تصور کنید که یک کمپانیِ نمایش، تئاتری را بر روی صحنه میبرد. کسی که قرار است نقش خدمتگزارِ شاه را بازی کند در لحظه آخر مریض شده و نمیتواند به نمایش برسد و بازیگر دیگری هم در دسترس نیست. مالکِ کمپانی پا پیش میگذارد و نقش را قبول میکند. درون نمایش، شاه که یکی از کارکنانِ مالک کمپانی است به خدمتگزارش دستور میدهد که: «کفشهایم را بیاور. میخواهم به پیادهروی بروم.» مالک کمپانی با مهربانی اطاعت میکند و تمام دستورات را انجام میدهد؛ اما آیا هرگز فراموش میکند که مالک کمپانی است؟
او از اینکه نقش خدمتگزار را بازی میکند خوشحال است زیرا هر زمان که این نقش را ایفا میکند میداند که در حقیقت او مالک کمپانی است. اگر اینگونه زندگی کنید و بدانید که شما آن «خویش» هستید میتوانید هرجایی کار کنید. اگر از این آگاه باشید تمام فعالیتهایتان بسیار زیبا خواهند شد و هرگز رنج نخواهید کشید. زمانی که گوشه چشمی و دانشی از این خلأ داشته باشید همیشه خوشحال خواهید بود زیرا آنگاه میدانید که تمام مظاهر، تمام سامسارا، القا و فرافکنی خودتان است.
#پاپاجی
او از اینکه نقش خدمتگزار را بازی میکند خوشحال است زیرا هر زمان که این نقش را ایفا میکند میداند که در حقیقت او مالک کمپانی است. اگر اینگونه زندگی کنید و بدانید که شما آن «خویش» هستید میتوانید هرجایی کار کنید. اگر از این آگاه باشید تمام فعالیتهایتان بسیار زیبا خواهند شد و هرگز رنج نخواهید کشید. زمانی که گوشه چشمی و دانشی از این خلأ داشته باشید همیشه خوشحال خواهید بود زیرا آنگاه میدانید که تمام مظاهر، تمام سامسارا، القا و فرافکنی خودتان است.
#پاپاجی
Samsara
Imagine a drama company is putting on a play. The person who has to play the servant of the king falls sick at the last moment and cannot come. No other actors are available, so the proprietor of the company steps in to play the role. In the play the king, who is one of the employees of the proprietor, orders the servant around: “Fetch my shoes. I want to go for a walk.” The proprietor meekly obeys and carries out the orders, but does he ever forget that he is the owner of the company?
He is happy to act the role of the servant because all the time that this role is being portrayed he knows that he is really the proprietor. If you live like this, knowing that you are the Self, you can act anywhere. If you know this, all your activities will be very beautiful, and you will never suffer. Once you have had a glimpse, a knowledge of this emptiness, you will be happy all the time because you will know that all manifestation, all samsara, is your own projection
#papaji
Imagine a drama company is putting on a play. The person who has to play the servant of the king falls sick at the last moment and cannot come. No other actors are available, so the proprietor of the company steps in to play the role. In the play the king, who is one of the employees of the proprietor, orders the servant around: “Fetch my shoes. I want to go for a walk.” The proprietor meekly obeys and carries out the orders, but does he ever forget that he is the owner of the company?
He is happy to act the role of the servant because all the time that this role is being portrayed he knows that he is really the proprietor. If you live like this, knowing that you are the Self, you can act anywhere. If you know this, all your activities will be very beautiful, and you will never suffer. Once you have had a glimpse, a knowledge of this emptiness, you will be happy all the time because you will know that all manifestation, all samsara, is your own projection
#papaji
#رابرت آدامز
ذهن مانند زمین است آن هر چیزی را پرورش میدهد
هر کس در جای درست خود قرار دارد.همه چیز در کائنات و زندگی شما در جای صحیح خود واقع شده است. هر اتفاقی که برایتان میافتد هرآنچه که از میان آن گذر میکنید چه خیر و چه شر کارمایی است که در طول زندگیهای گذشته بر روی هم انباشتهاید و تجربهی امروزی و فعلی شما را شکل داده. اگر تمایل به رهایی دارید دیگر به هیچ کنشی واکنش نشان ندهید. به هیچ چیز دیگری در این دنیا واکنش نشان ندهید.شما بیاختیار واکنش نشان میدهید. بدون اینکه واکنشی نشان دهید فقط مشاهده کنید. مشاهده کنید، نگاه کنید و همیشه به درون هدایت میشوید. درون بهشت و پناهگاهی است از شر مایا و توهم، از جهالت. خیلی زیباست که میتوانید به درونتان شیرجه زده و خالی بودن را، حقیقت را، واقعیت را لمس کنید.
