تفحص خویش
21.3K subscribers
2.1K photos
805 videos
37 files
365 links
ابتدای کانال:

| https://t.me/selfinquiry/5
Download Telegram
دقت کنید که تسلیم، مطلقاً به معنای منفعل بودن و "هیچ کاری نکردن" نیست بلکه تسلیم، پایان دادن به مقاومت و دست‌وپا زدن ذهنی نسبت به اتفاقی که رخ‌داده است. در پرتو تسلیمِ حقیقی حتی عملی که شما در ارتباط با اتفاقِ پیش‌آمده انجام می‌دهید آگاهانه‌تر و درست‌تر خواهد بود. در میان دریا در هنگام غرق شدن هرچه بیشتر دست‌وپا بزنید خطر غرق شدن بیشتر است اما همین‌که خودتان را همچون مردگان روی آب رها کنید زنده می‌مانید. پس هنگامی‌که آن شیر آمد دست‌وپا نزنید و مقاومت نکنید، تسلیم باشید و حتی اجازه بدهید تا شیر شما را ببلعد، این شیر آنچه غیرواقعی است را می‌خورد و آنچه حقیقی است را باقی میگذارد.
#مسیرمستقیم

«آب دریا مرده را بر سر نهد
ور بود زنده ز دریا کی رهد
چون بمردی تو ز اوصاف بشر
بحر اسرارت نهد بر فرق سر»
#مولانا
Forwarded from مسیر مستقیم
Forwarded from مسیر مستقیم
در بابِ مسئله باور (الگوهای شرطی‌شده یا هم‌هویت‌شده ذهنی)

باور، فکری است که تماماً پذیرفته می‌شود. اولین باور، «من این شخص هستم» است. پس این اولین باور، اساس ایگو است. ایگو فقط با باورها سروکار دارد، اصل و اساس ایگو پندارها، تصاویر، افکار، احساسات و در کل چیزهایی است که آن‌ها را باور کرده است. بنیان و اساس ایگو بر پایه باورهاست. سازه ایگو بر مدار باورهای هم‌هویت‌شده می‌چرخد. هرچه فرد با یک باور بیشتر هم‌هویت شود یا به‌اصطلاح هرچه بیشتر آن را در مرکز خودش قرار دهد، زندگی‌اش بیشتر با آن پیوند خورده و درنتیجه زمانی که احساس کند باورهایی که با آن‌ها هم‌هویت‌شده تهدید می‌شوند-ازآنجایی‌که به‌اشتباه آن‌ها را خودش می‌پندارد- برای حفظ بقای خودش بلافاصله عکس‌العمل شدید نشان می‌دهد؛ اما ازآنجایی‌که باور از جنس فکر است و حقیقی نیست درنهایت فرو خواهد ریخت. ایگو تا جای ممکن برای بقای خودش یعنی برای حفظ این باورها دست‌وپا میزند چون از دست دادن این باور، تهدیدی برای بقایش است، ابزارهای ایگو برای حفظ این باورها کنترل و مقاومت است. حال هرچه فرد از قدرت بیشتری برخوردار باشد برای بقای این پندارها، اعمال زور بیشتری به کار خواهد برد. این موضوع را می‌توان در خودمان، کانون خانواده، حکومت‌ها و روابط میان کشورها موردبررسی قرار داد و عملاً شاهدش بود. گروهی که به یک باور ذهنی معتقدند و گروه دیگری که به یک باور ذهنی دیگری برخلاف اولی معتقدند هردو بر مدار ایگو می‌چرخند چه زمانی که قدرت جابه‌جا شود همان ماجرا به نحو دیگری جریان پیدا خواهد کرد، راه‌حل اساسی رها شدن از تمام این باورها و ورود به فضای فراسوی هر باوری است. چطور می‌توان از تمام این باورها رها شد؟ با ادراک هرچه عمیق‌تر ماهیت حقیقی خودمان. فردی که به ماهیت حقیقی خودش آگاه می‌شود از تمام باورهای شرطی‌شده آزاد و رها است. در پرتو خورشید آگاهی هرآنچه غیرحقیقی است از بین می‌رود.
#مسیرمستقیم
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
هم‌هویت‌شدگی - #اکهارت تُله

*بسیار ویدئوی بااهمیت و ارزشمندی است که باید بارها به آن رجوع کرد.

