Love in Portofino @HoshyariBartar
Andrea Bocelli
من موسیقی نمی سازم ...
بلکه تنها نوای فرشتهای
را که در گوش من زمزمه میکند
نُت میکنم ...
#موسیقی
#باکلام
#Music
@HoshyariBartar
بلکه تنها نوای فرشتهای
را که در گوش من زمزمه میکند
نُت میکنم ...
#موسیقی
#باکلام
#Music
@HoshyariBartar
#رابرت آدامز
گزیدهای از: ست سانگ
پرسشگر: اگر همهچیز هیچ است پس چرا این چیزها بهخوبی دیده، استشمام و حس میشوند؟ چرا آن «مطلق» چنین تصویری به ما میدهد که رها کردنش اینقدر سخت باشد؟
رابرت: آن مطلق هرگز چیزی به شما نداده است. مطلق، مطلق باقی میماند. این شمایید که این چیزها را احساس میکنید. این شمایید که باز احساس جدایی میکنید. این شمایید که احساس میکنید که فانی هستید. آن مطلق هرگز هیچ کاری با آن ندارد. کشف کن کیستی. هویت واقعیات را کشف کن. از خودت بپرس: چه کسی این بدن را به من داده است؟ با تفحص «من کیستم» تمام این چیزها برایت روشن خواهد شد.
تو آن مطلقی. تو خویش حقیقی هستی. همیشه آن خویش بودهای.تمام چیزهای دیگر مانند تصویری بر روی پرده نمایش هستند. به درون برو، عمیقاً به درون برو، عمیقتر از همیشه، با این پرسش که «من کیستم؟» چه کسی این ذهن را به من داده است؟ چه کسی این بدن را به من داده است؟ چه کسی این افکار را به من داده است؟ چه کسی این پرسشها را به من داده است؟
اگر بهاندازه کافی صادق باشید هیچکسی را پیدا نخواهید کرد. کسی خانه نیست و تو آگاهی محضی، همان مطلق. بهعبارتدیگر، هیچچیزی در حال اتفاق افتادن نیست. کلاسی مانند این در حال اتفاق افتادن نیست. هیچ جسمی وجود ندارد که بدن شما باشد. تجربیاتی وجود ندارند که تو آنها را تجربه کرده باشی. هیچچیزی آنطور که پدیدار میشود وجود ندارد.
دوباره از خودت بپرس، «پس آن از کجا میآید؟ من نمیخواهمش، از کجا میآید؟ دوباره تو میگویی، «من نمیخواهمش.» آن «من» است که آن را به تو میدهد. پس بهجای اینکه احساس پشیمانی داشته باشی یا اینکه احساس کنی که چیزی اشتباه و مبهم است بهتر است بر روی این «من» کار کنی و من را پاککنی. تلاش کن تا از شر من خلاص شوی من را از بین ببر و سپس ببین که به چه چیز تبدیل میشوی
گزیدهای از: ست سانگ
پرسشگر: اگر همهچیز هیچ است پس چرا این چیزها بهخوبی دیده، استشمام و حس میشوند؟ چرا آن «مطلق» چنین تصویری به ما میدهد که رها کردنش اینقدر سخت باشد؟
رابرت: آن مطلق هرگز چیزی به شما نداده است. مطلق، مطلق باقی میماند. این شمایید که این چیزها را احساس میکنید. این شمایید که باز احساس جدایی میکنید. این شمایید که احساس میکنید که فانی هستید. آن مطلق هرگز هیچ کاری با آن ندارد. کشف کن کیستی. هویت واقعیات را کشف کن. از خودت بپرس: چه کسی این بدن را به من داده است؟ با تفحص «من کیستم» تمام این چیزها برایت روشن خواهد شد.
تو آن مطلقی. تو خویش حقیقی هستی. همیشه آن خویش بودهای.تمام چیزهای دیگر مانند تصویری بر روی پرده نمایش هستند. به درون برو، عمیقاً به درون برو، عمیقتر از همیشه، با این پرسش که «من کیستم؟» چه کسی این ذهن را به من داده است؟ چه کسی این بدن را به من داده است؟ چه کسی این افکار را به من داده است؟ چه کسی این پرسشها را به من داده است؟
اگر بهاندازه کافی صادق باشید هیچکسی را پیدا نخواهید کرد. کسی خانه نیست و تو آگاهی محضی، همان مطلق. بهعبارتدیگر، هیچچیزی در حال اتفاق افتادن نیست. کلاسی مانند این در حال اتفاق افتادن نیست. هیچ جسمی وجود ندارد که بدن شما باشد. تجربیاتی وجود ندارند که تو آنها را تجربه کرده باشی. هیچچیزی آنطور که پدیدار میشود وجود ندارد.