و بعد از آن حقیقتی که لمس کردید، به دنیای بیرونی شما بدل میشود. چرا که هرچه که امروز در دنیا میبینید در حقیقت همان واقعیت شماست. هر آنچه مشاهده کرده و هرچه که میبینید واقعیت شما و واقعیت شخصی خودتان است. بنابراین سعی در تغییر شرایط نکنید بلکه حقیقت را بشناسید. حقیقت اینست که همه چیز خوب است، همه چیز همانطور که باید خود را آشکار میکند. همانطور که در این وضعیت ساکن میشوید، دنیای بیرونِ شما تغییر میکند.
هر آنچه در دنیا و کائنات وجود دارد در حال تغییر است. سرتاسر ظهور و نمود کائنات مادهای جامد و سخت نیست. آن انرژی است، انرژی محض است. انرژی به صورت انسان ها، حیوانات، درختان، کوهستان ها، پرندهها درآمده؛ انرژی به شکل کائنات خود را نشان میدهد. امّا این انرژی مطابق با افکار شما شکل میگیرد. این خود شما هستید که انرژی را در قالب شکلهایی که تمایل دارید جاری میسازید. شما همیشه تحت سیطره هستید. ذهن بسیار قوی ظاهر میشود و بسیاری از انسانهای روی زمین را تحت سیطرهی خود میگیرد. ذهن افکار را میپذیرد و در نهایت این افکار به واقعیت تبدیل میشوند. افکار همان عینیت ها وتجسمّات . ذهن مانند زمین است، او هر چیزی را پرورش میدهد.
کشاورزی دو نوع بذر دارد. یکی شابیزک(گیاهی سمی) و دیگری بذر ذرت. شابیزیک سمی کشنده است. این بذرها را با افکارتان قیاس کنید و زمین را با ذهنتان. کشاورز هر دو بذر را میکارد. آیا زمین به شابیزک میگوید که " دوست ندارم تو را پرورش دهم چرا که سمی هستی" ؟ خیر. بلکه به همان فراوانی که بذر ذرت را پرورش داده شابیزک را نیز میپروراند و اگر شابیزک ها را خارج نکنید، ریشه هایشان عمیقتر شده و گسترش میابند و گیاه مستحکمتر و چند برابر میشود.
اگر در مقام یک کشاورز سهواً شابیزک را کاشته و به یکباره متوجه شوید که چه کردهاید، آرزو میکنید که ای کاش ذرت بیشتری کاشته بودم پس بیدرنگ بیل را برداشته همهی آنها را خارج میکنید. امّا اگر برای ماه ها و سال ها منتظر بمانید ریشه ها مستحکمتر شده و همه جا گسترده میشوند. و آن زمان برای خارج کردن این گیاه سمی باید از بولدوزر کمک بگیرید.
در مورد افکار و زندگی نیز همین مصداق وجود دارد. به خودمان اجازه میدهیم تا در مورد شخص یا مکان یا چیزی به شکل خاصی فکر کنیم. این افکار مانند بذر هستند. آنها در ناخودآگاه ما کاشته میشوند و سرانجام دنیای ما به محصولی از ذهن بدل میشود.
