نَفَس
همان هست و نیست است،
کامل و بی نقص
و کلید درکِ کمال مطلق.
همه چیز اوست،
و نَفَس
ساده ترین و نزدیکترین
راه تجربه اوست،
آن یگانه،
و تجربه ی وحدت با او.
تجربه ای
که دیگر تجربه نیست،
چرا که دیگر
تجربه کننده ای نیست.
آنجا همه اوست که هست،
و تنفس میکند.
دیگر نه فاعلی هست
و نه مفعولی
نه ادراک کننده ای
که ادراک میکند،
و نه ادراک شونده ای
که ادراک میشود.
و «آن» با آمدن و رفتن
«مدام تازه» میشود،
در اکنونی جاودان...
وجود و هستِ نَفَس
به ما وابسته نیست
اما جسم ما به او وابسته ست.
ما فقط آنرا
از طریق جسم مان تجربه میکنیم.
با نَفَس «باش»
اما بی خود،
و زمان و مکان
تجلیِ خویشِ ابدی خواهد شد
و حضور و هستِ جاودانه
ادراک میشود.
تو آنی،
که هم هست،
و هم نیست.
هستی ای که
نَفَس ست،
و نیستی ای که
نَفَس از آنجا میاید...
متن از دوست آگاه و بیدارم مهرداد محزونی
حسِ هستن یا بودن
به دنیای فیزیکی تعلق ندارد.
و چیزی ورای دنیای فیزیکی را
با ذهن و حس نمیشود فهمید
چرا که ذهن و احساسات
به دنیای جسم تعلق دارند.
بهترین راه برای تجربه بودن
و ورای بودن
با نَفَس کشیدن تجربه میشود،
اما بی اینکه
«فکر» کنی که «تو»
اینکار را انجام میدهی.
نَفَس
همان هست و نیست است،
کامل و بی نقص
و کلید درکِ کمال مطلق.
همه چیز اوست،
و نَفَس
ساده ترین و نزدیکترین
راه تجربه اوست،
آن یگانه،
و تجربه ی وحدت با او.
تجربه ای
که دیگر تجربه نیست،
چرا که دیگر
تجربه کننده ای نیست.
آنجا همه اوست که هست،
و تنفس میکند.
دیگر نه فاعلی هست
و نه مفعولی
نه ادراک کننده ای
که ادراک میکند،
و نه ادراک شونده ای
که ادراک میشود.
و «آن» با آمدن و رفتن
«مدام تازه» میشود،
در اکنونی جاودان...
وجود و هستِ نَفَس
به ما وابسته نیست
اما جسم ما به او وابسته ست.
ما فقط آنرا
از طریق جسم مان تجربه میکنیم.
با نَفَس «باش»
اما بی خود،
و زمان و مکان
تجلیِ خویشِ ابدی خواهد شد
و حضور و هستِ جاودانه
ادراک میشود.
تو آنی،
که هم هست،
و هم نیست.
هستی ای که
نَفَس ست،
و نیستی ای که
نَفَس از آنجا میاید...
متن از دوست آگاه و بیدارم مهرداد محزونی
مغناطیس الهی
"آن خویش حقیقی مانند یک آهنربا درون ما عمل میکند. آن بهتدریج ما را به سمت خودش میکشد، اگرچه خیال میکنیم که با خواست خودمان به آن سمت میرویم: وقتیکه بهاندازه کافی نزدیک هستیم آن به فعالیتهای ما پایان میدهد، آراممان میکند و سپس جریان شخصی ما را میبلعد و بنابراین شخصیت غلط ما را میکشد.
آن خرد را مستغرق اندیشه میکند و کل هستی را سرشار میسازد. ما گمان میکنیم که بر روی آن مراقبه میکنیم و در حال پیشرفت به سمتش هستیم درحالیکه حقیقت این است که ما فقط برادههای آهن هستیم و آن خویش- آهنربا ما را به سمت خودش میکشد. بهاینترتیب فرایندِ یافتنِ خویش، شکلی از مغناطیس الهی است."
#رامانا ماهارشی
"آن خویش حقیقی مانند یک آهنربا درون ما عمل میکند. آن بهتدریج ما را به سمت خودش میکشد، اگرچه خیال میکنیم که با خواست خودمان به آن سمت میرویم: وقتیکه بهاندازه کافی نزدیک هستیم آن به فعالیتهای ما پایان میدهد، آراممان میکند و سپس جریان شخصی ما را میبلعد و بنابراین شخصیت غلط ما را میکشد.