خطر یک ذهن هم‌هویت‌شده از خطر بمب هسته‌ای هم بالاتر است و این چیزی است که این روزها تا عمق جان متوجه‌اش شدیم.
زندگی هر تجربه‌ای که برای تکامل آگاهی شما مفیدترین باشد را به شما خواهد داد.
#اکهارت تُله

Life will give you whatever experience is the most helpful for the evolution of your consciousness.
#Eckhart Tolle
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
با سپاس فراوان از دوست عزیزی که این ویدئو را تهیه کردند و برای ما ارسال نمودند. این ویدئو در ارتباط با آموزه های جناب آقای شهبازی است که با مطالب اخیر همسو است.
Forwarded from مسیر مستقیم
Forwarded from مسیر مستقیم
نحوه کارکرد آگاهی یا زندگی همان‌طور که در ماجرای فرگشت نیز مشاهده می‌شود «ایجاد» و سپس «حرکت روبه‌جلو» است. تغییر جزو ماهیت زندگی است. زندگی جاری بودن و جریان داشتن است و نه رکود و راکد ماندن. زندگی می‌سازد و پرورش می‌دهد و هنگامی‌که آماده ورود به مرحله جدیدی از جنبه بیرونی خود باشد، آنچه قدیمی است را یا تبدیل کرده و یا تخریب می‌کند و سپس جنبه جدیدی از خودش را تجربه می‌کند. زندگی به‌طور مدام در پی تجربه جنبه‌های بینهایت خودش است. ما خودِ زندگی هستیم، ماهیت حقیقی ما از جنس زندگی یا آگاهی است. ایگو یا همان هم‌هویت‌شدگی با باورها، با زندگی در تضاد است، آنچه در تضاد با زندگی باشد مرده است. مرده با زنده در تضاد است. این امور مرده است که ایگو را زنده نگه می‌دارد. ایگو از چسبیدن به این امور تغذیه می‌کند. همان‌طور که پیش‌ازاین گفته شد تهدید این باورها، تهدید ساختار ایگو است. فردی که صرفاً در مرتبه باورهای ذهنی است و حقیقت را تجربه نکرده به‌طور مدام در حال تجربه درد و رنج است چراکه او در پی نگه‌داشتن آن باورهای مرده است و از سوی دیگر جریان زندگی به طرق گوناگون در پی ویران کردن آن‌هاست، چون تا آن مرده ویران نشود این زنده ادراک نمی‌شود، چون تا آن کهنه ویران نشود این تازه ادراک نمی‌گردد.
#مسیرمستقیم
مرگ صرفاً تجربه‌ای است که از طریق آن باید درس بزرگی بیاموزی و آن درس بزرگ این است که: تو هرگز نمی‌توانی بمیری.
پاراماهانزا #یوگاناندا

Death is only an experience through which you are meant to learn a great lesson: you cannot die.
Sri Paramahansa #Yogananda
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فرزانه با خالی کردن ذهن مردم
آنها را رهبری می‌کند
و با تضعیف جاه‌طلبی‌ها
و تحکیم اراده‌شان
درون آنها را غنی می‌سازد.
او به آنها کمک می‌کند
تا از دانسته‌ها و آرزوهای خود خالی شوند.
و در کسانی که گمان می‌کنند می‌دانند، سردرگمی ایجاد می‌کند.
تائو از کسی جانب‌داری نمی‌کند
خوب و بد هردو از همان به وجود آمده‌اند.
فرزانه از کسی جانب‌داری نمی‌کند
او هم به پرهیزکاران و هم به گناهکاران خوشامد می‌گوید.
تائو به نی می‌ماند
خالی است و درعین‌حال پرترین.
تائو همانند خلأ بی‌پایان است
پر از امکانات بیشمار
نهان است و همیشه حاضر.
 
 
بخشهایی از کتاب تائو ته چینگ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هیچ‌چیز در قلمرو افکار و مسلک‌های فکری مطلق نیست. اگر بر چیزی برای زمانی طولانی تکیه زنی، فرو خواهد ریخت. و به همین دلیل هیچ‌چیز بیهوده‌تر و کسالت‌بارتر از تکیه کردن بر ذهن نیست. اگر بخواهی به جایگاه تزلزل‌ناپذیری دست بیابی، با تائو همراه باش. برای چنین کاری، ذهن‌ات را آرام کن. تحلیل کردن‌ها، تقسیم‌بندی‌ها و تمایز گذاشتن‌ها بین این چیز و آن چیز را متوقف کن. به‌سادگی، خود را در مرکز جهان ببین و این را بپذیر که همه‌ی چیزها و همه‌ی موجودات بخشی از جسم بیکران توست. زمانی که پذیرفتی هر آنچه با دیگران می‌کنی با خود کرده‌ای، آن گاه حقیقت بزرگ را دریافته‌ای.

