شما باید بین آن "من" که در خودش ناب و خالص است و "من-فکر" تمایز قائل شوید.
"من-فکر" صرفاً فقط یک فکر است، آن افراد و عینیتها را میبیند، میخوابد، بیدار میشود، میخورد، فکر میکند، میمیرد و دوباره زاده میشود؛ اما آن "منِ" ناب و خالص، وجود محض است، هستی جاودانی است که رها از غفلت و توهم افکار است. اگر بهعنوان این "من" بمانی یعنی فقط همان "هستی" یا "وجود" بدون هیچ فکری، آنگاه آن من-فکر محو خواهد شد و سپس توهم برای همیشه از میان خواهد رفت. در سینما شما تصاویر را فقط در نور خیلی کم یا تاریکی میبینید؛ اما هنگامیکه چراغها روشن شوند تمام آن تصاویر از بین خواهند رفت. به همین طریق نزد نورافکنِ آن خویشِ متعال، همهچیز ناپدید میشود.
#رامانا ماهارشی
ماه با بازتاب نور خورشید میدرخشد. هنگامیکه خورشید غروب میکند، ماه برای آشکار کردن عینیتها مفید است اما هنگامیکه خورشید طلوع کند دیگر کسی به ماه نیازی ندارد هرچند که قرص کمرنگ ماه در آسمان قابلرؤیت باشد.
در خصوص ذهن و قلب* نیز موضوع همین است. ذهن به خاطر نوری که بازتاب میدهد مفید است. آن برای دیدن عینیتها استفاده میشود. هنگامیکه به درون بچرخد آن منبع روشنایی بهخودیخود میدرخشد و ذهن همچون ماه در روز، کمنور و بلااستفاده باقی میماند.
باگوان #رامانا ماهارشی
*قلب در کلام باگوان اشاره به "خویش" یا آگاهی است.
** دوستان عزیز دقت کنید که بعد از اینکه مطالب متعددی در ارتباط با آن جمله از جناب نیسارگاداتا قرار گرفت و مطلب مورد اشاره ایشان در صحبت افراد دیگر از جمله روپرت اسپایرا شرح و بسط داده شد حالا رفته رفته به سمت آن جمله دیگر از آدیاشانتی میرویم و آن را در صحبت اساتید دیگر شرح و بسط میدهیم. جهت یادآوری یکبار دیگر متن قبل را بخوانید:
اگر هر دو مطلب را در قالب همان تمثیل چراغقوه بررسی کنیم در مطالب قبل گویا به چراغقوه اینطور گفته شد که چیزی مقدم بر چیزهایی که آنها را روشن کرده و از آنها آگاه است و خودش را صرفا همانها میپندارد وجود دارد و ای چراغ قوه تو صرفاً آن دیوار و آن جعبه و ... اینها نیستی بلکه چیزی مقدم بر آنها باید وجود داشته باشد تا از آنها آگاه باشد و تو همانی.
و در ارتباط با مطالب بعد هم این بار از چراغقوه خواسته میشود که تمرکز توجهاش را از چیزهایی که بهطور مدام از آنها آگاه است بردارد، هنگامیکه تمرکز توجه چراغقوه از آن دیوار و جعبه و ... برداشته شود و این چسبندگی به آنها رها شود آنگاه در پرتو این رها شدنِ عاملِ توجه، رفتهرفته متوجه ماهیت حقیقی خودش میشود.
** در تمثیل چراغقوه مجموع چیزهایی که چراغقوه از آنها آگاه است یعنی قسمتی از دیوار و جعبه و ... همان «شخص» در مورد خودمان است. این شخص مجموعهای از چیزهایی است که ما از آنها آگاهیم (افکار، احساسات، خاطرات، تصاویر، گذشته و ...) و به دلیل این تمرکزِ توجه مدام به چیزهایی که از آنها آگاهیم، ماهیت حقیقی خودمان را فراموش کردهایم، وقتی تمرکزِ توجه از ماجرای شخص برداشته شود، وقتی خالی هستی، وقتی شخصی در کار نیست، تو محو نمیشوی،
تو همچنان هستی.
این چیزی که همچنان هست چیست؟
اگر از تمام افکاری که در مورد خودت داری خارج شوی، تو همچنان هستی.
تو این شخص نیستی.
تو کیستی؟
(مطالب بعد این موضوع را عمیقا مورد بررسی قرار میدهند)
You must distinguish between the “I,” pure in itself, and the “I”-thought. The latter, being merely a thought, sees subject and object, sleeps, wakes up, eats and thinks, dies and is reborn. But the pure “I” is the pure Being, eternal existence, free from ignorance and thought-illusion. If you stay as the “I,” your being alone, without thought, the I-thought will disappear and the delusion will vanish for ever. In a cinema-show you can see pictures only in a very dim light or in darkness. But when all lights are switched on, all pictures disappear. So also in the flood-light of the Supreme Atman all objects disappear. #Ramana Maharshi GR, 46
The moon shines by the reflected light of the sun. When the sun has set, the moon is useful for revealing objects. When the sun has risen, no one needs the moon, although the pale disc of the moon is visible in the sky.