بنابراین دنیایی که تجربه میکنیم و هر کدام از ما آن را متفاوت از دیگری تجربه میکنیم، آفریدهی ذهنی است که به او اجازه داده شده تا هر چه دوست دارد انجام دهد. آن را متوقف نکردهاید بلکه این اجازه را به آن دادهاید تا هر چه دوست دارد انجام دهد. درنتیجه شما را کاملاً کنترل کرده و دنیای کنونی را به زندگی و دنیای شخصیتان وارد کرده است.
چطور میخواهید از این خارج شوید؟ مجدداً از خودتان بپرسید: «این ذهن برای چه کسی است؟ این تجربه برای کیست؟ این زندگی برای کیست؟» متوجه باشید که این تجربه شما نیستید. شما شخصی با این مشکلات نیستید. شما فردی با این مریضی خاص نیستید. شما فردی با این محدودیت و نواقص نیستید. شما کسی نیستید که رنج میبرید. شما شخصی نیستید که چیزی را تجربه کند. اصلاً شخص نیستید.
کم کم این را متوجه میشوید و شروع به تسلیم تمام وجودتان، تمام باورهایتان، کل زندگیتان و هر چیزی میکنید. هر آنچه هستید و بودید را تسلیم کنید. رهایش کنید و اجازه ندهید تا ذهن دوباره شما را کنترل کند. در واقعیت هیچ ذهنی وجود ندارد، کارمایی در کار نیست، تناسخی وجود ندارد. هیچ کدام از اینها حقیقتاً وجود ندارند. امّا مجدداً بارها و بارها باید متذکر شوم اگر فکر میکنید که این جسم هستید اگر باور دارید که این افکار هستید، پس همهی اینها وجود دارند و ظهور پیدا میکنند. از این رویا بیدار شوید و اجازه ندهید این رویایِ توهم بیش از این بر شما فرمانروایی کند. شما ورای آن هستید فراتر از اینها هستید. «آگاهی محض» ذات حقیقی شما است.
ذهن مانند زمین است آن هر چیزی را پرورش میدهد
هر کس در جای درست خود قرار دارد.همه چیز در کائنات و زندگی شما در جای صحیح خود واقع شده است. هر اتفاقی که برایتان میافتد هرآنچه که از میان آن گذر میکنید چه خیر و چه شر کارمایی است که در طول زندگیهای گذشته بر روی هم انباشتهاید و تجربهی امروزی و فعلی شما را شکل داده. اگر تمایل به رهایی دارید دیگر به هیچ کنشی واکنش نشان ندهید. به هیچ چیز دیگری در این دنیا واکنش نشان ندهید.شما بیاختیار واکنش نشان میدهید. بدون اینکه واکنشی نشان دهید فقط مشاهده کنید. مشاهده کنید، نگاه کنید و همیشه به درون هدایت میشوید. درون بهشت و پناهگاهی است از شر مایا و توهم، از جهالت. خیلی زیباست که میتوانید به درونتان شیرجه زده و خالی بودن را، حقیقت را، واقعیت را لمس کنید.
و بعد از آن حقیقتی که لمس کردید، به دنیای بیرونی شما بدل میشود. چرا که هرچه که امروز در دنیا میبینید در حقیقت همان واقعیت شماست. هر آنچه مشاهده کرده و هرچه که میبینید واقعیت شما و واقعیت شخصی خودتان است. بنابراین سعی در تغییر شرایط نکنید بلکه حقیقت را بشناسید. حقیقت اینست که همه چیز خوب است، همه چیز همانطور که باید خود را آشکار میکند. همانطور که در این وضعیت ساکن میشوید، دنیای بیرونِ شما تغییر میکند.
هر آنچه در دنیا و کائنات وجود دارد در حال تغییر است. سرتاسر ظهور و نمود کائنات مادهای جامد و سخت نیست. آن انرژی است، انرژی محض است. انرژی به صورت انسان ها، حیوانات، درختان، کوهستان ها، پرندهها درآمده؛ انرژی به شکل کائنات خود را نشان میدهد. امّا این انرژی مطابق با افکار شما شکل میگیرد. این خود شما هستید که انرژی را در قالب شکلهایی که تمایل دارید جاری میسازید. شما همیشه تحت سیطره هستید. ذهن بسیار قوی ظاهر میشود و بسیاری از انسانهای روی زمین را تحت سیطرهی خود میگیرد. ذهن افکار را میپذیرد و در نهایت این افکار به واقعیت تبدیل میشوند. افکار همان عینیت ها وتجسمّات . ذهن مانند زمین است، او هر چیزی را پرورش میدهد.