از متن کتاب هو آ هوچینگ (تعالیم نهانی لائوتسه)
Forwarded from من کیستم؟
" همه چیز در حال تغییر است، از جمله شما. این یک واقعیت مسلم است که میتوانید ببینید. این چیزی نیست که شما پس از خواندن کتاب‌های بسیاری خواهید دانست.
پس بنابراین اگر کلی از رنج‌کشیدن را در زندگی روزمره خودتان دارید،
شما در واقع مهم‌ترین تعلیم بودائیت را احساس خواهید کرد : ...
که همه چیز تغییر می‌کند، و چیزی وجود ندارد که به آن چسبید. "

استاد ذن
شونریو سوزوکی
پرسشگر: من نگران اتفاقاتی هستم که در دنیا در حال رخ دادن است. اگر ما نادوگانگی را واقعاً جدی بگیریم در این صورت به نظر می‌رسد که دیگر نگران دنیای بیرون نخواهیم بود. حالا سؤال من این است که این چه چیزی است که باعث می‌شود تا ما انسان باشیم؟ آیا چیزی مثل کمک به رشد انسان یا تکامل وجود دارد؟ آیا اصلاً مسئولیتی وجود دارد؟

اریک بَرِت (از اساتید نادوگانگی): شما انتخابی ندارید. خواه احساس کنید که باید در یک مبارزه شرکت کنید و تبدیل به فردی انقلابی بشوید یا یک دیکتاتور باشید و یا اینکه کلاً احساس کنید که باید کار دیگری انجام دهید. این یک انتخاب نیست بلکه این‌ها به خانواده‌ای که در آن رشد کردید، آموزشی که دیدید و چیزهایی که خواندید و این قبیل چیزها مربوط می‌شود. خواه احساس کنید که صرفا وظیفه نظامی مهم است و یک فاشیست بشوید خواه احساس کنید که حق‌وحقوق مردم مهم‌اند و تبدیل به یک چپ‌گرا یا کمونیست بشوید. این‌ها چیزی نیستند که شما درباره‌شان تصمیم بگیرید. افرادی که فاشیست هستند نمی‌توانند کاری برای فاشیست بودنشان بکنند. افرادی که کمونیست هستند نیز نمی‌توانند کاری برای کمونیست بودنشان بکنند. این چیزی است که برای شما اتفاق میفتد یعنی این‌طور نیست که شما تصمیمی بگیرید و طبق آن تصمیم عمل کنید.
همین‌طور اگر بخواهید که یک راهب بشوید و ساکن یک دیر شوید بازهم این یک تصمیم نیست و چیزی است که برای شما اتفاق میفتد. جایی برای هیچ تصمیمی وجود ندارد. این زندگی است که باعث می‌شود تا شما از ظرفیت‌های خودتان در مسائل سیاسی یا نظامی استفاده کنید یا نکنید. من نمی‌بینم که هیچ قانونی وجود داشته باشد. در اسلام افراد مقدس زیادی وجود داشتند که جنگ می‌کردند. ارسلان در دمشق جنگ می‌کرد و همین‌طور عبدالقادر هم عارف بزرگی بود که می‌جنگید و فرانسوی‌های زیادی را نیز در جنگ کشت. پس شما می‌توانید فرانسوی‌ها را بکشید و درعین‌حال یک قدیس بزرگ هم باشید؛ و از طرفی هم می‌توانید یک فرد رمانتیک، ضد خشونت، گیاهخوار، مربی یوگا هم باشید و کاملاً از راه به در شده باشید.