So it is with the mind and the Heart. The mind is useful because of its reflected light. It is used for seeing objects. When it is turned inwards, the source of illumination shines forth by itself, and the mind remains dim and useless like the moon in day-time.
#Ramana Maharshi
"من-فکر" صرفاً فقط یک فکر است، آن افراد و عینیتها را میبیند، میخوابد، بیدار میشود، میخورد، فکر میکند، میمیرد و دوباره زاده میشود؛ اما آن "منِ" ناب و خالص، وجود محض است، هستی جاودانی است که رها از غفلت و توهم افکار است. اگر بهعنوان این "من" بمانی یعنی فقط همان "هستی" یا "وجود" بدون هیچ فکری، آنگاه آن من-فکر محو خواهد شد و سپس توهم برای همیشه از میان خواهد رفت. در سینما شما تصاویر را فقط در نور خیلی کم یا تاریکی میبینید؛ اما هنگامیکه چراغها روشن شوند تمام آن تصاویر از بین خواهند رفت. به همین طریق نزد نورافکنِ آن خویشِ متعال، همهچیز ناپدید میشود.
#رامانا ماهارشی
ماه با بازتاب نور خورشید میدرخشد. هنگامیکه خورشید غروب میکند، ماه برای آشکار کردن عینیتها مفید است اما هنگامیکه خورشید طلوع کند دیگر کسی به ماه نیازی ندارد هرچند که قرص کمرنگ ماه در آسمان قابلرؤیت باشد.
در خصوص ذهن و قلب* نیز موضوع همین است. ذهن به خاطر نوری که بازتاب میدهد مفید است. آن برای دیدن عینیتها استفاده میشود. هنگامیکه به درون بچرخد آن منبع روشنایی بهخودیخود میدرخشد و ذهن همچون ماه در روز، کمنور و بلااستفاده باقی میماند.
باگوان #رامانا ماهارشی
*قلب در کلام باگوان اشاره به "خویش" یا آگاهی است.
** دوستان عزیز دقت کنید که بعد از اینکه مطالب متعددی در ارتباط با آن جمله از جناب نیسارگاداتا قرار گرفت و مطلب مورد اشاره ایشان در صحبت افراد دیگر از جمله روپرت اسپایرا شرح و بسط داده شد حالا رفته رفته به سمت آن جمله دیگر از آدیاشانتی میرویم و آن را در صحبت اساتید دیگر شرح و بسط میدهیم. جهت یادآوری یکبار دیگر متن قبل را بخوانید:
اگر هر دو مطلب را در قالب همان تمثیل چراغقوه بررسی کنیم در مطالب قبل گویا به چراغقوه اینطور گفته شد که چیزی مقدم بر چیزهایی که آنها را روشن کرده و از آنها آگاه است و خودش را صرفا همانها میپندارد وجود دارد و ای چراغ قوه تو صرفاً آن دیوار و آن جعبه و ... اینها نیستی بلکه چیزی مقدم بر آنها باید وجود داشته باشد تا از آنها آگاه باشد و تو همانی.
و در ارتباط با مطالب بعد هم این بار از چراغقوه خواسته میشود که تمرکز توجهاش را از چیزهایی که بهطور مدام از آنها آگاه است بردارد، هنگامیکه تمرکز توجه چراغقوه از آن دیوار و جعبه و ... برداشته شود و این چسبندگی به آنها رها شود آنگاه در پرتو این رها شدنِ عاملِ توجه، رفتهرفته متوجه ماهیت حقیقی خودش میشود.
** در تمثیل چراغقوه مجموع چیزهایی که چراغقوه از آنها آگاه است یعنی قسمتی از دیوار و جعبه و ... همان «شخص» در مورد خودمان است. این شخص مجموعهای از چیزهایی است که ما از آنها آگاهیم (افکار، احساسات، خاطرات، تصاویر، گذشته و ...) و به دلیل این تمرکزِ توجه مدام به چیزهایی که از آنها آگاهیم، ماهیت حقیقی خودمان را فراموش کردهایم، وقتی تمرکزِ توجه از ماجرای شخص برداشته شود، وقتی خالی هستی، وقتی شخصی در کار نیست، تو محو نمیشوی،
تو همچنان هستی.
این چیزی که همچنان هست چیست؟
اگر از تمام افکاری که در مورد خودت داری خارج شوی، تو همچنان هستی.
تو این شخص نیستی.
تو کیستی؟
(مطالب بعد این موضوع را عمیقا مورد بررسی قرار میدهند)
You must distinguish between the “I,” pure in itself, and the “I”-thought. The latter, being merely a thought, sees subject and object, sleeps, wakes up, eats and thinks, dies and is reborn. But the pure “I” is the pure Being, eternal existence, free from ignorance and thought-illusion. If you stay as the “I,” your being alone, without thought, the I-thought will disappear and the delusion will vanish for ever. In a cinema-show you can see pictures only in a very dim light or in darkness. But when all lights are switched on, all pictures disappear. So also in the flood-light of the Supreme Atman all objects disappear. #Ramana Maharshi GR, 46
The moon shines by the reflected light of the sun. When the sun has set, the moon is useful for revealing objects. When the sun has risen, no one needs the moon, although the pale disc of the moon is visible in the sky.