کشاورزی دو نوع بذر دارد. یکی شابیزک(گیاهی سمی) و دیگری بذر ذرت. شابیزیک سمی کشنده است. این بذرها را با افکارتان قیاس کنید و زمین را با ذهنتان. کشاورز هر دو بذر را میکارد. آیا زمین به شابیزک میگوید که " دوست ندارم تو را پرورش دهم چرا که سمی هستی" ؟ خیر. بلکه به همان فراوانی که بذر ذرت را پرورش داده شابیزک را نیز میپروراند و اگر شابیزک ها را خارج نکنید، ریشه هایشان عمیقتر شده و گسترش میابند و گیاه مستحکمتر و چند برابر میشود.
اگر در مقام یک کشاورز سهواً شابیزک را کاشته و به یکباره متوجه شوید که چه کردهاید، آرزو میکنید که ای کاش ذرت بیشتری کاشته بودم پس بیدرنگ بیل را برداشته همهی آنها را خارج میکنید. امّا اگر برای ماه ها و سال ها منتظر بمانید ریشه ها مستحکمتر شده و همه جا گسترده میشوند. و آن زمان برای خارج کردن این گیاه سمی باید از بولدوزر کمک بگیرید.
در مورد افکار و زندگی نیز همین مصداق وجود دارد. به خودمان اجازه میدهیم تا در مورد شخص یا مکان یا چیزی به شکل خاصی فکر کنیم. این افکار مانند بذر هستند. آنها در ناخودآگاه ما کاشته میشوند و سرانجام دنیای ما به محصولی از ذهن بدل میشود.
بنابراین دنیایی که تجربه میکنیم و هر کدام از ما آن را متفاوت از دیگری تجربه میکنیم، آفریدهی ذهنی است که به او اجازه داده شده تا هر چه دوست دارد انجام دهد. آن را متوقف نکردهاید بلکه این اجازه را به آن دادهاید تا هر چه دوست دارد انجام دهد. درنتیجه شما را کاملاً کنترل کرده و دنیای کنونی را به زندگی و دنیای شخصیتان وارد کرده است.
چطور میخواهید از این خارج شوید؟ مجدداً از خودتان بپرسید: «این ذهن برای چه کسی است؟ این تجربه برای کیست؟ این زندگی برای کیست؟» متوجه باشید که این تجربه شما نیستید. شما شخصی با این مشکلات نیستید. شما فردی با این مریضی خاص نیستید. شما فردی با این محدودیت و نواقص نیستید. شما کسی نیستید که رنج میبرید. شما شخصی نیستید که چیزی را تجربه کند. اصلاً شخص نیستید.
کم کم این را متوجه میشوید و شروع به تسلیم تمام وجودتان، تمام باورهایتان، کل زندگیتان و هر چیزی میکنید. هر آنچه هستید و بودید را تسلیم کنید. رهایش کنید و اجازه ندهید تا ذهن دوباره شما را کنترل کند. در واقعیت هیچ ذهنی وجود ندارد، کارمایی در کار نیست، تناسخی وجود ندارد. هیچ کدام از اینها حقیقتاً وجود ندارند. امّا مجدداً بارها و بارها باید متذکر شوم اگر فکر میکنید که این جسم هستید اگر باور دارید که این افکار هستید، پس همهی اینها وجود دارند و ظهور پیدا میکنند. از این رویا بیدار شوید و اجازه ندهید این رویایِ توهم بیش از این بر شما فرمانروایی کند. شما ورای آن هستید فراتر از اینها هستید. «آگاهی محض» ذات حقیقی شما است.
#Robert Adams
Excerpt from: Satsang
The mind is like the earth, it grows things.