پس هیچ قانونی وجود ندارد. این زندگی است که بسته به جامعه‌ای که در آن هستید شرایط را برای شما طوری به وجود میاورد که ممکن است احساس کنید که الآن کار درست این است که مبارزه کنید یا نکنید. آنچه مهم است این است که شما احساس نکنید که "بر ضد" چیزی مبارزه می‌کنید، احساس کنید "برای" چیزی می‌جنگید؛ و اینکه شما تظاهر نمی‌کنید که می‌دانید چه چیزی درست است. من نمی‌دانم که چه چیز درست است زیرا درست و غلط به جایی که در آنجا هستید بستگی دارد. در برخی از نقاط جهان بسته به اینکه در کدام سمت مرز متولد شده باشید، درست یا غلط، پیروزی یا شکست، بسیار از هم متفاوتند.
تلاش برای یافتن حق مطلق پوچ است. وقتی یک شیر، گورخری را می‌خورد مسلم است که خانواده گورخر این اتفاق را یک شکست و خانواده شیر آن را یک پیروزی می‌دانند. اگر شیر، گورخر را از دست می‌داد خانواده شیر که ممکن است از گرسنگی بمیرند این اتفاق را یک شکست می‌پندارند و خانواده گورخر آن را به‌عنوان یک پیروزی خواهند دید؛ اما اگر شما شیر یا گورخر نباشید در این صورت اصلاً لازم نیست وانمود کنید که می‌دانید چه چیزی درست است یا چه چیز غلط. همه‌چیز به شرایط بستگی دارد. در زمانی معین مسلماً شما مبارزه هم خواهید کرد. مثلاً اگر ماری ناگهان روی پای شما بیفتد ممکن است مار را بکشید. اگر پشه بخواهد شما را نیش بزند شما آن را می‌کشید. اگر سگی به دختر شما حمله کند احتمال دارد شما سگ را بکشید. پس بله شما هم مبارزه می‌کنید و اگر یک به‌اصطلاح دشمن به کشور شما حمله کند، چراکه نه…
اما شما بر ضد چیزی نمی‌جنگید و این یعنی اگر ماری را کشتید آن مار، مار بدی نیست و همین‌طور سربازی که به کشور شما حمله کرد، فرد بدی نیست چراکه او کاری را که باید انجام دهد، انجام می‌دهد. افرادی که به ارتش‌های مختلف می‌پیوندند همیشه این کار را برای آزادی انجام می‌دهند. مردم همیشه برای آزادی می‌جنگند. مردم برای آزادی می‌کشند. گاهی یک حزب انقلابی جدید به قدرت می‌رسد و بیست سال بعد همان قدرتِ انقلابی تبدیل به یک دیکتاتوری می‌شود. در همین قاره (اروپا) چندین نمونه وجود دارد.
پس چه چیزی درست و چه چیزی غلط است؟ من هیچ نظری ندارم. من مشکلی با جنگیدن ندارم. من هیچ مشکلی با خشونت ندارم. همه‌چیز به شرایط شما بستگی دارد. هر چه بیشتر از ایدئولوژی‌ها رها باشید کمتر برای یک هدف مبارزه خواهید کرد، شما مبارزه می‌کنید چون چیزی وجود دارد که نمی‌توانید آن را تحمل‌کنید.
این به این معنی نیست که حق با شماست. اگر سگی بخواهد دخترم را بخورد من به این فکر نمی‌کنم که سگ نباید دخترم را بخورد. اصلاً به این فکر نمی‌کنم که این چه سگ بدی است که می‌خواهد دخترم را بخورد. فقط می‌دانم که اگر بخواهد دخترم را بخورد، احتمال زیادی وجود دارد که من سگ را بکشم. من آن را سگ بدی نمی‌دانم. من هیچ ایدئولوژی دراین‌باره ندارم. من بر ضد سگ‌ها نیستم. فقط عملی است که انجام می‌شود؛ و شاید دخترم یک هیتلر جدید شود و اصلاً شاید اگر سگ دخترم را می‌خورد دنیا بهتر می‌شد؛ اما من نمی‌دانم که دخترم تبدیل به یک هیتلر جدید می‌شود یا نمی‌شود. نمی‌دانم داشتن یک هیتلر جدید درست است یا نه. نمی‌دانم آیا سگ حق دارد دخترم را بخورد یا نه. نمی‌دانم خوردن دخترم بد است یا نه. من این چیزها را نمی‌دانم؛ و در این ندانستن است که آن عمل اتفاق میفتد؛ و من نیازی به دانستن هم ندارم،