آن خرد را مستغرق اندیشه میکند و کل هستی را سرشار میسازد. ما گمان میکنیم که بر روی آن مراقبه میکنیم و در حال پیشرفت به سمتش هستیم درحالیکه حقیقت این است که ما فقط برادههای آهن هستیم و آن خویش- آهنربا ما را به سمت خودش میکشد. بهاینترتیب فرایندِ یافتنِ خویش، شکلی از مغناطیس الهی است."
#رامانا ماهارشی
Sri Bhagwan #Ramana Maharshi
Divine magnetism
The Self is like a powerful magnet within us. It draws us gradually to Itself, though we imagine we are going to It of our own accord: when we are near enough, It puts an end to our activities, makes us still, and then swallows up our personal current, thus killing our wrong personality.
It overwhelms the intellect and overfloods the whole being. We think we are meditating upon It and developing towards It, whereas the truth is that we are iron filings and It is the Atman-magnet that is pulling us towards Itself. Thus the process of finding the Self is a form of Divine magnetism.
Divine magnetism
The Self is like a powerful magnet within us. It draws us gradually to Itself, though we imagine we are going to It of our own accord: when we are near enough, It puts an end to our activities, makes us still, and then swallows up our personal current, thus killing our wrong personality.
It overwhelms the intellect and overfloods the whole being. We think we are meditating upon It and developing towards It, whereas the truth is that we are iron filings and It is the Atman-magnet that is pulling us towards Itself. Thus the process of finding the Self is a form of Divine magnetism.
« این راهِ نیاز است نه راهِ ناز است. اول چیزی که با مصطفی کرد آن کرد که پدر و مادرش از پیش برداشت تا ناز مادران نبیند و در حجر (آغوش) شفقت پدران ننشیند. «إنا نقی علیک قولا ثقيلا»، «و در حقیقت، به زودی برتو گفتاری گرانبار القا کنیم»
ای درویش اصلی است در راه، عظیم، کسی را مسلم است که به خلق دیده باز کند که به دیدار خلق دیدار حق از دست ندهد. اما هر که به دیدار خلق دیدار حق از دست بدهد او را مسلم نیست که در خلق نگرد. بارِ رسالت باری است بس گران، با خلق روزگار گذاشتن و از خلق پاک بودن. محمد رسول الله به غار حرا آمد بر پشت هیچ بار نه، پشت راست، باز آمد پشت دو تا گشته و لرزه بر اندام افتاده.
چون از کوه باز آمد خدیجه را گفت: زَملُونِی. زَملُونِی، «گلیم در سرم کش، گلیم در سرم کش»، آن گلیم در سر کشید و سرباز نهاد. جبرئیل حالی از حضرت جلال می آمدی « یا ایها المزمل» ، «یا ایها المدثر» ای مرد گلیم در سر کشیده در راه ما چنین نازک و نازنین نتوان بود.»
روح الارواح فی شرح اسماء الملک الفتاح صفحات ۱۱۲ – ۱۱۴
ای درویش اصلی است در راه، عظیم، کسی را مسلم است که به خلق دیده باز کند که به دیدار خلق دیدار حق از دست ندهد. اما هر که به دیدار خلق دیدار حق از دست بدهد او را مسلم نیست که در خلق نگرد. بارِ رسالت باری است بس گران، با خلق روزگار گذاشتن و از خلق پاک بودن. محمد رسول الله به غار حرا آمد بر پشت هیچ بار نه، پشت راست، باز آمد پشت دو تا گشته و لرزه بر اندام افتاده.
چون از کوه باز آمد خدیجه را گفت: زَملُونِی. زَملُونِی، «گلیم در سرم کش، گلیم در سرم کش»، آن گلیم در سر کشید و سرباز نهاد. جبرئیل حالی از حضرت جلال می آمدی « یا ایها المزمل» ، «یا ایها المدثر» ای مرد گلیم در سر کشیده در راه ما چنین نازک و نازنین نتوان بود.»