دوباره از خودت بپرس، «پس آن از کجا میآید؟ من نمیخواهمش، از کجا میآید؟ دوباره تو میگویی، «من نمیخواهمش.» آن «من» است که آن را به تو میدهد. پس بهجای اینکه احساس پشیمانی داشته باشی یا اینکه احساس کنی که چیزی اشتباه و مبهم است بهتر است بر روی این «من» کار کنی و من را پاککنی. تلاش کن تا از شر من خلاص شوی من را از بین ببر و سپس ببین که به چه چیز تبدیل میشوی
#Robert Adams
Excerpt from: Satsang
Q/A
Q: If everything is nothing why the hell does it all look, smell and feel so good. Why did the absolute give us this imagination that is so hard to give up?
R: The absolute never gave you anything. The absolute remains absolute. It is you who feels these things. It is you who feels separate again. It is you who feel that you are mortal. The absolute has nothing to do with it whatsoever. Find out who you are. Discover your true identity. Ask yourself, "Who gave me this body?" By inquiring, "Who am I?" all of these things will become clear to you.
You are the absolute. You are the self. You have always been the self. Everything else is like images on the screen. Go within, dive deep within, deeper than you've ever dove before by inquiring, "Who am I? Who gave me this mind? Who gave me this body? Who gave me these thoughts? Who gave me these questions?"
If you are sincere enough you'll realize nobody. There is nobody home and you are total consciousness, the absolute. In other words there is nothing going on here at all. There is no class like this happening. There is no body that appears to be your body. There is no experiences that you've ever gone through. Nothing exists the way it appears.
Again ask yourself, "Then where did it come from? I don't want it, where did it com from?" So again you say, "I don't want it." It is the I that gives it to you. It's better to work on the I, removing the I than to feel sorry for yourself or to feel something is wrong or obscure. Work on getting rid of the I, eliminate the I and then see what you become.
Excerpt from: Satsang
Q/A
Q: If everything is nothing why the hell does it all look, smell and feel so good. Why did the absolute give us this imagination that is so hard to give up?
R: The absolute never gave you anything. The absolute remains absolute. It is you who feels these things. It is you who feels separate again. It is you who feel that you are mortal. The absolute has nothing to do with it whatsoever. Find out who you are. Discover your true identity. Ask yourself, "Who gave me this body?" By inquiring, "Who am I?" all of these things will become clear to you.
You are the absolute. You are the self. You have always been the self. Everything else is like images on the screen. Go within, dive deep within, deeper than you've ever dove before by inquiring, "Who am I? Who gave me this mind? Who gave me this body? Who gave me these thoughts? Who gave me these questions?"
If you are sincere enough you'll realize nobody. There is nobody home and you are total consciousness, the absolute. In other words there is nothing going on here at all. There is no class like this happening. There is no body that appears to be your body. There is no experiences that you've ever gone through. Nothing exists the way it appears.
Again ask yourself, "Then where did it come from? I don't want it, where did it com from?" So again you say, "I don't want it." It is the I that gives it to you. It's better to work on the I, removing the I than to feel sorry for yourself or to feel something is wrong or obscure. Work on getting rid of the I, eliminate the I and then see what you become.
تمام چیزی که تو به آن نیاز داری یک ذهن خاموش است. زمانی که ذهنت خاموش شد تمام چیزهای دیگر بهدرستی اتفاق خواهند افتاد. همانطور که خورشید هنگام طلوع باعث تکاپو در عالم میشود خویش آگاهی نیز باعث تغییراتی در ذهن میگردد. در پرتو نور آرام و استوار خویش آگاهی انرژیهای درونی بیدار شده و بدون هیچ تلاشی از سمت شما در کارتان معجزه میکنند.
#نیسارگاداتا
#نیسارگاداتا
Questioner: Are you ever glad or sad?
Do you know joy and sorrow?
#Nisargadatta: Call them as you please.
To me they are states of mind only, and I am not the mind.
I Am That, Chapter 25
پرسشگر: آیا تاکنون خوشحال یا غمگین بودهاید؟ آیا غم و شادی را میشناسید؟
نیسارگاداتا: آنها برای شما وجود دارند، برای من آنها فقط وضعیتهای ذهنی هستند و من ذهن نیستم.
من آن هستم، فصل ۲۵
#نیسارگاداتا
Do you know joy and sorrow?
#Nisargadatta: Call them as you please.
To me they are states of mind only, and I am not the mind.
I Am That, Chapter 25
پرسشگر: آیا تاکنون خوشحال یا غمگین بودهاید؟ آیا غم و شادی را میشناسید؟
نیسارگاداتا: آنها برای شما وجود دارند، برای من آنها فقط وضعیتهای ذهنی هستند و من ذهن نیستم.