So it is with the mind and the Heart. The mind is useful because of its reflected light. It is used for seeing objects. When it is turned inwards, the source of illumination shines forth by itself, and the mind remains dim and useless like the moon in day-time.
#Ramana Maharshi
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
«خالی باش» دعوتی به رهایی - #موجی
* این مراقبه از موجی دقیقا همسو با مطلبی که پیش از این اشاره شد به طریق بسیار خوب و خلاقانهای عامل توجه را از چیزهایی که نسبت به آنها آگاه است و خودش را صرفا همانها میپندارد خالی کرده و در پرتو این خالی شدن فرد متوجه حقیقت خودش میشود.
این تمرین را به دفعات ببینید و تکرار کنید.
* این مراقبه از موجی دقیقا همسو با مطلبی که پیش از این اشاره شد به طریق بسیار خوب و خلاقانهای عامل توجه را از چیزهایی که نسبت به آنها آگاه است و خودش را صرفا همانها میپندارد خالی کرده و در پرتو این خالی شدن فرد متوجه حقیقت خودش میشود.
این تمرین را به دفعات ببینید و تکرار کنید.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
*این مطلب و مطالب بعد بهطور پیاپی شما را به همانجایی هدایت خواهند کرد که موجی در تمرین قبل هدایت کرده بود. بهطور مدام آن تمرین را مدنظر داشته باشید و در طی روز مدام به آن فضای بیخودی سر بزنید.
"حقیقت فرد در غیبت آن چیزی است که خودش را همان میپندارد."
وو #شین
"حضور تو در غیبت توست."
ژان کلاین
"شادی، غیبتِ شخص است."
#روپرت_اسپایرا
تو ز تو لا شو، وصال اینست و بس
#عطار
"نیست شو تا هستیات از پی رسد
تا تو هستی، هست در تو کی رسد؟"
#عطار
"آن نفسی که باخودی بستهيِ ابرِ غصهای
وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت"
#مولانا
"هر آن کو خالی از خود چون خلأ شد
انا الحق اندر او صوت و صدا شد"
#شبستری
"چو تو بیرون شدی او اندر آید
به تو بی تو جمال خود نماید"
#شبستری
"چون که باشی فانی مطلق ز خویش
هست مطلق گردی اندر لامکان"
#عطار
What one really is, is what one is in the absence of the who that one thinks one is.
#WuHsin
“Happiness is absence of person “
#RupertSpira
کار هنری از: سلمان خوشرو
"حقیقت فرد در غیبت آن چیزی است که خودش را همان میپندارد."
وو #شین
"حضور تو در غیبت توست."
ژان کلاین
"شادی، غیبتِ شخص است."
#روپرت_اسپایرا
تو ز تو لا شو، وصال اینست و بس
#عطار
"نیست شو تا هستیات از پی رسد
تا تو هستی، هست در تو کی رسد؟"
#عطار
"آن نفسی که باخودی بستهيِ ابرِ غصهای
وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت"
#مولانا
"هر آن کو خالی از خود چون خلأ شد
انا الحق اندر او صوت و صدا شد"
#شبستری
"چو تو بیرون شدی او اندر آید
به تو بی تو جمال خود نماید"
#شبستری
"چون که باشی فانی مطلق ز خویش
هست مطلق گردی اندر لامکان"
#عطار
What one really is, is what one is in the absence of the who that one thinks one is.
#WuHsin
“Happiness is absence of person “
#RupertSpira
کار هنری از: سلمان خوشرو
Forwarded from Me and Ai
موج گمگشته*
روزی روزگاری موجی بود که خودش را گم کرده بود. نمیدانست که از کجا آمده و به کجا میرود یا چرا اینجاست. بیهدف و بیمقصد در اقیانوس سرگردان بود. احساس گیجی و ترس داشت.
سعی کرد پاسخی برای سرگردانیهایش پیدا کند اما نتوانست. از موجهای دیگر کمک خواست، اما آنها هم نمیدانستند. موجهای دیگر مدام مشغول تعقیب و گریز یکدیگر بودند و آنچنان درگیر خودشان بودند که به هیچچیز دیگری ازجمله او اهمیتی نمیدادند.
سعی کرد معنایی برای خودش پیدا کند اما نمیتوانست. به دنیای اطرافش نگاه کرد اما چیزی که اهمیت داشته باشد نمیدید.
سعی کرد خوشبختی را جستجو کند اما نتوانست. آنچه موجهای دیگر انجام میدادند انجام داد، اما از آن چیزها هم لذت نمیبرد. با آنها بازی کرد، با آنها جنگید، با آنها رقابت کرد، با آنها همکاری کرد اما آنچه میخواست در این چیزها پیدا نمیشد. احساس خستگی میکرد.
آنقدر احساس غم و ناراحتی میکرد که حتی میخواست زندگیاش را به پایان ببرد. میخواست ناپدید شود. میخواست دیگر موج نباشد.