روح الارواح فی شرح اسماء الملک الفتاح صفحات ۱۱۲ – ۱۱۴
تفحص خویش
Photo
یک کلمه از حرفهای مرا باور نکنید
استاد بزرگ لائوتسه میگفت: هرچه بیشتر حرف بزنید کمتر میدانید و هرچه کمتر حرف بزنید بیشتر خواهید دانست. چرا؟ زیرا زمانی که حرف میزنید مشغول صحبت کردن از دنیا و چیزهای این جهانی هستید. چه چیز دیگری است که بخواهید دربارهاش حرف بزنید؟ و ازآنجاییکه دنیا حقیقتاً آنگونه که شما فکر میکنید وجود ندارد پس چیز زیادی نمیدانید. اما هرچه کمتر حرف بزنید به این معناست که به درون رفتن را آغاز کردهاید، به غوطهور شدن به درون همانجایی که حقیقت شماست. سپس شروع میکنید تا به خود حقیقیتان تبدیل شوید. آن اینگونه آغاز میشود، با گفتن اینکه «من هیچچیز نمیدانم».
قدم بعدی درک این نکته است که تو وجود داری (هستی). این تنها چیزی است که من از آن مطمئن هستم اینکه من وجود دارم. چه کسی وجود دارد؟ من وجود دارم، من هستم. خب این منی که به نظر میرسد وجود دارد چه کسی است؟ از کجا آمده؟ من نمیدانم. چه کسی نمیداند؟ من. ما به من برمیگردیم. بنابراین چیزی درون شما شروع میکند تا به شما بگوید که «من» مسئول تمام چیزهایی است که «من» باور دارد. من از کجا آمده؟ من چه کسی هستم؟ شما شروع به جستجوی منشأ «من» میکنید. شما محل منشأ را تائید نمیکنید. اینکه تائید کنیم منشأ آن آگاهی است درحالیکه آن را تجربه نکردهایم امری بیفایده است بهجای آن، کاری که باید انجام دهید دنبال کردن «من» تا منشأش است. چطور این کار را انجام دهید؟
با این پرسش از خودتان که «من چه کسی هستم؟» یا «من چه چیز هستم؟» مکث کنید و بار دیگر از خودتان بپرسید «من چه کسی هستم؟»
به این ترتیب شروع کنید تا بر روی خودتان کار کنید. کشف کنید که آیا چیزی که میگویم درست است یا نه. یک کلمه از حرفهای مرا باور نکنید. خودتان آن را امتحان کنید. نیاز نیست که جایی بروید. بلکه هرجایی که در خانه هستید زمان بیشتری را برای به عمقِ درون غوطه خوردن، تماشا کردن و مشاهده گری بگذارید. زمانی که افکار بالا میآیند فقط از خودتان بپرسید: «این افکار برای چه کسی آمدهاند؟ برای من. من به آنها فکر میکنم. من چه کسی هستم؟ منشأ این من چیست؟» دوستان عزیز همانطور که این کار را انجام میدهید میتوانم به شما اطمینان دهم که دیر یا زود یک تغییر شگفتانگیز در زندگیتان اتفاق خواهد افتاد و شما آزاد و رها خواهید شد.
#رابرت آدامز
استاد بزرگ لائوتسه میگفت: هرچه بیشتر حرف بزنید کمتر میدانید و هرچه کمتر حرف بزنید بیشتر خواهید دانست. چرا؟ زیرا زمانی که حرف میزنید مشغول صحبت کردن از دنیا و چیزهای این جهانی هستید. چه چیز دیگری است که بخواهید دربارهاش حرف بزنید؟ و ازآنجاییکه دنیا حقیقتاً آنگونه که شما فکر میکنید وجود ندارد پس چیز زیادی نمیدانید. اما هرچه کمتر حرف بزنید به این معناست که به درون رفتن را آغاز کردهاید، به غوطهور شدن به درون همانجایی که حقیقت شماست. سپس شروع میکنید تا به خود حقیقیتان تبدیل شوید. آن اینگونه آغاز میشود، با گفتن اینکه «من هیچچیز نمیدانم».