Everyone is in their right place. Everything is right with the universe and with your life. Whatever happens to you, whatever you go through good or bad appears to be the karma that you have accumulated through past incarnations, that is your experience today. If you want to free yourself again you do not react to it. You do not react to anything in this world. You act spontaneously. You observe things without reacting. You watch, you look and you always go within. Within is a haven and a refuge from maya, from ignorance. It's beautiful when you can dive within yourself and touch the emptiness, the truth, the reality.
Then the reality that you touch becomes the external world for you. For what you see in the world today is simply your reality. Whatever you observe, whatever you see is your reality, your personal reality. You therefore do not try to change the condition you rather know the truth. The truth is; All is well, everything is unfolding as it should. As you dwell in this, the external world changes for you.
Everything in this world, in this universe is in a state of flux. The entire appearance of the universe is not a solid. It is energy, pure energy. Energy appears like people, like animals, like trees, like mountains, like birds, energy appears as the universe. But this energy takes shape in accordance with your thinking. You are the one who moulds this energy into the shape that you desire. You are always in control. The mind appears very strong. The mind controls most people on this earth. The mind accepts the thought, the thought becomes a reality eventually. Thoughts are things. The mind is like the earth, it grows things.
A farmer has two seeds, one seed is nightshade and one seed is corn. The nightshade is a deadly poison. Compare the seeds to your thoughts. Compare the earth to the mind. The farmer plants both seeds, is the earth going to say to the nightshade, "I do not wish to grow you because you're poison?" It will grow the nightshade in the same abundance as it grows the corn. And if you do not dig up the nightshade the roots will become deeper, they will spread out. The plants will become stronger and grow in abundance.
If you inadvertently planted nightshade as a farmer and you've realized what you've done and you wish to grow more corn then you can immediately get a shovel and dig it up. But if you wait for months or years the roots would have spread all over. And you'll need a bulldozer to dig up the poison, the plant.
And so it is with our thoughts and our lives. We allow ourselves to think certain thoughts about person, place and thing. And these thoughts are like seeds. They are planted in sort of our subconscious mind. Eventually our world becomes a product of this mind.
So, the world that you are experiencing and each one of us is experiencing the world differently, is a creation of the mind that you have allowed to do want it wants to. You have not stopped the mind you have allowed it to do what it wants. Consequently it has controlled you completely and it's brought into your life, into your personal world, the world that exists for you today.
How do you get out of this? Again you inquire to yourself, "To whom does this mind come? To whom does this experience come? To whom does this life come?" Realizing that this experience is not you. You are not the person with problems. You are not the person with disease. You are not the person with lack or limitation of any kind. You are not the person who suffers. You are not the person who is experiencing anything. You are not a person.
Excerpt from: Satsang
The mind is like the earth, it grows things.
Everyone is in their right place. Everything is right with the universe and with your life. Whatever happens to you, whatever you go through good or bad appears to be the karma that you have accumulated through past incarnations, that is your experience today. If you want to free yourself again you do not react to it. You do not react to anything in this world. You act spontaneously. You observe things without reacting. You watch, you look and you always go within. Within is a haven and a refuge from maya, from ignorance. It's beautiful when you can dive within yourself and touch the emptiness, the truth, the reality.
Then the reality that you touch becomes the external world for you. For what you see in the world today is simply your reality. Whatever you observe, whatever you see is your reality, your personal reality. You therefore do not try to change the condition you rather know the truth. The truth is; All is well, everything is unfolding as it should. As you dwell in this, the external world changes for you.
Everything in this world, in this universe is in a state of flux. The entire appearance of the universe is not a solid. It is energy, pure energy. Energy appears like people, like animals, like trees, like mountains, like birds, energy appears as the universe. But this energy takes shape in accordance with your thinking. You are the one who moulds this energy into the shape that you desire. You are always in control. The mind appears very strong. The mind controls most people on this earth. The mind accepts the thought, the thought becomes a reality eventually. Thoughts are things. The mind is like the earth, it grows things.