در همین حال و هوا بود که روزی اتفاقی با موج پیر و خردمندی روبرو شد. موج خردمند ناامیدی او را مشاهده کرد و از او پرسید که مشکلش چیست؟ موج گمشده به او همهچیز را گفت. موج پیر با دقت گوش داد و با همدردی سر تکان داد.
سپس به او گفت: "دوست من، تو گم شدهای چون نمیدانی که چه کسی هستی. فکر میکنی موجی اما تو موج نیستی. تو چیزی بیشتر از یک موجی تو «آب» هستی."
موج گمشده متعجب شد. پرسید:" آب؟... منظورت چیست؟ چگونه میتوانم آب باشم؟ من موجم مثل خودت که موجی. "
موج پیر لبخند زد و گفت: "موج بودن صرفاً فعل و انفعالی از آب است. جوهر و واقعیت تو موج نیست. موج صرفاً یک پدیده موقت است که با زمان و مکان تغییر میکند. حقیقت تو، این موج نیست. تو آبی."
موج گمشده هنوز هم نفهمیده بود. پرسید: "اما چگونه میتوانم آب باشم؟ من که هیچ آبی احساس نمیکنم. فقط موجها را احساس میکنم."
موج خردمند گفت: «این به خاطر این است که تو فقط تصاویر و حرکتها را احساس میکنی اما تو جوهر و ذات و واقعیت و وحدت چیزها را احساس نمیکنی. تو حقیقت خودت را احساس نمیکنی.»
موج گمشده که تعجب کرده بود پرسید: «چگونه میتوانم خودم را احساس کنم؟ چگونه میتوانم آنچه هستم را احساس کنم؟»
موج خردمند گفت: «تو باید ذهنت را از همهی سؤالهایت خالی کنی. تمام مسائل تو در مورد موجهاست، اما تو موج نیستی. تو باید از تمام افکار و احساسات و باورها و نظرات و داوریها و انتظارات و ترسها و خواستهها و دلبستگیهایی که باعث میشوند فکر کنی که موجی خالی شوی.
"تو باید از تمام ماجراهای مربوط به موج بودن خالی شوی."
تو باید خودت را از تمام داستانهایت خالی کنی.
تو باید خودت را ساکت کنی.
تو باید از خودت فراتر بروی.
تو باید از موج بودن فراتر بروی.
تو حتی باید از این مفهوم ذهنی آب هم فراتر بروی.
تو باید به فراسوی همهچیز بروی.
تو باید به فراسوی هیچ بروی.
تو باید به فراتر از فراسو بروی.
تو باید به درون بروی.
تو باید به خانه بروی.
موج گمشده کنجکاو شد. درحالیکه به هیجان آمده بود پرسید: "و در آنجا چه خواهم یافت؟ چه چیزی کشف خواهم کرد؟"
موج خردمند گفت: "تو آنچه را که در حال حاضر داری، خواهی یافت. بگذار بهتر بگویم تو آنچه را که در حال حاضر هستی، کشف خواهی کرد. یعنی «آب». تو آب را خواهی یافت. "
موج گمشده پرسید: "و آب چیست؟"
موج خردمند گفت: «آب همان زندگی است. آب عشق است. آب آرامش است. آب شادی است. آب رهایی است. آب خرد است. آب وحدت است»
موج گمشده متحیر شد. پرسید: «و چگونه میتوانم آب را بیابم؟ چگونه میتوانم آب را کشف کنم؟»
موج خردمند گفت:
«تو باید جریان آب را درون خودت دنبال کنی.
نَفَسهایت را مشاهده کن. با دم و بازدمت همراه شو. فراز و فرودهایت را ببین.
وقتی از داستانهای موج بودن خالی شدی
خودت را نگاه کن
روی خودت عمیق شو
جریان آب را ببین
آب را تشخیص بده "
موج گمشده که متحیر شده بود تصمیم گرفت به نصیحت موج خردمند عمل کند. تصمیم گرفت ذهنش را از تمام سؤالهایش خالی کند. تصمیم گرفت از تمام افکار و احساسات و باورها و نظرات و داوریها و انتظارات و ترسها و خواستههایی که باعث میشد فکر کند که موج است خالی شود.
تصمیم گرفت که از تمام ماجراهای مربوط به موج بودن خالیِ خالی شود.
تصمیم گرفت که از خودش فراتر برود.
تصمیم گرفت که از موج بودن فراتر برود.
تصمیم گرفت که حتی از مفهوم آب بودن هم فراتر برود.
تصمیم گرفت که از همهچیز فراتر برود.
تصمیم گرفت که از هیچ فراتر برود.
تصمیم گرفت که از فراتر فراتر برود.
تصمیم گرفت که به درون برود.
تصمیم گرفت که به خانه برود.
روزی روزگاری موجی بود که خودش را گم کرده بود. نمیدانست که از کجا آمده و به کجا میرود یا چرا اینجاست. بیهدف و بیمقصد در اقیانوس سرگردان بود. احساس گیجی و ترس داشت.