ما در فرانسه مواضع سیاسی قدرتمندی داریم. ما با جناح‌های چپ و راست و سایر جناح‌ها هم‌هویت‌شده‌ایم؛ اما من فکر می‌کنم این موضع‌گیری‌ها به چپ و راست صرفاً به خاطر نبود وضوح و شفافیت است. گاهی مبارزه اجتناب‌ناپذیر است، اما من برای مبارزه نیازی به عضویت در هیچ ایدئولوژی‌ای ندارم. فقط عملی است که انجام می‌شود؛ بنابراین شما می‌توانید در هر جهتی به مبارزه بپیوندید. فقط برای مبارزه خودتان به ایدئولوژی اعتقادی نداشته باشید، زیرا این فقط یک شوخی و جک است. چون درنهایت شما خواهید دید که افرادی که به قدرت می‌رسند دقیقاً مانند کسانی که در رأس قدرت قبلی بودند عمل خواهند کرد. چرا؟ چون آنها هم افرادی دربند ایگو هستند. افرادی که دربند ایگو یا نفس هستند پیش از هر چیزی فقط به خودشان فکر می‌کنند این افراد معمولاً فقط به فکر خودشان هستند. خواه آنها راست افراطی یا چپ افراطی باشند درنهایت هیچ فرقی باهم ندارند. استراتژی آنها یکی است.
پس نهایتاً شما درجایی از این توهمات رها می‌شوید؛ و این خوب است، زیرا وقتی دیگر توهم و خیالی نداشته باشید، می‌توانید خیلی واضح و شفاف عمل کنید. ممکن است برای یک هدف بجنگید اما دیگر احمق نیستید. آگاه باشید که مردمی که قرار است قدرت را در دست بگیرند، اول‌ازهمه قدرت را برای خودشان استفاده خواهند کرد حتی وقتی در مرحله انقلابی هستند شاید خودشان این را ندانند. آنها ممکن است فکر کنند برای آزادی می‌جنگند، اما پس‌ازآن که به قدرت برسند، خانواده و دوستانشان را بر دیگران ترجیح می‌دهند. چرا؟ چون تا زمانی که ایگو در رأس امور قرار دارد، تا زمانی که شخص در رأس امور قرار دارد، ایگو برای خودش ارزش بیشتری نسبت به دیگران قائل است.
انقلاب حقیقی رها شدن از ایگو است؛ اما تا زمانی که ایگو در قدرت است، ایگوی جناح راست یا ایگوی جناح چپ تمام این‌ها سیاست‌های ایگو خواهند بود. همیشه همین‌طور است؛ بنابراین از جایی به بعد شما دیگر از ایگو حمایت نمی‌کنید می‌توانید مبارزه کنید اما دیگر برای ایگو مبارزه نمی‌کنید، ایگو همیشه به دنبال قدرت است.
عموماً افرادی که ذهن باز دارند کارهای بهتری نسبت به شرکت در انقلاب دارند البته شاید مواردی هم باشد که نیاز به اقدام داشته باشد، اما بدون درگیر کردن عاطفه. درغیراین‌صورت بیست سال بعد یا شصت سال بعد خواهید گفت: "چرا آن‌همه خون ریخته شد، چرا آن‌همه کشتار اتفاق افتاد؟ به خاطر چی؟" بنابراین شما می‌توانید بجنگید اما به ایدئولوژی نیاز ندارید. شما از آن مرکز یا قلب می‌آیید، از لحظه می‌آیید. من کاری که باید را انجام می‌دهم. وانمود نمی‌کنم که این کار درست است اما نمی‌توانم از انجام آن جلوگیری کنم. من همین‌قدر میدانم.
Questioner:

I have this concern about what is happening in the world. If we take nonduality really seriously, it seems like we are not concerned about the exterior. So, my question is, what makes us human? Is there something like a contribution to evolution? Is there a responsibility?
Eric Baret:

You have no choice. Either you feel you must engage in the fight of the world and you become a revolutionary or a dictator or whatever, or you feel you have something else to do. This isn’t a choice, it depends on your family, your education—on what you read, etc. Either you feel that duty is important and you become a fascist, or you feel that rights are important and you become a leftist or a communist. It is not something you decide. People who are fascist cannot help it. People who are communist cannot help it either. It is something that comes to you. It is not like you make a decision and you act according to that decision.
If you want to become a monk and move to a monastery, again it is not a decision. It is something that comes to you. There’s never room for any decision. Life will bring you to use your capacities in political or military matters—or not. I don’t see that there are any rules. In Islam, there are many saints who fought. Arslan fought in Damascus, and Abd-El-Kader, who was a great saint, fought and killed many French people in the war. So, you can kill French people and be a great saint, or you can be a very romantic, non-violent, vegetarian, stupid yoga teacher and be totally out of line.
So there is no rule. Life brings you to the situation, depending on the society you’re in, and you may feel that it is very proper to fight—or not. What matters is that you don’t feel that you fight against something, you feel that you fight for something, and that you don’t pretend to know what is right. I don’t know what is right, because right and wrong depend on where you are. In some parts of the world, depending on which side of the border you were born, right or wrong, victory or defeat, are very different.
It is absurd to try to find an absolute right. When the lion eats a zebra, it is certain that the zebra family sees it as a defeat and the lion family as a victory. If the lion misses the zebra, the lion family, which may die of hunger, will see it as a defeat and the zebra family will see it as a victory. But if you are not a zebra or a lion, you don’t need to pretend to know what is right or wrong. It all depends on circumstances. At certain times, obviously, you fight—like if a snake falls on your foot you may kill the snake. If a mosquito wants to bite, you kill the mosquito. If a dog attacks your daughter perhaps you kill the dog. If a man attacks your blah blah blah, then yes sometimes you fight, and if a so-called enemy invades your country, why not…
But you will not fight against. Which means that if you kill the snake, it’s not a bad snake for you, and the soldier who invades your country is not bad as such; he does what he has to do. People who join different armies always do it for liberty. People always fight for liberty. People kill for liberty. And sometimes a new revolutionary party comes to power and twenty years later the revolutionary power seems like a dictatorship. There are several examples on this continent.
So, what is right and what is wrong? I have no opinion. I have no problem with fighting, I have no problem with violence. It all depends on your circumstances. And the more you are free from ideology, the less you will fight for a cause; you just fight because there is something you cannot put up with.
It doesn’t mean that you are right. If a dog wants to eat my daughter, I have no idea that the dog should not eat my daughter. I don’t think it is a bad dog because it wants to eat my daughter. I just know that if it wants to eat my daughter, there is a very big chance that I will kill the dog. I don’t make it a bad dog. I have no ideology. I’m not against dogs. It is just functional. And maybe my daughter will become a new Hitler and maybe the world would be better off if the dog did eat my daughter. But I don’t know that my daughter should or should not become Hitler. I don’t know if it’s right to have a new Hitler or not. I don’t know if the dog is right to eat my daughter. I don’t know if it’s a bad thing to eat my daughter. I don’t know. In this not-knowing, action happens, one way or another. And I don’t need to know, because it will be pretentious.
You know, in France we are a bit like your country; we have very strong political stances. We identify with the right or the left and so on. But I think it is a lack of clarity to take a stance. To fight is unavoidable sometimes, but I don’t need to subscribe to any ideology to fight. It is just functional. So you can join the fight in any direction. Just don’t believe in the ideology of your fight, because that’s a joke. In the end you’re going to see that the people who come to power will do exactly as the ones they replaced. Why? Because they are egoic people. Egoic people think of themselves first, and usually they only think of themselves. Whether they are far-right of far-left, it’s exactly the same. Their strategies are the same.
So, at some point, you get disillusioned. And it’s good, because when you have no more illusions, you can act clearly. You may fight for a cause but you are not stupid. Be aware that the people who are going to take power will use power for themselves first, even if, when they are in the revolutionary stage, they themselves don’t know that. They may think they are fighting for freedom, but then, when they are in power, they favor their family and friends over others. Why? Because, as long as the ego is in charge, as long as a person is in charge, the ego values itself more than its surroundings.
The real revolution is to get free from the ego. But as long as there is an ego in power, a right-wing ego or a left-wing ego, there are egoic politics. Always. So, at some point you no longer support the ego, but you can fight. If a revolution happens, you fight for one side or the other, but you don’t fight for an ego. The ego always wants the power.
Generally, open people have better things to do than take part in a revolution. Maybe there are some cases where action is needed, but without romanticism. Otherwise, twenty years, sixty years, later, you’ll say, “Why so much blood, why so much killing? For what result?” So you can fight but you don’t need the ideology. You come from the heart, you come from the moment. I do what I do. I don’t pretend it is right. I don’t pretend it is good, but I cannot help doing it. This much I know.