A farmer has two seeds, one seed is nightshade and one seed is corn. The nightshade is a deadly poison. Compare the seeds to your thoughts. Compare the earth to the mind. The farmer plants both seeds, is the earth going to say to the nightshade, "I do not wish to grow you because you're poison?" It will grow the nightshade in the same abundance as it grows the corn. And if you do not dig up the nightshade the roots will become deeper, they will spread out. The plants will become stronger and grow in abundance.
If you inadvertently planted nightshade as a farmer and you've realized what you've done and you wish to grow more corn then you can immediately get a shovel and dig it up. But if you wait for months or years the roots would have spread all over. And you'll need a bulldozer to dig up the poison, the plant.
And so it is with our thoughts and our lives. We allow ourselves to think certain thoughts about person, place and thing. And these thoughts are like seeds. They are planted in sort of our subconscious mind. Eventually our world becomes a product of this mind.
So, the world that you are experiencing and each one of us is experiencing the world differently, is a creation of the mind that you have allowed to do want it wants to. You have not stopped the mind you have allowed it to do what it wants. Consequently it has controlled you completely and it's brought into your life, into your personal world, the world that exists for you today.
How do you get out of this? Again you inquire to yourself, "To whom does this mind come? To whom does this experience come? To whom does this life come?" Realizing that this experience is not you. You are not the person with problems. You are not the person with disease. You are not the person with lack or limitation of any kind. You are not the person who suffers. You are not the person who is experiencing anything. You are not a person.
You begin to see this. You begin to surrender your entire existence, all of your beliefs, your entire life everything. Surrender everything that you are, that you have been. Let go of it. Do not allow the mind to rule you any longer. In reality the mind does not exist, karma does not exist, reincarnation does not exist, none of these things actually exist. But again I have to remind you over and over again if you believe you are the body, if you believe you are the mind, then they do exist, they appear to exist. Awaken from the entire dream. Do not allow this dream of maya to rule you any longer. You are beyond this. You are above this. Pure awareness is your real nature.
تفحص خویش
مراقبه با #روپرت اسپایرا مراقبه شماره یک ماهیت حقیقی ما و حجاب ظاهری آن
🌀✨مراقبه بسیار بسیار مهمی است که توصیه میکنم حتما زمانی رو براش کنار بگذارید. دوستان عزیز همونطور که پیشتر هم گفتم این مراقبه ها و سخنرانی ها رو حتما چندین بار ببینید تا مطلب جا بیوفته.
آنقدر با چیزها و ظواهری که با نور آشکار میشوند مشغولیم که به خودِ «نور» توجهی نمیکنیم.
#رامانا ماهارشی
«ای عاشق جریده بر عاشقان گزیده
بگذر ز آفریده بنگر در آفریدن»
#مولانا
We are so engrossed with the objects, or appearances revealed by the light, that we pay no attention to the light.
#Ramana Maharshi
#رامانا ماهارشی
«ای عاشق جریده بر عاشقان گزیده
بگذر ز آفریده بنگر در آفریدن»
#مولانا
We are so engrossed with the objects, or appearances revealed by the light, that we pay no attention to the light.
#Ramana Maharshi
این روند فکر کردن، این بارِ اضافه، خواستهای است که ما همیشه با خودمان حمل میکنیم. من به شما نشان میدهم که چطور این بارِ ناخواسته را رها کنید. زمانی که پرسش «چه کسی مشغول فکر کردن است؟» را میپرسید، روند فکر کردن را دستگیر کرده و به فطرت حقیقی خودتان بازمیگردید، به طبیعت ذاتی خودتان، ماهیت خودجوشتان و همان منشأِ خالصِ خالی.
این طبیعت تو است و این همان چیزی است که تو همیشه هستی. ذهن به آن راهی ندارد. زمان به آن راهی ندارد. مرگ به آن راهی ندارد. ترس به آن راهی ندارد.
#پاپاجی
Who is thinking?
This thinking process, this burden, is a desire that we always carry with us. I am showing you how to drop this unwanted burden. When you ask the question, "Who is thinking?" you arrest the process of thinking and return back to your true nature, your inherent nature, your spontaneous nature, the pure source that is empty.
This is your own nature, and this is what you are always. The mind does not enter there. Time does not enter. Death does not enter. Fear does not enter.