سعی کرد پاسخی برای سرگردانیهایش پیدا کند اما نتوانست. از موجهای دیگر کمک خواست، اما آنها هم نمیدانستند. موجهای دیگر مدام مشغول تعقیب و گریز یکدیگر بودند و آنچنان درگیر خودشان بودند که به هیچچیز دیگری ازجمله او اهمیتی نمیدادند.
سعی کرد معنایی برای خودش پیدا کند اما نمیتوانست. به دنیای اطرافش نگاه کرد اما چیزی که اهمیت داشته باشد نمیدید.
سعی کرد خوشبختی را جستجو کند اما نتوانست. آنچه موجهای دیگر انجام میدادند انجام داد، اما از آن چیزها هم لذت نمیبرد. با آنها بازی کرد، با آنها جنگید، با آنها رقابت کرد، با آنها همکاری کرد اما آنچه میخواست در این چیزها پیدا نمیشد. احساس خستگی میکرد.
آنقدر احساس غم و ناراحتی میکرد که حتی میخواست زندگیاش را به پایان ببرد. میخواست ناپدید شود. میخواست دیگر موج نباشد.
در همین حال و هوا بود که روزی اتفاقی با موج پیر و خردمندی روبرو شد. موج خردمند ناامیدی او را مشاهده کرد و از او پرسید که مشکلش چیست؟ موج گمشده به او همهچیز را گفت. موج پیر با دقت گوش داد و با همدردی سر تکان داد.
سپس به او گفت: "دوست من، تو گم شدهای چون نمیدانی که چه کسی هستی. فکر میکنی موجی اما تو موج نیستی. تو چیزی بیشتر از یک موجی تو «آب» هستی."
موج گمشده متعجب شد. پرسید:" آب؟... منظورت چیست؟ چگونه میتوانم آب باشم؟ من موجم مثل خودت که موجی. "
موج پیر لبخند زد و گفت: "موج بودن صرفاً فعل و انفعالی از آب است. جوهر و واقعیت تو موج نیست. موج صرفاً یک پدیده موقت است که با زمان و مکان تغییر میکند. حقیقت تو، این موج نیست. تو آبی."
موج گمشده هنوز هم نفهمیده بود. پرسید: "اما چگونه میتوانم آب باشم؟ من که هیچ آبی احساس نمیکنم. فقط موجها را احساس میکنم."
موج خردمند گفت: «این به خاطر این است که تو فقط تصاویر و حرکتها را احساس میکنی اما تو جوهر و ذات و واقعیت و وحدت چیزها را احساس نمیکنی. تو حقیقت خودت را احساس نمیکنی.»
موج گمشده که تعجب کرده بود پرسید: «چگونه میتوانم خودم را احساس کنم؟ چگونه میتوانم آنچه هستم را احساس کنم؟»
موج خردمند گفت: «تو باید ذهنت را از همهی سؤالهایت خالی کنی. تمام مسائل تو در مورد موجهاست، اما تو موج نیستی. تو باید از تمام افکار و احساسات و باورها و نظرات و داوریها و انتظارات و ترسها و خواستهها و دلبستگیهایی که باعث میشوند فکر کنی که موجی خالی شوی.
"تو باید از تمام ماجراهای مربوط به موج بودن خالی شوی."
تو باید خودت را از تمام داستانهایت خالی کنی.
تو باید خودت را ساکت کنی.
تو باید از خودت فراتر بروی.
تو باید از موج بودن فراتر بروی.
تو حتی باید از این مفهوم ذهنی آب هم فراتر بروی.
تو باید به فراسوی همهچیز بروی.
تو باید به فراسوی هیچ بروی.
تو باید به فراتر از فراسو بروی.
تو باید به درون بروی.
تو باید به خانه بروی.
موج گمشده کنجکاو شد. درحالیکه به هیجان آمده بود پرسید: "و در آنجا چه خواهم یافت؟ چه چیزی کشف خواهم کرد؟"
موج خردمند گفت: "تو آنچه را که در حال حاضر داری، خواهی یافت. بگذار بهتر بگویم تو آنچه را که در حال حاضر هستی، کشف خواهی کرد. یعنی «آب». تو آب را خواهی یافت. "
موج گمشده پرسید: "و آب چیست؟"
موج خردمند گفت: «آب همان زندگی است. آب عشق است. آب آرامش است. آب شادی است. آب رهایی است. آب خرد است. آب وحدت است»
موج گمشده متحیر شد. پرسید: «و چگونه میتوانم آب را بیابم؟ چگونه میتوانم آب را کشف کنم؟»
موج خردمند گفت:
«تو باید جریان آب را درون خودت دنبال کنی.
نَفَسهایت را مشاهده کن. با دم و بازدمت همراه شو. فراز و فرودهایت را ببین.
وقتی از داستانهای موج بودن خالی شدی
خودت را نگاه کن
روی خودت عمیق شو
جریان آب را ببین
آب را تشخیص بده "
موج گمشده که متحیر شده بود تصمیم گرفت به نصیحت موج خردمند عمل کند. تصمیم گرفت ذهنش را از تمام سؤالهایش خالی کند. تصمیم گرفت از تمام افکار و احساسات و باورها و نظرات و داوریها و انتظارات و ترسها و خواستههایی که باعث میشد فکر کند که موج است خالی شود.