قدم بعدی درک این نکته است که تو وجود داری (هستی). این تنها چیزی است که من از آن مطمئن هستم اینکه من وجود دارم. چه کسی وجود دارد؟ من وجود دارم، من هستم. خب این منی که به نظر میرسد وجود دارد چه کسی است؟ از کجا آمده؟ من نمیدانم. چه کسی نمیداند؟ من. ما به من برمیگردیم. بنابراین چیزی درون شما شروع میکند تا به شما بگوید که «من» مسئول تمام چیزهایی است که «من» باور دارد. من از کجا آمده؟ من چه کسی هستم؟ شما شروع به جستجوی منشأ «من» میکنید. شما محل منشأ را تائید نمیکنید. اینکه تائید کنیم منشأ آن آگاهی است درحالیکه آن را تجربه نکردهایم امری بیفایده است بهجای آن، کاری که باید انجام دهید دنبال کردن «من» تا منشأش است. چطور این کار را انجام دهید؟
با این پرسش از خودتان که «من چه کسی هستم؟» یا «من چه چیز هستم؟» مکث کنید و بار دیگر از خودتان بپرسید «من چه کسی هستم؟»
به این ترتیب شروع کنید تا بر روی خودتان کار کنید. کشف کنید که آیا چیزی که میگویم درست است یا نه. یک کلمه از حرفهای مرا باور نکنید. خودتان آن را امتحان کنید. نیاز نیست که جایی بروید. بلکه هرجایی که در خانه هستید زمان بیشتری را برای به عمقِ درون غوطه خوردن، تماشا کردن و مشاهده گری بگذارید. زمانی که افکار بالا میآیند فقط از خودتان بپرسید: «این افکار برای چه کسی آمدهاند؟ برای من. من به آنها فکر میکنم. من چه کسی هستم؟ منشأ این من چیست؟» دوستان عزیز همانطور که این کار را انجام میدهید میتوانم به شما اطمینان دهم که دیر یا زود یک تغییر شگفتانگیز در زندگیتان اتفاق خواهد افتاد و شما آزاد و رها خواهید شد.
#رابرت آدامز
#Robert Adams
Excerpt from: Satsang
Do not believe a word I say
The great sage Lao Tze said, ‘"The more you talk, the less you know. The less you say, the more you know." Why? Because when you talk you’re talking about the world and worldly things. What else do you talk about? And since the world doesn't really exist the way you think it does, then you don't know too much. But the less you say, it means you're beginning to go within, to dive deep within yourself, where your reality is. Then you begin to become your reality itself. That's how it begins, by saying "I know nothing.”
The next step is to realize that you exist. That's the only thing I'm sure about, that I exist. Who exists? I do. Well, who is this I that seems to exist? Where did it come from? I don't know. Who doesn't know? I. We're back to I. So something within you begins to tell you that I is responsible for everything I believe. Where did I come from? Who am I? You begin to search for the source of the I. You do not affirm where the source is. There is no use affirming the source is consciousness if you have not experienced it, but what you do is you follow the I to its source. How do you do this? By asking yourself "Who am I?" or "What am I?" Taking a pause and asking yourself again, "Who am I?"
Therefore begin to work on yourself. Find out if what I'm saying is true. Do not believe a word I say. Experiment on yourself. You do not have to go anywhere. Just where you are yourself at home, begin to spend more time diving within yourself, watching, witnessing. When thoughts pop up, simply ask yourself, "To whom do these thoughts come? To me. I think them. Who am I? What is the source of the I?" As you do this, my friends, I can assure you a marvelous change will take place in your life, sooner or later, and you will become free.
Excerpt from: Satsang
Do not believe a word I say
The great sage Lao Tze said, ‘"The more you talk, the less you know. The less you say, the more you know." Why? Because when you talk you’re talking about the world and worldly things. What else do you talk about? And since the world doesn't really exist the way you think it does, then you don't know too much. But the less you say, it means you're beginning to go within, to dive deep within yourself, where your reality is. Then you begin to become your reality itself. That's how it begins, by saying "I know nothing.”
The next step is to realize that you exist. That's the only thing I'm sure about, that I exist. Who exists? I do. Well, who is this I that seems to exist? Where did it come from? I don't know. Who doesn't know? I. We're back to I. So something within you begins to tell you that I is responsible for everything I believe. Where did I come from? Who am I? You begin to search for the source of the I. You do not affirm where the source is. There is no use affirming the source is consciousness if you have not experienced it, but what you do is you follow the I to its source. How do you do this? By asking yourself "Who am I?" or "What am I?" Taking a pause and asking yourself again, "Who am I?"
Therefore begin to work on yourself. Find out if what I'm saying is true. Do not believe a word I say. Experiment on yourself. You do not have to go anywhere. Just where you are yourself at home, begin to spend more time diving within yourself, watching, witnessing. When thoughts pop up, simply ask yourself, "To whom do these thoughts come? To me. I think them. Who am I? What is the source of the I?" As you do this, my friends, I can assure you a marvelous change will take place in your life, sooner or later, and you will become free.