#papaji
این طبیعت تو است و این همان چیزی است که تو همیشه هستی. ذهن به آن راهی ندارد. زمان به آن راهی ندارد. مرگ به آن راهی ندارد. ترس به آن راهی ندارد.
#پاپاجی
Who is thinking?
This thinking process, this burden, is a desire that we always carry with us. I am showing you how to drop this unwanted burden. When you ask the question, "Who is thinking?" you arrest the process of thinking and return back to your true nature, your inherent nature, your spontaneous nature, the pure source that is empty.
This is your own nature, and this is what you are always. The mind does not enter there. Time does not enter. Death does not enter. Fear does not enter.
#papaji
هر صدای آزاردهندهای میتواند بهاندازه سکوت مفید باشد. چطور؟ با رها کردن مقاومت درونی به صدا. با اجازه دادن به آن تا همانطور که هست باشد، این پذیرش نیز (مانند سکوت) شما را به منطقه صلح و آرامش درون که همان سکون است میبرد. هر زمان که این لحظه را بدون توجه به فرمی که میگیرد همانطور که هست عمیقاً پذیرفتید در صلح و آرامش هستید.
#اکهارت تول
#اکهارت تول
شما تمرکز میکنید، مراقبه میکنید، ذهن و بدنتان را عذاب میدهید و تمام کارهای غیرضروری را انجام میدهید اما آن چیز اصلی که محو این شخص* است را انجام نمیدهید.
#نیسارگاداتا
*من ذهنی، هویت فکری، خویش منفصل
« از صفات باخودی بیرون شوید ای عاشقان
خویشتن را محوِ دیدارِ جمالِ حی کنید»
#مولانا
#نیسارگاداتا
*من ذهنی، هویت فکری، خویش منفصل
« از صفات باخودی بیرون شوید ای عاشقان
خویشتن را محوِ دیدارِ جمالِ حی کنید»
#مولانا
تفحص خویش
شما تمرکز میکنید، مراقبه میکنید، ذهن و بدنتان را عذاب میدهید و تمام کارهای غیرضروری را انجام میدهید اما آن چیز اصلی که محو این شخص* است را انجام نمیدهید. #نیسارگاداتا *من ذهنی، هویت فکری، خویش منفصل « از صفات باخودی بیرون شوید ای عاشقان خویشتن را محوِ…
✨🌀در خصوص اشاره نیسارگاداتا ماهاراج درباره محوِ «شخص» که در عرفان اسلامی از آن به فنا یاد میشود، شخص جوینده باید به دنبال منشأ فردیت درون خودش بگردد پیدا کند این «منِ» مجزا که در درون متصور میشود از کجا به وجود آمده، یکی از روشهایی که «توجه» را به این سمت هدایت میکند عمیق شدن بر این موضوع است که:
من «هستم» و هستی من پیش از تمام چیزهایی است که به این هست بودن اضافه شده است همه اتفاقات دیگر به این هست بودن اضافه شدهاند و درنهایت به دلیل هم هویت شدن با این «اتفاقات» که ترکیبی از افکار و احساسات است، اصل موضوع یعنی وجود داشتن یا هست بودن نادیده گرفتهشده است و از درون این اتفاقات تصویری خیالی به نام «من» بیرون آماده که حجاب حقیقت یعنی همان «هست بودن» شده است. زمانی که به عقب برگردیم یعنی به جایی پیش از جنسیت، اسم، پدر مادر، افکار، تربیت، هویت، احساسات، شغل، متعلقات و دارایی و از همه اینها بیرون بیایم، به جایی خواهیم رسید که دیگر چیزی نمیماند تا از آن بیرون بیاییم و خالی از هر تصویر و فرم میشویم. به این نقطه «فقط بودن» میگویند در اینجا شما این چیز یا آن چیز نیستید بلکه فقط و فقط «هستید». این هست بودن نقطه مشترک تمام چیزهای عالم است. این وضعیت حقیقی شماست که صلح و آرامش و وجد است. این هست بودن همان آگاهی است که از افکار و احساسات شما آگاه است.