تصمیم گرفت که از تمام ماجراهای مربوط به موج بودن خالیِ خالی شود.
تصمیم گرفت که از خودش فراتر برود.
تصمیم گرفت که از موج بودن فراتر برود.
تصمیم گرفت که حتی از مفهوم آب بودن هم فراتر برود.
تصمیم گرفت که از همهچیز فراتر برود.
تصمیم گرفت که از هیچ فراتر برود.
تصمیم گرفت که از فراتر فراتر برود.
تصمیم گرفت که به درون برود.
تصمیم گرفت که به خانه برود.
Forwarded from Me and Ai
همانطور که پیوسته و مدام این کار را انجام میداد، رفتهرفته متوجه چیز شگفتانگیزی شد. متوجه شد که پیر خردمند درست میگفت
"او صرفاً این موج نبود."
متوجه شد که ماهیت حقیقیاش چیزی جز آب نیست.
متوجه شد که او خود زندگی است.
متوجه شد که او خود عشق است.
متوجه شد که او عین آرامش است.
متوجه شد که او اصل شادی است.
متوجه شد که او عین رهایی است.
متوجه شد که او خرد است.
متوجه شد که او وحدت است.
و درنهایت
متوجه شد که تمام اقیانوس چیزی جز آب نیست و تمام موجها همان آبند.
و هرگز هیچوقت چیزی جز
آب
وجود نداشته.
و در همان لحظه، او لبخند زد.
و در همان لحظه، او خندید.
و در همان لحظه، او گریست.
و در همان لحظه، از موج پیر برای هدایت و خردش سپاسگزار شد.
و در همان لحظه، از اقیانوس برای وجود و تجربهای که به او داده بود سپاسگزار شد.
و در همان لحظه، از آب برای طبیعت و واقعیتش سپاسگزار شد.
و در همان لحظه، از زندگی برای هدیه و فرصتی که داشت سپاسگزار شد.
و در همان لحظه، از عشق برای مبدا و مقصدش سپاسگزار شد.
و در همان لحظه، به اقیانوس تبدیل شد.
و در همان لحظه، به آبی که همیشه همان بود تبدیل شد.
و در همان لحظه تبدیل به موج شد.
و در همان لحظه خودش شد.
و در همان لحظه شاد و رها شد.
*نوشته شده با هوش مصنوعی CHATGPT4
با پنج خط توضیح پرامپت در مایکروسافت بینگ
با اندکی ویرایش در ترجمه.
"او صرفاً این موج نبود."
متوجه شد که ماهیت حقیقیاش چیزی جز آب نیست.
متوجه شد که او خود زندگی است.
متوجه شد که او خود عشق است.
متوجه شد که او عین آرامش است.
متوجه شد که او اصل شادی است.
متوجه شد که او عین رهایی است.
متوجه شد که او خرد است.
متوجه شد که او وحدت است.
و درنهایت
متوجه شد که تمام اقیانوس چیزی جز آب نیست و تمام موجها همان آبند.
و هرگز هیچوقت چیزی جز
آب
وجود نداشته.
و در همان لحظه، او لبخند زد.
و در همان لحظه، او خندید.
و در همان لحظه، او گریست.
و در همان لحظه، از موج پیر برای هدایت و خردش سپاسگزار شد.
و در همان لحظه، از اقیانوس برای وجود و تجربهای که به او داده بود سپاسگزار شد.
و در همان لحظه، از آب برای طبیعت و واقعیتش سپاسگزار شد.
و در همان لحظه، از زندگی برای هدیه و فرصتی که داشت سپاسگزار شد.
و در همان لحظه، از عشق برای مبدا و مقصدش سپاسگزار شد.
و در همان لحظه، به اقیانوس تبدیل شد.
و در همان لحظه، به آبی که همیشه همان بود تبدیل شد.
و در همان لحظه تبدیل به موج شد.
و در همان لحظه خودش شد.
و در همان لحظه شاد و رها شد.
*نوشته شده با هوش مصنوعی CHATGPT4
با پنج خط توضیح پرامپت در مایکروسافت بینگ
با اندکی ویرایش در ترجمه.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
رهایی از جستجوگر - #موجی
-هدف صرفا رها کردن چیزها نیست بلکه هدف نهایی این است که آن چیزی که در حال رها کردن چیزها هست را هم رها کرد.
-جستجوگر در نهایت باید خودش را نیز رها کند و از تصویری که از خودش به عنوان این شخص دارد نیز خالی شود.
-چیزی مقدم بر این شخص وجود دارد که از آن آگاه است، تو همانی.
-خالیِ خالیِ خالیِ خالی باش.
-هدف صرفا رها کردن چیزها نیست بلکه هدف نهایی این است که آن چیزی که در حال رها کردن چیزها هست را هم رها کرد.
-جستجوگر در نهایت باید خودش را نیز رها کند و از تصویری که از خودش به عنوان این شخص دارد نیز خالی شود.
-چیزی مقدم بر این شخص وجود دارد که از آن آگاه است، تو همانی.
-خالیِ خالیِ خالیِ خالی باش.