من آن هستم، فصل ۲۵
#نیسارگاداتا
شاید
شاید رؤیاهای ما آنجا هستند تا از بین بروند، یا نقشههای زندگیمان وجود دارند تا فروبریزند و شاید علت تمام این ناکامیها یک دعوت بزرگ به بیداری از رؤیای جدایی باشد تا از سراب کنترل بیدار شویم و با تمام وجود هر آنچه در اکنون است را بپذیریم.
شاید تمام اینها یک فراخوان از سر دلسوزی است برای پذیرش عمیق این جهان با تمام دردها و برکتها و شکوه تلخ و شیرینش. شاید ما واقعاً هرگز نمیتوانیم زندگیهایمان را کنترل کنیم و شاید ازآنجاکه مدام آن را فراموش میکنیم مدام هم دعوت میشویم تا به یادش آوریم.
شاید رنج کشیدن اصلاً دشمن ما نباشد و در بطنش یک درس دستاول و بهموقع وجود دارد و همه ما اگر واقعاً انسان هستیم و الهی باید یاد بگیریم. شاید درهم شکستن همیشه شامل رسیدن به موفقیت باشد. شاید رنج کشیدن یک مجوز عبور باشد و نه یک آزمایش یا تنبیه و نه نشانهای برای چیزی در آینده یا گذشته بلکه درد فقط یک اشارهگر مستقیم به راز هستی در اینجا و اکنون باشد. شاید زندگی بههیچوجه نمیتواند «اشتباه» عمل کند.
#جف فاستر
شاید رؤیاهای ما آنجا هستند تا از بین بروند، یا نقشههای زندگیمان وجود دارند تا فروبریزند و شاید علت تمام این ناکامیها یک دعوت بزرگ به بیداری از رؤیای جدایی باشد تا از سراب کنترل بیدار شویم و با تمام وجود هر آنچه در اکنون است را بپذیریم.
شاید تمام اینها یک فراخوان از سر دلسوزی است برای پذیرش عمیق این جهان با تمام دردها و برکتها و شکوه تلخ و شیرینش. شاید ما واقعاً هرگز نمیتوانیم زندگیهایمان را کنترل کنیم و شاید ازآنجاکه مدام آن را فراموش میکنیم مدام هم دعوت میشویم تا به یادش آوریم.
شاید رنج کشیدن اصلاً دشمن ما نباشد و در بطنش یک درس دستاول و بهموقع وجود دارد و همه ما اگر واقعاً انسان هستیم و الهی باید یاد بگیریم. شاید درهم شکستن همیشه شامل رسیدن به موفقیت باشد. شاید رنج کشیدن یک مجوز عبور باشد و نه یک آزمایش یا تنبیه و نه نشانهای برای چیزی در آینده یا گذشته بلکه درد فقط یک اشارهگر مستقیم به راز هستی در اینجا و اکنون باشد. شاید زندگی بههیچوجه نمیتواند «اشتباه» عمل کند.
#جف فاستر
#Jeff Foster
Perhaps
Perhaps our dreams are there to be broken, and our plans are there to crumble, and our tomorrows are there to dissolve into todays, and perhaps all of this is all a giant invitation to wake up from the dream of separation, to awaken from the mirage of control, and embrace whole-heartedly what is present.
Perhaps it is all a call to compassion, to a deep embrace of this universe in all its bliss and pain and bitter-sweet glory. Perhaps we were never really in control of our lives, and perhaps we are constantly invited to remember this, since we constantly forget it.
Perhaps suffering is not the enemy at all, and at its core, there is a first-hand, real-time lesson we must all learn, if we are to be truly human, and truly divine. Perhaps breakdown always contains breakthrough. Perhaps suffering is simply a right of passage, not a test or a punishment, nor a signpost to something in the future or past, but a direct pointer to the mystery of existence itself, here and now. Perhaps life cannot go 'wrong' at all.
Perhaps
Perhaps our dreams are there to be broken, and our plans are there to crumble, and our tomorrows are there to dissolve into todays, and perhaps all of this is all a giant invitation to wake up from the dream of separation, to awaken from the mirage of control, and embrace whole-heartedly what is present.
Perhaps it is all a call to compassion, to a deep embrace of this universe in all its bliss and pain and bitter-sweet glory. Perhaps we were never really in control of our lives, and perhaps we are constantly invited to remember this, since we constantly forget it.