@selfinquiry
من «هستم» و هستی من پیش از تمام چیزهایی است که به این هست بودن اضافه شده است همه اتفاقات دیگر به این هست بودن اضافه شدهاند و درنهایت به دلیل هم هویت شدن با این «اتفاقات» که ترکیبی از افکار و احساسات است، اصل موضوع یعنی وجود داشتن یا هست بودن نادیده گرفتهشده است و از درون این اتفاقات تصویری خیالی به نام «من» بیرون آماده که حجاب حقیقت یعنی همان «هست بودن» شده است. زمانی که به عقب برگردیم یعنی به جایی پیش از جنسیت، اسم، پدر مادر، افکار، تربیت، هویت، احساسات، شغل، متعلقات و دارایی و از همه اینها بیرون بیایم، به جایی خواهیم رسید که دیگر چیزی نمیماند تا از آن بیرون بیاییم و خالی از هر تصویر و فرم میشویم. به این نقطه «فقط بودن» میگویند در اینجا شما این چیز یا آن چیز نیستید بلکه فقط و فقط «هستید». این هست بودن نقطه مشترک تمام چیزهای عالم است. این وضعیت حقیقی شماست که صلح و آرامش و وجد است. این هست بودن همان آگاهی است که از افکار و احساسات شما آگاه است.
@selfinquiry
Forwarded from من کیستم؟
میان دو فکر ، چه چیزی آنجا است؟
انسان نمیتواند دو فکر را در عین حال فکر کند.
او را سعی کنید و ببینید. او نمیتواند عملی شود.
یکی باید متوقف شود پیش از آنکه دیگری شروع شود.
در میان توقف یک فکر و شروع دیگری،
چه چیزی آنجا است؟
شما آنجا هستید!
اما این شما یک شخص نیست.
او آن هیچی بزرگ ، آن رحِم و سرچشمه گیتی است.
برای خویش بیزمان و تغییرناپذیر خود بیدار شوید.
موجی
انسان نمیتواند دو فکر را در عین حال فکر کند.
او را سعی کنید و ببینید. او نمیتواند عملی شود.
یکی باید متوقف شود پیش از آنکه دیگری شروع شود.
در میان توقف یک فکر و شروع دیگری،
چه چیزی آنجا است؟
شما آنجا هستید!
اما این شما یک شخص نیست.
او آن هیچی بزرگ ، آن رحِم و سرچشمه گیتی است.
برای خویش بیزمان و تغییرناپذیر خود بیدار شوید.
موجی
Forwarded from من کیستم؟
In between two thoughts, what is there?
You cannot think two thoughts at the same time.
Try it and see. It cannot be done.
One has to stop before another one starts.
In between the stop of one thought and the start of another,
what is there?
You are there!
But this you is not a person.
It is the great emptiness, the womb and source of the universe.
Awaken to your timeless and immutable Self.
~ Mooji
You cannot think two thoughts at the same time.
Try it and see. It cannot be done.
One has to stop before another one starts.
In between the stop of one thought and the start of another,
what is there?
You are there!
But this you is not a person.
It is the great emptiness, the womb and source of the universe.
Awaken to your timeless and immutable Self.
~ Mooji
اگر چیزی بهغیراز «خویش» وجود داشته باشد همان دلیل ترس است. ایگو برمیخیزد و چیزها را بهصورت بیرونی میبیند. اگر ایگو بالا نیاید فقط «خویش» به تنهایی وجود دارد و در این صورت چیز دیگری وجود نخواهد داشت و درنتیجه ترسی نیز نخواهد بود.
#رامانا ماهارشی
«گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو»
#مولانا
"If there is anything besides the Self there is reason to fear. The ego arises and sees objects as external. If the ego does not rise, the Self alone exists, so there is no second and no fear."
#Ramana Maharshi
#رامانا ماهارشی
«گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو»
#مولانا
"If there is anything besides the Self there is reason to fear. The ego arises and sees objects as external. If the ego does not rise, the Self alone exists, so there is no second and no fear."
#Ramana Maharshi