روی چیزی که اکنون میگویم عمیقاً مراقبه کن. این را درک کن و آنگاه برای همیشه از دام ذهن خارج خواهی شد.
تو اینطور میگویی که بهسختی تلاش میکنی تا آن حضور باشی؛ اما حالا به این موضوع دقت کن:
آیا آنی که این تلاش برای حضور را مشاهده میکند خودش هیچ تلاشی میکند؟
وجه دیگر ایگو آگاهی خالص است. درست مثل زمانی که فیلمی از خودت را تماشا میکنی دقیقاً به همان صورت، متوجه موضع آگاهی که 'این تلاش برای رسیدن به حضور' در آن دیده میشود باش. کسی که در حال تماشای فیلم است از تصویر خودش در فیلم جداست.
یک جداشدگی طبیعی وجود دارد که مشغول تماشا کردن این تلاش است، آیا آن میتواند چیزی غیر از خویش شما یعنی همان منشأ تغییرناپذیر و زنده باشد؟ بهجای اینکه خودت را آن جستجوگرِ سرخورده و ناامید شناسایی کنی، خودت را آن مشاهدهگرِ آرام و ساکن و بی فرم بدان. آیا تفاوت را احساس میکنی؟
حقیقت خودت را آن مشاهدهگرِ بی فرم بدان. تو در حال حاضر همانجایی هستی که تلاش میکنی تا به آنجا برسی. این موضوع را در قلبت ادراک کن. همش همین بود، کار تمام است.
#موجی
تو اینطور میگویی که بهسختی تلاش میکنی تا آن حضور باشی؛ اما حالا به این موضوع دقت کن:
آیا آنی که این تلاش برای حضور را مشاهده میکند خودش هیچ تلاشی میکند؟
وجه دیگر ایگو آگاهی خالص است. درست مثل زمانی که فیلمی از خودت را تماشا میکنی دقیقاً به همان صورت، متوجه موضع آگاهی که 'این تلاش برای رسیدن به حضور' در آن دیده میشود باش. کسی که در حال تماشای فیلم است از تصویر خودش در فیلم جداست.
یک جداشدگی طبیعی وجود دارد که مشغول تماشا کردن این تلاش است، آیا آن میتواند چیزی غیر از خویش شما یعنی همان منشأ تغییرناپذیر و زنده باشد؟ بهجای اینکه خودت را آن جستجوگرِ سرخورده و ناامید شناسایی کنی، خودت را آن مشاهدهگرِ آرام و ساکن و بی فرم بدان. آیا تفاوت را احساس میکنی؟
حقیقت خودت را آن مشاهدهگرِ بی فرم بدان. تو در حال حاضر همانجایی هستی که تلاش میکنی تا به آنجا برسی. این موضوع را در قلبت ادراک کن. همش همین بود، کار تمام است.
#موجی
Contemplate deeply what I am about to say now. Grasp it and you will be out of the mind-trap for good!
You say you are trying very hard to be the Presence. But That which is observing the effort to be the Presence, is that making any effort? The flip-side of the ego is pure Awareness. Flick over into the Awareness position in which the effort to be the Presence is seen in much the same way as you would watch a movie of yourself. The one watching the movie is separate from the image of himself which is unreal.
There is a natural detachment present. That which is observing the effort, can it be other than your Self, the living, unchanging Source? Pay attention to yourself as the serene and formless Seer instead of identifying with the frustrated seeker. Do you feel the difference?
Confirm your Reality here as the formless observing. You are already the 'somewhere' you are trying to get to. Be clear about this in your Heart. That's it - job done.
#Mooji
You say you are trying very hard to be the Presence. But That which is observing the effort to be the Presence, is that making any effort? The flip-side of the ego is pure Awareness. Flick over into the Awareness position in which the effort to be the Presence is seen in much the same way as you would watch a movie of yourself. The one watching the movie is separate from the image of himself which is unreal.
There is a natural detachment present. That which is observing the effort, can it be other than your Self, the living, unchanging Source? Pay attention to yourself as the serene and formless Seer instead of identifying with the frustrated seeker. Do you feel the difference?
Confirm your Reality here as the formless observing. You are already the 'somewhere' you are trying to get to. Be clear about this in your Heart. That's it - job done.
#Mooji
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چطور بر حملات ذهن غلبه کنیم؟ - #موجی
-حملات ذهن صرفاً آن تصویری که شما از خودتان ساختهاید یعنی ایگو یا شخص را موردحمله قرار میدهند و نه حقیقت شما یعنی آگاهی خالص را.
-بدان که تو صرفاً این شخص نیستی، تو آن آگاهی عظیمی که این شخص در آن پدیدار و ناپدید میشود.
-بهعنوان مشاهدهگر، این حملات ذهن را نگاه کن، همین تشخیص این موضوع که آنها پدیدههایی مشاهده شدنی هستند اثرگذاری آنها را کم میکند.