Perhaps suffering is not the enemy at all, and at its core, there is a first-hand, real-time lesson we must all learn, if we are to be truly human, and truly divine. Perhaps breakdown always contains breakthrough. Perhaps suffering is simply a right of passage, not a test or a punishment, nor a signpost to something in the future or past, but a direct pointer to the mystery of existence itself, here and now. Perhaps life cannot go 'wrong' at all.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در حقیقت شادی فقط فرم بهبود یافته ای از رنج کشیدن است. خود رنج کشیدن صورت زمخت است. شما میتوانید آن را با یک مار مقایسه کنید. سر مار ناخرسندی است و دم مار خرسندی است. سر مار واقعاً خطرناک است و نیشهای زهرآگین دارد. اگر آن را لمس کنید، مار مستقیماً میگزد؛ اما هرگز به سر مار اهمیت ندهید چون حتی اگر بروید و دم مار را بگیرید، او باز بر خواهد گشت و شما را به همان شکل میگزد، زیرا هم سر و هم دم به یک مار تعلق دارند. به همان ترتیب نیز هم خرسندی و هم ناخرسندی، لذت و غم، از یک منشأ برمیخیزند – خواستن.
#آجان چا
#آجان چا
'in fact happiness is just a refined form of suffering. Suffering itself is the coarse form. You can compare it to a snake. The head of the snake is unhappiness, the tail of the snake is happiness. The head of the snake is really dangerous, it has poisonous fangs. If you touch it, the snake will bite straight away. But never mind the head; even if you go and hold onto the tail, it will turn around and bite you just the same, because both the head and the tail belong to the one snake. In the same way, both happiness and unhappiness, or pleasure and sadness, arise from the same parent – wanting.’
#Ajahn Chah
#Ajahn Chah
وظیفه تو جستجوی عشق نیست، بلکه وظیفهات تنها جستجو و یافتن تمام موانعی است که در درون بر علیهش ساختهای.
#مولانا
@selfinquiry
#مولانا
@selfinquiry
تمام مشکلت همین است: فکر میکنی.
اگر درونت دیگر کسی برای فکر کردن باقی نمیماند آنگاه به شناختِ خویش میرسیدی اما تا زمانی که به خودت اجازه فکر کردن میدهی باعث به وجود آمدن مشکلات یکی پس از دیگری میشوی.
#رابرت آدامز
آن نفسی که باخودی همچو خزان فسردهای
وان نفسی که بیخودی دِی چو بهار آیدت
#مولانا
That's your whole problem. You're thinking. If there was no one left to think, you would be self-realized, but as long as you allow yourself to think, you're causing yourself one problem after another.
#Robert Adams
اگر درونت دیگر کسی برای فکر کردن باقی نمیماند آنگاه به شناختِ خویش میرسیدی اما تا زمانی که به خودت اجازه فکر کردن میدهی باعث به وجود آمدن مشکلات یکی پس از دیگری میشوی.
#رابرت آدامز
آن نفسی که باخودی همچو خزان فسردهای
وان نفسی که بیخودی دِی چو بهار آیدت
#مولانا
That's your whole problem. You're thinking. If there was no one left to think, you would be self-realized, but as long as you allow yourself to think, you're causing yourself one problem after another.
#Robert Adams
Forwarded from دکتر الهام پورافروز
تصور کنید که در جنگلی قدم می زنید و ناگهان سگ کوچکی را می بینید که کنار درختی نشسته است. همچنانکه به آن سگ نزدیک می شوید، ناگهان به شما حمله کرده و دندانهای تیز خود را نشان می دهد. شما وحشت زده و خشمگین می شوید. اما ناگهان متوجه می شوید که یکی از پاهای سگ کوچولو در تله ای گرفتار شده است. به سرعت حالت ذهنی شما از خشم به سوی نگرانی و ترحم تغییر می نماید؛ زیرا متوجه شده اید که حالت پرخاشگری سگ از جایگاه آسیب پذیری و درد نشات می گیرد.
این موضوع در مورد همه ما نیز صدق می کند.
زمانیکه ما به شیوه های دردآوری رفتار می کنیم، بدین دلیل است که ما در نوعی مشکل و تله گرفتار شده ایم. هر چه بیشتر از طریق چشمان مهربانانه و فرزانگی به خودمان و دیگران نگاه کنیم، قلبی سرشار از عشق و شفقت را پرورش می دهیم
@mindfulnessss
این موضوع در مورد همه ما نیز صدق می کند.
زمانیکه ما به شیوه های دردآوری رفتار می کنیم، بدین دلیل است که ما در نوعی مشکل و تله گرفتار شده ایم. هر چه بیشتر از طریق چشمان مهربانانه و فرزانگی به خودمان و دیگران نگاه کنیم، قلبی سرشار از عشق و شفقت را پرورش می دهیم
@mindfulnessss