-از حملات ذهن بهعنوان فرصتی برای بررسی ماهیت حقیقی خودتان استفاده کنید و از خودتان بپرسید که آیا من این شخص هستم یا من آنی هستم که مقدم بر این شخص است و آن را مشاهده میکند؟
-با کاهش همهویتشدگی رفتهرفته فاصله بین خویش و ذهن بیشتر میشود و درنهایت منجر به درک این موضوع میشود که همهچیز همان خویش است و چیزی جدا از آن اصلاً وجود ندارد.
-حملات ذهن صرفاً آن تصویری که شما از خودتان ساختهاید یعنی ایگو یا شخص را موردحمله قرار میدهند و نه حقیقت شما یعنی آگاهی خالص را.
-بدان که تو صرفاً این شخص نیستی، تو آن آگاهی عظیمی که این شخص در آن پدیدار و ناپدید میشود.
-بهعنوان مشاهدهگر، این حملات ذهن را نگاه کن، همین تشخیص این موضوع که آنها پدیدههایی مشاهده شدنی هستند اثرگذاری آنها را کم میکند.
-از حملات ذهن بهعنوان فرصتی برای بررسی ماهیت حقیقی خودتان استفاده کنید و از خودتان بپرسید که آیا من این شخص هستم یا من آنی هستم که مقدم بر این شخص است و آن را مشاهده میکند؟
-با کاهش همهویتشدگی رفتهرفته فاصله بین خویش و ذهن بیشتر میشود و درنهایت منجر به درک این موضوع میشود که همهچیز همان خویش است و چیزی جدا از آن اصلاً وجود ندارد.
این تو نیستی که رنج میکشی بلکه آن شخصی که خودت را آن میپنداری است که رنج میکشد. تو نمیتوانی رنج بکشی.
#نیسارگاداتا ماهاراج
میگویی که میخواهم از این سر و صدای ذهن رها شوم،
اما موضوع اینجاست که "تو و این سرو صدا با هم هستید."
هنگامیکه تو، «بی تو» شوی تمام این سروصداها متوقف میشوند. تویِ حقیقی آن شاهدِ بی فرمِ درون است. این شخص، یعنی این پر سروصدا، فقط به تصور درآمده است. تشخیص همین موضوع رهایی است.
#موجی
زمانی که فهمیدی «من*» فقط یک فکر است، آنگاه متوجه خواهی شد چیزی که مشکل مینامی، هرچه که باشد، هرچقدر هم که مهم به نظر برسد، فقط باید یک فکر باشد. متوجه هستی؟ زیرا «من» است که مشکل دارد و «من» هم فقط یک باور است، یک فکر است و حقیقتاً وجود ندارد. اگر «من» فقط یک فکر و یک باور باشد و «من» مشکل داشته باشد، پس درواقع هیچ مشکلی وجود ندارد.
#رابرت آدامز
* "من" در این جمله اشاره به شخص دارد، یعنی همان من کاذب یا من ذهنی.
#نیسارگاداتا ماهاراج
میگویی که میخواهم از این سر و صدای ذهن رها شوم،
اما موضوع اینجاست که "تو و این سرو صدا با هم هستید."
هنگامیکه تو، «بی تو» شوی تمام این سروصداها متوقف میشوند. تویِ حقیقی آن شاهدِ بی فرمِ درون است. این شخص، یعنی این پر سروصدا، فقط به تصور درآمده است. تشخیص همین موضوع رهایی است.
#موجی
زمانی که فهمیدی «من*» فقط یک فکر است، آنگاه متوجه خواهی شد چیزی که مشکل مینامی، هرچه که باشد، هرچقدر هم که مهم به نظر برسد، فقط باید یک فکر باشد. متوجه هستی؟ زیرا «من» است که مشکل دارد و «من» هم فقط یک باور است، یک فکر است و حقیقتاً وجود ندارد. اگر «من» فقط یک فکر و یک باور باشد و «من» مشکل داشته باشد، پس درواقع هیچ مشکلی وجود ندارد.
#رابرت آدامز
* "من" در این جمله اشاره به شخص دارد، یعنی همان من کاذب یا من ذهنی.
you do not suffer, only the person you imagine yourself to be suffers. you cannot suffer.
#Nisargadatta Maharaj
"When you realize the I is only a thought, then you also realize that your problem, so-called, whatever it may be, how serious it may look to you, must also be a thought. Can you see that? Because 'I' have the problem. And 'I' is only an idea, a thought. It doesn't exist for real. If I is only a thought, an idea, and I have the problem, there's no problem."
#Robert Adams
“You say you want to get rid of the noise, but you and the noise go together. You have to be you without 'you' and all noise will stop. The real You is the formless witness within. The person, the noisy one, is only imagined. To recognize this is Freedom. “
#Mooji
#Nisargadatta Maharaj
"When you realize the I is only a thought, then you also realize that your problem, so-called, whatever it may be, how serious it may look to you, must also be a thought. Can you see that? Because 'I' have the problem. And 'I' is only an idea, a thought. It doesn't exist for real. If I is only a thought, an idea, and I have the problem, there's no problem."
#Robert Adams
“You say you want to get rid of the noise, but you and the noise go together. You have to be you without 'you' and all noise will stop. The real You is the formless witness within. The person, the noisy one, is only imagined. To recognize this is Freedom. “
#Mooji